برگه:حافظ قزوینی غنی.pdf/۹

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
ط
  • دلم جز مهر مهرویان طریقی بر نمیگیرد۱۰۱
  • دلی که غیب نمایست و جام‌جم دارد۸۱
  • دمی با غم بسر بردن جهان یکسر نمی‌ارزد۱۰۳
  • دوستان دختر رز توبه ز مستوری کرد۹۵
  • دوش آگهی ز یار سفر کرده داد باد۷۰
  • دوش از جانب آصف پیک بشارت آمد۱۱۶
  • دوش در حلقه ما قصّه گیسوی تو بود۱۴۲
  • دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند۱۲۴
  • دوش می‌آمد و رخساره برافروخته بود۱۴۳
  • دوش وقت سحر از غصّه نجاتم دادند۱۲۴
  • دی پیر می‌فروش که ذکرش بخیر باد۶۹
  • دیدم بخواب خوش که بدستم پیاله بود۱۴۵
  • دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد۹۵
  • دیرست که دلدار پیامی نفرستاد۷۴
  • راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد۱۰۵
  • رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید۱۶۱
  • رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکرد۱۲۱
  • روز وصل دوستداران یاد باد۹۴
  • روز هجران و شب فرقت یار آخر شد۸۶
  • روشنی طلعت تو ماه ندارد۸۶
  • زاهد خلوت نشین دوش بمیخانه شد۱۱۵
  • زهی خجسته زمانی که یار باز آید۱۵۹
  • ساقی ار باده از این دست بجام اندازد۱۰۲
  • ساقی حدیث سرو و گل و لاله میرود۱۵۲
  • سالها دفتر ما در گرو صهبا بود۱۳۸
  • سالها دل طلب جام‌جم از ما میکرد۹۶
  • ستارهٔ بدرخشید و ماه مجلس شد۱۱۳