دیوان حافظ/راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد
ظاهر
| ۱۵۴ | راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد | شعری بخوان که با او رطل گران توان زد | ۱۹۷ | |||
| بر آستان جانان گر سر توان نهادن | گلبانگ سربلندی بر آسمان توان زد | |||||
| قدّ خمیدهٔ ما سهلت نماید امّا | بر چشم دشمنان تیر از این کمان توان زد | |||||
| در خانقه نگنجد اسرار عشقبازی | جام می مغانه هم با مغان توان زد | |||||
| درویش را نباشد برگ سرای سلطان | مائیم و کهنه دلقی کاتش در آن توان زد | |||||
| اهل نظر دو عالم در یک نظر ببازند | عشقست و داد اوّل بر نقد جان توان زد | |||||
| گر دولت وصالت خواهد دری گشودن | سرها بدین تخیّل بر آستان توان زد | |||||
| عشق و شباب و رندی مجموعهٔ مرادست | چون جمع شد معانی گوی بیان توان زد | |||||
| شد رهزن سلامت زلف تو وین عجب نیست | گر راهزن تو باشی صد کاروان توان زد | |||||
| حافظ بحق قرآن کز شید و زرق باز آی | باشد که گوی عیشی در این جهان توان زد | |||||