دیوان حافظ/دوش آگهی ز یار سفر کرده داد باد
ظاهر
| ۱۰۲ | دوش آگهی ز یار سفرکرده داد باد | من نیز دل بباد دهم هر چه باد باد | ۱۶۹ | |||
| کارم بدان رسید که همراز خود کنم | هر شام برق لامع و هر بامداد باد | |||||
| در چین طرّهٔ تو دل بیحفاظ من | هرگز نگفت مسکن مألوف یاد باد | |||||
| امروز قدر پند عزیزان شناختم | یا رب روان ناصح ما از تو شاد باد | |||||
| خون شد دلم بیاد تو هر گه که در چمن | بند قبای غنچهٔ گل میگشاد باد | |||||
| از دست رفته بود وجود ضعیف من | صُبحم ببوی وصل تو جان باز داد باد | |||||
| حافظ نهاد نیک تو کامت برآورد | ||||||
| جانها فدای مردم نیکونهاد باد | ||||||