دیوان حافظ/دلی که غیب نمایست و جامجم دارد
ظاهر
| ۱۱۹ | دلی که غیبنمایست و جام جم دارد | ز خاتمی که دمی گم شود چه غم دارد | ۱۵۰ | |||
| بخطّ و خال گدایان مده خزینهٔ دل | بدست شاهوشی ده که محترم دارد | |||||
| نه هر درخت تحمّل کند جفای خزان | غلام همّت سروم که این قدم دارد | |||||
| رسید موسم آن کز طرب چو نرگس مست | نهد بپای قدح هرکه شش درم دارد | |||||
| زر از بهای می اکنون چو گل دریغ مدار | که عقل کل بصدت عیب متّهم دارد | |||||
| ز سرّ غیب کس آگاه نیست قصّه مخوان | کدام محرم دل ره درین حرم دارد | |||||
| دلم که لاف تجرّد زدی کنون صد شغل | ببوی زلف تو با باد صبحدم دارد | |||||
| مراد دل ز که پرسم که نیست دلداری | که جلوهٔ نظر و شیوهٔ کرم دارد | |||||
| ز جیب خرقهٔ حافظ چه طرف بتوان بست | ||||||
| که ما صمد طلبیدم و او صنم دارد | ||||||