إزالة الخفاء عن خلافة الخلفاء/مقصد دوم/فصل اول

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
مقصد دوم إزالة الخفاء عن خلافة الخلفاء مقصد دوم  از شاه ولی‌الله دهلوی

مآثر جميله صديق أكبر رضي الله عنه
مآثر فاروق أعظم رضي الله تعالى عنه وأرضاه


أما مآثر جميله صديق أكبر رضي الله عنه

پس از آنجمله براعت نسب اوست مصعب زبيري نسابه گفته است إنما سمي أبو بكر عتيقاً لأنه لم يكن في نسبه شيء يعاب به، كذا في الاستيعاب. و آنكه از اشراف قريش بود و أصحاب وجاهت ميان ايشان زبير بن بكار گفته است إن أبا بكر أحد عشرةٍ من قريش اتصل بهم شرف الجاهلية بشرف الإسلام وكان إليه أمر الديات والغرم.

وفي الاستيعاب كان في الجاهلية وجيهاً رئيساً من رؤساء قريش وإليه كانت الأشناق في الجاهلية. و معناي اشناق آنست كه چون قتلي واقع مي شد و فتنه در ميان قبيله ي قاتل و قبيلهء مقتول بر مي خاست أبو بكر صديق رضي الله عنه كفيل ديت مي شد و آن فتنه را فرو مي نشاند و اگر ديگري كفيل مي شد اعتداد نمي كردند و فتنه تسكين نمي يافت.

محمد بن إسحاق گفته: وكان أبو بكر رجلاً مؤلفاً لقومه محبباً سهلاً وكان أنسب قريش لقريشٍ وأعلم قريش بها وبما كان فيها من خيرٍ وشرٍ وكان رجلاً تاجراً ذا خلقٍ ومعروفٍ وكان رجالُ قومه يأتونه ويألفونه لغير واحدٍ من الأمر لعلمه وتجارته وحسن مجالسته. تا آنجا كه انس گفت در قصه ي هجرت: وأبو بكر شيخٌ معروفٌ ورسول الله صلى الله عليه وسلم شابٌ لا يعرف. أخرج البخاري.

و از آنجمله آنست كه قوت عاقله و عامله ي او پيش از اسلام بمقدار متيسر در آن زمان كارهاي خويش كرده بوده اند الحال آنچه در دست مردم است از انساب قريش مأخوذ از زبير بن بكار است و وي آن را از مصعب زبيري اخذ كرده است و وي بواسطه ي از جبير بن مطعم و وي از صديق أكبر.

و آنحضرت صلى الله عليه وسلم در قصهء حسان بن ثابت و جواب وي هجاي قريش را تقرير اين علم براي حضرت صديق فرمود قال رسول الله صلى الله عليه وسلم لحسانٍ: كيف تهجوهم وأنا منهم وكيف تهجوا أباسفيان وهو ابن عمي؟ فقال: والله لأسلّنك منهم كما تسل الشعرة من العجين، فقال له: ائت أبا بكر فإنه أعلم بأنساب القوم منك فكان يمضي إلى أبي بكر ليقف على أنسابهم. الحديث أخرجه أبو عمر في الاستيعاب.

و در شعر يد طولي داشت ليكن بعد اسلام ترك آن كرد، كذا في الاستيعاب.

و در فصاحت پايه بلند قال أبو ذويب شاعر هذيلي في قصة سقيفة بني ساعدة تكلمت الأنصار فأطالوا الخطاب وأكثروا الصواب وتكلم أبو بكر فللّه درُّه من رجل لا يطيل الكلام ويعلم مواضع فصل الخطاب والله لقد تكلم بكلامٍ لا يسمعه سامعٌ إلا انقاد له ومال إليه ثم تكلم عمر بعده بدون كلامه ومدّ يده فبايعه وبايعوه.

خمر را در جاهليت بر خود حرام كرده بود، كذا في الاستيعاب.

و بت را گاهي سجده نه كرده عن الزهري أنه قال: مِن فضل أبي بكرٍ أنه لم يشك في الله ساعةً قط. مذكور في الصواعق.

و ابن الدغنه در ميان اشراف قريش گفت إن أبا بكر لا يُخرج مثله ولا يخرج أتخرجون رجلاً يكسب المعدوم ويصل الرحم ويحمل الكل ويقري الضيف ويعين علي نوائب الحق به مثل آنچه حضرت خديجه در وصف آنحضرت صلى الله عليه وسلم بيان نمود هيچكس از قريش دم انكار نتوانست زد.

و از آنجمله آنست كه پيش از اسلام به آنحضرت صلى الله عليه وسلم طريق محبت و فدا مي ورزيد در قصه توجه آنحضرت صلى الله عليه وسلم به جانب شام همراه عم خود ابوطالب باز رجوع آنحضرت صلى الله عليه وسلم به موجب تأكيد راهب مذكور است وبعث معه أبو بكر بلالاً وزوّده الراهب من الكعك والزيت، رواها الترمذي وحسنها والحاكم وصححها.

بعض ياران كه به فهم سخن نمي رسند بملاحظه صغر سن صديق أكبر در آن وقت و آنكه اشتراي بلال جز اين نيست كه بعد اسلام بوده است در تردد افتاده اند فقير ميگويد گويا ايشان قصهء جمعي از اذكياء كه مصدر حركات عجيبه شده اند در ايام صغر سن نشنيده اند و از كجا كه در آن وقت بلال مملوك حضرت صديق نبود؟ جائز است كه بلال را به طريق اجاره يا عاريت همراه گرفته باشد بلكه اين احتمال قريب است؛ زيرا كه بلال مملوك بني جمح بود و ايشان همسايگان حضرت صديق بودند و با ايشان معامله ها و مواساتها داشت، و مواسات حضرت صديق با آنحضرت صلى الله عليه وسلم پيش از نبوت در چندين قصه مذكور شده.

يكي از آنكه صحيح ترين قصص است ذكر كرديم عن ميمون بن مهران قال اختلف أبو بكر فيما بينه وبين خديجة حتى أنكحها إياه. مذكور في الصواعق معزوٌّ لأبي نعيم.

و از آن جمله آنست كه در اول بعثت مسلمان شد و سبقت كرد بر همه در اسلام.

و علماي سيرت در اول من أسلم أبو بكر او عليٌ او خديجة اختلاف دارند از هر جانب دلائل قائم كرده اند و اتفاق جميع حاصل است بر آنكه از احرار بالغين كسي بر حضرت صديق سبقت نكرده و پيش از وي كسي اظهار دين خود در قريش ننموده، فقير اينجا نكتهء دارد و آن اين است كه اوليت اسلام بجهت آن از مآثر معدود شده است كه حامل شد بر اسلام مردمان و جالب شد قلوب مردم را به سوي اسلام و به حكم الدالُّ على الخير كفاعله اجر جميع آنانكه بعد از وي به اسلام در آيند در جريده اعمال وي نوشته شود و اين معني بجز حر بالغ مشهور في الناس مطاع در ميان ايشان كه اظهار دين خود كند و بجد تمام مردمان را بر قبول آن آرد ميسر نيست.

پس از مآثر خاصهء حضرت صديق است گو در اوليت حقيقيه اختلاف واقع شده باشد.

و از آن جمله آنست كه سبب اسلام حضرت صديق تنبيه غيبي بوده است چند دفعه يكي آنكه وي رضي الله عنه گفته است كه روزي در ايام جاهليت زير سايه درختي نشسته بودم ناگاه ديدم كه شاخي از آن درخت ميل بجانب من كرد چنانكه به سر من رسيد من در آن مي نگريستم و مي گفتم اين چه خواهد بود آوازي از آن درخت به گوش من رسيد كه پيغمبري در فلان وقت برون خواهد آمد مي بايد كه تو سعادتمند ترين مردمان باشي به وي. گفتم: كه روشن تر بگوي كه آن پيغمبر كيست و نام وي چيست؟ گفت: محمد بن عبد الله بن عبد المطلب بن هاشم گفتم وي صاحب و اليف و حبيب من است از آن درخت عهد بستدم كه هر گاه وي مبعوث شود مرا بشارت دهي چون وي مبعوث شد از آن درخت آواز آمد كه بجد باش واهتمام كن اي پسر أبو قحافه كه وحي به وي آمد سوگند به رب موسى كه هيچكس بر تو در اسلام سبقت نخواهد گرفت چون بامداد كردم بسوي رسول الله رفتم چون مرا ديد گفت اي أبو بكر ترا بخداي تعالى و رسول وي ميخوانم گفتم أشهد أنك رسول الله بعثك بالحق سراجاً منيراً پس بوي ايمان آوردم.

قصه ديگر آنكه وي رضي الله عنه گفته است كه بسي پيش از بعثت آنحضرت صلى الله عليه وسلم در خواب ديدم كه نوري عظيم از آسمان فرود آمد و بر بام كعبه افتاد و در مكه هيچ خانه نماند كه از آن نور چيزي به آن درنيامد پس آن انوار همه جمع شدند و يك نور گشتند همچنانكه اول بود بخانهء من در آمد و من درِ خانه خود را ببستم بامداد آن خواب را به يكي از احبار يهود گفتم و تعبير آن خواستم گفت: اين از قبيل اضغاث احلام است و اعتباري ندارد چون روزگاري گذشت در بعضي تجارات به دير سجورا كه مسكن بحيرا راهب بود رسيدم و تعبير آن خواب خود از وي پرسيدم گفت تو چه كسي؟ گفتم: من مردي ام از قريش. گفت: خدا تعالى در ميان شما پيغمبري خواهد بر انگيخت و در ايام حيات وي وزير وي خواهي بود و بعد از وفات وي خليفه وي پس چون رسول الله صلى الله عليه وسلم مبعوث شد مرا به اسلام خواند گفتم هر پيغمبري را دليلي بوده است بر نبوت او دليل تو چيست؟ گفت دليل نبوت من آن خوابي كه ديدي و آن حبر در جواب تو گفت كه آن را اعتباري نيست و بحيرا گفت تعبير آن چنين است و چنين. من گفتم ترا كه خبر كرد؟ گفت: جبرئيل. گفتم من از تو هيچ دليلي و برهاني نمي طلبم زياده از اين اشهدُ أن لا إله إلا الله وحده لا شريك له واشهد انك عبده ورسوله بعد از آن رسول فرمود كه هيچكس را به اسلام دعوت نكردم كه در اول توقف و تردد نكرد مگر أبو بكر كه چون وي را دعوت كردم تصديق نمود و گفت تو رسول خدائي.

وي صديق أكبر است رضي الله عنه و اين قصه ها در كتب خصائص مذكور شد و اين همه دلالت مي كند بر تشبه جزو عقلي او با جزو عقلي انبياء.

و از آنجمله آنست كه قريب به اسلام صديق جمعي از نجباي قريش اسلام آوردند به دلالت حضرت صديق و ترغيب او قال ابن إسحاق: فلما أسلم أبو بكر أظهر إسلامه ودعا إلى الله عزّ وجل وإلى رسوله صلى الله عليه وسلم وكان أبو بكر رجلاً مؤلفاً لقومه محبباً سهلاً فجعل يدعو إلى الإسلام مَن وثق به من قومه ممن يغشاه ويجلس إليه فأسلم بدعائه فيما بلغني عثمان بن عفان والزبير بن العوام وعبد الرحمن بن عوف وسعد بن أبي وقاص وطلحة بن عبيد الله فجاء بهم إلى رسول الله صلى الله عليه وسلم حين استجابوا له وأسلموا وصلّوا.

در اينجا نكته بايد دانست كه اين جماعت نجباء قريش بودند و هر يكي اوسط بطني از بطون قريش و در بطن خود تمكن تمام داشت پس اسلام ايشان به حقيقت كسر شوکت كفر است و بر هم زدن حَدّت شرك و اول صورت شيوع اسلام؛ اما عثمان اوسط بني امية بود، و زبير اوسط بني اسد، و سعد و عبد الرحمن اوسط بني زهرة، و طلحة اوسط بني تيم بن مرة.

و محمد بن إسحاق بر ذكر اين جماعت اكتفا كرده است و الا ديگران ذكر جمعي كثير مي نمايند.

و از آنجمله آنست كه در ابتداي اسلام و غربت او چهل هزار درهم براي تقويت اسلام و ترفيه مسلمين و خدمت آنحضرت صلى الله عليه وسلم صرف كرد عن هشام بن عروة عن أبيه قال أسلم أبو بكر وله أربعون ألفاً أنفقها كلها على رسول الله صلى الله عليه وسلم وفي سبيل الله. أخرجه أبو عمر والحاكم.

و اين قصه را شاهدي است صحيح كه آنحضرت صلى الله عليه وسلم در آخر ايام خود فرموده است إنّ مِن أمنّ الناس عليَّ في ماله وصحبته أبابكرٍ. أخرجه البخاري.

وقال: ما لأحدٍ عندنا يد إلا قد كافئناه ما خلا أبا بكر فإن له عندنا يداً يكافئه اللهُ بها يوم القيمة وما نفعني مالُ أحدٍ قط ما نفعني مال أبي بكر. أخرجه الترمذي.

و از آنجمله آنست كه هفت كس را از غلامان قريش كه در تصديق و توحيد قدم راسخ داشتند و موالي ايشان ايشان را تعذيب مي نمودند خريد كرده آزاد ساخت، في الاستيعاب واعتق أبو بكر سبعةً كانوا يعذبون في الله منهم بلالٌ وعامر بن فهيرة.

محمد بن إسحاق نيز اين را روايت كرد با زيادت و آن آنست كه أبو قحافه بر آزاد كردن اين ضعفاء ملامت نمود فقال أبو بكر يا ابت إنما اريد ما اريد لله عز وجل، فيتحدث الناس ما نزل هؤلاء الآيات إلا فيه وفيما قال له ابوه {فأمّا من أعطى واتقى وصدّق بالحسنى فسنيسّره لليسرى} و محمد بن إسحاق در قصه عدوان المشركين على المستضعفين اين را واضح تر نوشت و أسماء فريق بيان كرد.

و از آنجمله آنست كه چون نازل شد {فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ} آنحضرت صلى الله عليه وسلم خواستند كه در جماعت قريش اظهار توحيد و ابطال شرك فرمايند حضرت صديق التماس نمود كه تعصب قريش به مرتبه ايست كه بمجرد سماع اين كلمات به ايذاء خواهند برخاست اين خطبه را بمن بايد گذاشت بعد از آن به امر آنحضرت صلى الله عليه وسلم خطبهء عجيبه بر خواند و كفار به اين سبب چه ايذاها كه ندادند و آنحضرت صلى الله عليه وسلم از دست آنها خلاصي يافت و اين قصه در رياض نضره به طول هر چه خوبتر مذكور است و اين اول خطبه بود كه در اسلام خوانده شد و خواندن اين قصه ماجريات عشق را شرح ميدهد.

و از آنجمله آنست كه چندين دفعه قريش به ايذاي آنحضرت صلى الله عليه وسلم مبادرت كردند حضرت صديق رضي الله عنه هر دفعه جان خود را وقايهء جان آنحضرت صلى الله عليه وسلم ساخت از آن قصص دو سه روايت بنويسم عن عروة بن الزبير قال سألت عبد الله بن عمرو عن أشدّ ما صنع المشركون برسول الله صلى الله عليه وسلم قال: رأيت عقبة بن أبي معيط جاء إلى النبي وهو يصلي فوضع رداءه في عنقه فخنقه به خنقاً شديداً فجاء أبو بكر حتى دفعه عنه فقال: {أَتَقْتُلُونَ رَجُلاً أَن يَقُولَ رَبِّيَ اللَّهُ وَقَدْ جَاءكُم بِالْبَيِّنَاتِ مِن رَّبِّكُمْ} أخرجه البخاري.

وعن أنس قال لقد ضربوا رسول الله صلى الله عليه وسلم حتى غشي عليه فقام أبو بكر فجعل ينادي ويقول ويلكم {أَتَقْتُلُونَ رَجُلاً أَن يَقُولَ رَبِّيَ اللَّهُ} قالوا من هذا؟ قالوا هذا ابن أبي قحافة المجنون. أخرجه الحاكم.

وعن أسماء بنت أبي بكر أنهم قالوا لها ما أشدّ ما رأيت المشركين بلغوا من رسول الله صلى الله عليه وسلم؟ قالت كان المشركون قعودا في المسجد فتذكروا رسول الله صلى الله عليه وسلم وما يقول في آلهتهم فبينما هم كذلك إذ دخل رسول الله صلى الله عليه وسلم المسجد فقاموا إليه وكان إذا سألوه عن شيء صدقهم فقالوا ألست تقول في آلهتنا كذا وكذا قال بلى فنشبوا به بأجمعهم فأتى الصريخ إلى أبي بكر فقيل له أدرك صاحبك فخرج أبو بكر حتى دخل المسجد فوجد رسول الله صلى الله عليه وسلم والناس مجتمعون عليه فقال ويلكم {أَتَقْتُلُونَ رَجُلاً أَن يَقُولَ رَبِّيَ اللَّهُ وَقَدْ جَاءكُم بِالْبَيِّنَاتِ مِن رَّبِّكُمْ} قالت فلهَوا عن رسول الله صلى الله عليه وسلم وأقبلوا على أبي بكر يضربونه قالت فرجع إلينا فجعل لا يمسّ شيئا من غدائره إلا جاء معه وهو يقول تباركت يا ذا الجلال والاكرام. رواه أبو عمر في الاستيعاب.

حاصل كلام آنست كه عقبه بن أبي معيط آمد حالانكه آنحضرت صلى الله عليه وسلم نماز مي گذاردند چادر خود را در گردن مبارك آنحضرت صلى الله عليه وسلم پيچيد و خفا كرد آنحضرت صلى الله عليه وسلم را خفا كردن سخت، متعاقب اين حال أبو بكر صديق رضي الله عنه رسيد و آيت {أتَقْتُلُونَ رَجُلاً أَن يَقُولَ رَبِّيَ اللَّهُ} برخواند.

در روايت ديگر آنكه زدند آنحضرت صلى الله عليه وسلم را تا آنكه بيهوش شد پس أبو بكر استاد و اين آيت برخواند.

و حاصل حديث أسماء آنست كه مشركان نشسته بودند در مسجد حرام پس با يك ديگر مذكور آنحضرت صلى الله عليه وسلم كردند و ذكر آنچه آنحضرت صلى الله عليه وسلم مي فرمايد در حق بتان ايشان به ميان آوردند در اين هنگام آنحضرت صلى الله عليه وسلم به مسجد در آمدند مشركان به طرف آنحضرت صلى الله عليه وسلم برخاستند حالانكه آنحضرت صلى الله عليه وسلم چون كفار سوال ميكردند راست ميگفت با ايشان و تقيه را كار فرما نمي شد گفتند: آيا نمي گوئي در باب آلهه ما چنان و چنان؟ فرمود آري ميگويم پس در آويختند با آنحضرت صلى الله عليه وسلم همه ايشان پس آمد فرياد كننده بسوي أبو بكر صديق رضي الله عنه و گفت درياب صاحب خود را پس بر آمد حضرت صديق رضي الله عنه تا آنكه داخل شد به مسجد حرام و يافت آنحضرت صلى الله عليه وسلم را در آن حال كه جمع آمده بودند بر وي پس گفت ويلكم الخ پس غافل شدند كفار از آنحضرت صلى الله عليه وسلم و متوجه گشتند به أبو بكر صديق رضي الله عنه و زدند او را أسماء گفت پس باز گشت حضرت صديق به اين صفت كه دست نمي سايند به چيزي از گيسوهاي خود مگر كه مي آمد همراه دست او مي گفت تباركت يا ذا الجلال والاكرام.

و از آنجمله آنست كه چندين دفعه اذي كفار را از آنحضرت صلى الله عليه وسلم باز داشت به توريه و كنايه در قصهء هجرت آمده است كه هر كه آنحضرت صلى الله عليه وسلم را مي پرسيد صديق مي گفت هادٍ يهديني السبيل. أخرجه البخاري.

و در قصه امرأة أبي لهب آمده است كه بعد نزول سوره تبت به قصد ايذاء آمد و گفت إن صاحبك هجاني قال ما يقول الشعر أخرجه أبويعلى.

و از آنجمله آنست كه چون قريش بر ايذاي آنحضرت صلى الله عليه وسلم جمع شدند و صحيفه نوشتند حضرت صديق رضي الله عنه در اين مضيق شريك آنحضرت صلى الله عليه وسلم بود لهذا در اين واقعه ابوطالب گفته است:

وهم رجّعوا سهل بن بيضاء راضيا فسُرّ أبو بكر بها ومحمّد

کذا في سيرة ابن إسحاق.

و از آنجمله آنست كه حضرت صديق رضي الله عنه اول كسي است كه مسجد بناء كرد و اعلام اسلام نمود كفار قريش به ايذاء برخاستند تا آنكه مضطر شد به هجرت، ابن الدغنه ميانجي گشت ميان وي و ميان قريش و عهد گرفت براي او تا آنكه غلبهء ديگر بر دل او وارد شد و جوار ابن دغنه را رد كرد اني ارد إليك جوارك وأرضى بجوار الله آنگاه به اعلان اسلام و جهر قراءت قرآن مشغول شد. أخرجه البخاري في حديث طويلٍ عن عائشة.

و از آنجمله آنست كه حضرت صديق به جهت اعلاء كلمة الله در قصه غلبه فارس بر روم مراهنه كرد عن ابن عباس قال كان المسلمون يحبون أن تظهر الروم علي فارس لأنهم أهل الكتاب وكان المشركون يحبون أن تظهر فارس علي الروم لأنهم اهل الاوثان فذكر ذلك المسلمون لأبي بكر رضي الله عنه فذكر ذلك أبو بكر للنبي فقال له النبي أما إنهم سيهزمون فذكر ذلك أبو بكر لهم فقال اجعل بيننا وبينك أجلاً فإن ظهروا كان لنا كذا وكذا وإن ظهرنا كان لك كذا وكذا فجعل بينهم أجل خمس سنين فلم يظهروا فذكر أبو بكر للنبي صلى الله عليه وسلم فقال ألا جعلته دون العشرة فظهرت الروم بعد ذلك فذلك قوله {الم غُلِبَتِ الرُّومُ فِي أَدْنَى الْأَرْضِ وَهُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيَغْلِبُونَ} قال فغُلبت الروم ثم غَلبت بعدُ {لله الأمر من قبل ومن بعد ويومئذٍ يفرح المؤمنون بنصر الله} قال سفيان وسمعت أنهم ظهروا يوم بدر. أخرجه الحاكم. واز آنجمله آنست كه آنحضرت صلى الله عليه وسلم تا در مكه بود صبح و شام هر روز به خانه ي حضرت صديق آمد و رفت مي فرمود عن عائشة قالت: لم أعقل أبويّ قط إلا وهما يدينان الدين ولم يمر علينا يومٌ إلا يأتينا فيه رسول الله صلى الله عليه وسلم في النهار بكرةً وعشيةً. أخرجه البخاري في قصة الهجرة.

و از آنجمله آنست چون حضرت خديجه رضي الله عنها متوفي شد حضرت صديق عائشة را در عقد آنحضرت صلى الله عليه وسلم آورد ودر آن باب ادبي كه بهتر از آن صورت نبندد رعايت نمود عن حبيب مولى عروة قال لما ماتت خديجة حزن عليها النبي فأتاه أبو بكر بعائشة فقال يا رسول الله صلى الله عليه وسلم هذه تذهب ببعض حزنك وإن في هذه خُلقاً من خديجه ثم ردها فكان رسول الله صلى الله عليه وسلم يختلف إلى أبي بكر. أخرجه الحاكم.

وعن عائشة قالت قدمنا المدينة إلى أن قالت قال أبو بكر يا رسول الله صلى الله عليه وسلم ما يمنعك أن تبني بأهلك؟ فقال رسول الله صلى الله عليه وسلم الصداق فأعطاه أبو بكر اثني عشر اوقيةً ونشّاً فبعث بها رسول الله صلى الله عليه وسلم إلينا وبنى بي رسول الله صلى الله عليه وسلم في بيتي هذا الذي أنا فيه. أخرجه الحاكم وأبوعمر في الاستيعاب مثله.

و از آنجمله آنست كه چون معراج متحقق شد اول كسي كه به آن تصديق نمود صديق أكبر بود عن عائشة قالت لما أُسري النبي إلى المسجد الاقصي اصبح يتحدث الناس بذلك فارتد ناسٌ ممن كان آمنوا به وصدقوه وسعوا بذلك إلى أبي بكر فذكرتِ الحديث إلى أن قالت فقال أبو بكر: اني لأصدقه فيما هو أبعد من ذلك أصدقه بخبر السماءِ في غدوة أو روحة فلذلك سمي أبو بكر الصديق. أخرجه الحاكم وفي الاستيعاب نحو من ذلك.

و از آنجمله آنست كه چون آنحضرت صلى الله عليه وسلم در موسم حج خود را بر احياء عرب عرض كردند تا كدام يك از ايشان به سعادت نصرت فائز شود صديق أكبر در هر عرضه رفيق آنحضرت صلى الله عليه وسلم و متولي جواب و سوال بوده است در رياض نضره اين قصه ها بروايت حضرت مرتضى مذكور است.

و از آنجمله آنست كه چون آنحضرت صلى الله عليه وسلم هجرت فرمود بسوي مدينه حضرت صديق رفيق آنحضرت صلى الله عليه وسلم بود و اين خدمت به نوعي از دست وي سرانجام يافت كه خداي تعالى به آن تنويه فرمود: {ثاني اثنين إذ هما في الغار} و آنحضرت صلى الله عليه وسلم بدين وجه بستود كه حَمَلني إلى دار الهجرة و ثناي وي در السنه ي مسلمين شائع گشت و اين قصه بطولها در بخاري مذکور است.

و از آنجمله آنست كه چون غزوه بدر واقع شد و آن اول فتح اسلام بود و فضيلت او بر جميع مشاهد فائق است حضرت صديق را در آن مشهد مآثر نمايان حاصل گشت و فضائل او دو بالا شد بچند جهت يكي آنكه ثاني آنحضرت صلى الله عليه وسلم بود در عريش ديگر آنكه الهام عظيم از جانب غيب قبول نمود و آنحضرت صلى الله عليه وسلم تصويب آن فرمودند عن ابن عباس قال قال النبي صلى الله عليه وسلم يوم بدر اللهم إني انشدك ووعدك اللهم إن شئت لم تُعبد فأخذ أبو بكر بيده فقال حسبك، فخرج وهو يقول: {سيُهزم الجمع ويولون الدبر} أخرجه البخاري.

و معني اين كلام نزديك فقير آنست كه أبو بكر صديق رضي الله عنه ملهم شد به آنكه دعاء به اجابت مقرون گشت و اين صورت از جمله آن واقعه ها است كه الهام صحابه سبقت نمود در آن بر وحي آنگاه وحي بر حسب الهام ايشان فرود آمد بلكه بحقيقت همين الهام وحي است بسوي آنحضرت صلى الله عليه وسلم به آن وجه كه چون ايشان ملهم شدند آنحضرت صلى الله عليه وسلم به فراست صادقه ي خويش دريافت كه اين خاطر از جانب مدبر السموات والأرض است و اين فراست وحي باطني است چنانكه در قصهء اذان، رؤياي عبد الله بن زيد و قياس فاروق را تصويب فرمود و در ليلة القدر بر رؤياي جمعي از صحابه اعتماد نمود إلى غير ذلك من الوقائع.

ديگر آنكه چون آنحضرت صلى الله عليه وسلم از عريش برآمده متوجه كار زار شد ميمنهء لشكر به صديق دادند و ميكائيل همراه او بود و ميسره لشكر به حضرت مرتضى و اسرافيل همراه او بود عن علي رضي الله عنه قال بينما أنا أمتح من قليبٍ ببدرٍ إذا جاءت ريحٌ شديدةٌ لم أر مثلها قطُّ ثم ذهبت ثم جاءت ريحٌ شديدةٌ لم أر مثلها قطُّ إلا التي كانت قبلها وكانت الريح الاولى جبرائيل نزل في ألفٍ من الملائكة مع رسول الله صلى الله عليه وسلم وكانت الريح الثانية ميكائيل نزل في ألفٍ من الملائكة عن يمين رسول الله صلى الله عليه وسلم وكان أبو بكر عن يمينه وكانت الريح الثالثة إسرافيل نزل في ألفٍ من الملائكة عن ميسرة رسول الله صلى الله عليه وسلم وأنا في الميسرة فلما هزم الله تعالى أعداءه حملني رسول الله صلى الله عليه وسلم على فرسه فجرتْ بي فوقعتُ على عقبي فدعوت الله عز وجل فأمسكني فلما استويت عليها طعنتُ بيدي هذه في القوم حتى اختضب هذا مني دماً وأشار إلى إبطه. أخرجه الحاكم.

ديگر آنكه چون اسيران بدر آمدند آنحضرت صلى الله عليه وسلم مشاوره كردند با صحابه و مشورت حضرت صديق را اختيار فرمود او را با حضرت عيسى تشبيه داد هر چند در آخر فضيلت حضرت فاروق غالب تر بر آمد عن عبد الله بن مسعود قا: ل لما كان يوم بدر قال لهم رسول الله صلى الله عليه وسلم: ما تقولون في هؤلاء الأسارى؟ فقال عبد الله بن رواحة أنت في وادٍ كثير الحطب فأضرم ناراً ثم ألقهم فيها فقال العباس رضي الله عنه قطع الله رحمك، فقال عمر رضي الله عنه: قادتهم ورؤساءهم قاتلوك وكذبوك فاضربُ أعناقهم فقال أبو بكر رضي الله عنه عشيرتك وقومك ثم دخل رسول الله صلى الله عليه وسلم فقال ما تقولون في هؤلاء إن مثل هؤلاء كمثل إخوةٍ لهم كانوا من قبلهم {قال نوحٌ رب لا تذر علي الأرض من الكافرين دياراً} وقال موسى {ربنا اطمس على أموالهم واشدد على قلوبهم} وقال إبراهيم {مَن تَبِعَنِي فَإِنَّهُ مِنِّي وَمَنْ عَصَانِي فَإِنَّكَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ}، وقال عيسى {إِن تُعَذِّبْهُمْ فَإِنَّهُمْ عِبَادُكَ وَإِن تَغْفِرْ لَهُمْ فَإِنَّكَ أَنتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ}، وأنتم قوم بكم عيلةٌ فلا ينفلتن أحدٌ منكم إلا بفداءٍ أو بضربة عنقٍ. أخرجه الحاكم.

و از آنجمله آنست كه چون غزوه أحد واقع شد نصيب حضرت صديق رضي الله عنه در آن مشهد فضائل عظيمه گشت به چند جهت:

يكي آنكه حضرت صديق نهايت سعي در كشف بلاي آنحضرت صلى الله عليه وسلم بجا آورد قال ابن إسحاق فلما عرفوا المسلمون رسول الله صلى الله عليه وسلم نهضوا به ونهض معهم نحو الشعب معه أبو بكر الصديق وعمر بن الخطاب وعلي بن أبي طالب وطلحة بن عبيد الله والزبير بن العوام والحارث بن الصمة رضوان الله عليهم ورهطٌ من المسلمين.

عن عائشة قالت قال أبو بكر الصديق لما جال الناس عن رسول الله يوم أحدٍ كنت أول من فاء فبصرت به من بُعدٍ فإذا أنا برجلٍ قد اعتنقني من خلفي يريد رسول الله صلى الله عليه وسلم، فإذا هو أبو عبيدة بن الجراح. الحديث أخرجه الحاكم.

و مراد از جولان در اينجا فرار نيست بلكه متفرق شدن از آنحضرت صلى الله عليه وسلم بسبب در آمدن فوج كفار در فوج آنحضرت صلى الله عليه وسلم.

ديگر آنكه معلوم شد كه كفار قريش اگر بعد آنحضرت صلى الله عليه وسلم از كسي حساب مي گرفتند از حضرت صديق مي گرفتند لهذا چون أبو سفيان تفحص مي كرد احوال فوج آنحضرت صلى الله عليه وسلم را همين سه كس را نام مي برد؛ زيرا كه از همين سه كس مي ترسيد ومن حديث البراء أشرف أبو سفيان فقال: أفي القوم محمدٌ؟ فقال: لا تجيبوه، فقال: أفي القوم ابن أبي قحافة؟ فقال: لا تجيبوه، قال: أفي القوم ابن الخطاب؟ فقال: إنَّ هؤلاءِ قُتلوا فلو كانوا أحياءً لأجابوا، فلم يملك عمر نفسه، فقال: كذبت يا عدوَّ الله أبقى الله لك ما يخزيك. أخرجه البخاري.

ديگر آنكه چون آنحضرت صلى الله عليه وسلم به تعاقب كفار بعد أحد متوجه شدند حضرت صديق از حاضران آن واقعه بود عن عائشة في قوله تعالى {الَّذِينَ اسْتَجَابُواْ لِلّهِ وَالرَّسُولِ من بعد ما أصابهم القرح للذين أحسنوا منهم واتقوا أجر عظيم} قالت لعروة: يابن أختي كان أبواك منهم الزبير وأبو بكر لما أصاب نبي الله ما أصاب يوم أحد فانصرف عنه المشركون خاف أن يرجعوا فقال من يذهب إثرهم فانتدب منهم سبعون رجلاً كان فيهم أبو بكر والزبير. أخرجه البخاري. و از آنجمله آنست كه در غزوه خندق جانبي از لشكر به دست حضرت صديق دادند و محافظت آن جانب به او مفوض گشت و الآن مسجد صديق نزديك خندق موجود است

و آن مسجد به حقيقت موضع نزول حضرت صديق بود در غزوه ي خندق.

و از آنجمله آنست كه در غزوه مريسيع حضرت عائشة رضي الله عنها متهم شد و منافقان آنچه نمي بايست گفتند و گرفتار اسوء حالات گشتند و بعضي مسلمين كه از برائت صديقه توقف كردند معاتب شدند حضرت صديق را در آن واقعه فضائل نمايان نصيب شد به چند جهت:

يكي آنكه در آن واقعه ي هوش ربا از ايشان كمال انقياد و تسليم و فدا به ظهور آمد عن عائشة في قصة الإفك فتشهّد رسول الله صلى الله عليه وسلم ثم قال أما بعد يا عائشة إنه بلغني عنكِ كذا وكذا فإن كنتِ بريئةً فسيبرئكِ الله وإن كنت ألممتِ بذنبٍ فاستغفري الله وتوبي إليه فإنّ العبد إذا أسرف ثم تاب تاب الله عليه قالت فلما قضى رسول الله صلى الله عليه وسلم مقالته قلص دمعي حتى ما أحسُّ منه قطرةً فقلت لأبي أجب عني رسولَ الله صلى الله عليه وسلم فقال إني والله ما أدري ما أقول لرسول الله صلى الله عليه وسلم. أخرجه البخاري.

ديگر آنكه چون برائت صديقه نازل شد آنحضرت صلى الله عليه وسلم و صديق أكبر شريك آن برائت گشتند {أولئك مبرّءون مما يقولون}؛ زيرا كه معاذ الله اگر اين افك تحققي ميداشت آن لوث دامن آنحضرت صلى الله عليه وسلم و دامن صديق را مكدر ميكرد كه در مثل اين امور صاحب فراش و والد امرأة هدف ملامت و مسبّه مي شوند، ديگر آنكه حضرت صديق بر مسطح بن اثاثه انفاقي مي كرد چون از وي شركتي در افك ظاهر شد از انفاق دست باز داشت در اين باب نازل شد {وَلَا يَأْتَلِ أُوْلُوا الْفَضْلِ مِنكُمْ وَالسَّعَةِ أَن يُؤْتُوا أُوْلِي الْقُرْبَى وَالْمَسَاكِينَ وَالْمُهَاجِرِينَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَلْيَعْفُوا وَلْيَصْفَحُوا أَلَا تُحِبُّونَ أَن يَغْفِرَ اللَّهُ لَكُمْ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ} عن عائشة قالت قال أبو بكر الصديق وكان ينفق على مسطح بن أثاثة لقرابته منه وفقره والله لا أنفق على مسطح شيئاً أبداً بعد الذي نال لعائشة ما نال فأنزل الله عزّ وجل {وَلَا يَأْتَلِ أُوْلُوا الْفَضْلِ مِنكُمْ وَالسَّعَةِ أَن يُؤْتُوا أُوْلِي الْقُرْبَى وَالْمَسَاكِينَ وَالْمُهَاجِرِينَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَلْيَعْفُوا وَلْيَصْفَحُوا أَلَا تُحِبُّونَ أَن يَغْفِرَ اللَّهُ لَكُمْ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ} قالت قال أبو بكر الصديق بلى والله إني لأحب أن يغفر الله لي فرجع إلى مسطح النفقة التي كان ينفق عليه قال والله لا أنزعها منه ابداً. أخرجه البخاري.

قال ابن عباس: قال الله تعالى لأبي بكر: قد جعلتُ فيك يا أبا بكر الفضل والمعرفة بالله وصلة الرحم وجعلت عندك السعة فتعطف على مسطح فله قرابةٌ وله هجرةٌ وله مسكنةٌ. ذكره الواحدي في الوسيط.

و از آن جمله آنست كه چون صلح حديبية پيش آمد از صديق أكبر مآثر جميله ظاهر گشت و فضل او با آن مآثر دو بالا شد يكي آنكه صديق أكبر در مذاكره عروة بن مسعود كار فرماي جلادت شد و دشنام غليظ داد تا قوت مسلمين در جهاد ظاهر گردد در آخر فائده اين اغلاظ في القول واضح گشت كه عروه پيش قريش تمكن أصحاب آنحضرت صلى الله عليه وسلم در نصرت آنحضرت صلى الله عليه وسلم بيان نمود و آن سبب صلح شد في قصة الحديبية قال عروة عند ذلك: أي محمد ارأيت إن استأصلتَ أمر قومك هل سمعتَ بأحد من العرب اجتاح أصله قبلك وإن تكن الأخرى فإني والله لأري وجوهاً وإني لأرى اشواباً من الناس خليقاً أن يفرّوا ويدَعوك. فقال له أبو بكر: امصص بظر اللات أنحن نفر عنه وندعه؟ فقال من ذا؟ قالوا أبو بكر فقال أما والذي نفسي بيده لولا يدٌ كانت لك عندي ولم أجزك بها لأجبتك.

ديگر چون حضرت فاروق را عرق غيرت به حركت آمد حضرت صديق در جواب سوال او قدم بر قدم آن حضرت رفت از اين جا دانسته شد كه حضرت صديق را با پيغامبر چه نسبت بود و علوم پيغامبر در نفس وي رضي الله عنه چگونه منطبع مي شد؟ قال عمر بن الخطاب فأتيت نبي الله فقلت ألستَ نبي الله حقاً؟ قال بلى قلت ألسنا على الحق وعدوّنا على الباطل؟ قال بلى قلت فلِم نعطي الدنية في ديننا إذاً. قال إني رسول الله ولستُ أعصيه وهو ناصري قلت أوليس كنت تحدثنا أنا سنأتي البيت فنطوف به قال بلى أفأخبرتك أنا نأتيه العام قلت لا قال فإنك آتيه ومطوفٌ به قال فأَتيتُ أبا بكر قلت أليس هذا نبيُّ الله حقاً؟ قال بلى قلت السنا على الحق وعدوّنا على الباطل؟ قال بلى قلت فلِم نعطي الدنية في ديننا إذاً؟ قال يا أيها الرجل إنه رسول الله وليس يعصي ربه وهو ناصره فاستمسك بغرزه فوالله إنه على الحق قلت أليس كان يحدِّثنا أنا سنأتي البيت فنطوف به قال بلى أفخبّرك أنك تأتيه العام؟ قلت: لا، قال: فإنك آتيه ومطوفٌ به. قال عمر فعملت لذلك أعمالاً. أخرجه البخاري.

ديگر آنكه در اختيار صلح و جنگ سخنها مي رفت و مشوره ها به ميان مي آمد آخرها تقرير امر به مشورت حضرت صديق واقع شد في قصة الحديبية أنه صلى الله عليه وسلم بعث عيناً له من خزاعة وسار النبي صلى الله عليه وسلم حتى كان بغدير الأشطاط أتاه عينه قال إن قريشاً جمعوا جموعاً وقد جمعوا لك الأحابيش وهم مقاتلوك وصادوك عن البيت ومانعوك فقال أشيروا أيها الناس عليَّ أترون أن أميل إلى عيالهم وذراري هؤلاء الذين يريدون أن يصدّونا عن البيت فإن يأتونا كان الله قد قطع عيناً من المشركين وإلا تركناهم محرومين قال أبو بكر يا رسول الله خرجت عامداً لهذا البيت لا تريد قتل أحدٍ ولا حربَ أحدٍ فتوجه له فمن صدّنا عنه قاتلناه قال امضوا على اسم الله. أخرجه البخاري.

از آنجمله آنست كه چون غزوهء خيبر واقع شد حضرت صديق حاضرآن واقعه بود و به مقتضاي سيرت آنحضرت صلى الله عليه وسلم در خلفاء كه به منزله منتظر الامارت معامله ميكردند حضرت صديق امير لشكر شد هر چند در آخر واقعه فضيلت علي مرتضى غالب تر آمد عن سلمة بن الأكوع قال: بعث رسول الله صلى الله عليه وسلم أبا بكر إلى بعض حصون خيبر فقاتل وجاهد ولم يكن فتح. أخرجه الحاكم.

واز آنجمله آنست كه بر سريه بني فزارة حضرت صديق را امير ساخت عن سلمة بن الأكوع قال امّر رسول الله صلى الله عليه وسلم أبا بكر رضي الله عنه فغزونا ناساً من بني فزارة فلما دنونا من الماء أمرَنا أبو بكر فعرّسنا فلما صلينا الصبح أبو بكر فشننا الغارة قال فوردنا الماء فقتلنا به من قتلنا فانصرف عُنق من الناس وفيهم الذراري والنساء قد كادوا يسبقون إلى الجبل فطرحنا سهماً بينهم وبين الجبل فلما رأوا السهم وقفوا فجئت بهم أسوقهم إلى أبي بكر رضي الله عنه وفيهم امرأة من بني فزارة عليها قشع من الادم معها ابنة لها من أحسن العرب قال فنفلني أبو بكر رضي الله عنه ابنتها قال فقدمت المدينة فلقيني رسول الله صلى الله عليه وسلم فقلت والله يا رسول الله ما كشفت لها ثوباً وهي لك يا رسول الله فبعث بها رسول الله صلى الله عليه وسلم إلى مكة ففادى بها أسارى من المسلمين كانوا في أيدي المشرکين. أخرجه الحاكم.

و از آنجمله آنست كه چون آنحضرت صلى الله عليه وسلم براي ملكوك آفاق نامه ها نوشتند و جمعي براي تبليغ آن نامه ها فرستادند سائلي سوال كرد كه حضرت صديق و فاروق چرا فرستاده نمي شوند؟ آنحضرت صلى الله عليه وسلم تعظيم رتبه ي اين دو بزرگ و نسبت اتحاد ايشان با خود بيان فرمود اين معني فضيلت ايشان را دو بالا ساخت عن حذيفة ابن اليمان رضي الله عنهما قال سمعت رسول الله صلى الله عليه وسلم يقول لقد هممت أن ابعث إلى الآفاق رجالا يعلمون الناس السنن والفرائض كما بعث عيسى بن مريم الحواريين قيل له فأين أنت عن أبي بكر وعمر؟ قال إنه لا غنى لي عنهما إنهما من الدين كالسمع والبصر. رواه الحاكم.

از آنجمله آنست كه حضرت صديق در مصالح مسلمين شبانگاه به آنحضرت صلى الله عليه وسلم مشاورت مي كردند و آنحضرت صلى الله عليه وسلم بر حسب مشوره ايشان عمل ميفرمود قال ابن عباس في قوله تعالى {وَشَاوِرْهُمْ فِي الأَمْرِ} يعني أبا بكر وعمر.

وعن عمر رضي الله عنه قال: كان رسول الله صلى الله عليه وسلم يسمر عند أبي بكر الليلة في الأمر من أمور المسلمين وأنا معه. رواه أحمد.

وعن عبد الرحمن بن غنم أن رسول الله صلى الله عليه وسلم قال لأبي بكر وعمر: لو اجتمعتما في مشورةٍ ما خالفتكما. أخرجه أحمد.

و از آن جمله آنست كه چون ازواج طاهرات غيرت كردند و سورهء تحريم نازل شد حضرت صديق و فاروق مشار إليه به كلمه و صالح المؤمنين گشتند عن أبي امامة قال في قوله تعالى: {فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلَاهُ وَجِبْرِيلُ وَصَالِحُ الْمُؤْمِنِينَ} أبو بكر وعمر. أخرجه الحاكم.

و شاهدُه حديث نعمان بن بشير استأذن أبو بكر علي النبي صلى الله عليه وسلم و سمع صوت عائشة عالياً فلما دخل تناولها ليلطمها وقال: لا أراكِ ترفعين صوتك على رسول الله صلى الله عليه وسلم. أخرجه ابوداود.

از آنجمله آنست كه حضرت صديق غايت سعي در كتمان اسرار آنحضرت صلى الله عليه وسلم مي فرمود در قصه عرض حفصه بر عثمان و حضرت صديق أكبر مذكور است قال أبو بكر: لم يمنعني أن ارجع إليك إلا أني كنت علمت أن رسول الله صلى الله عليه وسلم ذكرها ولم أكن لأفشي سرَّ رسول الله صلى الله عليه وسلم. رواه البخاري.

و از آنجمله آنست كه حضرت صديق در هر خير سبقت ميكرد در قصه بشارت عبد الله بن مسعود حضرت فاروق گفته است إن فعلتَ إنك لسابقٌ بالخير وفي قصصٍ كثير نحوٌ من ذلك تا آنكه سبّاق إلى الخير لقب او شد در ميان صحابه.

و از آنجمله آنست كه چون روز جمعه كاروان شام در رسيد مردمان از مسجد متفرق شده در پي كاروان رفتند حضرت صديق از ثابتان آن جمع بود عن جابر قال بينما النبي صلى الله عليه وسلم يخطب يوم الجمعة قائماً إذا قدمت عير المدينة فابتدرها أصحاب رسول الله صلى الله عليه وسلم حتى لم يبق منهم إلا اثنا عشر رجلا فيهم أبو بكر وعمر. أخرجه الترمذي.

و از آن جمله آنست كه چون غزوه فتح مهيا شد حضرت صديق رضي الله عنه را در آن واقعه فضائل نمايان حاصل گرديد بچند وجه:

يكي آنكه پيش از واقعه أبوسفيان پيش صديق أكبر آمد و طلب اعاده ي صلح نمود و اين نبود مگر از جهت وجاهت عظمي كه حضرت صديق را در ميان مسلمين حاصل بود و از وي حساب مي گرفتند قال محمد بن إسحاق ثم خرج أبوسفيان حتى أتى رسول الله صلى الله عليه وسلم فكلمه فلم يرد عليه شيئاً ثم ذهب إلى أبي بكر فكلمه أن يكلم رسول الله صلى الله عليه وسلم فقال ما أنا بفاعلٍ ثم أتى عمر بن الخطاب عنه فكلمه فقال أنا أشفع لكم عند رسول الله صلى الله عليه وسلم فوالله لو لم أجد إلا الذرّ لجاهدتكم به.

ديگر آنكه چون به مكه داخل شدند آنحضرت صلى الله عليه وسلم بجانب حضرت صديق متوجه شده فرمودند كيف قال حسانٌ عن ابن عمر رضي الله عنهما قال لما دخل رسول الله صلى الله عليه وسلم عام الفتح راي النساء يلطمن وجوه الخيل بالخمر فتبسم إلى أبي بكر رضي الله عنه وقال يا أبا بكر كيف قال حسان بن ثابت فأنشده أبو بكر:

عدمتُ بُنيّتي إن لم تروها * تُثير النقع من كنَفي كداء

ينازعن الأسرّة مسرعات * يلطّمهن بالخمر النساء

فقال: ادخلوا من حيث قال حسان. أخرجه الحاكم.

و ديگر آنكه پدر صديق أكبر آن روز به شرف اسلام تشريف يافت و فضيلت آنكه چهار پشت آنحضرت صلى الله عليه وسلم را ديده باشد ومسلمان شده غير صديق را ميسر نه شد قال محمد بن إسحاق فلما دخل رسول الله مكة دخل المسجد فأتى أبو بكر بأبيه يقوده فلما رآه رسول الله صلى الله عليه وسلم قال: هلا تركت الشيخ في بيته حتى أكون أنا آتيه فيه؟ قال أبو بكر: يا رسول الله صلى الله عليه وسلم هو أحق أن يمشيٍ إليك من أن تمشي أنت إليه فأجلَسَه بين يديه ثم مسح صدره ثم قال: أسلم، فأسلم.

وقال علي بن أبي طالب: هذه الآية في أبي بكر يعني قوله تعالى: {حتى إذا بلغ أشده وبلغ أربعين سنةً} أسلم أبواه جميعاً فلم يجتمع لأحدٍ من الصحابة المهاجرين أبواه غيره أوصاه الله بهما ولزم ذلك من بعده. أخرجه الواحدي.

وعن موسى ابن عقبة لم يدرك أربعة النبي صلى الله عليه وسلم إلا هؤلاء أبوقحافة وأبو بكر وابنه عبد الرحمن وأبو عتيق ابن عبد الرحمن بن أبي بكر. أخرجه الواحدي.

و از آنجمله آنست كه در قصه حنين و قضيهء أبي قتادة مشورت او به شرف تصويب رسيد عن أبي قتادة قال قال رسول الله صلى الله عليه وسلم: من أقام بينةً على قتيل قتله فله سلَبه فقمت لألتمس بينةً على قتيلي فلم أر أحداً يشهد لي فجلست ثم بدا لي فذكرت أمره لرسول الله صلى الله عليه وسلم فقال رجلٌ من جلسائِه سلاح هذا القتيل الذي يذكره عندي فأرضه مني فقال أبو بكر كلا لا تعطيه أصيبغٌ من قريش وتدع أسداً من أسد الله يقاتل عن الله ورسوله قال فقام رسول الله صلى الله عليه وسلم فأدّاه إليَّ فاشتريت منه خرافاً فكان أول مالٍ تأثلته. أخرجه البخاري.

و از آنجمله آنست كه در غزوه طائف فضائل جليله نصيب حضرت صديق آمد بجهات متعدده يكي آنكه پسر حضرت صديق به زخم تير مجروح شد و آخر حال بهمان جراحت شهادت يافت في الاستيعاب عبد الله بن أبي بكر شهد الطائف مع رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمي بسهم فدمل جرحه فانتقض عليه فمات منه في خلافة ابيه.

و ديگر آنكه بازگشتن از محاصرهء حصن طائف بغير فتح باشارهء وي و تعبير وي بود رضي الله عنه قال محمد بن إسحاق: وقد بلغني أن رسول الله قال لأبي بكر الصديق وهو محاصرٌ ثقيفاً يا أبا بكر إني رأيت أني أهديت إلي قعبةٌ مملوةٌ زبداً فنقرها ديك فهراق ما فيها فقال أبو بكر ما أظن أن تدرك منهم يومك هذا ما تريد فقال رسول الله صلى الله عليه وسلم وأنا لأرى ذلك.

و از آنجمله آنست كه چون غزوهء تبوك واقع شد حضرت صديق را در آن مشهد فضائل بسيار نمايان گشت يكي آنكه در انفاق گوئي سعادت از همه در ربود عن أسلم قال سمعت عمر بن الخطاب يقول أمرَنا رسول الله صلى الله عليه وسلم أن نتصدّق ووافق ذلك عندي مالاً فقلت اليوم أسبق أبا بكر إن سبقته يوماً فقال فجئت بنصف مالي فقال رسول الله صلى الله عليه وسلم ما أبقيت لأهلك؟ قلت مثله، وأتى أبو بكر بكل ما عنده فقال يا أبا بكر ما أبقيت لأهلك فقال أبقيت لهم الله ورسوله، قلت: لا أسبقه إلى شئ ابداً. أخرجه الترمذي.

ديگر آنكه عرضهء اين لشكر به صديق أكبر رضي الله عنه حواله شد و امامت لشكر به وي رضي الله عنه تسليم يافت، ديگر آنكه در اثناء راه آنحضرت صلى الله عليه وسلم با چند كس تعريس فرمود و از لشكر دور افتاد در آن حالت بر زبان مبارك آنحضرت صلى الله عليه وسلم گذشت كه اگر لشكر فرمانبرداري صديق و فاروق كنند راه ياب شوند. أخرجه مسلم وقصهء آن طولي دارد.

و از آنجمله آنست كه در سال نهم آنحضرت صلى الله عليه وسلم حضرت صديق رضي الله عنه را امير حج فرمود و او اول كسي است كه در اسلام امير الحج شد و اينجا غلطي عظيم افتاده است جمعي مي دانند كه فرستادن حضرت مرتضى رضي الله عنه عزل أبو بكر صديق رضي الله عنه بود، تحقيق آنست كه امير حج أبو بكر صديق رضي الله عنه بود و ابلاغ برائت تحويل علي مرتضى عن محمد بن علي أنه لما أنزلت براءةٌ على رسول الله صلى الله عليه وسلم وقد كان بعث أبا بكر الصديق رضي الله عنه ليقيم للناس الحج قيل له يا رسول الله صلى الله عليه وسلم لو بعثت بها إلى أبي بكر فقال يؤدّي عني رجلٌ من أهل بيتي ثم دعا علي بن أبي طالب رضي الله عنه فقال اخرج بهذه القصة من صدر براءة وأذن في الناس يوم النحر إذا اجتمعوا بمنى أنه لا يدخل الجنة كافرٌ ولا يحج بعد العام مشركٌ ولا يطوفُ بالبيت عريانٌ، ومن كان له عند رسول الله صلى الله عليه وسلم عهدٌ فهو له إلى مدته فخرج علي بن أبي طالب رضي الله عنه على ناقة رسول الله صلى الله عليه وسلم حتى أدرك أبا بكر رضي الله عنه فلما رآه أبو بكر قال أميرٌ أو مأمورٌ قال بل مأمور ثم مضيا فأقام أبو بكر رضي الله عنه للناس الحج والعرب إذ ذاك في تلك الساعة على منازلهم من الحج التي كانوا عليها في الجاهلية حتى إذا كان يوم النحر قام علي بن أبي طالب رضي الله عنه فأذّن في الناس بالذي أمره به رسول الله صلى الله عليه وسلم فقال أيها الناس إنه لا يدخل الجنة كافرٌ ولا يحج بعد العام مشركٌ ولا يطوف بالبيت عريان ومن كان له عند رسول الله صلى الله عليه وسلم عهدٌ إلى مدةٍ فهو له إلى مدته، فلم يحج بعد ذلك العام مشركٌ ولم يطف بالبيت عريان، ثم قدما على رسول الله صلى الله عليه وسلم وكان هذا من براءة فيمن كان من أهل الشرك ومن أهل العهد العام وأهل المدة إلى الأجل المسمى. رواه ابن إسحاق.

وعن ابن عباس أن رسول الله صلى الله عليه وسلم بعث أبا بكر وأمره أن ينادي بهؤلاء الكلمات فأتبعه علياً فبينا أبو بكر ببعض الطريق إذ سمع رغاء ناقة رسول الله صلى الله عليه وسلم فخرج أبو بكر فزعاً فظن أنه رسول الله صلى الله عليه وسلم فإذا علي فدفع إليه كتاب رسول الله صلى الله عليه وسلم قد أمّره علي الموسم وأمر علياً أن ينادي بهؤلاء الكلمات فقام علي في أيام التشريق فنادى {أَنَّ اللَّهَ بَرِيءٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ وَرَسُولُهُ} {فَسِيحُوا فِي الْأَرْضِ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ} لا يحجن بعد العام مشرك ولا يطوفن بالبيت عريان ولا يدخل الجنة إلا مؤمنٌ، فكان ينادي عليٌ بها فإذا صحل قام أبو بكر فنادى. أخرجه الحاكم.

و قطع اين شبه بدان وجه مي شود كه خُطب حج را تفحص بايد نمود كه که (چه کسي) خواند؟

نسائي بعض خطب حضرت صديق را در موسم حج ذكر كرده است از آنجمله آنست كه در حجة الوداع همراه آنحضرت صلى الله عليه وسلم بود و اثقال آنحضرت صلى الله عليه وسلم را بر زاملهء خود بار نمود عن أسماء بنت أبي بكر قالت خرجنا مع رسول الله صلى الله عليه وسلم حجاجا وإن زمالة رسول الله صلى الله عليه وسلم وزمالة أبي بكر واحدةٌ فنزلنا العرج وكانت زمالتنا مع غلام أبي بكر قالت فجلس رسول الله صلى الله عليه وسلم وجلست عائشة إلى جنبه وجلس أبو بكر إلى جنب رسول الله صلى الله عليه وسلم من الشق الآخر وجلست إلى جنب أبي ننتظر غلامه وزمالته متي يأتينا فاطلع الغلام يمشي. أخرجه الحاكم وغيره.

و از آنجمله آنست كه چون آنحضرت صلى الله عليه وسلم مريض شدند در باب صديق أكبر عنايتهائيكه زياده برآن متصور نباشد بعمل آوردند و به امامت نماز تشريف دادند تا آنكه حاضران به يقين فهميدند كه وي خليفه آنحضرت صلى الله عليه وسلم است بعد آنحضرت صلى الله عليه وسلم، قال أبو عمر في الاستيعاب: واستخلفه رسول الله صلى الله عليه وسلم امته بعده بما أظهره من الدلائل البينة على محبته في ذلك وبالتعريض الذي يقوم مقام التصريح.

و مآثر عظيمه كه حضرت صديق رضي الله عنه را بعد وفات ظاهر شد دفن اوست همراه آنحضرت صلى الله عليه وسلم چنانكه قرين ساختن ذكر آنحضرت صلى الله عليه وسلم با ذكر خداي عز وجل مآثر عظيمه است ذكر ذلك ابن عباس في تفسير قوله تعالى: {ورفعنا لك ذكرك} دفن با آنحضرت صلى الله عليه وسلم مآثره ايست كه صديق و فاروق به آن از ميان أصحاب ممتاز گشتند اين است شرح اعانت حضرت صديق رضي الله عنه آنحضرت صلى الله عليه وسلم را در تحمل اعباء نبوت.

در اينجا دو نكته بايد فهميد يكي آنكه آنحضرت صلى الله عليه وسلم بعد بعثت قريب به دو قرن در دنيا بوده اند سيزده سال در مكه و ده سال در مدينه؛ سيزده سال كه در مكه بودند با كفار خصومت ميفرمودند و اعلان اسلام و تحمل ايذاء كفار مي نمودند و ده سال كه در مدينه اقامت فرمود تعليم علم و اعلاء كلمه اسلام به صلح تارةً و به حرب اخري مينمود چنانكه هر كه با آنحضرت صلى الله عليه وسلم صحبت داشته و به سعادت مجالست و مخاطبه او فائز گشته افضل است از كسي كه صحبت نداشته است به همان دستور كسي كه در قرن اول اعانت آنحضرت صلى الله عليه وسلم كرده است و آن واقعات را ديده و در آن واقعات همراه آنحضرت صلى الله عليه وسلم بوده و اثر پذير آن بركات گشته افضل است از هر كه آن اعانتها از وي صادر نگرديد و آن صحبتها نديد لهذا در قرآن و سنت هر جا تنويه به شان مهاجرين اولين وارد شده است قال الله تعالى: {لَا يَسْتَوِي مِنكُم مَّنْ أَنفَقَ مِن قَبْلِ الْفَتْحِ وَقَاتَلَ أُوْلَئِكَ أَعْظَمُ دَرَجَةً مِّنَ الَّذِينَ أَنفَقُوا مِن بَعْدُ وَقَاتَلُوا}، و لهذا مهاجرين اولين مستحق خلافت شدند دون غيرهم و صديق أكبر در اين امر منفرد است و فضيلت او بر همه ثابت، أبودرداء در قصه مغاضبه حضرت صديق و فاروق روايت مي كند قال رسول الله صلى الله عليه وسلم: هل أنتم تاركون لي صاحبي إني قلت يا أيها الناس إني رسول الله صلى الله عليه وسلم إليكم جميعاً فقلتم كذبت وقال أبو بكر صدقت. أخرجه البخاري.

نكته ديگر آنكه شاهد عدل اين اعانتها و خدمتها كلام شريف آنحضرت صلى الله عليه وسلم است كه در آخرها فرمود و به روايت مستفيضه از طريق أبوهريرة و ابوسعيد و ابن عباس و ابن مسعود و جندب و غير ايشان ثابت شده: ما لأحدٍ عندنا يدٌ إلا قد كافئناه ما خلا أبا بكر فإن له عندنا يداً يكافئه الله به يوم القيمة وما نفعني مال أحد قط ما نفعني مال أبي بكر ولو كنت متخذًا خليلاً من الناس لاتخذت أبا بكر خليلاً ألا إن صاحبكم خليل الله.

وفي لفظ آخر: إن من أمنّ الناس عليَّ في صحبته وماله أبا بكر.

و جندب گفته است من اين خطبه را پيش از وفات آنحضرت صلى الله عليه وسلم به پنج شب شنيده ام.

و ابوسعيد گفته است كه اين كلام بعد انذار آنحضرت صلى الله عليه وسلم بود به وفات خود إن الله خيّر عبداً بين الدنيا وبين ما عنده فاختار ذلك العبد ما عند الله.

و اين كلمات مباركات اجمال آن واقعات است و تصحيح آن واقعات است و تصحيح آن قصص مفصله و تصريح به قبول آن همه اعمال پيش خداي تعالى.

اينجا لطيفه بايد شناخت كه مدار مدح تنها نه وجود اين اعمال است بلكه في الحقيقت مدح دائر است بر آنكه حضرت صديق به اين اعمال به اقصي مقاصد خود فائز گشت و آنچه ميخواست يافت ذلك فضل الله يؤتيه من يشاء.

أما صحبت دائمه ي حضرت صديق با آنحضرت صلى الله عليه وسلم و مصافات او و در خلوت و جلوت حاضر ماندن و در هر منشط و مكره شريك آنحضرت صلى الله عليه وسلم بودن و اعتناء و توقير آنحضرت صلى الله عليه وسلم نسبت به حضرت صديق پس زياده از آنست كه در اين اوراق بگنجد ليكن نكته ما لا يُدرك كله لا يترك كله منظور نظر است حضرت علي مرتضى در وقت دفن حضرت فاروق گفته است وايم الله إن كنت لأظن أن يجعلك الله مع صاحبيك وذاك أني كنت كثيراً أسمع رسول الله صلى الله عليه وسلم يقول جئت أنا وأبو بكر وعمر ودخلت أنا وأبو بكر وعمر وخرجت أنا وأبو بكر وعمر فإن كنت لأرجو ولأظن أن يجعلك الله معهما. أخرجه البخاري ومسلم.

و أبوهريرة در قصه ي تكلم ذئب و تكلم بقره از آنحضرت صلى الله عليه وسلم روايت كرده اني اؤمن به أنا وأبو بكر وعمر وما هما ثم. أخرجه الشيخان.

و انس گفته إن رسول الله صلى الله عليه وسلم كان يخرج على أصحابه من المهاجرين والأنصار وهم جلوس وفيهم أبو بكر وعمر فلا يرفع إليه أحدٌ منهم بصره إلا أبو بكر وعمر فإنهما كانا ينظران إليه وينظر إليهما ويتبسمان إليه ويتبسم إليهما.

وابن عمر گفته: إن رسول الله صلى الله عليه وسلم خرج ذات يوم فدخل المسجد وأبو بكر وعمر أحدهما عن يمينه والآخر عن شماله وهو آخذٌ بأيديهما وقال هكذا نبعث يوم القيامة. أخرجه الترمذي.

وقيل لعائشة أيّ أصحاب رسول الله صلى الله عليه وسلم كان أحب إلى رسول الله صلى الله عليه وسلم قالت أبو بكر وعمر.

و عمرو بن العاص مثل آن روايت كرده.

و سعيد بن المسيب گفته: كان أبو بكر الصديق من النبي مكان الوزير فكان يشاوره في جميع أموره وكان ثانيه في الإسلام وكان ثانيه في الغار وكان ثانيه في العريش يوم بدرٍ وكان ثانيه في القبر ولم يك رسول الله صلى الله عليه وسلم يقدم عليه أحداً. أخرجه الحاكم.

و محمد بن سيرين گفته: لوحلفت حلفت صادقاً باراً غير شاكٍ ولا مستثنٍ أن الله تعالى ما خلق محمداً ولا أبا بكر ولا عمر إلا من طينةٍ واحدةٍ ثم ردَّهم إلى تلك الطينة، سمنهودي اين سخن ابن سيرين را بر محملي ديگر فرود آورد يعني مدفن همان جا مي باشد كه از آنجا خاك با نطفه سرشته باشند.

و فقير ميگويد كان الله تعالى له في الدنيا والآخرة بلكه محمل صحيح اين كلمه آنست كه طينت مستعار است براي اصل و معني اين اثر به همان ميماند كه در حديث آمده: الأرواح جنودٌ مجندة فما تعارف منها ايتلف، يعني قبل از وجود خارجي ارواح ايشان در يك محل بود و بعد از انتقال نيز در يك محل قال رسول الله صلى الله عليه وسلم لبعض أصحابه وقد رآه يمشي بين يدي أبي بكر: تمشي بين يدي من هو خيرٌ منك. أخرجه أبو عمر في الاستيعاب.

ولما تلقى النبي بريدة الأسلمي في سبعين راكباً من أهل المدينة من بني سهمٍ قال رسول الله صلى الله عليه وسلم: مَن أنت؟ قال: أنا بريدة، فالتفت إلى أبي بكر فقال: يا أبا بكر برد أمرنا وصلح، ثم قال: ممّن أنت؟ قال: مِن أسلم، قال لأبي بكر: سلمنا، قال ثم قال لي: مِن بني مَن؟ قلت: من بني سهم، قال: خرج سهمك. رواه في الاستيعاب.

قال يوم أحدٍ: أوجبَ طلحةُ يا أبابكر.

و از اين جنس از ميان قوم به مخاطبه مخصوص ساختن حضرت صديق را و مباسطه و ملاطفه فرمودن با او زياده از آن است كه به تحرير آيد.

أما تشبّه قوت عقليه صديق أكبر رضي الله عنه با قوت عقليه انبياء صلوات الله عليهم پس بايد دانست كه چون فيض الهي در نفس ناطقه كسي در مي آيد اثر آن فيض در چندين هياكل ظاهر مي شود و از صديق أكبر أكثر آن هياكل شناخته شده يكي از آنجمله خوابهاي صادق است كه سبب وصول راهي به سوي سعادت باشد يا سبب حصول نفع عام بخلق الله و همين است شأن انبياء والا انطباع وقائع آتيه به غير اقتران يكي از اين دو وجه در باب تشبه به انبياء نتوان شمرد بلكه كاهنان نيز در آن مشارك اند مانند خوابهاي حضرت صديق كه حامل شد او را بر اسلام و خوابي كه باعث بر فرستادن چهار امير بر چهار حصه شام شد و خواب ديگر كه حامل بر استخلاف حضرت فاروق گشت و بيان آن طولي دارد.

در روضة الاحباب مذكور است كه نزديك به ايام هجرت صديق أكبر به خواب ديد كه ماه از آسمان بر بطحاء مكه نازل شد و به شهر مكه در آمد و صحراء و دشت به نور آن منور گشت باز آن ماه به طرف آسمان ميل نمود و به مدينه فرود آمد و بسياري از ستارگان به موافقت او حركت كردند باز آن ماه با ستارگان به مكه رجوع نمود و زمين مدينه همچنان روشن بود مگر سه صد و شصت خانه، و به سبب ورود آن ماه اطراف حرم باز منور گشت بعد از آن آن ماه به سمت مدينه روان شد و به منزل عائشة در آمد پس از آن زمين بشگافت و ماه در آن ناپديد گشت و صورت حال موافق همين رؤيا بظهور رسيد.

ديگر تعبير وي خوابهاي مردم را و اصابت عجيبه در آن تا آن حد كه آنحضرت صلى الله عليه وسلم خوابهاي خود را بر صديق أكبر عرض ميفرمود و در خواست تعبير مي نمود قال ابن إسحاق في قصة الطائف بلغني أن رسول الله صلى الله عليه وسلم قال لأبي بكر وهو محاصرٌ ثقيفا يا أبابكر، إني رأيت أني أهديت إلي قعبةٌ.. الحديث وقد ذكرناه من قبل.

وفي قصة رؤيا النبي صلى الله عليه وسلم غنماً سوداء دخلَت فيها غنمٌ كثيرةٌ بيضٌ قال: يا أبا بكر اعبرها، فقال أبو بكر: يا رسول الله صلى الله عليه وسلم هي العرب تتبعك ثم تتبعها العجم حتى تغمرها، فقال النبي صلى الله عليه وسلم: هكذا عبّرها الملك بسحر. رواه الحاكم.

وقال ابن هشام في زوايد السيرة حدثني بعض أهل العلم عن إبراهيم بن جعفر المحمودي قال قال رسول الله صلى الله عليه وسلم رأيت أني لقمت لقمةً من حَيس فالتذذت طعمها فاعترض في حلقي منها شيء حين ابتلعتها فأدخل عليٌ يده ونزعه فقال أبو بكر الصديق رضي الله عنه: يا رسول الله صلى الله عليه وسلم هذه سرية من سراياك تبعثها فيأتيك بعض ما تحب ويكون في بعضها اعتراض فتبعث علياً فيسهله.

وعن عائشة قالت رأيت ثلاثة أقمار سقطن في حجرتي فقصصتُ رؤياي على أبي بكر الصديق قالت: فلما توُفي رسول الله صلى الله عليه وسلم ودفن في بيتها قال لها أبو بكر: هذا أحد أقمارك وهو خيرها. أخرجه مالك في الموطأ.

وفي قصة إسلام خالد بن سعيدٍ أنه رأى في المنام أنه وقف به على شفير النار فذكر من سعتها ما الله أعلم به وكأنّ أباه يدفعه فيها ورأى رسول الله صلى الله عليه وسلم آخذاً بحقويه لا يقع فيها فذكر لأبي بكر فقال أبو بكر أريد بك خيراً هذا رسول الله صلى الله عليه وسلم فاتَّبعه وإنك ستتبعه في الإسلام الذي يحجزك من أن تقع فيها وأبوك دافع فيها فلقي رسول الله صلى الله عليه وسلم وحسن إسلامه. أخرجه في الاستيعاب.

سوم توافق فراست او با فراست آنحضرت صلى الله عليه وسلم و قدم بر قدم او رفتن در بيان حكم مسأله عن سعيد ابن المسيب أن رجلاً من أسلم جاء إلى أبي بكر الصديق فقال له إن الآخِر زنى، فقال له أبو بكر: هل ذكرت هذا لأحدٍ غيري؟ فقال لا. فقال له أبو بكر فتُب إلى الله واستر يستر الله فإن الله يقبل التوبة عن عباده فلم تقرر نفسه حتى أتى عمر بن الخطاب فقال له مثل ما قال لأبي بكر فقال له عمر مثل ما قال له أبو بكر قال فلم تقرر نفسه حتى جاء إلى رسول الله صلى الله عليه وسلم حتى إذا أكثر بعث رسول الله صلى الله عليه وسلم إلى اهله فقال: أيشتكي أم به جنةٌ فقالوا يا رسول الله صلى الله عليه وسلم والله إنه لصحيحٌ فقال رسول الله صلى الله عليه وسلم أبِكر أم ثيبٌ؟ قالوا: بل ثيبٌ يا رسول الله، فرُجم. أخرجه مالك.

وفي قصة الحديبية وقد ذكرناها.

چهارم شناختن او مقصود آنحضرت صلى الله عليه وسلم وغرضِ او را از كلام مرموز آنحضرت صلى الله عليه وسلم تا غايتي كه در صحابه مشهور گشت هو أعلمنا برسول الله صلى الله عليه وسلم چنانكه ابوسعيد خدري در كلام آخر آنحضرت صلى الله عليه وسلم إن عبداً خيّره الله بيان كرد.

عن ابن عباس قال لما أخرج أهل مكة النبي قال أبو بكر الصديق رضي الله عنه إنا لله وإنا إليه راجعون أخرجوا نبيهم ليهلكوا قال فنزلت {أُذن للذين يقاتلون بأنهم ظلموا وإن الله على نصرهم لقدير} قال أبو بكر الصديق: فعلمت أنها قتالٌ. أخرجه الحاكم.

پنجم مكاشفهء او حوادث خفيه را چنانكه در قصه بدر التماس كرد حسبك مُناشدتك علي ربك.

وي رضي الله عنه حضرت عائشة را زميني داده بود هنوز حضرت عائشة قبض آن نكرده بود كه وقت حيات حضرت صديق به آخر رسيد و در آن حال به حضرت صديقه فرمود كه اگر آن زمين را قبض كردي از آن تو شد و إلا فانما هو مال وارثٍ وإنما هو أخواكِ وأختاكِ، صديقه گفت هذه أسماء فمَن الأخرى؟ قال أرى ذات بطن بنت خارجة أنثى. بعد از آن أم كلثوم متولد شد. أخرجه مالك في الموطأ.

اما تشبّه صديق أكبر در قوت عمليه به انبياء پس از شواهد آنست حديث أبوهريرة قال رسول الله صلى الله عليه وسلم: مَن أصبح منكم اليوم صائماً؟ قال أبو بكر: أنا، قال فمن تبع منكم اليوم جنازةً؟ قال أبو بكر: أنا، قال: فمن أطعم اليوم مسكيناً؟ قال أبو بكر: أنا، قال فمن عاد منكم اليوم مريضاً قال أبو بكر: أنا، فقال رسول الله صلى الله عليه وسلم: ما اجتمعن في امرء إلا دخل الجنة. أخرجه الشيخان.

وأيضا حديث أبوهريرة أن رسول الله صلى الله عليه وسلم قال: من أنفق زوجين في سبيل الله نودِي من أبواب الجنة يا عبدَ الله هذا خيرٌ فمن كان من أهل الصلاة دُعي من باب الصلاة ومن كان من أهل الجهاد دعي من باب الجهاد ومن كان من أهل الصيام دعي من باب الريان ومن كان من أهل الصدقة دعي من باب الصدقة، فقال أبو بكر: بأبي أنت وأمي يا رسول الله صلى الله عليه وسلم ما على من دعي من تلك الأبواب من ضرورة فهل يُدعى أحدٌ من تلك الأبواب كلها؟ قال: نعم وأرجو أن تكون منهم. أخرجه الشيخان والترمذي.

و يكبار به مقتضاي بشريت در حضور اضياف حضرت صديق رضي الله عنه را به اهل خانهء خود ملالي واقع شد و قسم خورد كه اين طعام را نخورد و اهلخانه و اضياف همه متوحش شدند و قسم خوردند كه ما هم نخواهيم خورد تا وقتيكه تو نخوري در اين هنگام عنايت الهي در رسيد و داعيه ي نقض قسم در دلش پديد آمد و بشناخت كه اين داعيه از كدام منبع جوشيده دست در طعام كرد و دو سه لقمه تناول نمود و خداي عز وجل به زيادت بركت در طعام تنبيه فرمود بر آنكه شكستن اين قسم مرضي الهي بود و ريزش اين داعيه از منبع فيض و از عجائب صنع حق است با دوستان خود. أخرج القصة بطولها البخاري.

في الاستيعاب أن ثابت بن قيس بن شماسٍ استشهد فرآه بعض الصحابة في النوم فأوصى بأن تؤخذ درعه ممن كانت عنده وتباع إلى آخر القصة وفي آخرها إذا قدمت المدينة على خليفة رسول الله صلى الله عليه وسلم فقل له إن علي من الدين كذا وكذا وفلان من رقيقي عتيق وفلانٌ فأجاز أبو بكر وصيته ولا نعلم أحداً أجيزت وصيته بعد موته غير ثابت بن قيس.

أما اتصاف حضرت صديق به صفت صفاي قلب آن را در عرف زمان ما طريقت گويند در كشف المحجوب مذكور است كه شيخ جنيد بغدادي گفته است: أشرف كلمةٍ في التوحيد قول أبي بكر الصديق سبحان من لم يجعل لخلقه سبيلاً إلا بالعجز عن معرفته.

و صاحب كشف المحجوب در مدح صديق أكبر كلمه دارد إن الصفا صفة الصديق إن اردت صوفياً على التحقيق از آنچه صفا را اصلي هست و فرعي اصلش انقطاع دل است از اغيار و فرعش خلو دل است از دنياء غدار و اين هر دو صفت صديق أكبر است پس امام اهل اين طريقه اوست انتهى كلامه.

بعد از آن براي صفت اول شاهدي ذكر كرد و آن خطبهء او ألا من كان يعبد محمداً فإنّ محمداً قد مات إلى آخرها و براي صفت ديگر شاهدي و آن قصه ما خلفت لعيالك؟ قال: الله ورسوله.

در احياء آورده قال الصديق: من ذاق خالص محبة الله يشغله ذلك من طلب الدنيا وأوحشه عن جميع البشر و اين غايت تحقيق است در لوازم محبت خاصه.

و از توكل وي رضي الله عنه آنست كه ياران براي عيادت وي آمدند و گفتند يا خليفة رسول الله صلى الله عليه وسلم ألا ندعو لك طبيباً ينظر إليك قال قد نظر إليَّ قالوا: فماذا قال لك؟ قال: قال إني فعالٌ لما أريد. أخرجه ابن أبي شيبة.

و از توكل اوست آنچه گذشت كه جميع مال خود را في سبيل الله انفاق كرد و گفت: أبقيت لعيالي الله ورسوله.

و از ورع وي رضي الله عنه آنست كه از دست غلام خود شير خورده بود چون تفحص نمود از وجه شبه ظاهر گشت انگشت در دهان انداخت و آن همه راقي كرد كذا في الإحياء وغيره.

و از احتياط وي در بيت المال آنكه چيزي كه پيش او باقي مانده بود از عطاء او رد كرد به بيت المال رُوي ذلك عن عائشة والحسن بن علي وغيرهما بألفاظٍ متغائرةٍ.

و از احتياط او در عبادات عن أبي قتادة أن النبي صلى الله عليه وسلم قال لأبي بكر متى توتِر؟ قال: أوتر من أول الليل، وقال لعمر: متى توتر؟ قال: آخر الليل، فقال لأبي بكر: أخذ هذا بالحذر، وقال لعمر: أخذ هذا بالقوة. أخرجه أبو داود ومالك وهذا لفظ أبي داود.

و از دعاء حضرت صديق: اللهم أرني الحق حقاً وارزقني اتباعه وأرني الباطل باطلاً وارزقني اجتنابه ولا تجعله مشتبهاً عليَّ فأتّبع الهوى. كذا في الإحياء.

و از كف اللسان وي كان أبو بكر يضع حصاةً في فمه ليمنع بها نفسه من الكلام كذا في الإحياء.

ودخل عمر علي أبو بكر وهو يجبذ لسانه فقال له غفر الله لك فقال أبو بكر هذا أوردني الموارد. أخرجه مالك.

در احياء اينجا قصه عجيبه ذكر كرده است رُؤِيَ أبو بكر الصديق في النوم فقيل له إنك كنت تقول في لسانك هذا الذي أوردني الموارد فما فعل الله بك؟ فقال: قلت لا إله إلا الله فأوردني الجنة.

و از تواضع وي رضي الله عنه آنست كه چون يزيد بن أبي سفيان را امير چهار يك شام ساخت پياده به مشايعت او برآمد يزيد بن أبي سفيان گفت إما أن تركب واما أن انزل فقال أبو بكر ما أنت بنازل وما أنا براكبٍ احتسبتُ خُطاي هذه في سبيل الله. أخرجه مالك.

و از شفقت او بر خلق الله و تخلي از حظوظ نفس خود قال أبو بكر لو أخذتُ شارباً أحِب أن يستره الله ولو أخذت سارقاً أحب أن يستره الله. كذا في الإحياء.

و از رضاء او آنكه روزي پيش آنحضرت صلى الله عليه وسلم آمد و با آنحضرت صلى الله عليه وسلم جبرئيل نشسته بود فقال جبريل يا محمد ما لي أرى أبا بكر عليه عباءةٌ قد خلها في صدره فقال يا جبريل أنفقَ ماله عليَّ قبل الفتح قال فإن الله تعالى يقرأ عليه السلام ويقول: قل له أراضٍ أنت عني في فقرك هذا أم ساخطٌ؟ فقال أبو بكر: أأسخط علي ربي أنا عن ربي راضٍ أنا عن ربي راضٍ أنا عن ربي راضٍ. أخرجه الواحدي والبغوي بسندٍ غريبٍ جداً.

و از نفي اراده او، والله ما كنت حريصاً على الإمارة قط ولا طلبتها من الله سرّاً وعلانيةً. أخرجه جماعةٌ.

و از زهد وي رضي الله عنه عن رافع بن أبي رافع قال: رافقت أبا بكر وكان له كساءٌ فدكيٌ يُخله عليه إذا ركب ونلبسه أنا وهو إذ انزلنا وهو الكساء الذي عيّرته به هوازن فقالوا أذا الخلال نبايع بعد رسول الله صلى الله عليه وسلم؟ أخرجه ابن أبي شيبة.

وقال أبو بكر عند موته: خذوا هذا الثوب لثوبٍ عليه أصابه مِشق او زعفران فاغسلوه ثم كفنوني مع ثوبين آخرين قالت عائشة وما هذا؟ فقال أبو بكر: الحيُّ أحوج إلى الجديد من الميت وإنما هذا للمهلة. أخرجه مالك.

و از خوف وي رضي الله عنه عن الضحاك قال رأى أبو بكر طيراً واقعاً على شجرةٍ فقال طوبى لك يا طير والله إني لوددت أني مثلك تقع على الشجر وتأكل من الثمر ثم تطير وليس عليك حسابٌ ولا عذابٌ والله لوددت أني كنت شجرةً إلى جانب الطريق فمرّ علي جمل فأخذني فأدخلني فاه ولاكني ثم ازدرَدني ثم أخرجني بعراً ولم أكن بشراً. أخرجه ابن أبي شيبة.

و از عبرت وي رضي الله عنه عن ميمون قال أتي أبو بكر بغراب وافر الجناحين فقال ما صيد من صيد ولا عضد من شجرٍ إلا بما ضيعت من التسبيح. أخرجه ابن أبي شيبة.

و از تبري او رضي الله عنه از عُجب چون آنحضرت صلى الله عليه وسلم فرمود من جرّ ثوبه خيلاء لم ينظر الله إليه يوم القيامة فقال أبو بكر إن أحد شقي ثوبي يسترخي إلا أن اتعاهد ذلك منه فقال رسول الله صلى الله عليه وسلم: إنك لستَ تصنع ذلك خيلاء. أخرجه البخاري.

وفي لفظ أبي داود: إن الله نزع الخيلاء منك.

و از بكاء او رضي الله عنه قول عائشة: وكان أبو بكر رجلاً بكاءً إذا قرأ القرآن لا يملك عينيه. أخرجه البخاري في قصة طويلة.

وقال إبراهيم النخعي: كان أبو بكر سمي الأواه رأفةً ورحمةً.

و از نفع او خلق الله را مكتوب في الكتاب الأول مَثل أبي بكر مثل القطر أينما وقع نفع. كلاهما مذكور في الصواعق.

و از ترك سوال او عن ابن أبي مليكة قال كان ربما سقط الخطام من يد أبي بكر الصديق قال فيضرب بذراع ناقته فينيخها فيأخذه قال فقالوا له أفلا امرتنا نناولكه فقال إن حبيبي صلى الله عليه وسلم أمرني أن لا أسأل الناس شيئاً. رواه احمد.

و از صدق نيت او، عن أبي قتادة أن النبي صلى الله عليه وسلم قال لأبي بكر مررت بك وأنت تقرأُ وأنت تخفض من صوتك فقال: إني أسمعت من ناجيت، الحديث أخرجه الترمذي.

اينست آنچه احوال حضرت صديق أكبر رضي الله عنه حافظهء بندهء ضعيف در حالت راهنه كفايت نمود والقليل نموذج الكثير والغرفة تنبئ عن البحر الكبير.

أما تحمل وي رضي الله عنه اعباء نشر قرآن عظيم را پس به چند وجه واقع شد يكي آنكه در وقت آنحضرت صلى الله عليه وسلم از جمله كاتبان وحي بود، في الاستيعاب وممن كتب الوحي أبو بكر وعمر وعثمان وعليٌ.

ديگر آنكه جمع كرده بود قرآن را يعني حفظ كرده بود تمام آن را امام نووي در تهذيب به آن تصريح كرده و اين معني را شاهديست قوي وآن آنست كه آنحضرت صلى الله عليه وسلم امر كرد به امامت صديق حالانكه در شريعت مقرر شد ليؤمّكم اقرءكم وفي لفظٍ أكثركم قرآناً، و شاهدي ديگر آنكه در واقعه هوش ربا و جانكاه انتقال سرور عالم عليه الصلاة والسلام كه أكثر صحابه در محفوظات خود ذهول ورزيده بودند {وَمَا مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِن مَّاتَ أَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ وَمَن يَنقَلِبْ عَلَىَ عَقِبَيْهِ فَلَن يَضُرَّ اللّهَ شَيْئًا وَسَيَجْزِي اللّهُ الشَّاكِرِينَ} و {إِنَّكَ مَيِّتٌ وَإِنَّهُم مَّيِّتُونَ} تلاوت فرمود و مردم باَجمعهم از وي تلقي آن كردند اين دلالت دارد بر قوت حافظه او وكذا علمه بالانساب وتواريخ العرب ورواية الحديث دفن الأنبياء في ذلك الوقت الفظيع.

و شاهدي ديگر است كه حضرت صديق سورتهاي طويله در نماز مي خواند مثل سوره ي بقره.

و اين صريح دلالت مي كند بر حفظ جميع كتاب و اگر فرض كنيم كه وي رضي الله عنه تمام قرآن ياد نداشته باشد در صحت اجتهاد او قدح نمي كند؛ زيرا كه حفظ قرآن عن ظهر القلب شرط اجتهاد نيست.

سوم آنكه اول كسيكه سعي كرد در جمع قرآن بين اللوحين صديق أكبر رضي الله عنه بود كه به التماس فاروق اعظم رضي الله عنه اهتمام اين امر عظيم فرمود و ثمره ي سعي او ظاهر شد كه به سبب آن قرآن در مشرق و مغرب شائع گشت.

چهارم آنكه در بعض مواضع مشكله حل اشكال فرمود و اين وجه در خطب حضرت صديق مبين خواهد شد.

أما تحمل وي رضي الله عنه نشر علم حديث را به چندين وجه بوده است يكي آنكه استمطار علم كرده است از منبع العلم، قال لرسول الله صلى الله عليه وسلم: علمني دعاءً أدعو به في صلواتي قال: قل: اللهم إني ظلمت نفسي ظلماً كثيراً ولا يغفر الذنوب إلا أنت فاغفر لي مغفرةً من عندك وارحمني إنك أنت الغفور الرحيم. أخرجه أحمد وأبو يعلى وغيرهما.

وعن أبي هريرة قال قال أبو بكر: يا رسول الله صلى الله عليه وسلم مُرني بشيءٍ أقوله إذا أصبحتُ وإذا أمسيت قال قل اللهم عالم الغيب والشهادة فاطر السموات والأرض رب كل شئ ومليكه أشهد أن لا إله إلا أنت اعوذ بك من شر نفسي ومن شر الشيطان وشركه، قال: قُله إذا أصبحت وإذا أمسيت وإذا أخذت مضجعك. أخرجه الترمذي.

وعن أبي بكر الصديق قال كنت عند رسول الله صلى الله عليه وسلم فأُنزلت هذه الآية: {من يعمل سوءً يُجز به ولا يجد له من دون الله ولياً ولا نصيراً} فقال النبي صلى الله عليه وسلم يا أبا بكر إلا أقرئك آيةً أنزلت عليَّ؟ قلت بلى يا رسول الله! فأقرأنيها فلا أعلم إلا أني وجدت انقصاماً في ظهري حتى تمطأتُ لها فقال رسول الله: أما أنت يا أبا بكر وأصحابك المؤمنون فيُجزون بذلك في الدنيا حتى تلقوا الله وليست لكم ذنوبٌ وأما الآخرون فيجمع ذلك لهم حتى يجزوا يوم القيمة. أخرجه أبويعلى.

عن حذيفة عن أبي بكر إما حضر ذلك حذيفة من النبي صلى الله عليه وسلم وإما أخبره أبو بكر أن النبي صلى الله عليه وسلم قال: الشرك فيكم أخفى من دبيب النمل قال قلت يا رسول الله وهل الشرك إلا ما عُبد من دون الله؟ قال ثكلتك أمك يا صديق، الشرك فيكم أخفى من دبيب النمل ألا أخبرك بقول يُذهب صغيره وكبيره قال قلت بلى يا رسول الله قال تقول كل يوم ثلاث مرات اللهم إني اعوذ بك من أن أشرك بك وانا أعلم وأستغفرك لما لا أعلم، والشرك أن تقول أعطاني الله وفلانٌ والند أن يقول الانسان لولا فلانٌ لقتلني فلانٌ. أخرجه أبو يعلى بسندٍ غريب.

دوم آنكه نزديك به صد و پنجاه حديث از مرويات او در دست محدثين باقيمانده است و اين معني نسبت صحبت دائمه ي حضرت صديق و كثرت حضور او در مشاهد خير قليل است به بسياري ليكن دو سه سبب از كثرت روايت باز داشت.

سببي كه راجع به حال حضرت صديق است و آن آنست كه وي رضي الله عنه بعد آنحضرت صلى الله عليه وسلم دو سال و چند ماه در قيد حيات بود و مشغول ماند به قتال مرتدين و مانعان زكات باز به تجهيز جيوش براي جهاد فارس و روم اگر اين را شاهدي صريح ميخواهي تأمل كن در حال جمعي از فضلاء صحابه كه آنحضرت صلى الله عليه وسلم تنويه شأن ايشان به اعلميت فرموده چون مدت دراز باقي نماندند از ايشان روايت حديث چنداني در دست محدثين نماند مثل معاذ بن جبل رضي الله عنه.

ديگر سببي حاصل در سامعان حديث از وي و آن آنست كه حاضران مجلس حضرت صديق غالباً صحابه بودند و محتاج نشدند در بسياري از أحاديث به توسيط وي؛ بلكه أكثر آن أحاديث از زبان آنحضرت صلى الله عليه وسلم شنيده بودند و هنوز مخضرمين.

وارد نشده بودند الا قليلي مثل قيس بن أبي حازم.

سوم سببي در تقليل روايت و آن قلت وقائع است و آنچه به سبب وقائع بيان كرده است أكثر در خطب إما مرفوعاً واما موقوفاً مع هذا أحاديث وي چند طبقه است بعض صحيح مثل حديث مقادير زكات كه بخاري آن را نقل كرد و او اصح أحاديث زكاة است و معمول به و معتمد عليه و حديث هجرت و آن را حديث الرحل گويند وحديث: نحن معاشر الأنبياء لا نرث ولا نورث.

أخرج أحمد عن عبد الرزاق قال: أهل مكة يقولون: أخذ ابن جريج الصلاة من عطاء وأخذها عطاءٌ من ابن الزبير واخذها ابن الزبير من أبي بكر وأخذها أبو بكر من النبي صلى الله عليه وسلم وما رأيت أحداً أحسن صلاةً من ابن جريج.

آنچه الحال در كتب سنن در صفت صلاة به طريق اهل مكه مذكور ميشود مأخوذ از اين جهت است.

و بعضي حَسن مثل حديث سلوا الله العافية، وحديث لا يدخل الجنة سيّئُ الملكة، و حديث ما أصرّ من استغفر، و حديث صلاة الاستغفار.

و نوع سوم أحاديثي كه مشهور است بين الناس به روايت أصحاب ديگر و غريب است به روايت حضرت صديق رضي الله عنه و أكثر آن أحاديث مردمان را بروايت آن حديث جري ساخته است و حامل روايت آن گشته مثل حديث اثبات قدر به روايت عبد الرحمن بن أبي بكر عن ابيه، وحديث الذهب بالذهب.. به روايت أبي رافع، وحديث مَن كذب عليَّ متعمداً، وحديث اتقوا النار ولو بشِق تمرةٍ، و حديث ما بين منبري وبيتي روضة من رياض الجنة وحديث شفاعت آنحضرت صلى الله عليه وسلم، وحديث خروج بعض أهل النار من النار بشفاعة الشهداء وغيرهم، وحديث مغفرة من كان يسامح في البيع، وحديث من أوصى بإحراق نفسه خوفاً من الله تعالى، وحديث إن الميت يعذَّب ببكاء الحي عليه، وحديث يدخل الجنة سبعون ألفاً بلا حساب، وحديث رجم ماعز أسلمي، وحديث السواك مطهّرةٌ للفم، وحديث الأئمة من قريش، وشئٌ كثير من هذا الجنس روي هذه الأحاديث كلها أحمد وأبو يعلى في مسنديهما.

وأخرج الدارمي عن قيس بن أبي حازم عن أبي بكر حديث: كفرٌ بالله انتفاءٌ من النسب.

چون اين همه مباحث گفته شد الحال بايد دانست كه بعد آنحضرت صلى الله عليه وسلم هر معضلي كه پيش آمد صديق أكبر رضي الله عنه آن را حل كرد و مسلمين را از حيرت و تردد خلاص ساخت اين معني مكرر واقع شد تا آنكه تقدم وي رضي الله عنه در علم و تربيت او رعيت خود را بر منهاج تربيت انبياء روشن گشت و شبه نماند.

از آنجمله آنست كه چون آنحضرت صلى الله عليه وسلم از عالم دنيا به رفيق اعلى انتقال فرمود تشويشهاي بيشمار بخاطر مردم راه يافت ظن بعضي آنكه اين موت نيست حالتي است كه عند الوحي پيش مي آيد، و گمان بعضي آنكه موت منافي مرتبهء نبوت است، و طائفه كه نفاق پيشه بودند عزم برهم زدن دين در اين فترت مصمم ساختند صديق أكبر اول حال نزديك آنحضرت صلى الله عليه وسلم رفت و چادر از روي مبارك برداشت و بوسه بر پيشاني مبارك داد و تحقق موت به يقين دانست و به كلمات جان فرسا واه نبياه وا خليلاه واصفياه متكلم شد آنگاه به مسجد در آمد و خطبه بليغه برخواند عن ابن عمر قال لما قُبض رسول الله صلى الله عليه وسلم كان أبو بكر في ناحية المدينة فجاء فدخل على رسول الله صلى الله عليه وسلم وهو مسجّى فوضع فاه على جبين رسول الله صلى الله عليه وسلم فجعل يقبّله ويبكي ويقول بأبي أنت وأمي طبتَ حياً وطبت ميتاً فلما خرج مرّ بعمر بن الخطاب وهو يقول ما مات رسول الله صلى الله عليه وسلم ولا يموت حتى يقتل الله المنافقين وحتى يخزي الله المنافقين قال وكانوا استبشروا بموت رسول الله صلى الله عليه وسلم فرفعوا رءوسهم فقال: أيها الرجل أربع على نفسك فإن رسول الله صلى الله عليه وسلم قد مات ألم تسمع الله يقول: {إِنَّكَ مَيِّتٌ وَإِنَّهُم مَّيِّتُونَ} {وَمَا جَعَلْنَا لِبَشَرٍ مِّن قَبْلِكَ الْخُلْدَ أَفَإِن مِّتَّ فَهُمُ الْخَالِدُونَ} قال ثم أتى المنبر فصعده فحمد الله وأثنى عليه ثم قال: أيها الناس إن كان محمداً إلهكم الذي تعبدون فإن إلهكم قد مات وإن كان إلهكم الذي في السماء فإن إلهكم لم يمت ثم تلا: {وَمَا مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِن مَّاتَ أَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ وَمَن يَنقَلِبْ عَلَىَ عَقِبَيْهِ فَلَن يَضُرَّ اللّهَ شَيْئاً وَسَيَجْزِي اللّهُ الشَّاكِرِينَ} ثم نزل وقد استبشر المسلمون بذلك واشتد فرحهم وأخذت المنافقين الكآبة، قال عبد الله بن عمر فوالذي نفسي بيده لكأنما كانت على وجوهنا أغطيةٌ فكُشفت. أخرجه ابن أبي شيبة، وأخرج جماعةٌ نحواً من ذلك برواية عائشة وغيرها.

و از آنجمله آنكه در محل دفن و كيفيت صلاة جنازه اختلاف افتاد حضرت صديق آن اختلاف را بر انداخت في مسند أبي يعلى فلما فرغ من جهاز رسول الله صلى الله عليه وسلم يوم الثلاثاء وضع على سريره وقد كان المسلمون اختلفوا في دفنه فقال قائل ندفنه في مسجده وقال قائل بل يُدفن مع أصحابه فقال أبو بكر إني سمعت رسول الله صلى الله عليه وسلم يقول ما قُبض نبيٌ إلا دُفن حيث قُبض فرفع فراش رسول الله صلى الله عليه وسلم الذي توُفي فيه فحفر له تحته ثم دعا الناس على رسول الله صلى الله عليه وسلم يصلون عليه أرسالاً الرجال، حتى إذا فرغ منهم أدخل النساء حتى إذا فرغ من النساء أدخل الصبيان ولم يؤم الناس على رسول الله صلى الله عليه وسلم أحدٌ فدفن رسول الله صلى الله عليه وسلم من أوسط الليل ليلة الأربعاء.

بعد از آن در آن حالت هوش ربا اعظم اختلافي كه پيش آمد اجتماع انصار بود در سقيفه ي بني ساعده به قصد بيعت سعد بن عباده و اين همان اختلاف است كه اگر تدبير حضرت صديق و فاروق مباشر دفع آن نميشد سلّ سيف به ميان مي آمد و دين از هم مي پاشيد حضرت صديق و فاروق در سقيفه حاضر شدند و به سيف بيان قطع آن اختلاف نمودند و رواة علم در نقل اين بيان قاطع مختلف اند هر يكي چيزي حفظ كرد و چيزي ترك نمود در اين محل روايتي چند بر نگاريم تا قصه منقّح گردد.

أما روايت فاروق اعظم كه در جواب إن بيعة أبي بكر كانت فلتةً فتمت در خطبهء بليغه بيان كرده است آنست كه انصار گفتند يا معشر قريش منا أميرٌ ومنكم أميرٌ فقام الحباب بن المنذر فقال أنا جذيلها المحلك وعذيقها المرجب إن شئتم والله رددناها جذعةً فقال أبو بكر على رسلكم فذهبتُ لأتكلم قال أنصت يا عمر فحمد الله وأثنى عليه ثم قال يا معشر الأنصار إنّا والله ما ننكر فضلكم ولا بلاءكم في الإسلام ولا حقكم الواجب علينا ولكنكم قد عرفتم أن هذا الحي من قريش بمنزلة من العرب ليس بها غيرهم وأن العرب لن تجتمع إلا على رجلٍ منهم فنحن الأمراء وأنتم الوزراء فاتقوا الله ولا تصدعوا الإسلام ولا تكونوا أول من أحدث في الإسلام ألا وقد رضيت لكم أحد هذين الرجلين لي ولأبي عبيدة بن الجراح فأيّهما بايعتم فهو لكم ثقةٌ قال فوالله ما بقي شيٌ كنت أحب أن أقوله إلا وقد قاله يومئذ غير هذه الكلمة فوالله لأن أقتل ثم أحيى ثم اقتل ثم أحيى في غير معصيةٍ أحب اليَّ من أن أكون أميراً على قومٍ فيهم أبو بكر قال ثم قلت يا معشر المسلمين إنّ أولى الناس بأمر رسول الله صلى الله عليه وسلم من بعده ثاني اثنين إذ هما في الغار أبو بكر السباق المبين ثم أخذتُ بيده وبادرني رجلٌ من الأنصار فضرب على يده قبل أن أضرب على يده ثم ضربتُ على يده وتبايع الناس ومِيل على سعد بن عبادة فقال الناس قُتل سعد، فقلت: اقتلوه قتله الله، ثم انصرفنا وقد جمع الله أمر المسلمين بأبي بكر فكانت لَعَمر الله كما قلتم أعطى الله خيرها ووقى شرها، فمن دعا إلى مثلها لا بيعة له ولا لمن بايعه. أخرجه البخاري وابن أبي شيبة وهذا لفظ ابن أبي شيبة.

وأما رواية عبد الله بن مسعود قال لما قُبض رسول الله صلى الله عليه وسلم قالت الأنصار: منّا أمير ومنكم أمير قال: فأتاهم عمر فقال يا معشر الأنصار ألستم تعلمون أن رسول الله صلى الله عليه وسلم أمر أبا بكر أن يصلي بالناس قالوا بلى قال فأيّكم تطيب نفسه أن يتقدم أبا بكر قالوا نعوذ بالله أن نتقدم أبا بكر. أخرجه ابن أبي شيبة.

أما رواية عبد الله بن عون عن محمد بن سيرين عن رجل من بني زريق قال لما كان ذلك اليوم خرج أبو بكر وعمر حتى أتيا الأنصار فقال أبو بكر يا معشر الأنصار إنا لا نُنكر حقكم ولا يُنكِر حقكم مؤمنٌ وإنا والله ما أصبنا خيراً إلا ما شاركتمونا فيه ولكن لا ترضى العرب ولا تقرّ إلا على رجلٍ من قريش لأنهم أفصح الناس ألسنةً وأحسن الناس وجوهاً وأوسط العرب داراً وأكثر الناس شُجنة في العرب فهلمّوا إلى عمر فبايعوه، قال: فقالوا لا، فقال عمر: لِمَ؟ فقالوا: نخاف الأثرة قال عمر أما ما عشتُ فلا، قال: فبايعوا أبابكر، فقال أبو بكر لعمر: أنت أقوى مني فقال عمر أنت أفضل مني فقالها الثانية فلما كانت الثالثة قال عمر إن قوتي لك مع فضلك قال فبايعوا أبا بكر قال محمدٌ وأتى الناس عند بيعة أبي بكر أبا عبيدة بن الجراح فقال تأتوني وفيكم ثالث ثلاثة يعني أبابكر. قال ابن عون فقلت لمحمدٍ: مَن ثالث ثلاثةٍ؟ قال: يقول الله: {ثاني اثنين إذ هما في الغار}. أخرجه ابن أبي شيبة.

أما روايت أبي سعيد خدري قال لما توفي رسول الله صلى الله عليه وسلم قام خطباء الأنصار فجعل الرجل منهم يقول يا معشر المهاجرين إن رسول الله صلى الله عليه وسلم كان إذا استعمل رجلاً منكم قرن معه رجلاً منا فنري أن يلي هذا الأمر رجلان أحدهما منكم والآخر منا قال فتتابعت خطباء الأنصار على ذلك فقام زيد بن ثابت فقال إن رسول الله صلى الله عليه وسلم كان من المهاجرين فإن الإمام يكون من المهاجرين ونحن أنصاره كما كنا أنصار رسول الله صلى الله عليه وسلم فقام أبو بكر فقال جزاكم الله خيراً يا معشر الأنصار وثبت قائلكم ثم قال والله لو فعلتم غير ذلك لمّا صالحتكم. أخرجه ابن أبي شيبة.

و از روايت حميد بن عبد الرحمن فانطلق أبو بكر وعمر يتقاودان حتى اتوهم فتكلم أبو بكر ولم يترك شيئا أنزل في الأنصار ولا ذكره رسول الله صلى الله عليه وسلم من شأنهم إلا وذكره قال ألا وقد علمتم أن رسول الله صلى الله عليه وسلم قال: لو سلك الناس وادياً وسلكتِ الأنصار وادياً لسلكت وادي الأنصار ولقد علمت يا سعد أن رسول الله صلى الله عليه وسلم قال وأنت قاعدٌ: قريشٌ ولاةُ هذا الأمر فبِرّ الناس تبعٌ لبرهم وفاجرهم تبع لفاجرهم، قال فقال له سعدٌ: صدقت نحن الوزراءُ وأنتم الأمراء. أخرجه أحمد.

چون روز ديگر بيعت عامه منعقد شد سادات اهل بيت تخلف نمودند و اين اشكالي ديگر به هم رسيد حضرات شيخين به حسن تدبير اين اشكال را بر انداختند أخرج البخاري عن الزهري قال أخبرني أنس بن مالك أنه سمع خطبة عمر الآخرة حين جلس عمر على المنبر وذلك الغد من يومٍ توُفي النبي فتشهد وأبو بكر صامتٌ لا يتكلم قال كنت أرجو أن يعيش رسول الله صلى الله عليه وسلم حتى يدبرنا يريد بذلك أن يكون آخرهم فإن يك محمد قد مات فإن الله قد جعل بين أظهركم نوراً تهتدون به بما هدى الله محمداً وإن أبا بكر صاحب رسول الله صلى الله عليه وسلم وثاني اثنين وإنه أولى المسلمين بأُموركم فقوموا فبايعوه، وكان طائفةٌ منهم قد بايعوه قبل ذلك في سقيفة بني ساعدة وكانت بيعة العامة على المنبر.

قال الزهري عن أنس بن مالك: سمعت عمر قال لأبي بكر يومئذٍ: اصعد المنبر ولم يزل به حتى أصعده المنبر فبايعه الناس عامةً.

وأخرج الحاكم من حديث أبي سعيد الخدري فلما قعد أبو بكر على المنبر نظر في وجوه القوم فلم ير علياً فسأل عنه فقام ناسٌ من الأنصار فأتوا به فقال أبو بكر يا ابن عم رسول الله وختنه أردتَ أن تشقّ عصا المسلمين؟ فقال: لا تثريب يا خليفة رسول الله صلى الله عليه وسلم فبايعه ثم لم ير الزبير بن العوام فسأل عنه حتى جاءوا به فقال ابن عمة رسول الله وحواريه أردتَ أن تشق عصا المسلمين؟ فقال لا تثريب يا خليفة رسول الله صلى الله عليه وسلم فبايعه.

أخرج الحاكم من حديث إبراهيم بن عبد الرحمن بن عوف أن عبد الرحمن بن عوف كان مع عمر بن الخطاب رضي الله عنه وأن محمد بن مسلمة كسر سيف الزبير ثم قام أبو بكر فخطب الناس واعتذر إليهم وقال: والله ما كنتُ حريصاً على الإمارة يوماً ولا ليلةً قطُّ ولا كنت راغباً فيها ولا سألتها الله عز وجل في سرٍ وعلانية ولكني أشفقت من الفتنة وما بي في الإمارة من راحة ولكن كُلفت أمراً عظيماً ما لي به من طاقة ولا يدانِ إلا بتقوية الله عز وجل ولوددتُ أن أقوى الناس عليها مكاني اليوم فقبل المهاجرون منه ما قال وما اعتذر به، قال علي رضي الله عنه والزبير: ما غضبنا إلا أنا قد أخّرنا عن المشاورة وإنا نرى أبا بكر أحق الناس بها بعد رسول الله صلى الله عليه وسلم إنه لصاحب الغار وثاني اثنين وإنا لنعلم بشرفه وكبره ولقد أمره رسول الله صلى الله عليه وسلم بالصلاة بالناس وهو حيٌ.

چون امر خلافت بر حضرت صديق رضي الله عنه مستقر شد اول مسأله كه تعليم آن فرمود تفريق بود در ميان منصب نبوت و منصب خلافت و تفاوت معامله امت با نبي و با خليفه و اين مسأله را در مجالس متعدده به اساليب مختلفه مشروح فرمود تا آنكه اشكال مرتفع شد قيس بن أبي حازم گويد: بعد يكماه از وفات آنحضرت صلى الله عليه وسلم منادي صديق ندا داد كه إن الصلاة جامعة و اين اول نمازي بود كه در وي باين كلمه ندا در دادند بعد از آن بر سر منبر برآمد و اين اول خطبه بود كه گفت فحمد الله وأثنى عليه ثم قال أيها الناس لوددت أن هذا كفانيه غيري ولئن أخذتموني بسنة نبيكم صلى الله عليه وسلم ما أطيقها إن كان لمعصوماً من الشيطان وإن كان لينزل عليه الوحي من السماء. أخرجه أحمد.

وعن أبي برزة الأسلمي قال أغلظ رجلٌ إلى أبي بكر الصديق فقال أبو برزة: ألا أضرب عنقه؟ قال فانتهره وقال: ما هي لأحدٍ بعد رسول الله صلى الله عليه وسلم. أخرجه أحمد وأبو يعلى بطريق مختلفةٍ وألفاظ متغايرةٍ.

وعن عبد الله بن أبي مليكة قيل لأبي بكر الصديق يا خليفة الله فقال بل خليفة محمدٍ وأنا أرضى به. أخرجه أحمد وأبو يعلى بطرقٍ مختلفة.

وعن عائشة أنها تمثلث لهذا البيت وأبو بكر رضي الله عنه يقضي به: شعر:

وأبيض يُستسقى الغمام بوجهه * ثمال اليتمي عصمة للأرامل

فقال أبو بكر: ذلك رسول الله صلى الله عليه وسلم. أخرجه أحمد وأبو يعلى.

بعد از آن اشكال ديگر پديد آمد در تأويل آيه كريمه: {لا يَضُرُّكُم مَّن ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيْتُمْ} و احتمال ترك مواخذه بر امر معروف به هم رسيد حضرت صديق رضي الله عنه برخواند: يا أيها الناس إنكم تقرءون هذه الآية وتضعونها على غير ما وضعها الله عز وجل: {يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ عَلَيْكُمْ أَنفُسَكُمْ لاَ يَضُرُّكُم مَّن ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيْتُمْ} سمعت رسول الله صلى الله عليه وسلم يقول: إن الناس إذا رأوا المنكر فيهم فلم ينكروه يوشك أن يعمهم الله بعقاب. أخرجه أحمد وأبو يعلى بطرق مختلفة.

بعد از آن اشكالي ديگر ظاهر گرديد در مقاتلهء منع كنندگان زكات حالانكه به كلمهء اسلام متكلم بودند حضرت صديق افاده فرمود كه تأويل در ضروريات دين مقبول نيست عن أبي هريرة عن النبي صلى الله عليه وسلم أمرت أن أقاتل الناس حتى يقولوا: لا إله إلا الله فإذا قالوها عصموا مني دما ءهم وأموالهم إلا بحقها وحسابهم على الله فلما كانت الردةُ قال عمر لأبي بكر تقاتلهم وقد سمعت أن رسول الله صلى الله عليه وسلم يقول كذا وكذا؟ فقال أبو بكر: لا فرق بين الصلاة والزكاة ولأُقاتلن من فرّق بينهما قال فقاتلنا معه فرأينا ذلك رشداً. أخرجه أحمد والبخاري، وهذا لفظ أحمد.

وفي روايةٍ قال عمر فوالله ما هو إلا أني رأيت الله عز وجل قد شرح صدر أبي بكر للقتال فعرفت أنه الحق.

و در اين موضع به سوي دو دقيقه اشارت نمود يكي آنكه إلا بحقها شامل زكات است ديگر آنكه استثناء صلاة مسلم است و زكاة مقيس است بر وي به قياس جلي بعد از آن در امضاء جيش اسامه مباحثه واقع شد صديق به امري كه نفع آن ظاهر شد مؤفق گشت.

عن أبي هريرة قال والله الذي لا إله إلا هو لولا أن أبا بكر استخلف ما عُبد الله ثم قال الثانية ثم قال الثالثة فقيل له مه يا أبا هريرة، فقال: إن رسول الله صلى الله عليه وسلم وجّه اسامة بن زيد في سبع مائة إلى الشام فلما نزل بذي خشب قُبض النبي وارتدت العرب حول المدينة فقال: والذي لا إله إلا هو لو جرّت الكلاب بأرجل أزواج النبي صلى الله عليه وسلم ما رددت جيشاً وجّهه رسول الله صلى الله عليه وسلم ولا حللتُ لواءً عقده فوجّه أسامة فجعل لا يمرّ بقبيل يريدون الارتداد إلا قالوا لولا أن لهؤلاء قوةً ما خرج مثل هؤلاء من عندهم ولكن ندعهم حتى يلقوا الروم فلقوهم فهزموهم وقتلوهم ورجعوا سالمين فثبتوا على الإسلام. مذكور في الصواعق معزواً إلى البيهقي وابن عساكر.

بعد از آن در قتال مرتدين مباحثه واقع شد صديق أكبر رضي الله عنه بجدّ عظيم در اين باب ملهم گشت و آن سرّ قول آنحضرت صلى الله عليه وسلم بود در اين فتنه كه العصمة بالسيف قال عمر: يا خليفة رسول الله صلى الله عليه وسلم تألف الناس وارفق بهم، فقال: أجَبارٌ في الجاهلية وخوارٌ في الإسلام إنه قد انقطع الوحي وتم الدين، أيُنقص وأنا حيّ. مذكور في المشكاة معزوا لرزين.

ومثله قول المرتضى: لا تفجعنا بنفسك يا خليفة رسول الله صلى الله عليه وسلم، فأجابه بنحوٍ مما أجاب عمر. مذكورٌ في الصواعق وغيره.

بعد از آن در تعين اميري براي قتال مرتدين اشكال افتاد و حضرت صديق حديثي در باب خالد بن وليد روايت كرد و آخر كار فتح بر دست خالد واقع شد عن وحشي بن حرب أن أبا بكر عقد لخالد بن الوليد في قتال أهل الردة وقال إني سمعت رسول الله صلى الله عليه وسلم يقول: نِعم عبد الله وأخو العشيرة خالد بن الوليد سيفٌ من سيوف الله سلّه الله عزّ وجل على الكفار والمنافقين. أخرجه أحمد.

باز جمعي از مسلمين محققين را كه مبشر به بهشت بودند مثل حضرت عثمان و طلحة بعد وفات آنحضرت صلى الله عليه وسلم شبه عظيم پيش آمد إن رجالاً من أصحاب رسول الله صلى الله عليه وسلم حزنوا عليه حتى كاد بعضهم يوسوس وفي بعض ألفاظ الحديث أنهم ابتلوا بحديث النفس.

وفي رواية محمد بن جبير بن مطعم عن عثمان قال: تمنيت أن أكون سألت رسول الله صلى الله عليه وسلم ماذا ينجينا مما يلقي الشيطان في أنفسنا؟ در علاج اين داهيه متحير شدند و ندانستند كه نجات اين امر چيست؟ صديق أكبر وجه نجات از اين داهيه شديده ارشاد فرمود عن النبي صلى الله عليه وسلم ينجيكم من ذلكم أن تقولوا ما أمرتُ عمّي أن يقوله فلم يقله. أخرجه أحمد وأبو يعلى بطرق مختلفة وألفاظ متغايرة يفسر بعضها بعضاً.

و حاصل اين قصه آنست كه قوم معتاد بودند به دوام صحبت آنحضرت صلى الله عليه وسلم و حالت اتصال كه سرّ و روح به كارهاي خود مشغول باشند به صحبت آنجناب كسب مي نمودند چون سعادت صحبت از دست رفت و آن حالت مفقود شد در تفرقه افتادند و حديث نفس بر ايشان مستولي گشت حضرت صديق رضي الله عنه كه خليفه مطلق آنحضرت صلى الله عليه وسلم بود و نائب بر حق او صلى الله عليه وسلم در علم ظاهر و باطن طريقه ي ذكر تعليم نمود اين است معني اين قصه كه بعد جمع طرق حديث مفهوم گشت فلا تغتر بأقاويل الناس في ذلك.

واين اول احياء طريقه صوفيه است كه از دست خليفه اول رضي الله عنه وارضاه به ظهور پيوست بعد از آن حضرت مرتضى رضي الله عنه صلاة استغفار از صديق أكبر اخذ نمود و به آن اعتناء تمام فرمود عن علي قال كنت إذا سمعت من رسول الله صلى الله عليه وسلم حديثاً نفعني الله به بما شاء منه وإذا حدثني عنه غيري استحلفته فإذا حلف لي صدقته وإن أبا بكر حدثني وصدق أبو بكر أنه سمع النبي صلى الله عليه وسلم قال: ما من عبد يذنب ذنباً فيتوضأ فيحسن الوضوء ثم يصلي ركعتين فيستغفر الله عز وجل إلا غفر له. أخرجه أحمد وأبو يعلى بطرق متعددة.

پس از آن صعب ترين اشكالات آن بود كه حضرت فاطمة زهرا رضي الله عنها و حضرت عباس رضي الله عنه به ظاهر عموم آيت {يوصيكم الله في أولادكم للذكر مثل حظ الانثيين} متمسك شده ميراث آنحضرت صلى الله عليه وسلم طلب كردند، مشكل آنكه ميراث دهند مخالف قاعده شرع باشد و اگر ندهند ملال خاطر اهل بيت لازم آيد حضرت صديق رضي الله عنه در اين باب حديثي روايت كرد كه ميراث بردن از پيغامبر و بودن اين قراي مملوك وي صلى الله عليه وسلم هر دو مقدمه را منع نمود و با حضرت فاطمة رضي الله عنها و سائر اهل بيت آن قدر ملاطفت فرمود كه جبر نقصان آن آزردگيها شد در همين ايام مشكلي ديگر كه فوق جميع مشكلات توان شمرد پيش آمد و آن اين بود كه زبير و جمعي از بني هاشم در خانه ي حضرت فاطمة رضي الله تعالى عنها جمع شده در باب نقض خلافت مشورت ها بكار مي بردند حضرت شيخين آن را به تدبيري كه بايستي بر هم زدند و تدارك ملالي كه بر مزاج حضرت مرتضى عارض شده بود به حسن ملاطفت فرمودند، روات اين قصه هر يكي چيزي را حفظ كرد و چيزي ترك نمود در اين جا چند روايت بنويسم تا قضيه منقح گردد، عن زيد بن أسلم عن أبيه أنه حين بويع لأبي بكر بعد رسول الله صلى الله عليه وسلم كان علي والزبير يدخلان على فاطمة بنت رسول الله صلى الله عليه وسلم فيشاورونها ويرتجعون في أمرهم فلما بلغ ذلك عمر بن الخطاب خرج حتى دخل على فاطمة فقال يا بنت رسول الله صلى الله عليه وسلم والله ما من الخلق أحدٌ أحب إلينا من أبيكِ وما من أحدٍ أحب إلينا بعد أبيك منك وايم الله ما ذاك بمانعي إن اجتمع هؤلاء النفر عندك أن آمر بهم أن يحرق عليهم البيت قال فلما خرج عمر جاءوها فقالت تعلمون أن عمر قد جاءني وقد حلف بالله لئن عدتم ليحرقن عليكم البيت وايم الله ليمضين لما حلف عليه فانصرفوا راشدين ولا ترجعوا إليّ فانصرَفوا عنها فلم يرجعوا إليها حتى بايعوا لأبي بكر. أخرجه ابن أبي شيبة.

وعن عائشة أن فاطمة رضي الله عنها بنت رسول الله صلى الله عليه وسلم أرسلت إلى أبي بكر الصديق تسأله ميراثها من رسول الله صلى الله عليه وسلم مما أفاء الله عليه بالمدينة وفدك وما بقي من خمس خيبر، فقال أبو بكر: إن رسول الله صلى الله عليه وسلم قال لا نورث ما تركناه صدقةٌ إنما يأكل آل محمدٍ في هذا المال وإني والله لا أغيّر شيئاً من صدقة رسول الله صلى الله عليه وسلم عن حالها التي كانت عليها في عهد رسول الله صلى الله عليه وسلم ولأعملنّ فيها بما عمل به رسول الله صلى الله عليه وسلم، فأبى أبو بكر أن يدفع إلى فاطمة منها شيئاً فوجدت فاطمة على أبي بكر في ذلك وقال أبو بكر والذي نفسي بيده لقرابة رسول الله صلى الله عليه وسلم أحب اليّ أن أصل من قرابتي وأما الذي شجر بيني وبينكم من هذه الأموال فاني لم آل فيها عن الحق ولم أترك أمراً رأيت رسول الله صلى الله عليه وسلم يصنعه فيها إلا صنعته. أخرجه أحمد والبخاري وغيرهما وهذا لفظ أحمد.

وفي رواية له أن فاطمة بنت رسول الله صلى الله عليه وسلم سألت أبا بكر بعد وفاة رسول الله صلى الله عليه وسلم أن يقسّم لها ميراثها مما ترك رسول الله صلى الله عليه وسلم مما أفاء الله عليه فقال لها أبو بكر إن رسول الله صلى الله عليه وسلم قال: لا نورث ما تركناه صدقةٌ، فغضبت فاطمة عليها السلام فهجرت أبا بكر رضي الله عنه فلم تزل مهاجرته حتى توُفيت قال وعاشت بعد وفاة رسول الله صلى الله عليه وسلم ستة أشهرٍ قال فكانت فاطمة عليها السلام تسأل أبا بكر نصيبها مما ترك رسول الله صلى الله عليه وسلم من خيبر وفدك وصدقته بالمدينة فأبى أبو بكر ذلك عليها وقال لستُ تاركاً شيئاً كان رسول الله صلى الله عليه وسلم يعمل به إلا عملت به إني أخشى إن تركت شيئاً من أمره أن أزيغ، فأما صدقته بالمدينة فدفعها عمر إلى عليٍ وعباسٍ فغلبه عليها عليٌ، وأما خيبر وفدك فأمسكهما عمر رضي الله عنه قال هما صدقة رسول الله صلى الله عليه وسلم كانت لحقوقه التي تعروه ونوائبه وأمرهما إلى من ولي الأمر قال فهما على ذلك اليوم. أخرجه أحمد.

وعن عقبة بن الحارث قال فخرجت مع أبي بكر رضي الله عنه من صلاة العصر بعد وفاة رسول الله صلى الله عليه وسلم بليالٍ وعليٌ يمشي إلى جنبه فمر بحسن بن علي يلعب مع غلمانٍ فاحتمله على رقبته وقال: وا بأبي شبه النبي ليس شبيهاً بعليٍ، وقال: وعليٌ رضي الله عنه يضحك. أخرجه أحمد.

وعن عائشة أن فاطمة أرسلت إلى أبي بكر تسأله عن ميراثها من النبي مما أفاء الله على رسوله من المدينة وفدك وما بقي من خمس خيبر فقال أبو بكر إن رسول الله صلى الله عليه وسلم قال: لا نورث ما تركنا صدقة إنما ياكل آل محمد من هذا المال وإني والله لا أغيّر شيئاً من صدقة رسول الله صلى الله عليه وسلم عن حالها التي كانت عليها في عهد رسول الله صلى الله عليه وسلم ولأعملنّ فيها بما عمل رسول الله صلى الله عليه وسلم فأبى أبو بكر أن يدفع إلى فاطمة منها شيئاً فوجدت فاطمة على أبي بكر في ذلك فهجَرته فلم تكلمه حتى توُفيت، وعاشت بعد النبي صلى الله عليه وسلم ستة أشهر فلما توفيت دفنها زوجها عليٌ ليلاً ولم يؤذن بها أبا بكر وصلى عليها وكان لعليٍ من الناس وجهٌ حياةَ فاطمة فلما توُفيت استنكر عليٌ وجوه الناس فالتمس مصالحة أبي بكر ومبايعته ولم يكن يبايع تلك الأشهر فأرسل إلى أبي بكر أن ائتنا ولا يأتينا معك أحدٌ، كراهيةً ليحضر عمر فقال عمر والله لا تدخل عليهم وحدك فقال أبو بكر وما عسيتهم أن يفعلوا بي والله لآتينهم فدخل عليهم أبو بكر فتشهد عليٌ فقال إنا قد عرفنا فضلك وما أعطاك الله ولم ننفس عليك خيراً ساقه الله إليك ولكنك استبددت علينا بالأمر وكنا نرى لقرابتنا من رسول الله صلى الله عليه وسلم أن لنا نصيباً حتى فاضت عينا أبي بكر فلما تكلم أبو بكر قال والذي نفسي بيده لقرابة رسول الله صلى الله عليه وسلم أحب إليّ من أن أصل قرابتي وأما الذي شجر بيني وبينكم من هذه الأموال فإني لم آل فيها عن الخير ولم أترك أمراً رأيت رسول الله صلى الله عليه وسلم يصنعه فيها إلا صنعت فقال عليٌ لأبي بكر: موعدك العشية للبيعة، فلما صلى أبو بكر الظهر رقي المنبر فتشهد وذكر شأن عليٍ وتخلفه عن البيعة وعذره بالذي اعتذر إليه ثم استغفر وتشهد عليٌّ فعظم حق أبي بكر وحدّث أنه لم يحمله على الذي صنع نفاسةً على أبي بكر ولا إنكارا للذي فضّله الله به ولكنا كنا نرى لنا في هذا الأمر -أي المشورة كما يدل عليه بقية الروايات- نصيباً فاستبد علينا فوجدنا في أنفسنا، فسُرّ بذلك المسلمون وقالوا: أصبت، وكان المسلمون إلى علي قريبا حين راجع الأمر المعروف. رواه البخاري.

وعن أبي سعيد الخدري قال قال أبو بكر ألستُ أحق الناس بها ألست أول من أسلم ألست صاحب كذا ألست صاحب كذا. رواه الترمذي.

بعد از آن اهم مهمات نزديك حضرت صديق رضي الله عنه آن بود كه براي امت آنحضرت صلى الله عليه وسلم قاعده مرتب فرمايد تا در مسائل اجتهاديه به كدام راه سلوك نمايند و ترتيب ادله شرعيه به چه اسلوب بعمل آرند إلى يومنا هذا همه مجتهدين بر همين قاعده عمل مي كنند و وي رضي الله عنه شيخ و استاد جميع مجتهدين شد به وضع اين قاعده؛ عن ميمون بن مهران قال كان أبو بكر إذا اورد عليه الخصم نظر في كتاب الله فإذا وجد فيه ما يقضي بينهم قضى به وان لم يكن في الكتاب وعلم من رسول الله صلى الله عليه وسلم في ذلك سنةً قضي به فإن أعياه خرج فسأل المسلمين وقال أتاني كذا وكذا فهل علمتم أن رسول الله صلى الله عليه وسلم قضى في ذلك بقضاءٍ فربما اجتمع إليه النظر كلهم يذكر من رسول الله صلى الله عليه وسلم فيه قضاءً فيقول أبو بكر الحمد لله الذي جعل فينا من يحفظ على نبينا، فإن أعياه أن يجد فيه سنةً من رسول الله صلى الله عليه وسلم جمع رءوس الناس وأخيارهم فاستشارهم فإذا اجتمع رأيهم على أمرٍ قضى به. رواه الدارمي.

بعد از آن در ميراث جده مسأله وارد شد حضرت صديق تفحص بليغ فرمود تا آنكه حديث ظاهر شد و مسأله منقح گشت عن الزهري قال جاءت إلى أبي بكر جدةٌ أم أبٍ أو أم أمٍ فقالت إن ابن ابني أو ابن ابنتي توفي وبلغني أن لي نصيباً فما لي؟ فقال أبو بكر: ما سمعت رسول الله صلى الله عليه وسلم قال فيها شيئاً وسأسأل الناس فلما صلى الظهر فقال: أيّكم سمع رسول الله صلى الله عليه وسلم قال في الجدة شيئاً فقال المغيرة بن شعبة: أنا، قال: ماذا؟ قال أعطاها رسول الله صلى الله عليه وسلم سُدساً، قال: أيعلم ذاك أحد غيرك؟ فقال محمد بن مسلمة: صدق، فأعطاها أبو بكر السدس فجاءت إلى عمر مثلها فقال ما أدري ما سمعت من رسول الله صلى الله عليه وسلم شيئاً وسأسأل الناس فحدثوه بحديث المغيرة بن شعبة ومحمد بن مسلمة فقال عمر: أيّتُكما خلَت به فلها السدس فإن اجتمعتما فهو بينكما. رواه مالك والدارمي وهذا لفظ الدارمي.

بعد از آن در ميراث جد اختلاف افتاد كه وي عند عدم الاب به منزله ي اب است يا حالت او متردد است شبهي به پدر دارد و شبهي به برادر صحابه در اين باب اقوال شتي دارند فاروق اعظم رضي الله عنه قولي دارد و علي مرتضى قولي و عبد الله بن مسعود قولي و زيد بن ثابت قولي و از همه نوعي تردد و رجوع منقول گشت. ثابت ترين همه اقوال در اين باب قول صديق أكبر است قال ابن عباس وابن الزبير أما الذي قال رسول الله صلى الله عليه وسلم: لو كنت متخذاً أحداً خليلاً لاتخذته خليلاً قد جعله أباً. أخرج قول الأول (ابن عباس) الدارمي وقول الثاني (ابن الزبير) البخاري.

وقال الحسن: إن الجد قد مضت سنته وإن أبا بكر جعل الجد أباً ولكن الناس تحيروا. أخرجه الدارمي.

بعد از آن در تفسير كلاله اختلاف واقع شد و در جواب آن أكثر صحابه را عيّ (عجز) در گرفت عقبة بن عامر جهني گفت ما اعضل بأصحاب النبي صلى الله عليه وسلم شيء ما أعضلت بهم الكلالة صديق أكبر متصدي جواب آن شد عن الشعبي قال سُئل أبو بكر عن الكلالة فقال إني سأقول فيها برأيي فإن كان صواباً فمن الله وإن كان خطأ فمني ومن الشيطان أراه ما خلا الوالد والولد فلما استخلف عمر قال إني لأستحيي أن أردّ شيئاً قاله أبوبكرٍ. أخرجه الدارمي.

بعد از آن در حد شرب خمر تحيري روي داد به آن جهت كه آنحضرت صلى الله عليه وسلم به حضور شريف، شارب خمر را به ضرب امر مي فرمود چون مقداري كه ميخواست بعمل مي آمد منع مي فرمودند و بس مي فرمودند و لهذا قدر آن معين نشد صديق أكبر بر چهل ضربه تعين آن كرد عن ابن عباس قال إن الشُرّاب كانوا يُضربون على عهد رسول الله صلى الله عليه وسلم بالأيدي والنعال حتى تُوفي رسول الله صلى الله عليه وسلم وكانوا في خلافة أبي بكر أكثر منهم في عهد رسول الله صلى الله عليه وسلم فقال أبو بكر لو فرضنا لهم حداً، فتوخّى نحواً مما كانوا يضربون على عهد رسول الله صلى الله عليه وسلم فكان أبو بكر يجلدهم أربعين حتى تُوفي.. الحديث أخرجه الحاكم والبيهقي وغيرهما واللفظ للحاكم.

بعد از آنكه خداي عز وجل هزيمت بر مرتدين انداخت و مرتدين جوق جوق نادم شده پيش حضرت صديق آمدند وي رضي الله عنه در باب آن جماعات كلمات عجيبه به قدر حال هر جمعي ارشاد مي فرمود عن طارق بن شهاب عن أبي بكر أنه قال لوفد بُزاخة: تتبعون أذناب الإبل حتى يُرِيَ الله خليفة نبيه والمهاجرين أمراً يعذرونكم به. أخرجه البخاري.

وفي رواية عبيد الله بن عبد الله لما ارتد مَن ارتد على عهد أبي بكر أراد أبو بكر أن يجاهدهم فقال له عمر أتقاتلهم وقد سمعت رسول الله صلى الله عليه وسلم يقول من شهد أن لا إله إلا الله وأن محمداً رسول الله صلى الله عليه وسلم حرُم ماله ودمه إلا بحقه وحسابه على الله، فقال أبو بكر: إنا لأُقاتل من فرق بين الصلاة والزكاة والله لأُقاتلن من فرق بينهما حتى أجمعهما، قال عمر فقاتلنا معه فكان والله رشداً، فلما ظفر بمن ظفر به منهم قال اختاروا بين خُطتين إما حربٌ مجليةٌ وإما الخطة المخزية قالوا هذه الحرب المجلية قد عرفناها فما الخطة المخزية؟ قال: تشهدون على قتلانا أنهم في الجنة وعلى قتلاكم أنهم في النار، ففعلوا. رواه بن أبي شيبة.

بعد از آن حضرت صديق بنا بر رؤياي و الهاميكه بخاطرش در دادند مصمم فرمود كه براي جهاد شام فوج مسلمين را فرستد يزيد بن أبي سفيان را امير چهار يك شام ساخت و وقت وداع او وصاياي عجبيه فرمود كه دستور العمل امراء مسلمين شد در جميع امصار و اعصار، عن يحيى بن سعيد أن أبا بكر الصديق بعث جيوشاً إلى الشام فخرج يمشي مع يزيد بن أبي سفيان وكان أمير ربعٍ من تلك الأرباع فزعموا أن يزيد قال لأبي بكر إمّا أن تركب وإما أن أنزل فقال أبو بكر: ما أنت بنازلٍ وما أنا براكبٍ إني احتسبت خُطاي هذه في سبيل الله، ثم قال: إنك ستجد قوماً زعموا أنهم حبسوا أنفسهم في سبيل الله فذرهم وما زعموا أنهم حبسوا أنفسهم له، وستجد قوماً فحصوا عن أوساط رؤسهم من الشعر فاضرب ما فحصوا عنه بالسيف، وإني موصيك بعشرٍ لا تقتلن امرأةً ولا صيباً ولا كبيرا هرماً ولا تقطعن شجراً مثمراً ولا تخربن عامراً ولا تقعِرن شاةً ولا بعيراً إلا لأكله ولا تُحرقن نخلاً ولا تغرقنه ولا تغلل ولا تجبن. أخرجه مالك في الموطأ.

عن يزيد بن أبي سفيان قال قال أبو بكر رضي الله عنه حين بعثني إلى الشام: يا يزيد إن لك قرابةً خشيتُ أن توثرهم بالإمارة وذلك أكبر ما أخاف عليك، فإن رسول الله صلى الله عليه وسلم قال: مَن ولي من أمر المسلمين شيئاً فأمّر عليهم أحداً محاباةً فعليه لعنة الله لا يقبل الله منه صرفاً ولا عدلاً حتى يدخله جهنم، ومن أعطى أحداً حِمى الله فقد انتهك في حمى الله شيئاً بغير حقه فعليه لعنة الله أو قال تبرأت منه ذمة الله عز وجل. أخرجه أحمد.

وذكر الواقدي في كتاب فتوح الشام في قصة أبي بكر ليزيد بن أبي سفيان عند الوداع فقال: تقدّمَ يزيد بن أبي سفيان وقال يا خليفة رسول الله صلى الله عليه وسلم أوصني فقال إذا سرت فلا تعنف إلى آخر الوصية.

وذكر الواقدي أيضاً في قصة وصية أبي بكر لعمرو بن العاص عند وداعه وتوليته على جيش المسلمين فقال أبوالدرداء كنت مع عمرو بن العاص في جيشه الخ.

بالجمله از اين جنس بود رجوع مردم بسوي حضرت صديق رضي الله عنه در مسائل نازله و قيام وي رضي الله عنه به حل اشتباه در آن والقليل نموذج الكثير والغرفة تنبئ عن البحر الكبير تا آنكه آخر كار خود فاروق اعظم رضي الله عنه را خليفه ساخت و اينجا فراستي عظيم به كار برد، عن عبد الله بن مسعود قال: أفرس الناس ثلاثة أبو بكر حين تفرّس في عمر استخلفه، والتي قالت {اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَيْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِيُّ الْأَمِينُ} والعزيز حين قال لامرأته: {أَكْرِمِي مَثْوَاهُ}. أخرجه أبو بكر بن أبي شيبة والحاكم.

وعن قيس بن أبي حازم قال رأيت عمر بن الخطاب وبيده عسيب نخل وهو يُجلس الناس ويقول: اسمعوا لقول خليفة رسول الله صلى الله عليه وسلم، قال فجاء مولى لأبي بكر يقال له شديد بصحيفةٍ فقرأها على الناس فقال يقول أبو بكر: اسمعوا واطيعوا لمَن في هذه الصحيفة فوالله ما آلو بكم، قال قيس: فرأيت عمر بن الخطاب بعد ذلك على المنبر. رواه ابن أبي شيبة.

وعن زبيد بن الحارث أن أبا بكر حين حضره الموت أرسل إلى عمر يستخلفه فقال الناس: أتستخلف علينا فظاً غليظاً ولو قد وَلينا كان أفظ وأغلظ فما تقول لربك إذا لقيته وقد استخلفت علينا عمر؟ قال أبو بكر: أبربي تخوّفوني، أقول: اللهم استخلفتُ عليهم خير خلقك ثم أرسل إلى عمر فقال إني موصيك بوصيةٍ إن أنت حفظتها إن لله حقاً بالنهار لا يقبله بالليل وان لله حقاً بالليل لا يقبله بالنهار، وإنه لا يُقبل نافلةٌ حتى تؤدى الفريضة وإنما ثقلت موازين من ثقلت موازينه يوم القيامة باتّباعهم في الدنيا الحق وثقله عليهم، وحُقَّ لميزانٍ لا يوضع فيه إلا الحق أن يكون ثقيلاً، وإنما خفّت موازين من خفت موازينه يوم القيامة باتباعهم الباطل وخفته عليهم وحق لميزان لا يوضع فيه إلا الباطل أن يكون خفيفاً، وإن الله ذكر أهل الجنة وصالِح ما عملوا وأنه تجاوز عن سيآتهم فيقول القائل لا أبلغ هؤلاء، وذكر أهل النار بأسوءِ ما عملوا وأنه ردَّ عليهم صالح ما عملوا فيقول قائلٌ أنا خيرٌ من هؤلاء، وذكر آية الرحمة وآية العذاب ليكون المؤمن راغباً راهباً لا يتمنى على الله غير الحق ولا يلقي بيده إلى التهلكة، فإن أنت حفظت وصيتي لم يكن غائبٌ أحب إليک من الموت وإن أنت ضيعت وصيّتي لم يکن غائب أبغض إليك من الموت ولن تُعجزه. أخرجه ابن أبي شيبة.

وأخرج القاضي أبو يوسف في كتاب الخراج نحوه إلا أنه قال عن زبيد بن الحارث عن ابن سابط وساق الحديث.

وعن أسماء بنت عميس أنه قال له يا ابن الخطاب إني إنما استخلفتك نظراً لما خلفت ورائي وقد صحبت رسول الله صلى الله عليه وسلم فرأيت من أثرته أنفسنا على نفسه وأهلنا على أهله حتى إن كنا لنظل نُهدي إلى أهله من فضول ما يأتينا عنه وقد صحبتني فرأيتني إنما اتبعت سبيل من قبلي والله ما نمت فحلمت ولا توهمت فسهوت، وإن أول ما أحذّرك يا عمر نفسك وإن لكل نفس شهوةً فإذا أعطيتها تمادَت في غيرها وأحذرك هؤلاء النفر من أصحاب محمد صلى الله عليه وسلم الذين قد انتفخَت أجوافُهم وطمحت أبصارهم وأحب كل امرءٍ منهم لنفسه وان لهم لحيزةٍ عند زلةٍ واحدةٍ منهم فإياك أن تكونَه، واعلم أنهم لن يزالوا منك خائفين ما خفت الله لك مستقيمين ما استقامت طريقتك، هذه وصيتي وأقرأُ عليك السلام. أخرجه أبو يوسف.

اينجا نكته ايست بايد دانست كه صديق أكبر رضي الله عنه مشارك بود با سائر علماء صحابه در علم كتاب و سنت مدار مزيتي كه در ميان ايشان داشت خصلتي ديگر است و آن آن است كه نصيب وي رضي الله عنه از تقاسيم رحمت الهي آن بود كه چون مسأله ي وارد مي شد يا مشورتي در پيش مي آمد فراست خود را در پي آن مي دوانيد در اين اثناء شعاعي از غيب بر دل او مي افتاد و به آن شعاع بر حقيقت كار مهتدي مي گشت و مطرح اين شعاع از لطائف نفس او لطيفه قلبيه مي بود لهذا بصورت عزيمت ظاهر مي شد نه بطريق مكاشفه و به آئين واقع درويش مي افتاد نه در رنگ خاطر، و سخن را به طريق غلبهء سُكر اداء مي فرمود نه بطور صحو و سخن كم ميگفت و چون مي گفت خطاء نمي كرد و لهذا چون در قصهء عريش حسبك مُناشدتك مع ربك گفت آنحضرت صلى الله عليه وسلم شناختند كه اين واقع از كجاست وقس عليه سائر خطَبه واحكامه از اينجا واضح شد كه خليفه ي اول را صديق أكبر چرا گفتند؟.

أخرج الحاكم عن النزال بن سبرة عن علي رضي الله عنه أنه قال في أبي بكر: ذاك امرؤٌ سماه الله تعالى صديقاً على لسان جبريل ومحمدٍ.

صاحب كشف المحجوب سخني از مشائخ صوفيه نقل كرده است كه پيرامون همين نكته ميگردد مشائخ صديق أكبر را مقدم ارباب مشاهده داشته اند مر قلت حكايت و روايتش را، و عمر را مقدم ارباب مجاهده نهند مر صلابت و معاملتش را شاهد آن حديث اسرار و جهر ايشانان در نماز تهجد انتهي.

چون اين مبحث تمام شد الحال پاره ي از مواعظ و رقائق حضرت صديق رضي الله عنه و حكمتهاي او بر نگاريم:

عن عبد الله بن حكيم قال: خطَبنا أبو بكر فقال أما بعد فإني أوصيكم بتقوي الله وأن تُثنوا عليه بما هو له أهل وأن تخلطوا الرغبة بالرهبة وتجمعوا الإلحاف بالمسألة فإن الله أثنى علي زكريا وعلى أهل بيته فقال: {إِنَّهُمْ كَانُوا يُسَارِعُونَ فِي الْخَيْرَاتِ وَيَدْعُونَنَا رَغَبًا وَرَهَبًا وَكَانُوا لَنَا خَاشِعِينَ} ثم اعلموا عباد الله أن الله قد ارتَهن بحقه أنفسكم وأخذ على ذلك مواثيقكم واشترى منكم القليل الفاني بالكثير الباقي وهذا كتاب الله فيكم لا تفنى عجائبه ولا يطفأ نوره فصدّقوا بقوله وانتصحوا كتابه واستبصِروا فيه ليوم الظلمة فإنما خلقكم للعبادة ووكّل بكم الكرام الكاتبين يعلمون ما تفعلون، ثم اعلموا عباد الله أنكم تغدون وتروحون في أجلٍ قد غِيب عنكم علمه فإن استطعتم أن تنقضي الآجال وأنتم في عمل الله فافعلوا ولن تستطيعوا ذلك إلا بالله فسابقوا في مُهَل آجالكم قبل أن تنقضي آجالكم فتردكم إلى سوءِ أعمالكم فإنّ أقواماً جعلوا آجالهم لغيرهم ونسوا أنفسهم فأنهاكم أن تكونوا امثالهم فالوَحاء الوحاء والنجاة النجاة فإن وراءكم طالباً حثيثاً مرةً سريعاً. أخرجه ابن أبي شيبة والحاكم.

وعن أنسٍ قال كان أبو بكر يخطبنا فيذكر بدء خلق الانسان فيقول خلق من مَجرى البول مرتين فيذكر حتى يتقذر أحدنا نفسه. أخرجه ابن أبي شيبة.

و اين خطبه ابلغ علاج عُجب نفس است.

وعن عرفجة السلمي قال قال أبو بكر: ابكوا فإن لم تبكوا فتباكوا. أخرجه ابن أبي شيبة.

وفي الإحياء عن أبي بكر الصديق أنه كان يقول في خطبته: أين الوضاة الحسنة وجوههم المعجبون بشبابهم أين الملوك بنوا المدائن وتحصنوا بالحيطان أين الذين كانوا يعطون الغلبة في مواطن الحرب قد تضعضع بهم الدهر فأصبحوا في ظلمات القبور الوحا الوحا النجا النجا.

وعن مجاهدٍ قال قام أبو بكر خطيباً فقال: أبشروا فإني أرجو أن يتم الله هذا الأمر حتى تشبعوا من الزيت والخبز. أخرجه ابن أبي شيبة.

و اين خطبه در وقتي بود كه مسلمين را به جهاد شام مي فرستاد و در اينجا بشارت است به فتح شام؛ زيرا كه زيت همين در شام يافته مي شود.

عن أسلم مولى عمر رضي الله عنه أن عمر اطلع على أبي بكر وهو يمد لسانه فقال ما تصنع يا خليفة رسول الله صلى الله عليه وسلم؟ فقال: إن هذا أوردني الموارد إن رسول الله صلى الله عليه وسلم قال ليس شئٌ من الجسد إلا وهو يشكو ذرب اللسان. أخرجه أبويعلى.

وفي الإحياء قال أبو بكر الصديق رضي الله عنه: لا يحقرن أحدكم أحداً من المسلمين فإن صغير المسلمين عند الله كبيرٌ.

وفي الإحياء أيضا قال أبو بكر: وجدنا الكرم في التقوى والغنى في اليقين والشرف في التواضع.

وعن عائشة عن أبي بكر كان رسول الله صلى الله عليه وسلم إذا حزنه الأمر قال: اللهم خِر لي واختر لي. أخرجه أبو يعلى.

عن عروة عن عائشة او عن أسماء أن أبا بكر قام مقام رسول الله صلى الله عليه وسلم من العام المقبل من العام الذي توُفي فيه رسول الله صلى الله عليه وسلم فقال: اني سمعت نبيكم في الصيف عام الأول ثم فاضت عيناه ثم قال إني سمعت نبيكم في الصيف عام الأول ثم فاضت عيناه ثم قال إني سمعت نبيكم صلى الله عليه وسلم في الصيف عام الأول يقول: سلوا الله العفو والعافية والمعافاة في الدنيا والآخرة. أخرجه أحمد وأبو يعلى وللحديث طرق مختلفةٌ وألفاظٌ متغائرةٌ في بعضها أنه لم يقسم شئٌ بين الناس أفضل من المعافاة بعد اليقين ألا إن الصدق والبر في الجنة وإن الكذب والفجور في النار، وفي بعضها سلوا الله العفو والعافية واليقين في الأولى والأخرى، وفي بعضها من الزيادة: ولا تقاطعوا ولا تباغضوا ولا تحاسدوا وكونوا عباد الله إخواناً كما أمركم الله.

وعن أنس قال قال أبو بكر بعد وفاة رسول الله صلى الله عليه وسلم لعمر: انطلق بنا إلى أم أيمن نزورها كما كان رسول الله صلى الله عليه وسلم يزورها فلما انتهيا إليها بكت فقالا لها: ما يبكيكِ؟ ما عند الله خيرٌ لرسوله قال فقالت: ما أبكي أن لا أكون أعلم أن ما عند الله خيرٌ لرسوله ولكن أبكي أن الوحي انقطع من السماء فهيجتهما على البكاء فجعلا يبكيان معها. أخرجه أبو يعلى.

وعن أنس أن أبا بكر دخل على النبي صلى الله عليه وسلم كئيباً فقال له النبي ما لي أراك كئيباً؟ قال: يا رسول الله صلى الله عليه وسلم كنت عند ابن عمٍ لي البارحة وهو يكيد بنفسه قال فهلا لقنته لا إله إلا الله، قال: قد فعلت يا رسول الله، قال: فقالها؟ قال: نعم، قال وجبت له الجنة، قال أبو بكر: كيف هي للأحياء يا رسول الله؟ قال: هي أهدم لذنوبهم هي أهدم لذنوبهم. أخرجه أبويعلى.

وعن زيد بن أرقم عن أبي بكر أن النبي صلى الله عليه وسلم قال: لا يدخل الجنة جسدٌ غُذّي بحرامٍ. أخرجه أبو يعلى.

وعن أبي بكر عن النبي قال: لا يدخل الجنة خبٌّ ولا سيئ الملكة وإن أول من يقرع باب الجنة المملوك والمملوكة إذا أحسنا عبادة ربهما ونصحا سيدهما. أخرجه أحمد وأبو يعلى بطرق مختلفة وألفاظٍ متغائرةٍ في بعضها: قال رجلٌ يا رسول الله: أخبرتنا أن هذه الأمة أكثرُ الأمم مملوكين وإماءً قال فأكرموهم كرامة أولادكم وأطعموهم مما تأكلون واكسوهم مما تكسون، قال: فما ينفعنا من الدنيا يا رسول الله؟ قال: فرسٌ ترتبطه في سبيل الله ومملوكٌ يكفيك فإذا صلى فهو أخوك، وفي بعضها زيادةٌ: ملعونٌ من ضارَّ مسلماً أو غيره.

وعن أبي بكر سألت رسول الله صلى الله عليه وسلم ما شيّبك؟ قال: شيبتني هودٌ والواقعةُ وعم يتساءلون وإذا الشمس كورت. أخرجه أبو يعلى.

وعن أبي بكر قال قال رسول الله صلى الله عليه وسلم: إن أهل الجنة لا يتبايعون ولو تبايعوا ما تبايعوا إلا بالبَزّ. أخرجه أبو يعلى بسندٍ غريب جداً.

و معني حديث آنست كه افضل مكاسب كسبي است كه اقرب به نفع خلق الله باشد و ابعد از شبه ربا و دور تر از نجاسات و نزديك تر به مروت.

وعن أبي بكر عن النبي قال: عليكم بلا إله إلا الله والاستغفار فأكثروا منهما فإن إبليس قال أهلكت الناس بالذنوب فأهلَكوني بلا إله إلا الله والاستغفار فلما رأيت ذلك أهلكتُهم بالأهواء وهم يحسبون أنهم مهتدون. أخرجه أبويعلى.

وفي الإحياء قال سعيد بن المسيب: لما احتضر أبو بكر رضي الله عنه أتاه ناسٌ من أصحابه فقالوا يا خليفة رسول الله صلى الله عليه وسلم زوّدنا فإنا نرى ما بك فقال أبو بكر من قال هؤلاء الكلمات ثم مات جعل الله روحه في الأفق المبين قالوا ما الأفق المبين؟ قال: قاعٌ بين يدي العرش فيها رياضٌ وأنهارٌ وأشجارٌ تغشا كل يوم مائة رحمة فمن قال هذا القول جعل الله روحه في ذلك المكان وهو اللهم إنك ابتدأت الخلق من غير حاجةٍ بك إليهم ثم جعلتهم فريقين فريقاً للنعيم وفريقاً للسعير فاجعلني للنعيم ولا تجعلني للسعير، اللهم إنك خلقت الخلق فرقاً وميزتهم قبل أن تخلقهم فجعلت منهم شقياً وسعيداً وغوياً ورشيداً فأسعدني بطاعتك ولا تُشقني بمعاصيك، اللهم إنك علمت ما تكسب كل نفسٍ قبل أن تخلقَها فلا محيص لها مما علمت فاجعلني ممن شغلته بطاعتك، اللهم إن أحداً لا يشاء حتى تشاء فاجعل مشيتك أن أشاءَ ما يقربني إليك، اللهم إنك قدّرت حركات العباد فلا يتحرك شئٌ إلا بإذنك فاجعل حركاتي في تقواك، اللهم إنك خلقت الخير والشر وجعلت لكل واحد منها عاملاً يعمل به فاجعلني من خير القسمين، اللهم إنك خلقت الجنة والنار فجعلت لكل واحدٍ منهما أهلاً فاجعلني من سُكان جنتك، اللهم إنك أردت الهدى بقومٍ وشرحت به صدورهم وأردت بقومٍ الضلالة وضيقت بها صدورهم فاشرح صدري للإسلام وزيّنه في قلبي، اللهم إنك دَبّرت الأمور وجعلت مصيرها إليك فأحيني حيوةً طيبة بعد الموت وقرّبني إليك زلفى، اللهم من أصبح وأمسى ثقته ورجاؤُه غيرك فإنك ثقتي ورجائي ولا حول ولا قوة إلا بالله، قال أبو بكر رضي الله عنه: وهذا كله في كتاب الله عزّ وجل.

والحال كلمه ي چند از باب قيام صديق أكبر به حقوق خلافت بر نگاريم.

وي رضي الله عنه در بيان فخامت خلافت راشده فرموده، قالت امرأةٌ لأبي بكر: ما بقاءنا على هذا الأمر الصالح الذي جاء الله به بعد الجاهلية؟ فقال بقاءكم عليه ما استقامت بكم أئمتكم قالت: وأيّما الأئمة؟ قال: أما كان لقومكِ رؤساء وأشرافٌ يأمرونهم فيطيعونهم؟ قالت: بلى قال فهم مثل أولئك على الناس. أخرجه الدارمي.

و از كبراء صحابه و تابعين جماعه ي وصف قيام صديق أكبر رضي الله عنه كردند به حقوق خلافت، عن عبد خير قال سمعت علياً يقول: قُبض رسول الله صلى الله عليه وسلم علي خير ما قبض عليه نبيٌ من الأنبياء وأثنى عليه صلى الله عليه وسلم قال ثم استُخلف أبو بكر فعمل بعمل رسول الله صلى الله عليه وسلم ثم قُبض أبو بكر على خير ما قبض عليه أحدٌ وكان خير الأمة بعد نبيها ثم استُخلف عمر فعمل بعملها وسنتهما ثم قبض على خير ما قبض عليه أحدٌ وكان خير هذه الأمة بعد نبيها وبعد أبي بكر. أخرجه ابن أبي شيبة.

وعن عائشة أنها كانت تقول توُفي رسول الله صلى الله عليه وسلم فنزل بأبي بكر ما لو نزل بالجبال لهاضها واشْرَأبّ النفاق بالمدينة وارتدّت العرب، فوالله ما اختلفوا في نقطة إلا طار أبي لحظها وغنائها في الإسلام، وكانت تقول مع هذا: ومن رأى عمر بن الخطاب عرف أنه خُلق غناءً للإسلام كان والله أحوذياً نسيج وحده قد أعدّ للامور أقرانَها. أخرجه ابن أبي شيبة.

وقال عبد الله بن الأهتم واعظ الشام في خطبته الطويلة: ثم قام بعده أبو بكر فسلك سنته وأخذ سبيله وارتدت العرب أو من فعل ذلك منهم فأبى أن يقبل منهم بعد رسول الله صلى الله عليه وسلم إلا الذي كان قابلاً، انتزع السيوف من أغمادها وأوقد النيران في شعلها ثم نكب بأهل الحق أهل الباطل فلم يبرح يُقَطّع أوصالهم ويسقي الأرض دماءهم حتى أدخلهم في الذي خرجوا منه وقررهم بالذي نفروا عنه، وقد كان أصاب من مال الله بكراً يرتوي عليه وحبشيةً أرضعت له ولداً له فرأى ذلك عند موته غصة في حلقه فأدى ذلك إلى الخليفة من بعده وفارق الدنيا تقياً نقياً على منهاج صاحبه. أخرجه الدارمي.

باز اول امري كه صديق أكبر رضي الله عنه متصدي امضاي آن شد انجاز وعدهاي آنحضرت صلى الله عليه وسلم بود و قضاي ديون او، عن ربيعة بن أبي عبد الرحمن أنه قال قدم على أبي بكر الصديق مالٌ من البحرين فقال: من كان له عند رسول الله صلى الله عليه وسلم دين أو عِدةٌ فليأتني فجاءه جابر بن عبد الله فحفن له ثلاث حفنات. أخرجه مالك. وأخرج البخاري قصة حفنات جابرٍ بطرق مختلفة.

بعد از آن به التماس حضرت فاروق بجمع قرآن بين اللوحين به اهتمام عظيم مشغول شد و اين قصه بخوب ترين صورتي در بخاري مذكور است حضرت مرتضى ميگفت رحم الله أبا بكر جمع القرآن بين اللوحين.

بعد از آن نسق حضرت صديق رضي الله عنه در باب نصب عمال آن بود كه عاملان آنحضرت صلى الله عليه وسلم را مسلّم مي گذاشت مگر آنكه ايشان خود استعفا كنند، في الاستعاب كان خالدٌ يعني ابن سعيد وإخوته عمالا لرسول الله صلى الله عليه وسلم فرجعوا عن عمالتهم حين مات رسول الله صلى الله عليه وسلم فقال أبو بكر ما لَكم رجعتم عن عمالتكم؟ ما أحدٌ أحقٌ بالعمل من عمال رسول الله صلى الله عليه وسلم ارجعوا إلى أعمالكم فقالوا: نحن بنو أبي أجنحةٍ لا نعمل لأحدٍ بعد رسول الله صلى الله عليه وسلم أبداً، فمضوا إلى الشام فقتلوا جميعاً.

وفي الاستيعاب كتب عبد الله بن الأرقم للنبي ثم لأبي بكر واستكتبه عمر واستعمله على بيت المال وعثمان بعده.

وفي الاستيعاب عتاب بن اسيد استعمله رسول الله صلى الله عليه وسلم على مكة عام الفتح وأقرّه عليها أبو بكر فلم يزل عليها إلى أن مات.

بعد از آن هر كسي را كه آن حضرت صلى الله عليه وسلم بحفظ و رعايت او امر فرموده بود صديق أكبر رضي الله عنه بنا بر تعظيم وصيت آنحضرت صلى الله عليه وسلم در رعايت وي اهتمام تمام مي نمود، في الاستيعاب سِندرٌ مولى زنباع مثَل به مولاه فأعتقه رسول الله صلى الله عليه وسلم فقال يا رسول الله صلى الله عليه وسلم أوص بي فقال أوصي بك كل مسلم فلما توُفي رسول الله أتى سندر إلى أبي بكر فقال احفظ فيّ وصية رسول الله صلى الله عليه وسلم، فعالَه أبو بكر حتى توفي ثم أتى بعده إلى عمر فقال له عمر: إن شئت أن تقيم عندي أجريتُ عليك وإلا فانظر أيّ المواضع تحب فأكتبُ لك فاختار سندر مصر فكتب له عمر إلى عمرو بن العاص تحفظ فيه وصية رسول الله صلى الله عليه وسلم فلما قدم على عمروٍ قطع له أرضاً واسعةً وداراً.

وفي الاستيعاب كان رسول الله صلى الله عليه وسلم يزور أم أيمن وكان أبو بكر وعمر يزورانها.

بعد از آن حضرت صديق به توقير اهل بيت نبوت و احترام ايشان اقصى الغايت وصيت فرمود وقال أبو بكر رضي الله عنه: ارقبوا محمداً صلى الله عليه وسلم في أهل بيته. رواه جماعة.

بعد از آن در حفظ ناموس آنحضرت صلى الله عليه وسلم در منكوحات او سعي تمام بجا آورد و در مسأله تحريم نكاح غير مدخوله آن حضرت صلى الله عليه وسلم مباحثه افتاد، في الاستيعاب: قتيلة بنت قيس تزوجها رسول الله صلى الله عليه وسلم ومات عنها قبل أن يدخل بها فتزوجها عكرمة بن أبي جهل بحضرموت فبلغ أبا بكر رضي الله عنه فقال لقد هممت أن أحرق عليهما بيتهما فقال له عمر رضي الله عنه: ما هي من أمهات المؤمنين، لا دخل بها ولا ضرب عليها الحجاب.

باز حضرت صديق اول خليفه است كه براي او وظيفه از بيت المال مقرر شد عن عائشة: لما استُخلف أبو بكر الصديق قال لقد علم قومي أن حرفتي لم تكن تعجز عن مؤنةِ أهلي وشُغلت بأمر المسلمين فيأكل آل أبي بكر من هذا المال ويحترف للمسلمين فيه. أخرجه البخاري.

باز حضرت صديق را در مسأله هل تجب على المرتدين إذا تابوا دية من قتلوه في أيام الردة با حضرت فاروق اختلاف افتاد، قال البغوي روي عن أبي بكر أنه قال لقومٍ جاؤه تائبين: تدون قتلانا ولا ندي قتلاكم، فقال عمر: لا نأخذ لقتلانا ديةً.

اصح قولَي امام شافعي مذهب حضرت صديق است.

جمعي از علماء گفتند منهم البغوي احتمال دارد كه مذهب حضرت فاروق موافق مذهب صديق أكبر باشد غير أنه رأى الاعراض عن إلزام الدية ترغيباً لهم في الثبات على الإسلام.

باز فقهاء مسلمين در تغريب بكر زاني اختلاف دارند حضرت صديق احياء سنت آنحضرت صلى الله عليه وسلم نمود در تغريب زناة وإلى اليوم أكثر فقهاء وجمله محدثين بر مذهب وي رفتند عن ابن عمر أن رسول الله صلى الله عليه وسلم جلد وغرّب وأن أبا بكر جلد وغرب وأن عمر جلد وغرب. أخرجه البغوي وغيره.

باز علماء مسلمين متفق اند در آنكه إذا سرق أولاً قُطعت يدُه اليمنى فإن سرق ثانياً قطعت رجله اليسرى باز مختلف شدند در آنكه چون ثالثاً سرقه كند چه بايد كرد امام مالك وامام شافعي قُطعت يده اليسرى اختيار كرده اند ثم إن سرق قطعت رجله اليمنى وامام أبو حنيفة گفته يعزّر ويُحبس ولا قطع عليه إذا سرق بعد قطع اليد اليمنى والرجل اليسرى.

مأخذ امام مالك و شافعي حديثي است كه هر دو در كتب خود روايت كرده اند و بر آن اعتماد نموده، مالكٌ عن عبد الرحمن عن القاسم عن أبيه أن رجلاً من اهل اليمن أُقطع اليدِ والرِّجل قدم فنزل على أبي بكر الصديق فشكى إليه أن عامل اليمن ظلمه وكان يصلي من الليل فيقول أبو بكر وابيك ما ليلك بليل سارقٍ، ثم إنهم افتقدوا حُلياً لأسماء بنت عميس امرأة أبي بكر فجعل يطوف معهم ويقول اللهم عليك بِمَن بَيَّت أهل هذا البيت الصالح فوجدوا الحلي عند صايغ زعم أن الأقطع جاءه به فاعترف الأقطع أو شهد عليه فأمر به أبو بكر فقطعت يده اليسرى وقال أبو بكر والله لدعاؤه على نفسه أشدَّ عندي عليه من سرقته.

و سابق تحرير يافت كه صديق أكبر رضي الله عنه حد شارب خمر را به چهل ضربه معين ساخت وعليه الشافعي قال: الأربعون الأخرى تعزيرٌ يجوز فعله ويجوز تركه.

قال البغوي رحمه الله: اختلفوا في التفضيل على السابقة والنسب عند قسمة الفيء فذهب أبو بكر إلى التسوية بين الناس ولم يفضل بالسابقة حتى قال له عمر: أتجعل الذين جاهدوا في الله بأموالهم وأنفسهم وهاجروا ديارهم كمن دخل في الإسلام كرهاً؟ فقال أبو بكر: إنما عملوا لله وإنما أجورهم على الله وإنما الدنيا بلاغٌ، وكان عمر يفضّل على السابقة والنسب.

بندهء ضعيف گويد كه اين اختلاف در حكم شرعي نيست بلكه در زمان حضرت صديق رضي الله عنه كثرت فيء كه محل تفضيل به سابقه و نسب باشد حاصل نشد لاچار منظور نظر صديق أكبر احياء اين نفوس شد به أقل آنچه وجه كفايت ايشان تواند بود و در عهد فاروق اعظم رضي الله عنه فيء به كثرت جمع شده و از قدر كفايت بيشتر حاصل گشته پس تفضيل اهل سوابق را گنجايش بهم رسيد، عن ميمون بن مهران قال كان أبو بكر إذا أراد أن يبعث بعثاً ندب الناس فإذا كمل له من العِدة ما يريد جهّزهم بما كان عنده ولم تكن الأعطية فرضت على عهده. أخرجه ابن أبي شيبة.

باز در آخر ايام آنحضرت صلى الله عليه وسلم فتنهء ردت نمودار گرديد و بعد از وفات وي اين فتنه استحكام يافت از آنجمله مسيلمه كذاب دعواي نبوت كرد و فوجي عظيم از اهل يمامه و اهل نجد با خود جمع نمود حضرت صديق مسلمين را براي قتال آنجماعه برخواند و خالد بن وليد رضي الله عنه را امير ساخت چون تلاقي فئتين واقع شد اول بر مسلمانان هزيمت افتاد ثانياً به سعي جمعي از نبلاء صحابه مانند ثابت بن قيس و زيد بن الخطاب برادر فاروق اعظم و براء بن مالك فتح اسلام ميسر شد و اين عزيزان شربت شهادت چشيدند رضوان الله عليهم، و مسيلمه به دوزخ پيوست و جماعهء او متفرق گشت و آن يكي از فتوح عظيم اسلام بود گويا فرمودهء آنحضرت صلى الله عليه وسلم در باب خالد سيفٌ من سيوف الله تمهيد و توطيه همين فتح بوده است.

و از آنجمله بنو عبد القيس و جمعي از ناحيهء بحرين بشرف اسلام مشرف شده بودند و قدم راسخ پيدا كرده در اين ايام بنو بكر با منذر بن ساوي در ساخته قصد آن مسلمانان نمودند ايشان اين ماجرا را بعرض صديق أكبر رسانيدند و وي رضي الله عنه جماعتي از مسلمين را بر جهاد دعوت فرمود و به سر كردگي علاء بن الحضرمي ايشان را به حرب بنو بكر روان نمود و علاء حضرمي را در راه كرامتي باهره ظاهر شد و آن استجابت دعاء او بود بظهور آبي كه دفع عطش نمايد آخر ها شبخون بر كفار زدند و فتحي عظيم نمايان گشت و از آنجا به جزيره دارين نهضت نمود و در اين اثناء كرامتي ديگر نمودار شد و آن نيز استجابت دعاي او بود در نقص آب تا آنكه اخفاف ابل تمام در آب غرق نشد اينجا نيز فتحي عظيم بر روي كار آمد و از آنجا بطرف منذر بن ساوي متوجه شده غلبهء نمايان بدست آوردند وفي الاستيعاب كان يقال إن العلاء بن الحضرمي كان يُجاب الدعوة وانه خاض البحر بكلماتٍ قالها ودعا بها وذلك مشهور عنه.

در اينجا سرّ تقدم صديق أكبر علاء بن حضرمي را ظاهر و نمايان گرديد.

و از آنجمله آنكه اهل عمان و مَهره كه در زمان آنحضرت صلى الله عليه وسلم مسلمان شده بودند در اين هنگام مرتد گشتند و جيفر و عبد كه حكومت آن ديار به امر آنحضرت صلى الله عليه وسلم تعلق به ايشان داشت قصهء ارتداد آن طائفه بعرض صديق أكبر رضي الله عنه رسانيدند و وي رضي الله عنه مسلمين را براي جهاد جمع كرد حذيفة بن محصن حِميَري را براي رياست عمان و عرفجه بارقي را به رياست مهره مقرر فرمود و عكرمه را كه از فتح يمامه هنوز مراجعت نكرده بود بكمك ايشان مأمور ساخت بعد تلاقي فئتين جنگ عظيم واقع شد و هزيمت نمايان بر كفار افتاد.

و از آنجمله آنكه قبيله ي كنده و ناحيه ي حضرموت و يمن در آخر سنين هجرت بشرف اسلام مشرف شده بودند و آنحضرت صلى الله عليه وسلم تعين امراء بر ايشان فرموده در اين ولاء ارتداد پيش گرفتند و امراي مسلمين بجبال متحصن شده ماجرا بعرض حضرت صديق رسانيدند وي رضي الله عنه بر اي قتال آنها مسلمين را برخواند و همراه زياد رضي الله عنه بطرف آنجماعه فرستاد مسلمانان بعد زد و برد بسيار بكمك عكرمة بن أبي جهل با مراد خويش فيروز و مظفر باز گشتند و اشعث بن قيس را كه از رؤساء مرتدين بود مسلسل و مغلول بحضور حضرت صديق فرستادند صديق أكبر چون دلاوري و سپه سالاري و صدق توبه اشعث ملاحظه نمود او را خلاص فرمود و خواهر خود ام فروه را بنكاح او داد و آخرها فراست حضرت صديق كار خود كرد كه در مجاهدات عراق تردد نمايان از وي ظاهر گشت، في الاستيعاب روي عن الأشعث قدم على رسول الله صلى الله عليه وسلم في ثلاثين راكباً من كندة فقالوا له يا رسول الله صلى الله عليه وسلم نحن بنو آكل المُرار وأنت ابن آكل المرار. فتبسّم رسول الله صلى الله عليه وسلم وقال: نحن بنو النضر بن كنانة لا نقفوا أمَّنا ولا ننتفي من أبينا.

وفيه أيضاً كان في الجاهلية رئيساً مطاعاً في كندة وكان في الإسلام وجيهاً في قومه إلا أنه كان ممن ارتدّ عن الإسلام بعد النبي صلى الله عليه وسلم ثم راجع الإسلام في خلافة أبي بكر الصديق وأُتي به أبو بكر أسيراً، قال أسلَم مولى عمر بن الخطاب: كأني أنظر إلى الأشعث بن قيس وهو في الحديد وهو يقول فعلت وفعلت حتى كان آخر ذلك سمعت الأشعث يقول اِستَبقِني لحربك وزوّجني أختك ففعل أبو بكر قال أبو عمر: أخت أبي بكر الصديق التي زوجها من الأشعث بن قيس هي أم فروة بنت أبي قحافة وهي أم محمد بن الأشعث فلما استخلف عمر خرج الأشعث مع سعد بن أبي وقاص العراق فشهد القادسية والمدائن وجلولاء ونهاوند واختطّ بالكوفة دارا في كندة ونزلها.

بالجمله به تائيد الهي آخر سال اول از خلافت صديق أكبر اسلام بطور اول رجوع كرد و فتنهء ارتداد فرو نشست و سال دوم مثني بن حارثه شيباني را كه به مقتضاء كينه هاي سابقه با ملوك عجم بجنگ آويخته بود حضرت صديق استمالت نموده بخلعت و لواء نواخته بحرب عجم مأمور ساخت اينجا صنعت ملك داري را كار فرما شد و تير تدبير او بر نشانه رسيد باز چون عجم در صدد انتقام آمدند و فوجي بيرون از حساب گرد آوردند خالد بن الوليد را بكمك مثني فرستاد و مثني را باحترام اقصي الغايت خالد امر فرمود واين دستور العمل خلفاء است در توقير قدماء دولت، في الاستيعاب المثنى بن حارثة الشيباني كان إسلامه وقدومه في وفد قومه على النبي صلى الله عليه وسلم سنة تسع وقد قيل سنة عشرٍ.

وذكر عمر بن شبة عن شيوخه من اهل الأخبار أن المثنى بن حارثة كان يغير علي اهل فارس بالسواد فبلغ أبا بكر والمسلمين خبره وقال عمر: هذا الذي يأتينا وقائعه قبل معرفة نسبه، فقال له قيس بن عاصم: اما إنه غير خامل الذكر ولا مجهول النسب ولا قليل العدد ولا ذليل العمارة، ذلك مثني بن حارثة الشيباني. ثم إن المثني قدم علي أبي بكر فقال يا خليفة رسول الله صلى الله عليه وسلم ابعِثني على قومي فإن فيهم اسلاماً أقاتل بهم أهل فارس وأفتك أهل ناحيتي من العدو، ففعل ذلك أبو بكر فقدم المثنى العراق فقاتل وأغار على أهل فارس ونواحي السواد حولاً مجرّماً ثم بعث أخاه مسعود بن حارثة إلى أبي بكر يسأله المدد ويقول إن أمددتني وسمِعَت بذلك العرب أسرعوا إليَّ وأذلّ الله المشركين مع أني أخبرك يا خليفة رسول الله صلى الله عليه وسلم أن الاعاجم تخافنا وتتقينا، فقال له عمر: يا خليفة رسول الله صلى الله عليه وسلم ابعث خالد بن الوليد مدداً للمثنى بن حارثة يكون قريباً من أهل الشام فإن استغنى عنه أهل الشام ألحَّ على أهل العراق حتى يقيم الله علمه، فهو الذي أهاج أبا بكر على أن يبعث خالد بن الوليد إلى العراق.

عن أبي رجاء العطاردي قال: کتب أبوبکر الصديق إلى المثنى بن حارثة أني قد وليت خالد بن الوليد فكن معه فكان المثنى بسواد الكوفة فخرج إلى خالد فتلقاه بالنباج وقدم معه البصرة، وذكر قصةً طويلةً آخرها فتوح عظيم ميسر شد.

بعد از آن صديق أكبر را داعيه ي فتح شام و روم بخاطر افتاد در مجمع صحابه خطبه بليغه بر خواند و مردم را بر جهاد كفار ترغيب فرمود و امر نمود كه بجهت حرب روم ساختگي نمايند پس چهار امير را معين گردانيد و هر يكي را به امارت ناحيه اي نامزد ساخت؛ عمرو بن العاص را از راه أبلّه به فلسطين راهي كرد و أبوعبيدة را به حِمص و يزيد بن أبي سفيان را بدمشق و شرحبيل بن حسنة را به اردن و حكم كرد كه چون همه يكجا جمع شوند امارت تمام لشكر تعلق به أبوعبيدة داشته باشد و اگر متفرق شوند هر يكي امير قوم خود باشد و امير آن ناحيه كه براي او معين گشته است.

در آن ايام كرامتي باهره ظاهر شد و بسبب گفتن لا إله إلا الله محمد رسول الله قصر قيصر در جنبش آمد.

باز چون هرقل بمحاربه مسلمين آماده شد و فوج بيشمار فراهم آورد حضرت صديق بجانب خالد مكتوبي نوشت كه مهم عراق به مثني بن حارثه سپرده خود بطرف شام متوجه شود و وي در آنجا امير الأمراء باشد بالجمله فتح دمشق و يرموك بر دست وي واقع شد و بر قيصر هزيمت افتاده فراست صديق أكبر در تفويض منصب امير الامرائي به خالد بن الوليد تير بر نشانه زد مؤرخان بار ديگر فتح دمشق و يرموك در زمان فاروق اعظم تقرير مي كنند وجه جمع آنست كه اين فتوح مكرر واقع شده والله أعلم جمعي كه بغور سخن نمي رسند اينجا تردد ميكنند كه حضرت صديق أبوعبيدة را چرا معزول فرمايد و خالد را چرا امير الأمراء سازد و فاروق اعظم چرا معامله برعكس آن نمايد؟.

بنده ضعيف گويد كه حضرت صديق به فراست خود دريافت كه بعض فتوح بر دست خالد خواهد بود و حضرت فاروق نيز بفراست خود معلوم فرمود كه فتوح ديگر بر دست أبوعبيدة ميسر خواهد آمد

مصرع- هر سخن وقتي و هر نكته مكاني دارد.

بالجمله از ينجانب مثني بن حارثه بر عجم تاختها مي آورد و آنجانب امراء اربعه با خالد بن وليد بر قيصر هزيمت ها مي ريختند روز بروز فتحي تازه و غنيمتي بي اندازه نصيب مسلمانان مي شد إلى أن توُفي أبو بكر الصديق رضي الله عنه وأرضاه.

و در حال مرض حضرت فاروق را به ابلغ تدبير خلافت وصيت نمود از آنجمله تعيّن مثنى بن حارثة براي جهاد عجم؛ زيرا كه هيبت وي در دل عجم مستقر شده بود حضرت فاروق به آن همه وصايا قيام فرمود آخر حال حضرت عثمان را كه در زمان خلافت صديق كاتب وي بود طلبيد و فرمود بنويس: هذا ما عهد أبو بكر بن أبي قحافة إلى المسلمين أما بعد فإني قد استخلفتُ عليكم اين سخن بگفت و بيهوش شد پس عثمان آنچه أبو بكر گفته بود بقلم آورد و از پيش خود نوشت كه عمر بن الخطاب؛ چه از أبو بكر قبل از اين اين معني را معلوم كرده بود بعد از آنكه أبو بكر از بيهوشي به افاقت آمد با عثمان گفت چه نوشته؟ عثمان آنچه نوشته بود بروي خواند تا بذكر عمر رسيد از پيش خود نوشته بود أبو بكر گفت: اي عثمان خدا ترا از اسلام جزاي خير دهاد آنگاه فرمود: بنويس فاسمِعوا له وأطيعوا فإن عدَل فذلك ظني وعلمي فيه، وإن جار فلكل امرءٍ ما اكتسب والخير أردتُ ولا أعلم الغيب {وسيعلم الذين ظلموا ايّ منقلبٍ ينقلبون} والسلام عليكم ورحمة الله وبركاته بعد از آن أبو بكر صديق رضي الله عنه دستهاي خود برداشت و گفت: خدايا ويرا خليفه ساختم بر مسلمانان و در اين امر نخواستم جز صلاح حال ايشان و عملي بجا آوردم كه تو اعلم بودي به آن و اجتهاد نمودن و بهترين ايشان را بر ايشان والي ساختم و كار همه را بخدا مفوّض گردانيدم خدايا تو علام الغيوبي و نخواستم در اين قصه حمايت عمر، و من از دنيا ميروم بجانب آخرت تو خليفه باش بر ايشان؛ زيرا كه بندگان تو اند و والي ايشان را تو اصلاح كن براي ايشان يعني عمر را رضي الله عنه و او را از خلفاي راشدين گردان كه متابعت كند سيرت پيغمبر خود را صلى الله عليه وسلم و سيرت صالحاني كه بعد از پيغمبر بوده اند و كار رعيت وي را بصلاح آر پس فرمود تا عهد نامه مهر كردند و به امراء جيوش كه در اطراف و جوانب بودند مثل اين عهدنامه نوشت و مهر كرد بعد از آن عمر را طلبيد و او را اخبار كرد كه ترا بر أصحاب رسول خدا خليفه ساختم عمر گفت يا خليفة رسول الله اين زحمت را از من دور دار كه مرا بخلافت حاجت نيست.

صديق گفت اگر ترا به آن حاجت نيست آن را بتو حاجت هست القصه صديق، فاروق را رضي الله عنهما در باب حقوق الله و حقوق المسلمين و صيت هاي خوب و مواعظ و نصايح مرغوب فرمود و ختم وصيت به اين سخن كرد كه اگر وصيت مرا نگاهداري هيچ غايبي پيش تو از موت دوست تر نباشد و اگر وصيت مرا ضائع سازي هيچ غائبي پيش تو از موت مكروه تر نبود و حالانكه موت را عاجز نتواني كرد.

مروي است از معيقيب دَوسي كه گفت: من وكيل خرچ أبو بكر صديق بودم چون مرض برو مستولي گشت نزد وي در آمدم و سلام كردم به امر استخلاف مشغول بود چون فارغ گشت گفت: اي معيقيب تو متصدي خرج ما بودي ميان من و تو معامله بر چه وجه است؟ گفتم مرا بر تو بست و پنج درهم هست و آن را بر تو حلال كردم فرمود: خاموش باش و زاد راه آخرت من از دَين مساز، گفتم: يا خليفة رسول الله گمان نمي برم اين مجلس را الا صحبت آخرين ميان من و تو و در گريه افتادم أبو بكر صديق رضي الله عنه گفت: يا معيقيب گريه مكن و جزع منماي و طريق شكيبائي مسلوك دار كه من اميدوارم كه بجاي روم كه مرا بهتر و باقي تر بود از اين خاكدان دنيا معيقيب گويد آنگاه صديق بريره را طلب كرد و بنزد عائشة صديقه فرستاد تا بست و پنج درهم آورد و بمن داد.

به ثبوت پيوسته از عائشة صديقة رضي الله عنها كه گفت أبو بكر صديق در روز آخر مرض موت بيهوش شد و من ميگريستم و ميگفتم عجب مرضي صعب بر پدر من طاري گشته وي چون بهوش مي آمد و اين سخن از من مي شنيد مي گفت اي دخترك من چنين نيست كه تو ميگوئي و ليكن {وَجَاءتْ سَكْرَةُ الْمَوْتِ بِالْحَقِّ ذَلِكَ مَا كُنتَ مِنْهُ تَحِيدُ} و پرسيد كه رسول خدا را در چند جامه كفن كردند؟ گفتم: در سه جامه سفيد سُحولي كه در آن سه جامه پيراهن و عمامه نبود پس گفت چه روز از دنيا نقل فرمود؟ گفتم: روز دوشنبه گفت امروز چه روز است گفتم دوشنبه گفت اميد دارم بخداي تعالى كه موت من ميان امروز و امشب باشد پس در جامه اي كه در بر داشت و بيمار داري وي در آن جامه كرده بودند نظري فرمود حالانكه در آن جامه اثري از زعفران بود گفت اين جامهء مرا بشويند و بران دو جامه ديگر زياده سازند و مرا در آن كفن كنند گفتم اين كهنه است گفت إن الحي أحق بالجديد والميت إنما يصير إلى البلى والصديد پس وصيت نمود زوجهء خود را أسماء بنت عميس كه ويرا غسل دهد و عبد الرحمن وي را امداد و معاونت نمايد و گفت نخواهم كه هيچكس جز ايشان جسد برهنه ي مرا بيند شب هنگام از دنيا نقل كرد، و بعد از غسل تجهيز و تكفين وي بدستوري که وصيت كرده بود بعمل آوردند عمر بن خطاب رضي الله عنه بر وي نماز گزارد و در حجره عايشه برابر قبر حضرت رسول الله صلى الله عليه وسلم قبر وي كندند و پسرش عبد الرحمن و عمر بن الخطاب و عثمان بن عفان و طلحه در قبر وي در آمدند و هم در شب ويرا دفن كردند جزاه الله عن المسلمين أحسن الجزاء.