إزالة الخفاء عن خلافة الخلفاء/مقصد اول/فصل هفتم

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
فصل ششم در عمومات قرآن و تعريضات آن كه دلالت مي كنند بر صفات خلافت خاصه و بر خلافت خلفاء و فضائل و سوابق ايشان و آياتي كه موافقات خلفاء اند و آياتي كه سبب نزول آنها خلفاء رضي الله عنهم بوده اند إزالة الخفاء عن خلافة الخلفاء مقصد اول  از شاه ولی‌الله دهلوی

فصل هفتم در اقامت دليل عقلي بر خلافت خلفاء
فصل هشتم در تفضيل شيخين


فصل هفتم در اقامت دليل عقلي بر خلافت خلفاء

و چون وجود اشخاص معينه و صفات ايشان به مجرد عقل ثابت نمي شود بلكه به نقل متواتر يا مشهور يا خبر واحد صحيح، لابد مراد از دليل عقلي اينجا آن است كه يك مقدمه از مقدمات آن عقلي باشد و ديگري متواتر يا مشهور.

و آن مقدمه كه عقلي باشد دو قسم تواند بود:

قسم اول عقلي محض كه بغير استناد به شرع ثابت شود ليكن مي بايد كه شرع تصديق آن فرمايد تا اعتداد را شايد.

قسم دوم عقلي مأخوذ از استقراء دلائل شرعيه يا مأخوذ از آنكه نقيض او مستلزم محال شرعي باشد؛ مثلاً صدور چيزي از پيغامبر صلى الله عليه وسلم كه صدور آن جائز نيست و آنچه به آن ماند و لهذا اين فصل را منقسم مي سازيم به دو مقصد.

مقصد اول حاصل آن تنقيح معني خلافت خاصه است؛ زيرا كه لفظ خلافت حقيقت شرعي است و مدعيان تشرّع آراء مختلفه دارند هر يكي از لفظ خلافت معني ادراك مي نمايد و صفات لازمه خليفه به نوعي تقرير مي كند مثلاً فرقهء خلافت پيغامبر صلى الله عليه وسلم را به معني امامت مي گيرند در صفات خليفه هاشميت و فاطميت و عصمت و مانند آن اعتبار مي كنند و شكي نيست كه هيچ عاقلي اين معني را براي خلفاي ثلاثه رضي الله عنهم اثبات نمي تواند كرد.

و ما در خلافت مفهوم سلطنت و فرمانروائي مسلمين اخذ مي نمائيم و در خلافت خاصه هجرت و سوابق اسلاميه معتبر مي دانيم و هيچ عاقلي اين معني را براي ائمه اثنا عشر غير مرتضي رضي الله عنه اثبات نخواهد كرد پس شغبي كه در ميان فريقين واقع است منشأ آن عدم تنقيح معناي مراد بوده است، اختلاف اصطلاحات حق را مختفي ساخت.

پس معني خلافت به اعتبار لغت جانشيني است كه يكي به جاي ديگري بنشيند و به نيابت او كار كند و در شرع مراد از وي بادشاهي است براي تصدي اقامت دين محمدي علي صاحبه الصلوات والتسليمات به نيابت آن حضرت صلى الله عليه وسلم، پس اگر كسي بادشاه نباشد و حكم او نافذ نبود خليفه نيست هر چند فرض كنيم كه افضل امت باشد و معصوم و مفترض الطاعت وفاطمي، و اگر كافري بادشاه باشد يا تحكيم كند سيف را نه شرع را و كار او اخذ خراج و باج باشد و به اقامت دين مثل جهاد و اقامت حدود و فصل قضايا اصلاً نه پردازد خليفه نخواهد بود مانند أكثر متغلبه در زمان ما و پيش از ما.

نكته: اينجا نكتهء بايد فهميد كه گفتگوي اماميه در اين مبحث نزاع لفظي است بلكه شغب محض است نزاع لفظي هم نيست؛ زيرا كه خلافت غير امامت است عند الاماميه و مرادف آنست عند اهل السنة.

يكي از خلافت به معني بادشاهي و صفات خليفه به معني صفاتي كه نزديك وجود آنها بادشاهي معصيت نباشد يا حكم او نافذ شود افضل امت باشد يا نه سخن مي گويد، ديگري از افضل امت كه در حكم الله منقاد شدن به او بر تمام امت فرض است بادشاه باشد يا نباشد ذكر مي كند و امامت به اين معني سخني است كه هيچ فرقه از فرَق اسلاميه به آن نطق نه كرده است و نه از كتاب و سنت اين معني مفهوم شده و نه اولاد حضرت مرتضى رضي الله عنه در عصري از اعصار بر آن اتفاق كرده اند و به حكم عادت مستحيل است كه در شرع دلالت بر اين معني باشد و كسي آن را نداند و به گوش كسي نه رسد بهمان مي ماند كه شخصي گويد امروز در بازار سيلي آمد كه چند هزار كس را غرق ساخت و غير او هيچكس اين را نمي داند و اثري از باران هم ديده نشد سبحانك هذا بهتانٌ عظيمٌ و اگر باور كنيم اين را سوفسطائي باشيم.

واماميه به امامت زين العابدين و محمد باقر و جعفر صادق رضوان الله تعالى عليهم قائل اند حالانكه ايشان به اتفاق بادشاه نبودند.

آري خلافت را ضميمهء امامت مي دانند به معناي آنكه چون امام موجود باشد خلافت حق اوست ديگري را نمي سزد كه اقدام بر آن كند و ظاهر آن است كه اين مسئله از فروع فرضيت انقياد است مر او را پس اگر معصومي مفترض الطاعت بادشاهي را بر امر سلطنت قائم گرداند بادشاهي او صحيح باشد خودش امام باشد وآن منصوب خليفه مانند آنكه حضرت شمويل طالوت را خليفه ساخت و خود ايشان نبي بودند و طالوت ملِك، و اگر عصيان امام در حكم نكاح يا غير آن بوجود آيد آن نيز معصيت باشد پس خصوصيت خلافت تاثيري ندارد. پس در مسئله خلافت رايت خلاف افراشتن و از هر دو جانب بُرد و مات در ميان آوردن معني ندارد فتأمل هذه النكتة حق التامل.

چون اين نكته مذكور شد بر اصل سخن رويم.

خلافت را چون به وصف راشده مقيد كنيم معنيش آن باشد كه نيابت پيغامبر صلى الله عليه وسلم در كارهاي كه پيغامبر صلى الله عليه وسلم بنا بر وصف پيغامبري ميكردند از اقامت دين و جهاد اعداء الله و امضاي حدود الله و احياء علوم دينيه و اقامت اركان اسلام و قيام به قضاء و افتاء و آنچه به اين قبيل تعلق دارد به وجهي كه از عهدهء ماوَجَب بر آيد و عاصي نباشد. و مقابل آن خلافت جابره است كه در بسياري از احوال مخالف شرع به عمل آرد و از عهدهء واجب بر نيايد و معطل گذارد بسياري از آنچه مي بايد تا آنكه عاصي باشد در خلافت خود مثلاً اقامت حدود مي كند و احياء علوم دين نمي نمايد يا اقامت به وضعي مي كند كه شرع به آن ححكم نه فرمود به جاي رجم مي سوزد و به جاي قصاص رجم مي نمايد و اين خلافت راشده لوازمي چند دارد كه بدون آن لوازم قيام شخصي به خلافت راشده متصور نيست مانند عقل و بلوغ و ذكورت و سلامت سمع و بصر و حريت و علم و عدالت و شجاعت و رأي و كفايت در حرب و سلم و غير آن، و اين صفات به بداهت عقل معلوم مي شود كه تحقق مقصود از خلافت بغير آنها ممكن نيست و سنت سنيه وصفي ديگر بر اين صفات مريد كرده است و آن قريشيت است تا تشبّه واقع شود با فعلُ الله در بني إسرائيل كه انبياء نمي بودند الا از بني إسرائيل از سبط لاوي باشند يا يهودا يا غير آن.

همچنان آن حضرت صلى الله عليه وسلم لازم گردانيد كه خليفه از قريش باشد از بني هاشم باشد يا غير بني هاشم و در اشتراط قريشيت حكمتها است كه اين موضع تفصيل آن را بر نمي تابد.

سوال اگر صبي را يا زني يا جاهلي يا غير مجرب غير كافي را بعد موت پدر او خليفه سازيم و علماء را براي احياء علوم دين و براي قضاء و افتاء منصوب گردانيم و اميري حاذق را در فوج كشي و مجرب را در شكست دادن اعداء امير غزاة گردانيم و حكيمي را كه طريق اخذ زكاة و خراج مي داند و نصب عمال بر شرط مي شناسد و تقسيم بيت المال در مستحقين مي تواند وزير الوزراء سازيم امور سلطنت منتظم شود به غير وجود اين صفات در خليفه؟

جواب گوئيم به نقض، اولاً: اگر اين صبي را يا اين زن را از ميان بر اندازيم و اين علماء و امراء و وزراء با هم متفق شوند و با يك ديگر مخالفت ننمايند و عهود مؤكده در ميان آرند امور سلطنت به غير خليفه منتظم مي تواند شد پس نصب خليفه چه ضرور؟

و به حلّ، ثانياً: اجتماع نفوس به غير جامعي كه به شوكت خود همه را در يك سلك منسلك گرداند پا بر هوا است نزديك است كه اندك خشونتي در ميان ايشان افتد و آن مخالفت بر هم خورد لهذا حكماء گفته اند سبب تأليف ناس وجوه متعدده مي باشد رهبت و رغبت و حاجت و اتفاق طبائع و اتفاق بر صفات كسبيه و رسم و عقل و اجتماعي كه به يك وجه يا دو وجه پيدا شود پا بر هوا دارد و برآن بنا كرده جنگها و كارهاي عمده صورت نمي بندد و اين مبحثي است از اجلي مباحث حكمت سياست مُدن. چون مدار اين امور بر احتمالات عقليه نيست بلكه بر آنچه در عادت موجب رفع مفسده با وجود مصلحت باشد بايد دانست كه اين عزيز ناقص يا اين زن به هيچ كار نمي آيد وجود وعدم او مساوي است او خود نمي داند كه شريعت و مصلحت چيست تا در آنچه موافق شريعت و مصلحت است و مخالف آن است تميّز نمايد يكي را ترجيح دهد و از ديگري نهي فرمايد و اعتماد در هر فن بر اهل آن فن كردن و خود مقلد محض بودن هرگز راست نمي آيد و كاري نمي كشايد أكثر مفاسد در عالم از همين جهت ناشي شده و اگر تسليم اين شخص ضرور افتد الضرورات تبيح المحظورات.

بالجمله شك نيست كه خليفه چون متصف به اين صفات فاضله باشد نوعي از تشبّه با پيغامبر صلى الله عليه وسلم پيدا كرده است هم در ملكات و هم در افعال چون بر خلافت راشده وصفي ديگر زياده كنيم و گوئيم خلافت راشده خاصه مرجع آن تشبه خليفه است به پيغامبر صلى الله عليه وسلم زياده از آنچه در خلافت راشده شرط كرديم در تفصيل آن زياده مي بايد افتاد.

سرّ سخن اين است كه آن خليفه عين پيغامبر صلى الله عليه وسلم نخواهد بود تا نزول وحي و افتراض طاعت صفت او باشد بلكه از صفات امّتيان وصفي كه اقرب است به صفات پيغامبر صلى الله عليه وسلم از جهت پيغامبري و نمونه او و ظل اوست اخذ بايد کرد. باز تشبّه معتبر اينا تشبه در اوصافي است كه پيغامبر صلى الله عليه وسلم را به اعتبار پيغامبري باشد مثلاً آن حضرت صلى الله عليه وسلم اجمل ناس بودند و پيغامبران ديگر در جمال متفاوت پس اجمليت وصف آن حضرت صلى الله عليه وسلم به اعتبار پيغامبري نباشد، و هاشمي بودند و سائر انبياء از اسباط بني إسرائيل پس هاشميت به اعتبار پيغامبري نخواهد بود و قول ما به اعتبار پيغامبري شامل است جهاد را مثلاً حالانكه أكثر پيغامبران به جهاد مأمور نبودند؛ زيرا كه جهاد ناشي است از جهت وحي و پيغامبري آن حضرت صلى الله عليه وسلم آن حضرت صلى الله عليه وسلم را به جهاد آورد.

باز تشبّه به جميع آنچه از لوازم پيغامبر است مطلوب است يا اکثر آن نه تشبه به اعتبار بعضي اوصاف قليله؛ زيرا كه هر مسلماني كه هست با پيغمبر تشبهي درست كرده اگر چه در نماز پنجگانه و تلاوت قرآن و مانند آن باشد و افاضل امت تشبه درستي داشتند در بعض اوصاف كما قال حذيفة في عبدالله بن مسعود و اين خلافت در شيئ واحد است دون آخر. مقصود از خلافت خاصه خلافت مطلقه است به اعتبار جميع آنچه از پيغامبر صادر مي شد از جهت پيغامبري. باز تشبه با پيغامبر صلى الله عليه وسلم به اين صفت كه تقرير كرديم نمي تواند شد الا آنكه آن شخص از طبقه ي علياي امت باشد نه از طبقه سفلي و وسطي و از طبقه عليا بودن به دو وجه تواند بود.

يكي به اعتبار تشبّه نفس با پيغمبر در عبادات و مقامات سنيه و اخلاق حميده.

ديگر به اعتبار سوابق اسلاميه مثل هجرت و جهاد و نمي تواند شد مگر آنكه اين شخص در دو قوت نفس خود اعني قوت عاقله و عامله جبلةً و كسباً با پيغامبر مناسبت داشته باشد و ثمرات هر دو جدا جدا و مجموعاً از وي ديده شود و نمي تواند شد مگر آنكه داعيهء الهي براي اتمام مواعيد الهي در قلب او ريزند و به واسطهء نفس پيغمبر و بركت صحبت او وآثار بركات داعيهء الهيه در افعال و اطوار او ديده شود و نمي تواند شد مگر آنكه واسطه باشد در ميان پيغامبر و امت او در افاضه علوم. و معني حقيقت خلافت خاصه وقتي واضح گردد كه حقيقت تشريع اولاً دانسته شود بعد از آن حقيقت نبوة؛ زيرا كه خلافت خاصه نمونه نبوت است و تشبه است به آن پس لابد نكته چند مي بايد كه بنويسيم.

نكتهء اولي: تشريع تتمهء تقدير است معني تقدير اندازه نهادن، خداي تعالى براي هر نوع اندازه نهاده است هر نوع را خلقتي است خاص و صورتي است خاص و افعالي و اخلاقي است و الهامات جبليه كه در ميان صورت نوعيه و حاجت طاريه متولد مي شود و اين قصه بس دراز است و آدمي افضل انواع حيوان است عقل و ذكاء و اهتدا به انواع غريبه از اتفاقات مقتضي نوع اوست و در نفس آدمي دو قوت نهاده اند قوت ملَكيه و قوت بهيميه اگر آدمي خود را به قوت ملكيه دهد و همه آن كند كه سبب زيادت قوت ملكيه است در عِداد ملائكه داخل شود گويا ملكي است از ملائكه و اگر خود را به قوت بهيميه دهد در عداد بهائم داخل گردد گويا بهيمه ايست از بهائم و حالتي هست كه اعتدال نوع آدمي آنرا اقتضا مي كند و آن امتزاج است در هر دو قوت از افعال بهيميه آن كند كه با ملَكيت مضادت نداشته باشد و از افعال ملكيه آن كند كه با بهيميه به تزاحم بر نه خيزد پس هر دو قوت صلح كنند و اصل صورت نوعيه انسان همين هيئت اعتداليه را تقاضا مي كند اگر عصيانِ ماده مانع آن نباشد {فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا} اشاره به همان هيئت است و براي اين هيئت اعتداليه ملكات است و احوال است و افعال و آن را كاسبات است و آن را منقّصات است (که در هيئت اعتداليه نقص پيدا مي کند) و كفارات آن منقصات است، و اين قصه به همان مي ماند كه صاحب طب مي شناسد كه براي هيئت اعتداليه كه مسمي به صحت است اسباب است و منقصات است پس امر مي كند و نهي مي نمايد چون در ازل الآزال خداي تعالى جميع مقتضيات نوعيه را تقدير نمود در ذيل آن به مقتضاي حكمت واجب شد كه هيئت اعتداليه نفسانيه كه در شرع مسمي به فطرت است و ملكات و احوال كه از آن مي خيزد و كواسب و منقصات او معين فرمايد و آن را شريعت بني آدم گويند بعضي اشياء را و ساخت و بعضي آخر را مندوب و مباح و مكروه و حرام، و تعليم آن بشر را نمي باشد مگر شبيه به الها مات جبليه و قابل تعليم بي واسطه نمي باشد الا اعدل انسان به اعتبار قواي نفسانيه و آن شرع واحد است تغيّر و تبديل را راه به آن نيست و ليكن قابل آن است كه به موضع خاص مقيد كنند مانند آنكه طبيب براي صحت آدمي نسخه خاص بعد ملاحظه سن و فصل و بلد معين مي نمايد از ميان چندين محتملات و اين را شرعة و منهاج گويند {لِكُلٍّ جَعَلْنَا مِنْكُمْ شِرْعَةً وَمِنْهَاجًا}.

نكتهء دوم: گمان مكن كه ارسال رسول فرستادن پيغامبر است از بالا به پَست (پائين) يا از مشرق به مغرب يا از بلدي به بلدي بكه معني ارسال رسول از جانب حق جل وعلا آن است كه ارادهء الهيه متعلق شود به آنكه شريعت را جمهور بني آدم بدانند تا صلاح ايشان باشد و از مشهورات ذائعه گردد و عقل و قواي ايشان به آن علم حق ممتلي شود تا سبب حدوث ارادهء افعال خير و كف از منهيات گردد در حق بسياري، يا در ميان بني آدم انواع شرك و مظالم شائع گردد و رفع شرك و مظالم از ميان ايشان بدون پيغامبري مؤيد از جانب قدس ميسر نباشد، يا قومي از مبغوضين را وقت عقوبت و اجل آن در رسد و مصلحت نباشد كه سنگ از آسمان اندازند يا به صحيه اهلاك نمايند بلكه مصلحت ارسال رسولي باشد صاحب شوكت كه آن عزيز به منزلهء جبريل واسطه ي تعذيب آن جماعه ملعونه گردد و اين علم و اين داعيه را همه افراد انسان قابل نيستند بلكه قابل آن اعدل افراد و اشبه آن به ملأ اعلى مي تواند شد و همه اوقات قابل ظهور امر حق نيست بلكه حكمت الهيه پيش از وجود افراد معين مي كند فردي را و مشخص مي سازد زماني را چون آن زمان در رسد و آن مرد به وجود آيد نفس قدسيه آن فرد معتدل را براي خود اصطناع فرمايد كه {وَاصْطَنَعْتُكَ لِنَفْسِي} و آن شرع در دل او ريزد و جميع قواي عقليه و قلبيه آن فرد معتدل را مسخّر خود نمايد و أمتي گرد وي جمع كند و او را منصب ارشاد و تعليم كرامت فرمايد و ايشان را توفيق تعلّم و استرشاد بخشد و اين داعيه را در ميان ايشان شائع گردانند بدان ماند كه چراغي در خانه افروزند و عكس آن چراغ در آئينه ها كه حوالي چراغ منصوب ساخته اند بيفتد پس به وجود اين ارشاد و استرشاد هر دو معني موجود شوند هم كمال نفس پيغامبر و نفوس أمت اخرجت للناس و هم آن شريعت الهيه كه در ازل الآزال صورت بسته بود هر دو حقيقت يكجا به نحوي از انحاء تحقق موجود گشت چنانكه كتاب طب را مثلاً وجود خطي است و وجود لفظي و وجود ذهني پس وجود خطي رنگي است سياه بر صفحهء كاغذ به وضعي خاص ريخته ليكن دال بر حروف چند، و حروف صوتي است خاص غير قارّ (قرار گيرنده) دال بر صوَر ذهنيهء چند و آن صور ذهنيه تفصيل مسائل طب و حل معضلات اوست به سبب نوشتن اين كتاب راهي به قواعد طب پيدا شد و در ميان مردم رواجي پديد آمد به اين اسلوب آن شريعت ممثله در ملكوت به اين تعلّم و تعليم متحقق شد پس اين است معني ارسال رسل وانزال كتب فتدبر.

و اين وجودي است در ضمن وجودي، آن يك روح است و آن ديگر جسد و صورت نبي گاهي صورت بادشاه و خليفه مي باشد و گاهي صورت حبر و عالم و گاهي صورت زاهد و مرشد و هر صورت را اسباب است از بخت و حظ و قوا و هر صورت را افعال است و آثار چنانكه مادهء بدن عناصر اربعه است و نفس ناطقه روح مدبره اوست و سبب بدن نطفه است و اغذيه. ظاهر بينان نبوت آن حضرت را صلى الله عليه وسلم بادشاهي دانستند و به روح اين فتح كه {إِنَّا فَتَحْنَا لَكَ فَتْحًا مُبِينًا * لِيَغْفِرَ لَكَ اللَّهُ مَا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَمَا تَأَخَّرَ وَيُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ وَيَهْدِيَكَ صِرَاطًا مُسْتَقِيمًا} پي نبردند و در شقاء ابد ماندند، و افضل الشرائع كه بر افضل بشر نازل شد صورت او مركب بود از چند چيز هم صورت خلافت و هم صورت حِبر معلم و هم صورت زاهد مرشد.

نكتهء سوم: خلافت ظهري دارد و بطني ظهر خلافت سلطنت و فرمانروائي است براي اقامت دين و بطن آن تشبه است با پيغامبر در اوصافي كه به پيغامبري تعلق دارد پس نبوت آن است كه ارادهء الهيه متعلق شود به صلاح عالَم و كبت مفسدين و كفار و ترويج شريعت در ضمن افعال و اقوال پيغامبر و خلافت آن است كه متعلق شود ارادهء الهيه به تكميل افعال پيغامبر و ضبط اقوال و اشاعت نور او و غلبهء دين او در ضمن قيام شخصي از امت به خلافت پيغامبر و داعيه اعلاي دين پيغامبر در خاطر شخصي ريزند و از آنجا منعكس شود به سائر امت و اين عزيز در قوت عاقله و قوت عامله نسبتي دارد با نفس پيغامبر پس محدَّث باشد و فراست او موافق وحي افتد و انواع كرامات و مقامات كه به آن كمال نفس او به اعتبار قوت عامله شناخته شود در اين عزيز موجود باشد لابد صورت خليفه مي بايد كه موافق باشد با صورت پيغامبر اگر پيغمبر بادشاه است خليفه لا محاله بادشاه خواهد بود اگر حبر است و زاهد لابد خليفه به همان صفت خواهد بود در پيغامبر خصوصِ صورت از پيغامبري خارج است و در خليفه خصوصِ صورت داخل خلافت است كه به مشابهت صورت و معني هر دو استحاق نام خليفه پيدا كرده است چنانكه فصل از عوارض جنس است و داخل در نوع و چنانكه خاص از عوارض ماهيت نوعيه است و از صفات نفسيه صنف و دوران حكم هر علتي كه مظنه مصلحتي باشد مقتضي حكمت است كه به عموم مصلحت تعلق دارد و خصوص آن علت مقتضي شريعت است كه به خصوص مظنات

تعلق دارد و شبهه نيست كه پيغامبر صلى الله عليه وسلم چون داعيه الهيه در نفس قدسيه او ريختند و وي تنها بود و براي او اعوان و انصار مطلوب شد تا در حيات پيغامبر صلى الله عليه وسلم اعانت او كنند و بعد از وفات او واسطه باشند در ميان پيغامبر صلى الله عليه وسلم و امت چون در ازل الآزال در مرتبه قدر پيغامبر و امت او ممثّل گشت جمعي كالواسطه بودند در تأثير پيغامبر صلى الله عليه وسلم در امت خود به اعتبار مناسبت جبليه و افعال صادره از ايشان چنانكه پيغامبر صلى الله عليه وسلم به وصف پيغامبري در آن جا معين شد اين جماعه به وصف خلافت ممثل شدند.

اين معني در ازل الآزال براي ايشان نوشته اند و در خارج همان معني بر روي كار آمد و بعد انتقال همان امور در صحيفه نفس ايشان منتقش ماند وما أحسن ما قيل في هذا المعنى:

دردت ز ازل آمد تا روز ابد پايد

چون شكر گزارد كس اين دولت سرمد را

چون خلافت ظاهره و باطنه مجتمع شود آن را خليفه خاص گوئيم و خلافت خاصه مرتبه ايست از ولايت آن مرتبه اشبه مراتب ولايت است به نبوت و علماي امت كه حكمتِ الهيه ايشان را در ترويج دين محمدي علي صاحبه الصلوات والتسليمات و تجديد شريعت او قائم فرموده صاحب مراتب اند و خلافت خاصه جامع اين همه مراتب است اين است حقيقت خلافت خاصه. چون مفهوم خلافت خاصه منقح شد حالا استقراء احوال و اقوال خلفاء بايد كرد و از صوَر قصه ها به ارواح آن انتقال بايد نمود و از قصص كثيره پي به معني مشترك بايد برد تا واضح شود كه اين جماعه به آن متصف اند و آيات قرآن را و أحاديث پيغامبر و آثار سلف صالح را تتبع بايد فرمود تا در تنقيح معني خلافت و اثبات لوازم آن در اشخاص معينه مدد فرمايد.

نكتهء چهارم: آنچه تقرير كرديم معني خليفه خاص پيغامبر بود مطلقاً الحال مي خواهيم که بيان کنيم خليفه خاص پيغامبر ما صلى الله عليه وسلم به حسب صورت به چه اوصاف مي بايد كه متصف باشد؟

بدانكه پيغامبر ما صلى الله عليه وسلم افضل انبياء بود و شريعت او افضل شرائع الهيه و كتاب نازل بر وي افضل كتب سماويه و پيغامبران گاهي به صورت بادشاهان بروز مي كردند مانند حضرت داود و سليمان عليهما السلام و گاهي به صورت احبار مانند حضرت زكريا عليه السلام و گاهي بصورت زهاد مانند حضرت يونس و حضرت يحيي عليهما السلام و در هر صورتي خداي تعالى ايشان را جاهي و غلبه و عزتي كرامت مي فرمود و امت را توفيق انقياد عطا مي نمود آن غلبه و آن انقياد بمنزله ي بدن لحمي انسان مي بود و عنايت الهي در ميان به منزله نفس ناطقه چنانكه بدن آشيانه نفس مي باشد صورت اين غلبه و عزت و جاه و آن انقياد قوم و نيايش ايشان بدن نبوت است و عنايت الهي و فتح غيبي كه {إِنَّا فَتَحْنَا لَكَ فَتْحًا مُبِينًا * لِيَغْفِرَ لَكَ اللَّهُ مَا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَمَا تَأَخَّرَ} روح نبوت گويا حقيقت نبوت در پس پرده حركت مي فرمايد مانند ظهور حركت باد در ضمن حركت شير و ماهي كه از اثواب مي سازند

ما همه شيران ولي شير علَم * جنبشش از باد باشد دمبدم

ظهور نبوت بهترين پيغمبران جمع بود در بادشاهي و حبرت و زهد پس صورت نبوت آن حضرت صلى الله عليه وسلم بهم آمدن مسلمين بود گرد وي صلى الله عليه وسلم اين معني در مكه متزايد شدن گرفت تا آنكه صورت اقبال بهم رسيد مانند رئيس مدينهء از مدن يا قريه ي از قري بعد از آن مأمور شدند به هجرت و مسلمين از هر جانب موفق گشتند به هجرت و تهيأ براي جهاد پديد آمد و معني رياست و جمع فوج و فرمان روائي افزون شدن گرفت تا آنكه فتح مكه به وقوع آمد و وفود عرب از هر طرف به خدمت آن حضرت صلى الله عليه وسلم شتافتند وسورهء {إِذَا جَاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَالْفَتْحُ * وَرَأَيْتَ النَّاسَ يَدْخُلُونَ فِي دِينِ اللَّهِ أَفْوَاجًا} نزول يافت و در غزوه تبوك چهل هزار كس و به روايتي هفتاد هزار كس در ركاب آن جناب صلى الله عليه وسلم حاضر بودند و در حجة الوداع صد هزار و بيست و پنج هزار كس به ملازمت آن حضرت صلى الله عليه وسلم حاضر شدند يمن و تهامه و نجد و بعض نواحي شام در تصرف وي صلي الله تعالى عليه وسلم داخل شد و جزيه و زكاة از آن بلدان مي گرفتند و عاملان آنجناب در هر مكان نشستند تا آنكه صورت سلطان ناحيه از نواحي پديد آمد چنانكه جسد طفل در جميع اقطار در ضمن نمو متزايد مي گردد و هر لمحه قواي نفس ناطقه متكامل مي شود همچنان بركات نبوت و فيوض رسالت متضاعف مي شد و در اين صورت يك پايه از ترقي باقي مانده بود كه آن حضرت صلى الله عليه وسلم به رفيق اعلى انتقال فرمود آن هيئت ذو القرنين است كه جميع بادشاهان را مطيع خود ساخت و لواي فرمانروائي بر همه افراخت و اين پايه را به عرف بادشاهان پيشين شاهنشاه مي گفتند و خداي تعالى آن حضرت را صلى الله عليه وسلم به اين ترقي به بشارات متواتره نواخت و وي صلي الله تعالى عليه وسلم مرات بسيار و كرات بيشمار آن را افاده فرمود و چون نداي {يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ * ارْجِعِي إِلَى رَبِّكِ رَاضِيَةً مَرْضِيَّةً} در رسيد و آن حضرت صلي الله تعالى عليه وسلم لبيك اجابت گفتند خداي تعالى آن موعود را بر دست خلفاء منجز گردانيد و فارس و روم را كه تمام ارض باجگزارِ ايشان بودند بر دست ايشان مفتوح ساخت و خزائن اين جموع به مسلمانان داد و آن همه در پله حسنات آن حضرت نهاد و نعمت متكامل شد و در ضمن اين ترقيات معني نبوت متوفر گشت و مضمون {هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَى وَدِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ} به ظهور پيوست والحمدلله رب العالمين.

و اما صورت حبريت آن بود كه آن حضرت صلى الله عليه وسلم در وقتي پيدا شدند كه عرب كلهم شعار بت پرستي داشتند راه و رسم انبياء سابقين بالكليه فراموش نموده نه از معاد ايشان را خبري و نه از مبدأ در ميان ايشان ذكري ظلم بر يك ديگر آئين ايشان بود حلال و حرام نمي دانستند پس حق سبحانه و تعالى آن حضرت صلى الله عليه وسلم مبعوث فرمود و بهترين كتب الهيه بر وي صلى الله عليه وسلم نازل نمود و به انواع احكام و حِكم انطاق فرمود كه {وَمَا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوَى * إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَى} و جماعه را موفق گردانيد به حفظ علم و رشد آن حضرت صلى الله عليه وسلم.

اميين كتاب الله را خواندند و أحاديث حِكم و احكام را ياد گرفتند تا حدي كه باديه نشينان احبار ملت گشتند باز در ميان امت آن حضرت صلى الله عليه وسلم حفظ اين سِرّ فرمود و در هر عصري جمعي را به قراءت قرآن توفيق بخشيد و برخي را به تفسير قرآن ميسر ساخت و طائفه ي را به روايت حديث ممتاز گردانيد و قومي را به فتوا و قضاء قائم نمود و در هر زماني خلف را توفيق اخذ از سلف داد اگر كسي دل دانا داشته باشد بداند كه ماء الحياة از منبع قلب آن حضرت صلى الله عليه وسلم منفجر شده است و آن را جداول و انهار پديد آمد مسلمين شرقاً و غرباً از آن جداول و انهار حصه يافته اند و همين معني در روز حشر ممثَّل به كوثر خواهد شد ماؤه ابيض من اللبن وأحلى من العسل أوانيه كعدد نجوم السماء پيش از بعثت آن حضرت صلى الله عليه وسلم هيچ چيز از اين قبيل موجود نبودند و بعد بعثت از ميان قلب مبارك صلى الله عليه وسلم چشمه جوشيد و به تمام آفاق رسيد در ضمن اين تعليم و تعلم و حفظ آن شريعت حقه كه در عنايت اولي ثابت بود و در صدور ملأ اعلى ممثل گشته نزول فرمود و منتشر شد اين را قياس عقل نتوان گفت از شدت ظهور بلكه رأي العين مي بايد شمرد.

و ترقي در صورت حبريت نيز مراتب دارد تا هنگاميكه آن حضرت صلى الله عليه وسلم در مكه تشريف داشتند أكثر علوم الهيه كه روز و شب بر قلب مبارك او باران صفت نزول مي فرمود همه توحيد عبادت بود و دانستن معاد و قصص انبياء سالفه صلوات الله عليه وعليهم أجمعين، چون به مدينه رسيدند و امان علم كشاده تر شد پس بر آن حضرت صلى الله عليه وسلم احكام و حِكم مفصل تر نازل گرديد و آن جناب صلى الله عليه وسلم طريقه اداي صلاة و زكاة و صوم و حج و واجبات و منهيات نكاح و بيع و طريقه سياست مدن و آداب معيشت علي اكمل الوجه بيان فرمودند بعد اين دو مرتبه مرتبهء سوم كه آخر مرتبه حبريت است باقيماند و اين مرتبهء سوم دو قسم است.

قسمي آن است كه به حضور پيغامبر مي توانست بوجود آمد به نوعي از عُسر ليكن مشيت الهيه آن را مؤخر داشت تا خلفاء را معني خلافت در حبريت تمام شود و آن جمع قرآن است از عُسب (برگهاي درخت خرما) و لخاف (تخته سنگها) و صدور رجال تا آنكه بين الدِّفتين مجموع شد و بهمان هيئت اجتماعيه در آفاق شيوع يافت و دروازهء حفظ قرآن بر كافهء مسلمين مفتوح گرديد.

و قمسي آنست كه به حضور حضرت پيغامبر صلى الله عليه وسلم ممكن نبود كه بوجود آيد لا بد بعد وي صلى الله عليه وسلم متحقق شود و آن تقتيش احكام آن حضرت است صلى الله عليه وسلم كه هنوز در ميان مردم شائع نگشته بود خلفاء آن را تفتيش نمودند و از صدور رجال بر آوردند و حكم بر آن فرمودند و به سبب حكم ايشان فاش شد و نيز بعضي نصوص محتمل معني شتي بود تشخيص معني مراد مشكل مي شد خلفاء تشخيص معني مراد كردند يا استنباطي خفي كه خلفاء تشخيص معني مراد كردند يا استنباطي خفي كه خلفاء اجماع اهل حل و عقد بران گردانيدند و طرق روايت حديث و احتياط در آن آموختند و اين مرتبه آخر بر دست خلفاء تمام شد و اين قسم بي واسطه از پيغامبر صلى الله عليه وسلم نمي توان نمود؛ زيرا كه هر چه استفاده كرده شود آن داخل سنت خواهد بود يا كتاب پس پيغامبر ما را صلى الله عليه وسلم خليفه مي بايد كه جمع كند قرآن را و تعليم نمايد استنباط شرائع. و افضل انواع فقه بعد كتاب و سنت اجماعيات خلفاء است كه به مشورهء فقهاي صحابه حكم كردند و آن حكم نافذ شد در امت و همه امت آن را قبول كردند و اين نوع در زمان پيغامبر نمي تواند شد.

أما صورت آن حضرت صلى الله عليه وسلم كه زاهد و عابد و راه نماينده مسلمين باشد به انواع اكتساب احسان از تلبس به وظائف طاعات و اين راه نمودن به چند نوع متصور است.

به تمهيد قوانين احسان مثل وظائف صلاة و ذِكر، و بيان كردن حفظ لسان و اشاره نمودن به مقامات و احوال، ديگر نمودن آن مقامات و احوال به تأثير صحبت و به همين معني اشاره واقع شد در كلمهء {وَيُزَكِّيهِمْ} و بعد آن حضرت صلى الله عليه وسلم در هر عصري افاضل امت بعد اتصاف به احسان و كمال انصباغ نفوس ايشان به مقامات و احوال دلالت نمودند سائر ناس را و از افادهء اينان و استفادهء آنان خانواده ها ملتئم شد و اين نيز سري است از اسرار الهي كه در بعثت حضرت نبوي صلى الله عليه وسلم منطوي بود و اول و أقدم اين سلسه خلفاء بودند كه عالم را به اين معاني دلالت مي فرمودند قولاً وفعلاً و تعليم مسائل احسان قولاً وفعلاً مراتب بسيار دارد مرتبه آخرينش دو قسم است.

قسمي آنست كه مردم بي واسطه از آن حضرت صلى الله عليه وسلم مي توانستند گرفت به نوعي از عُسر، عنايت الهي خلفاء را قائم مقام آن حضرت صلى الله عليه وسلم براي اين تعليم ساخت تا به يسر بدست آيد.

تفصيل اين اجمال آنكه آن حضرت صلى الله عليه وسلم جامع بودند در كمالات شتي مثل عصمت و وحي و احسان و بعضي امور از ايشان صادر مي شد از جهت احسان و بعضي از جهت نبوت مستفيدان آن حضرت صلى الله عليه وسلم به حيرت درماندند كه اين فعل مثلاً مخصوص به آنجناب است از جهت نبوت صادر شده پس راه اتباع در آن مسدود است و جيب تمنا از آن تهي يا از جهت احسان است پس محسنين امت را به آن اقتداء ميبايد كرد و سعي در تحصيل آن مي بايد نمود هر دو باب مشتبه مي شد و حيرت مانع كمال امتياز مي گرديد چون خلفاء اين طريقه را از آنجناب صلى الله عليه وسلم اخذ نمودند و مردمان از خلفاء مشاهدهء آن امور كردند واضح شد كه اين همه باب احسان است همه محسنين امت را اقتداء به آن بايد كرد. و معجزه مخصوص انبياء است و كرامت عام براي اولياء. وحي مخصوص انبياء است و محدَّثيت عام. كشفي که دليل قطعي تواند بود مخصوص به انبياء است و کشف مبشرات و فراسات عام.

و قسمي آن است كه مردم آن را بي واسطه از آن حضرت صلى الله عليه وسلم نمي توانستند اخذ نمود الا به طريق رمز و اشاره دون الفعل والحال مانند محبت رسول كه بالفعل آن را فنا في الرسول گويند يا نسبتِ اويسيه به انقياد شرائع و در مقام شبهات به ورع پي بردن وعلي هذا القياس پيغامبر را محبت رسول چه معني دارد و نسبت اويسيه آنجا چه صورت بندد و اين همه مباحث بدون توسط خلفاء راست نمي آيد پس جميع افراد امت به اعتبار اين امور محتاج شدند به واسطه.

بالجمله سخن كوتاه تشبه به آن حضرت صلى الله عليه وسلم در صورت نبوت بغير قيامِ خليفه به بادشاهي عالم بشكل قيامِ ذوالقرنين به بادشاهي هر دو جانب زمين كه فارس و روم و ماحول آن باشد ميسّر نيست و همچنين بغير جمع قرآن و صرف همت بليغه در اشاعت آن و حمل ناس بر تلاوت آن و بدون اجماعيات در هر بابي از أبواب فقه ميسر نيست و همچنين بدون افادهء جمله صالحه از مسائل احسان ميسر نيست.

نكتهء پنجم: در بيان آنكه تشبه با پيغامبر ما صلى الله عليه وسلم به اعتبار استعدادات و ملكات كه مصدر افعال و احوال آن حضرت صلى الله عليه وسلم بوده است به چه صفت مي بايد كه باشد؟ و اينجا دو دقيقه است كه فهم آن از ضروريات اين مبحث است بلكه از مهمات أكثر مباحث كلاميه.

دقيقه اولى: خلق اشياء بي واسطه از حضرت حق است جل شأنه به اراده و اختيار نزديك اهل حق پس ايجاب و توليد غلط توقفي كه بعض اشياء را بر بعض ديده مي شود بر سبيل جري عادت است. عادت الله چنين جاري شده كه عقيب وجود بعض اشياء مخلوق كذا و كذا خلق فرمايد.

اينجا قدم قومي لغزيده است در هر استدلالي كه به اسباب بر سبب خاص كنند يا به مسبب بر اسباب خاص اين شبهه بهم رسانند كه افاضه اشياء با ارادهء فاعل مختار است نه بطريق ايجاب و توليد پس استدلال به اسباب خاصه بر مسبب خاص و بالعكس نتوان كرد و اين شبهه سفسطهء صِرفست مصالح دنيا و آخرت همه موقوف بر استدلال است از اسباب بر مسببات و بالعكس تخم در زمين چرا مي ريزند و آن را چرا آب مي دهند و استعمال دوا چرا مي كنند و جهاد با اعداء چرا بعمل مي آرند آن حضرت صلى الله عليه وسلم در حروب و در جميع امور چرا اسباب خاصه را ملاحظه مي فرمودند و پي به مسبب خاص مي بردند و اگر اين استدلال از ميان بر خيزد عقل بيكار افتد و عاقل و سفيه يكسان شوند و تحرّي خلفاء د رامور ملكي و اصابت ايشان در آن باب فضيلتي ندهد و مكلف بآن نشوند سبحانك هذا بهتانٌ عظيمٌ. حق است كه توقف مسببات بر اسباب امر حق است و خلقِ بي واسطه به ارادهء فاعل مختار نيز امر حق هر كه تطبيق در هر دو امر تواند داد و عقل او گنجايش آن كند جائز است او را كه در اين مسئله سخن راند و الا هر دو مسلك را حق داند و از تفصيل باز ماند.

دقيقه ثانيه: آنكه در بادي رأي دانسته مي شود ادله كه از اسباب و مسببات سازند پيش قائلان به مختار مريد قطع را فائده ندهد چه خرق عادت ممكن است همچنان پيش قائلان به ايجاب نيز أكثر آن فائده قطع ندهد؛ زيرا كه در عالم كون و فساد يقين به آنكه همين اشياء اسباب باشند لا غير و به آنكه وجود مانع و انتفاء شروط منتفي است على كثرتها و انتشارها ميسر نيست مع هذا في نفس الأمر اعتقاد جازم در بعض امور حاصل مي شود بلكه در بعض مواد يقين نيز بهم مي رسد و اين سخن به همان مي ماند كه اغلاط حس بسيار است مع هذا در بعض مواد به احساس يقين حاصل مي گردد و سلامت مواد و صور در أكثر انظار غير متيقن به، مع هذا يقين در بعض امور پيدا مي شود و احتمال مجاز و اشتراك و تخصيص عام و مانند آن در كلام مخبر صادق قائم مع هذا يقين به مضمون خطاب شارع حاصل مي گردد و انكار اين معاني مكابره است و سر در اينجا آن است كه حدس خفي نفس را در بعضي جاها حاصل مي شود و يقين به آن محدوس متشبح مي گردد من حيث يدري أو لا يدري.

چون اين دو دقيقه مذكور شد بر اصل سخن رويم افعال متّسقه متقاربه از نفس ناطقه پيدا نمي شود تا آنكه آن نفس را ملكه راسخه باشد مناسب آن افعال و احوال و اين به همان مي ماند كه متكلمين گفته اند كه بناء عالم بر وجه اتقان دلالت مي كند بر آنكه موجد آن عالِم است و مريد است و حكيم است و قادر است پس خليفه پيغامبر ما صلى الله عليه وسلم كه مصدر اين سه قسم افعال كه به صورت پيغامبري او تعلق دارند لابد است از آنكه در نفس ناطقه او كمال هر دو قوت وديعت نهاده باشند قوت عاقله و قوت عامله و در اجتماع اين دو قوت و اصطلاح هر يكي با ديگري نيز براعتي داشته باشد تا شائسته خلافت آن حضرت صلى الله عليه وسلم شود.

از ثمرات كمال قوت عاقله در پيغامبر وحي است و در خليفه محدَّثيت و صديقيت و فراست صادقه كه به سبب آن اصابت كند در ظنون خود لا يظن بشيئٍ إلا كان كما قال ورأي يا موافق افتد با وحي الهي در واقعات بسيار و از ثمرات كمال قوت عامله در پيغامبر عصمت است از معاصي و سمت صالح، و در خليفه صلاح و عفت و محفوظ بودن از معاصي تا آنكه پيغامبر در حق او گواهي دهد كه إن الشيطان يفرّ من ظل فلان، و از ثمرات براعت هيئت امتزاجيه هر دو قوت در پيغامبر معجزات است و وارداتِ غريبه و واقعات عجيبه مثل معراج و در خليفه مقامات و احوال عاليه است و كرامات خارقه و تأثير دعوات و تأثير مواعظ او در مردم. چون اين سه صفت در خليفه يافته شود خليفه سه نوع از تشبه با پيغامبر درست كند.

يكي آنكه مرشد خلائق باشد بعد پيغامبر.

ديگر آنكه داعيه الهيه را نفس او قبول كند از سَرِ تحقيق نه از سر تقليد و چون در اين داعيه محقق باشد بركات عجبيه در كارهاي او ظاهر شود.

سوم آنكه در شريعت محمديه علي صاحبها الصلوات والتسليمات چه در احكام و چه در حِكم مهارتي پيدا كند و نسبت او با پيغامبر مانند نسبت مُخرِّج باشد با مجتهد.

و اينجا دقيقه اي مي بايد ياد گرفت در شرائع مقرر شده است كه معجزه مثبِت نبوت انبياء است و حجة الله بر خلائق لازم مي شود به معجزه. عقول اهل معقول در اين كلمه شذر و مذر افتاد و امثل آنها قياس غائب بر شاهد درست كرده بر آن فرود آوردند كه چنانكه بادشاه را ايلچي مي گويد كه مخالف عادت خود كن به التماس من تا مردم صدق مرا معلوم كنند همچنان معامله پيغامبر با خداي تبارك وتعالى است ديگران به انواع مناقضات پيش آمدند سخن ناتمام ماند و حق در اين باب آن است كه صدق پيغامبر را مكلفان نمي دانند الا از جهت آنكه علوم فطريه كه مقتضي نوع انسان است در صدور ايشان قائم است به شهادت دل قبول مي كنند و به آن مقتضي نوع حجت تمام ميشود اگر چه تعنّت كنند در انكار {وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَيْقَنَتْهَا أَنْفُسُهُمْ ظُلْمًا وَعُلُوًّا} و اما آنكه اين كلام صادق از تقليد علماي پيشين اخذ نموده است و يا به نوعي از فكر دريافته و ادعاي رسالت نموده است يا تلقي نه كرده است الا به وحي الهي وداعيه نازله از فوق سبع سماوات اگر چه موافق شده باشد در أكثر آن به انبياي سابقين اين قدر شبه باقي ماند چون معجزات خارقه ديدند و بركات صحبت ايشان معلوم كردند حقانيت از هر طرف جوش زد و حق از باطل ممتاز گشت و اين نيز در اصل جبلت انسان نهاده اند.

چون اين دقيقه گفته شد به اصل سخن برويم خليفه را اين قسم بركات مي بايد كه ظاهر شود تا همگان بدانند كه خداي ما به ما ارادهء خير فرموده كه اين چنين خليفه راشدي بر ما منصوب ساخته {إِنَّ آيَةَ مُلْكِهِ أَنْ يَأْتِيَكُمُ التَّابُوتُ فِيهِ سَكِينَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَبَقِيَّةٌ مِمَّا تَرَكَ آلُ مُوسَى وَآلُ هَارُونَ}.

أما افعالي كه تعلق به بادشاهي دارد بر وجه اتقان صادر نشود مگر آنكه نفس ناطقه خليفه متصف باشد به چند صفت.

يكي حزم و مرتبه شناسي هر شخص و شناختن حوصله هر يكي تا در تفويض امور خطا نكند و سدّ خلل مملكت پيش از وقوع آن تواند نمود.

ديگر فراست المعيه يظنُّ بك الظنَّ كأن قد رأى وقد سمعا؛ زيرا كه بسيار است كه امور متعارضه بهم مي آيد كه اگر تأني كند خلل واقع شود و اگر عجلت را كار فرمايد خلل عظيم به ظهور آيد.

إذا كنت ذا رأي فكن ذا عزيمة * فإن فساد الرأي أن تترددا

إذا كنت ذا رأي فكن ذا روية * فإن فساد الرأي أن تتعجلا

و مخلص از اين اشتباه غيرِ فراست المعيه چيزي نيست و اين معني بر كسيكه به صحبت ملوك رسيده باشد يا تاريخ ايشان را ديده مخفي نخواهد بود.

ديگر بخت كار كشا نه بختِ منكوس كه چون كاري پيش آيد در گل باز ماند. فردوسي در قصهء رأي زدن در تعيّن بادشاه بعد كشته شدن نوذر از زبان زال دستان مي گويد:

نزيبد بهر پهلوي تاج و تخت * ببايد يكي شاه بيدار بخت

كه باشد برو فرهء ايزدي * بتابد ز گفتار او بخردي

و معرفت اين معني جز در پردهء غيب نيست و جز مخبر صادق آن را تعبير نتواند كرد و غلط بينان مجوس بر تسئيرات (رفتار) كواكب و زائچه ولادت اعتماد مي نمودند، و اين همه علوم وهميه است كه شارع از آن نهي فرموده لهذا غير آنچه از اشارات شارع آن را بفهمند اوجه نيست.

ديگر شجاعت كه توسط است در ميان تهوّر و جُبن داشته باشد.

و حلم كه توسط است در جرأت و خمود.

و حكمت كه حد وسط است در جربزه (عيّاري) و غفلت.

و عدالت كه به سبب آن در هر حالت مناسب آن حالت بر نفس فائض شود.

والكلام في هذه المباحث يطول اما افعاليكه تعلق بحبريت دارد بر وجه اتقان صادر نشود مگر كه خليفه عالم به كتاب وسنت باشد و تلقي آن به فهم خدا داد نموده باشد و مصلحت هر حكمي دانسته نسبت او با پيغامبر مانند نسبت مخرجين با مجتهد مستقل، فن فقه را خوب ورزيده و فن حكمت از دل او جوشيده و آنكه خود اين علوم نداند ديگران را چه افاده فرمايد؟

خشك ابري كه بود زآب تهي * نايد از وي صفت آب دهي

و معهذا لطف او با قوم و اهتمام او در تعليم علوم ديده شود و سد أبواب تحريف منظور نظر او بود.

و اينجا دقيقه ايست آن را نيز بايد فهميد حبر ملت محمديه علي صاحبها الصلوات والتسليمات شخصي است كه در آنچه شارع خوض نه فرمود مجمل گذارد و چيزي كه تعمق در آن نكرده تعمق در آن نكند چنانكه قصد في العمل مطلوب شده است قصد في العلم نيز از اهم مهمات آمده بسا دقت نظر و شقشقه ي بيان که حبر را از حبريت ملت مصطفويه در انداخت

هر كه دور انداز تر او دور تر * از چنين صيد است او مهجورتر

أما افعالي كه به ارشاد امت تعلق دارد بر وجه اتقان صادر نشود مگر آنكه راه متوسط را كه {فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا} عبارت از آن است شناخته باشد و كرامات خارقه و مقامات عاليه داشته باشد و اينجا نيز دقيقه ايست مثل دقيقه ي سابقه قصد في العمل مطلوب است در ميان بهيميت و ملَكيت صلح مي بايد نه ملكيت را مطلقاً بيكار گذاشتن و نه از بهيميت مطلقاً منسلخ گشتن و آن حد وسط همان است مطمح نظر انبياء صلوات الله تعالى وسلامه عليهم. اينجا غلط نكني و بشقشقهء كلام مغرور نه گردي وحدت وجود و معرفت تنزلات خمس و خروج به سوي فلسفه در تقرير لِمّيات اشياء همه از حد وسط بيرون است.

كج مج مرو به تهمت هستي كه در طريق

ما را نشانهاست از آن يار بي نشان

چون اين مبحث گفته شد مبحثي ديگر غامض تر از اين مبحث بشنو تهذيب نفوس كه نجات اخروي به آن منوط است بلكه سعادت دارين به آن مربوط دو نوع تواند بود.

يكي استعدادات نفوس كه شرح آن گذشت.

ديگر بركات نازله از نزديك خداي تبارك و تعالى بنا بر سوابق اسلاميه بيشتر از كسب بندگان واستعدادات ايشان إن لربكم في أيام دهركم نفحات ألا فتعرّضوا لها و اين نوع در هر ملت علي حده مي باشد در ملت ما جالب اعظم آن بركات اعانت پيغامبر است صلى الله عليه وسلم در وقت غربت دين خداي تعالى چون آن حضرت را صلى الله عليه وسلم محض به رحمت خود بسوي عالم فرستاد آن جناب عليه الصلوة والسلام تن تنها بود هر كه به اعانت او صلى الله عليه وسلم برخاست مشمول بركات الهيه گشت و هر كه متأخر شد از مراتب قرب متأخر شد لهذا در شريعت ما مصمم گشت كه هر كه هجرت او سابق تر در مراتب قرب بلند تر و هر كه در جهاد اعداء مقدم تر در صف سعداء پيش قدم تر.

قال الله تعالى: {لَا يَسْتَوِي مِنْكُمْ مَنْ أَنْفَقَ مِنْ قَبْلِ الْفَتْحِ وَقَاتَلَ أُولَئِكَ أَعْظَمُ دَرَجَةً مِنَ الَّذِينَ أَنْفَقُوا مِنْ بَعْدُ وَقَاتَلُوا}.

وقال تبارك وتعالى: {لَا يَسْتَوِي الْقَاعِدُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ غَيْرُ أُولِي الضَّرَرِ وَالْمُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجَاهِدِينَ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ عَلَى الْقَاعِدِينَ دَرَجَةً وَكُلًّا وَعَدَ اللَّهُ الْحُسْنَى وَفَضَّلَ اللَّهُ الْمُجَاهِدِينَ عَلَى الْقَاعِدِينَ أَجْرًا عَظِيمًا * دَرَجَاتٍ مِنْهُ وَمَغْفِرَةً وَرَحْمَةً وَكَانَ اللَّهُ غَفُورًا رَحِيمًا} و سرّ در اينجا آن است كه مراد حق جل و علا اعلاء كلمة الله بود موافقت با مراد وي سبحانه در يك ساعت بهتر از عبادت صد ساله خواهد بود لهذا مؤمنين اولين كه قبل از هجرت در مكه به زيور ايمان مُحلي شدند سر آمد عالم آمدند به اعتبار ثواب و آنانكه در مشهد بدر واحد و حديبية حاضر بودند گوي مسابقت ربودند و چون به اهتمام آن حضرت صلى الله عليه وسلم صورت عالم متشكل شد به شكل معنوي كه عند الله متحقق است اين جماعه در دنيا نيز سرآمد عالم آمدند به اين اعتبار واجب شد كه خليفه خاص آن حضرت صلى الله عليه وسلم از مهاجرين اولين باشد و از حاضرين بدر و أحد و حديبية، اين سرّي است كه ظاهر بينان به فهم آن نمي رسند ليكن وقتي كه كتاب و سنت مي خوانند علي كُرهٍ آن را قبول مي كنند چون اين قسم خليفه كه متشبه با پيغامبر باشد بوجوه بسيار صدر عالم شود و لطف ايزد كردگار زمان اختيار بدست او دهد رحمت تمام شود.

حكمتِ محض است اگر لطف جهان آفرين * خاص كند بندهء مصلحتِ عام را

نبوت و خلافتِ نبوت محض تهذيب نفوس اين جماعه خاصه نيست بلكه بركتي است عام براي تمام عالم كه در ضمن تهذيب نفوس اين جماعه پديد آمده و از ميان نفوس ايشان جوشيده، از باب تكوين است نه مطلق باب تشريع به منزله هواي معتدل است كه امراض مرضي عالم را اصلاح فرمايد يا باراني عظيم كه قحطِ قحط زدگان را ازاله نمايد.

نكتهء ششم: در طريق شناختن مستعدان خلافت خاصه از ميان مردمان، چنانكه شناختن پيغامبر بر حق از ميان مدعيان نبوت به غايت عسير است وانه ليسيرٌ علي من يسره الله عليه همچنان معرفت مستعد خلافت خاصه نبوت نيز عسير است مَخلص از اين حيرت مظلمه دو چيز تواند بود چنانكه معرفت پيغامبر نيز به دو وجه باشد.

يكي سابق از نبوت اين نبي و ديگر لاحق بعد از نبوت.

أما وجه سابق آن است كه پيغامبران پيشين به وجود پيغامبر متأخر بشارت دهند و آن بشارت در امت ايشان شائع شود {وَمُبَشِّرًا بِرَسُولٍ يَأْتِي مِنْ بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ} {أَوَلَمْ يَكُنْ لَهُمْ آيَةً أَنْ يَعْلَمَهُ عُلَمَاءُ بَنِي إِسْرَائِيلَ}.

و اين سرّي است عجيب و از اسرار تكوين چون خواهند كه پيغامبري صاحب شوكت را در آخر زمان مبعوث فرمايند بر زبان پيغامبران سابق به آن معني اخبار نمايند و بعد از آن منامات مردم و انذارات كهنه و مانند آن همه رديف اخبار آن پيغامبران سازند.

أما وجه لاحق آن است كه شريعت پيغامبر لاحق مصدّق شريعت سابقه باشد و معجزات باهره بر دست اين پيغامبر ظاهر سازند و شريعت او را سمحه بيضاء گردانند تا هلاك نشود هر كه هلاك شود إلا على بينة من ربه همچنان در خلافت خلفاء حيرت واقع است و مَخلص از اين حيرت دو وجه مي باشد.

يكي سابق كه اخبار پيغامبر است به انواع بسيار نخست بيان فرمايد كه فلان كس بهشتي است.

دوم اعلام نمايد كه فلان شخص از صديقين و شهداء و صالحين است.

سوم امارات استحقاق او خلافت را قولاً و عملاً ارشاد كند چون سخن تا اينجا رسيد حجة الله بخلافت او قائم گرديد و مردمان به اطاعت او مكلف شوند بعد از آن در وقت وفات پيغامبر طائفهء را ملهم گردانند كه براي خليفه خلافت را منعقد نمايند و بعد از آن به مدد غيب دست تصرف او در عالم مبسوط فرمايند {لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَةٍ وَيَحْيَى مَنْ حَيَّ عَنْ بَيِّنَةٍ}.

أما وجه لاحق آن است كه معاني خلافت خاصه در خليفه نمايان كنند و آيات و امارات خلافت او مثل فلق الصبح متواتر افاضه فرمايند به همان مي ماند كه شخصي گويد من طبيبم و مهارت او در طب اول مرتبه خفي باشد بعد از آن مريضها به او رجوع كنند و هر مريضي را به اسباب و علامات حكم كند كه فلان مرض دارد و اصابت نمايد در آن بعد از آن براي هر مرض دواي وصف كند و آن ادويه مؤثر افتد و عالَم عالَم به معالجهء او از امراض مهلكه خلاص شوند و طبابت او بمنزلة الشمس في رابعة النهار واضح گردد حالا در معاني خلافت كه ما بيان آن كرديم تأمل وافي كن و مقصد اول از كتاب ما برخوان تا دلائل خلافت خاصه از بيان حضرت شارع ادراك نمائي بعد از آن مقصد ثاني بر خوان و دلائل قسم ثاني مشاهده فرما از اين جهت واجب شد كه خليفه خاص مبشَّر به بهشت باشد و مشهور به مقامات عاليه و پيغامبر با او معاملهء نمايد كه امير با منتظر الامارة كند.

نكتهء هفتم: در فروع و لواحق مسأله خلافت خاصه.

فرع اول: آنچه بيان كرديم نوعي است از مراتب ولايت كه اشبه انواع ولايت است به نبوت و وراي او مراتب بسيار است كه خداي تعالى خواص عباد خود را به آن مي نوازد اما چون تعلق به عموم ناس ندارد بحث ما در آن نيست و شريعت ظاهره چندان در اثبات آن نطق نفرموده اگر اين قسم ولايت را در اشخاص معين حصر نمائيم غلط نه كني و انكار ولايت ديگران ننمائي و اگر فضيلت يكي بر ديگري تقرر نمائيم مراد ما افضليت در همين مرتبه خواهد بود نه به اعتبار سائر مراتب. اسرار الهي بسيار است و مقصود بالبيان همان است كه شرائع الهيه تعلق به آن داشته باشد.

فرع ثاني: آنچه بيان كرديم صورت كامله خلافت خاصه است چنانكه افراد هر نوع در مقتضي آن نوع مختلف مي افتد به اعتبار موادي كه مطيّه آن نوع بوده است همچنان لازم نيست كه همه خلفاء در اين خواص متساوي الاقدام باشند ممكن است كه شخصي به اعتبار يك وصف اقوي و اقدم باشد و شخص ديگر به اعتبار وصف ديگر اثبت و اولي بعد اشتراك همه در اصل اين امور پس چنانكه انبياء در اصل نبوت مشترك اند و در اصول لوازم نبوت متوافق و در زيادت و قلت بعض اوصاف متفاوت همچنان بعض خلفاء سوابق اسلاميه بيشتر دارند و بعضى سليقه بادشاهي زياده تر بعد اتفاق در اصول لوازم خلافت خاصه و لهذا حضرت فاروق رضي الله تعالى عنه در مستعدانِ خلافت سخن داشت به اعتبار بعض اوصاف جبليه كه به سياست مُلك تعلق دارد.

فرع ثالث: اگر جماعه از كمل مؤمنين در اصل لوازم خلافت خاصه هم عنان باشند و در زيادت و قلت اوصاف متفاوت مقتضي خلافت خاصه حضرت پيغامبر ما صلى الله عليه وسلم آن است كه صاحب زيادت اوصاف متعلقه به بادشاهى مقدم باشد بر صاحب زيادت اوصاف متعلقه به حبريت و زهد به چند وجه:

يكي آنكه بادشاه ضابط به شوكت خود مي تواند كه احبار و زها را در پايگاه ايشان نگاه داشته از ايشان امور متعلقه به حبريت و زهد بگيرد و در عالم بعد نصب ايشان فائده هاي مطلوبه شائع گردد چون به مناسبات ملكات جبليه و كسبيه خود آن همه را مي شناسد

كه سالك بي خبر نبود ز راه و رسم منزلها

به خلاف احبار و زهاد كه نميتوانند تغيّر دادن ملوك و اعوان ملوك را.

دوم آنكه چون در اوصاف ظاهره كه رو پوش نبوت پيغامبر ما است صلى الله عليه وسلم تأمل كنيم خلافت آن حضرت صلى الله عليه وسلم ظاهر تر بود از حبريت و زهد وي صلى الله عليه وسلم پس رعايت جزء اظهر و اقوى احق و اولى است.

سوم آنكه آن حضرت صلى الله عليه وسلم در بسياري از اوقات رعايت ملكه سياست لشكر اسلام و ملك داري مقدم داشته اند مانند تأمير عتاب بن أسيد رضي الله عنه بر مكه با وجود بودن مهاجرين و انصار.

و لا بد چون اين هفت نكته گفته شد بايد دانست كه مفهوم خلافت خاصه بر نهجي كه بيان كرديم علمي است شريف كه نور توفيق آن را در خاطر بنده ضعيف ريخته يستعظمه من يعرفه وينكره من لا يعرفه وذلك من فضل الله علينا وعلى الناس ولكن أكثر الناس لا يشكرون.

مقصد ثاني در دلائل عقليه بر خلافت خلفاء كه مأخوذ باشند از استقراء احوال و افعال پيغامبر صلى الله عليه وسلم يا مأخوذ باشند از مقدمات مسلّمه عند المسلمين از آن جهت كه نقيض آن مقدمات مستلزم محال شرعي است مثلاً خلف وعدهء الهي لازم آيد يا قادحي در عصمت پيغامبر بهم رسد يا اجماع امت مرحومه بر ضلال ظاهر گردد و اين مبحث منحصر است در دو مقدمه.

مقدمهء نخستين: آنكه به دلائل عقليه يقين مي كنيم كه آن حضرت صلى الله عليه وسلم لا بد خليفه براي امت خود معيّن فرموده است و انقياد آن عزيز در آنچه به خلافت تعلق دارد لازم نموده.

دوم آنكه به دلائل عقليه يقين مي نمائيم كه اگر آن حضرت صلى الله عليه وسلم براي امت خود خليفه معين ساخته است آن خليفه صديق أكبر رضي الله عنه است لا غير ثم الفاروق بعده ثم ذي النورين بعد الفاروق.

وهذا أوان الشروع في المقدمة الأولى و پيش از شروع در تقرير آن نكته ايست مهمه كه ترتيب دلائل و تقريب آن به مسائل بر معرفت او موقوف است و آن نكته آن است كه مراد ما از تعيين خليفه كه به وجوب و لزوم آن زبان مي كشائيم نه آن است كه آن حضرت صلى الله عليه وسلم نزديك به وفات خود مسلمانان را جمع فرمايد و به بيعت آن خليفه امر نمايد يا فعلي از افعال مُفهمه استخلاف در اين حالت بعمل آرد چنانچه الحال بر تخت نشاندن و چتر بر سر نهادن مفهم استخلاف مي باشد بلكه مراد ما ايجاب شرعي است مثل سائر شرعيات چنانكه به وضوء و غسل و نماز و زكاة و سائر عبادات و مناكحات و مبايعات و اقضيه و جراحات در عمر شريف خود امت را مكلف ساخت به نص قرآن و اشارهء آن تارةً و به نص حديث و اشارهء آن اخري و به تشريع اجماع و قياس صحيح جلي مرةً ثالثةً همچنين واجب است كه به خليفه خاص مكلف سازد به آن انواع تكليف كه تقرير كرديم و با فهم اين نكته شغبي عظيم مندفع مي گردد.

طائفه اى از اهل سنت در صدد آنكه خلافت خلفاء به نص ثابت شده و حديثي چند در اين باب روايت كنند و أكثر از متكلمين و محدثين در پي آنكه آن حضرت صلى الله عليه وسلم استخلاف نكرده و نقلي چند در اين باب روايت مي كنند چون به نظر انصاف مي بينيم اين نقول محمول است بر نفي هيئت خاصه كه در وقت عقد ولايتِ عهد مي باشد و آن أحاديث دال بر خلافت مثل دلالت سائر ادله شرعيه بر ثبوت موجب آن.

قال محمد بن إسحاق حدثني محمد بن إبراهيم عن القاسم بن محمد أن رسول الله صلى الله عليه وسلم قال حين سمع تكبير عمر رضي الله تعالى عنه في الصلوة: أين أبا بكر يأبى الله ذلك والمسلمون، فلولا مقالةٌ قالها عمر عند وفاته لم يشك المسلمون أن رسول الله صلى الله عليه وسلم قد استخلف أبابكر ولكنه قال عند وفاته إن استَخْلِف فقد استخلف من هو خير مني وإن أتركهم فقد تركهم من هو خير مني، فعرف الناس أن رسول الله صلى الله عليه وسلم لم يستخلف أحداً فكان عمر رضي الله عنه غير متهم على أبي بكر رضي الله عنه.

و مراد ما از نص جلي نه آن است كه يك آيه صريح در اين باب نازل شده باشد يا حديثي صريح به تواتر رسيده باشد بلكه مي تواند بود كه آيات و أحاديث بسيار از اخبار در قدر مشترك استخلاف متحد باشند در بعضى نام اين خلفاء به طريق رمز و ابهام برده باشند و به اسم خلافت تصريح كرده باشند كما قال عزّ مَن قائل: {وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ} يا نام خلفاء به طريق تعيين و تصريح برده باشند و معني خلافت به كنايه ادا كرده باشند كما قال النبي صلى الله عليه وسلم: اقتدوا بالذين من بعدي أبي بكر وعمر. و در بعضى هر دو به طريق رمز وابهام بيان نموده باشند كما قال عزّ من قائل: {الَّذِينَ إِنْ مَكَّنَّاهُمْ فِي الْأَرْضِ أَقَامُوا الصَّلَاةَ وَآتَوُا الزَّكَاةَ وَأَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ} و در بعضى لوازم خلافت به اين عزيزان صريح اثبات كرده باشند و در بعضى به طريق ايماء و اشاره و اقتضا به آن معني كنايت نموده باشند چون همه به هيئت اجتماعيه بهم آيد در مدعاي خود دليل قاطع گردد و حجت تكليف به آن قائم شود و با اين نكته شغبي ديگر نيز مندفع مي گردد.

طائفهء در صدد آنكه خلافت اين بزرگواران به نص ثابت است ليكن به نص خفي و جمعي در بيان آنكه اينجا نص جلي است چون به نظر انصاف مي بينيم اگر يك حديث يا يك دليل از ميان بر داريم آن خود جلي نيست ليكن آنچه از شارع به ما رسيده است قاطع و جلي است. دانندگان فن استنباط مي دانند كه أكثر احكام قطعيه مسلّمه بين المسلمين مانند جمعه و عيدين بغير اين طريق كه گفتيم نص جلي ندارند چون اين نكته ممهَّد شد بر سر اصل سخن رويم.

دليل اول استقراء أحاديث كه در باب فتن روايت مي كنند دلالت ظاهره دارد بر آنكه آن حضرت صلى الله عليه وسلم أكثر وقائع آتيه تقرير فرموده است و هر واقعه را به لفظي ادا كرده كه رضاي خداي تعالى يا سخط به آن از آن مفهوم شود چون اين مقدمه را بشناسيم به حدس قوي يقين مي نمائيم كه آن حضرت صلى الله عليه وسلم خليفه اول و ثاني و ثالث كه پر نزديك بودند و در اختلاف قوم در استخلاف ايشان فتنه بر مي خاست و كارهاي عظيم مثلاً فتح فارس و روم بر هم مي خورد البته تعيّن فرموده اند عاقل مي تواند تجويز كرد كه اهم مهمات را بگذارند و در بيان امور جزئيه اهتمام نمايند سبحانك هذا بهتانٌ عظيمٌ.

در اين مبحث جواد قلم اگر شرَفاً و شرفين استنان نمايد چه ضرور كه كج عنان او كرده شود!

بدان اسعدك الله تعالى كه آن حضرت صلى الله عليه وسلم خاتم النبيين است بعد آن حضرت صلى الله عليه وسلم پيغامبري نخواهد بود پس حكمت الهيه تقاضا كرد كه حكم وقايعي كه بعد آن حضرت صلى الله عليه وسلم تا روز قيامت بودني است بر زبان وي صلى الله عليه وسلم جاري شود و آن حضرت صلى الله عليه وسلم رضاي حق جل و علا به نسبت بعض آن وقائع و سخط او تعالى به نسبت بعض بيان فرمايد تا نعمت تمام شود و حجت قائم گردد پس بر آن حضرت صلى الله عليه وسلم همه آن وقائع منكشف گشت و رضا و سخط به نسبت هر يكي از آنها نمودار گرديد و وي صلى الله عليه وسلم به همه آن در بعض اوقات خبر دادند مانند كسيكه به چشم ظاهر مي بيند باز به حسب تقريبات واحدةً بعد واحدةٍ بيان فرمودند و حكمت مقتضي آن است كه همه آن وقائع مبين شده بالاستيعاب اجمالاً وتفصيلاً. اگر امروز خفاي واقع شده باشد به سبب نسيان رواة يا به سبب صعوبت تطبيق وصف كل بر صورت خاصه واقع شده است.

أما بيان اجمال پس از حديث حذيفة رضي الله عنه قال قام فينا رسول الله صلى الله عليه وسلم مقاماً ما ترك شيئاً يكون في مقامه ذلك إلى قيام الساعة إلا حدّث به حفظه من حفظه ونسيه من نسيه قد علمه أصحابي هؤلاء وإنه ليكون منه الشئ قد نسيته فأراه فأذكره كما يذكر الرجل وجه الرجل إذا غاب عنه ثم إذا رآه عرفه.

و اما بيان آن وقائع تفصيلاً آن حضرت صلى الله عليه وسلم از خلافت صديق أكبر رضي الله عنه خبر دادند در أحاديث بسيار از منامات و غير آن من ذلك قوله لامرأةٍ: إن لم تجديني فأتي أبابكر. و اين حديث دلالت مي كند بر صحت خلافت حضرت صديق أكبر رضي الله عنه؛ زيرا كه آن حضرت صلى الله عليه وسلم اين ماجرا را به طريق وحي معلوم فرمودند و تقرير نمودند و اظهار كراهيت نكردند، و اگر اصولي در اين استدلال با ما مناقشه كند گوئيم:

بيهقي روايت مي كند عن الحسن أن عمر أتي بسِواري كسرى فألبسهما سُراقة بن مالك فبلغا منكبيه فقال: الحمد لله سواري كسرى بن هرمز في يدي سراقة بن مالك أعرابي من بني مدلج. قال الشافعي: إنما ألبسهما سراقة لأن النبي صلى الله عليه وسلم قال لسراقة ونظر إلى ذراعيه كأني بك قد لبستَ سواري كسرى ومنطقته وتاجه. و معلوم است كه اين سوار از ذهب بود و لباس ذهب مردان را حرام است و شافعي كه رأس و رئيس اصوليان است خبر دادنِ آن حضرت صلى الله عليه وسلم با عدم انكار بر آن مخصِّص آن عموم داشته است.

و بخاري از جابر رضي الله عنه نقل مي كند كه زن خود را مي گفت أخِّري عنا أنماطك. و وي استدلال مي گيرد به خبر دادن آن حضرت صلى الله عليه وسلم به وجود انماط و سكوت فرمودن از انكار بر آن پس اين اصولي نه استدلالات صحابه را ياد گرفته است و نه مذهب شيخ خود والله أعلم. و اين سخن بنا بر تبرع است و ألا اقتدوا بالذين من بعدي أبي بكر وعمر صريح است در ايجاب اقتداء به شيخين و نظائر آن بسيار يافته مي شود. بعد از آن خبر دادند به آنكه در انعقاد خلافت صديق أكبر رضي الله عنه خلاف گونه واقع خواهد شد ويأبى الله والمسلمون إلا أبابكر بعد از خبر دادند به قصه ردت به تبليغ آيت {يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ} و اظهار كمال رضا به اين قتال فرمودند، بعد از آن خبر دادند به قتال فارس و روم در حديث شيخين رضي الله عنهما: إذا هلك كسرى فلا كسرى بعده وإذا هلك قيصر فلا قيصر بعده والذي نفسي بيده لتنفقن كنوزهما في سبيل الله و خبر دادند به جمع قرآن در مصاحف به تبليغ آيت {إِنَّ عَلَيْنَا جَمْعَهُ وَقُرْآنَهُ} و خبر دادند به خلافت فاروق اعظم رضي الله عنه در أحاديث بسيار در حديث نزع ذنوب و نوط بعض با بعض و امر كردند به اقتداء او در حديث اِقتدُوا و خبر دادند به خلافت حضرت عثمان رضي الله عنه و به آنكه در آخر ايام او بلاي خواهد آمد و خبر دادند به آنكه از او نزع قميص خلافت خواهند خواست و وي آن روز بر حق خواهد بود و اعداي او ظالم و فاسق و فرمودند آن قميص را نزع مكن و خبر دادند كه مرتضى را با قريش مناقشات خواهد افتاد و با ناكثين و مارقين و قاسطين جنگ واقع خواهد شد و خبر دادند كه يكي از أمهات المؤمنين را فلان جا كلاب نباح خواهند كرد و وي در بلاي خواهد افتاد و در آخر خلاص خواهد شد و عمار بن ياسر را فئة باغيه خواهند كشت و بر دست أولى الناس بالحق جماعه مارقه هلاك خواهند شد.

و به قتل حضرت مرتضى رضي الله عنه نيز خبر دادند در حق قاتل او فرمود: أشقى الناس و معاوية را فرمود: إن ملكت فأحسن و فرمود: كيف بك لو قد قمّصك الله قميصاً يعني الخلافة قالت أم حبيبة: أوَإن الله مقمصٌ أخي قال نعم ولكن فيه هنات وهنات وهنات و اين كلمه اشعار است به آنكه خلافت او منعقد خواهد شد به جهت تسلط نه حسب بيعت، و سيرت او موافق سيرت شيخين رضي الله عنهما نباشد و آن خلافت بعد بغي بر امام وقت باشد و لهذا سه بار لفظ هنات فرمود و نيز به معاوية فرمود: إن ولّيتَ أمراً فاتق الله واعدل و آن اشاره به امارت شام و خلافت است جميعاً.

وعن الحسن بن علي قال سمعت عليا يقول: سمعت رسول الله صلى الله عليه وسلم يقول: لا تذهب الأيام والليالي حتى يملك معاوية. عزاه في الخصائص للديلمي و فرمود: لن يُغلب معاوية أبداً و به صلح امام حسن رضي الله عنه خبر دادند: ولدي هذا سيّدٌ وسيصلح الله به بين فئتين عظميمتين من المسلمين و به قتل حسين بن علي خبر دادند و فرمودند جبرئيل تربت آن زمين نمود و در حديث حضرت مرتضى در باب عاشورا مذكور است: وسيتوب الله على قومٍ آخرين و به وقعه حرَّه خبر دادند و امر كردند اهل مدينه را به كف از قتال، قال: كيف بك أباذرٍ اِذا كان بالمدينة قتل تغمر الدماء. و به خروج عبدالله بن الزبير خبر دادند و آن در مسند حضرت فاروق و ذي النورين و مرتضى هر سه يافته مي شود و آن را به لفظي تعبير كردند كه مشعر باشد به آنكه خروج او سبب سفك دماء و هتك حرمات حرم گردد و منتج مصالح نشود پس اشاره شد به سخط و از خروج بني مروان خبر دادند كه: رأيت في النوم بني الحكم ينزون على منبري كما تنزو القردة و اين تعبير اشاره به سخط است.

وعن الحسن بن علي قال إن رسول الله صلى الله عليه وسلم رأى ملك بني أمية فساءه ذلك فانزل الله تعالى: {إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ * وَمَا أَدْرَاكَ مَا لَيْلَةُ الْقَدْرِ * لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ} يملكها بنو أمية.

قال بعضهم: حسبنا مدّةَ ملك بني أميّة فإذا هي ألف شهر لا يزيد ولا ينقص.

و در اخبار بسيار آمده است كه آن حضرت صلى الله عليه وسلم بنو العباس را بشارت خلافت دادند و در تواريخ مشهور است كه علي بن عبدالله بن عباس اين معني بر ملا مي گفت و بادشاه بني اميه او را به اين سبب ايذا داد و اهانت كرد.

وفي حديث ابن عباس عن أمه لما وُلد عبد الله قال صلى الله عليه وسلم: اذهبي بأبي الخلفاء فأُخبر بذلك العباس فأتاه فذكر له، فقال هو ما أخبرت هذا أبو الخلفاء حتى يكون منهم من يصلي بعيسى عليه السلام، عزاه في الخصائص لأبي نعيم.

و خبر دادند از خروج أبي مسلم الخراساني قال: تخرج رايات سود من خراسان لا يردها شيء حتى تُنصب بإيليا.

وعن ابن عباس عن النبي صلى الله عليه وسلم قال: منا السفاح والمنصور والمهدي.

وأخرج الزبير بن بكار عن علي بن أبي طالب أنه أوصى حين ضربه ابن ملجم فقال في وصيته إن رسول الله صلى الله عليه وسلم أخبرني بما يكون من اختلاف بعده وأمرني بقتال الناكثين والمارقين والقاسطين وأخبرني أنه يملك معاوية وابنه يزيد ثم يصير إلى بني مروان يتوارثونها وإن هذا الأمر صائر إلى بني أمية ثم إلى بني العباس وأراني التربة التي يقتل بها الحسين. وذلك في الخصائص.

و آنحضرت خبر دادند از اهل خروج که بر پادشاهان اسلام خروج کنند، قال حذيفة: والله ما ترك رسول الله صلى الله عليه وسلم من قائد فتنة إلى أن تنقضي الدنيا يبلغ من معه ثلاثمائة فصاعدا إلا قد سماه لنا باسمه واسم أبيه واسم قبيلته. رواه أبو داود.

وخبر دادند از پادشاهي ترکان؛ عن ابن مسعود قال: قال رسول الله صلى الله عليه وسلم: اتركوا الترك ما تركوكم، قال: أول من يسلب أمتي وما خولهم الله بنو قنطوراء. عزاه في الخصائص إلى الطبراني وأبي نعيم.

و از واقعه هولاکو خان و کشتن معتصم خبر دادند؛ عن أبي بكرة قال: قال رسول الله صلى الله عليه وسلم: إن أرضا تسمى بالبصرة أو البصيرة ينزلها ناس من المسلمين عندهم نهر يقال له دجلة يكون لهم عليها جسر ويكثر أهلها فإذا كان في آخر الزمان جاء بنو قنطوراء عِراض الوجوه صغار الأعين حتى نزلوا شاطئ النهر فتفرق الناس عند ذلك ثلاث فرق فرقة تلحق بأصلها فكفروا وفرقة تأخذ على أنفسها فكفروا وفرقة تقاتلهم قتالا شديداً فيفتح الله على بقيتهم. عزاه في الخصائص إلى أبي نعيم. والمراد بالبصرة بغداد لأن بغداد أرض ذات بصرة أي حجارة كزّان وبالفتح الظفر في تلك المقتلة فقط.

وعن بريدة سمعت النبي صلى الله عليه وسلم يقول: إن أمتي يسوقها قوم عراض الوجوه صغار الأعين كأن وجوههم الجَحَف ثلاث مرات حتى يلحقوهم بجزيرة العرب أما الأولى فينجو من هرب منهم وأما الثانية فينجو بعض ويهلك بعض وأما الثالثة فيصطلحون من بقي منهم قالوا يا رسول الله من هم؟ قال: الترك، والذي نفسي بيده ليربطن خيولهم إلى سواري مساجد المسلمين. عزاه في الخصائص لأحمد والبزار والحاكم.

و ظاهر آن است كه مراد از مرهء اولي فتنه سلاجقه است كه حكم خليفه عباسي به سبب ايشان مغلوب شد و در بلاد ما وراء النهر و خوارزم و خراسان به جز نامي از خلافت ايشان نه ماند واز مرهء ثانيه فتنه چنگيزيه كه خليفه عباسي را كشتند و بعضى عباسيه به مصر رفتند و خلافت خواستند و هنوز در ديار عرب خلافت ايشان باقي مانده بود و از مرهء ثالثه غلبهء عثمانيه بر بلاد عرب و تيموريه بر بلاد فارس تا آنكه رياست قريش كأن لم يكن گشت واصطلام كلي روي داد.

وعن معاوية قال سمعت رسول الله صلى الله عليه وسلم يقول: ليظهرنّ الترك على العرب حتى تلحقها بمنابت الشيح والقيصوم (نام دو منطقه سرسبز در شبه جزيره). عزاه إلى أبي يعلى.

بعد از آن خبر دادند به خلافت مهدي و خروج دجال و نزول حضرت عيسى عليه السلام و بر آمدن يأجوج و مأجوج إلى آخر ما ذكر وشرحه يطول.

و چنانكه آن حضرت صلى الله عليه وسلم از احوال ملوك و خلفاء خبر دادند فرمودند كه اصل و منشأ نوعي از اختلاف خوارج خواهند بود و واقع شد اين حادثه؛ زيرا كه چون خوارج به سعي حضرت مرتضى بر هم خوردند مذهب ايشان در ميان سه قوم ظهور نمود معتزله و أصحاب الرأي و غلاة متصوفة، و فرمودند كه در باب مرتضى افراط و تفريط خواهند كرد و اين اختلاف سبب شيوع مذاهب باطله خواهد شد و همچنين واقع شد؛ زيرا كه اماميه و زيديه و اسماعيليه از ميان ايشان پيدا شدند و شغب ايشان بسيار پيدا و عروق خفيه از ايشان در جميع طوائف ناس در آمد إلا ما شاء الله.

و از ائمه اهل سنت خبر دادند فرمودند: يوشك الناس أن يضربوا أكباد الإبل فلا يجدوا عالماً أعلم من عالم المدينة. قال سفيان: نرى هذا العالم مالك بن أنس. رواه الحاكم وصححه.

وعن ابن مسعود قال قال رسول الله صلى الله عليه وسلم: لا تسبوا قريشاً فإن عالمها يملأ الأرض علماً. قال الإمام أحمد وغيره هذا العالم هو الشافعي لأنه لم ينتشر في طباق الأرض من عِلم عالمٍ قريشي من الصحابة وغيرهم ما انتشر من الشافعي. معزوٌ إلى البيهقي في كتاب المعرفة.

و خبر دادند كه از فارس رجال علماء پيدا خواهند شد كبار محدثين بخاري و مسلم و ترمذي و أبوداود و نسائي و ابن ماجه و دارمي و دارقطني و حاكم و بيهقي غير ايشان همه از فارس پيدا شدند و از فقهاء ابوالطيب وشيخ ابوحامد وشيخ ابواسحق شيرازي و جويني و امام الحرمين و امام غزالي و غير ايشان از فارس پيدا شدند بلكه امام أبوحنيفة وياران ماوراء النهر و خراساني او نيز از اهل فارس اند و در ميان اين بشارت داخل، و خبر دادند از آنكه بر رأس هر مائة مجددي پيدا خواهد شد و همچنان واقع شد و بر سر هر مائة مجددي كه از سر نو احياي دين نمود پديد آمد بر مائة اول عمر بن عبدالعزيز جور ملوك را بر انداخت و رسوم صالحه بنياد نهاد و بر مائة ثانيه شافعي تأسيس اصول و تفريع فقه كرد و بر مائة ثالثه ابوالحسن اشعري احكام قواعد اهل سنت نمود و با مبتدعان مناظره ها كرد و بر مائة رابعه حاكم و بيهقي و غير ايشان احكام علم حديث نمودند و ابوحامد (اسفرائيني) و غير ايشان تفريعات فقهيه آوردند و در مائة خامسه غزالي راهي جديد پيدا كرد و فقه و تصوف و كلام را بر هم آميخت و از ميان حقائق اين فنون نزاع بر خاست، و در مائة سادسه امام رازي اشاعت علم كلام كرد و امام نووي احكام علم فقه، و همچنان تا حال بر سر هر مائة مجددي پيدا شده آمده است بالجمله نصيب متفطن فقيه از اين أحاديث آن است كه از فحوا و ايماي اين أحاديث تعلق رضا به بعض وقائع و سخط به بعض ديگر ادراك نمايد و اين أحاديث را بر مجرد قصه خواني حمل نكند، و من تعجب مي كنم از كسيكه استدلال حضرت فاروق از حديث كَيف بِك إذ تعدُو قلوصُك بر مشروعيت اجلاء يهود از جزيرة عرب و بر آنكه اقرار يهود در سر زمين خيبر على التأبيد نه بود ملاحظه كرده باشد بعد از آن در صحت تمسك به اخبارات مستقبله به اظهار استحسان و بشاشت در مشروعيت آن واقعات و تقرير آنها توقف نمايد فإنه العجب العجاب عند أولي الألباب.

عن ابن عمر قال: قام عمر خطيبا فقال: إن رسول الله صلى الله عليه وسلم كان عامل يهود خيبر على أموالهم وقال: نقرّكم ما أقركم الله، قد رأيت إجلائهم، فلما أجمع عمر على ذلك أتاه أحد بني الحقيق فقال: يا أمير المؤمنين أتُخرجنا وقد أقرنا محمد وعاملَنا على الأموال؟ فقال عمر: أظننت أني نسيت قول رسول الله صلى الله عليه وسلم كيف بك إذا أخرجت من خيبر وتعدو بك قلوصُك ليلة بعد ليلة، فقال: هذه كانت هزيلة من أبي القاسم، فقال: كذبت يا عدو الله، فأجلاهم عمر وأعطاهم قيمة ما كان لهم من الثمر مالا وإبلا وعروضا من أقتاب وحبال وغير ذلك. رواه البخاري.

دليل ثاني: هر كه كتاب فضائل الصحابه از اصول خوانده باشد وفن معرفة الصحابه را تتبع نموده باشد البته ميداند كه آن حضرت صلى الله عليه وسلم در حق هر يكي از أصحاب خود كه نشست و خاست با آن حضرت صلى الله عليه وسلم داشتند نفس راني (ارشاد) فرموده است و كلمه كه مرآت حاصل عمر او تواند بود بر زبان شريف جاري شده و اين قصص بيرون از شمار است، هر گاه براي هر كسي كلمه روان ساخته است بر كبار أصحاب خود در زمان حيات آن حضرت صلى الله عليه وسلم كه وزير و مشير او بودند و بعد وي صلى الله عليه وسلم تحمل اعباء خلافت نمودند چرا نفس راني نفرموده باشد؟

و خلافت ايشان از دو حالت بيرون نيست يا خير است يا شر اگر خير است بهترين جميع خيرات است كه مَن سَنّ سُنة حسنة في الإسلام كان له أجرها وأجر من عمل بها و اين بزرگوارن را مثل اجور جميع مجاهدين و جميع آنانى كه به سعي ايشان مهتدي شده اند حاصل است و اگر شر است بدترين شرها است؛ زيرا كه دين محمدي صلى الله عليه وسلم را بر هم زدند و امام معصوم را ترساندند.

به هر تقدير آن حضرت صلى الله عليه وسلم امور جزئيه أصحاب خود را كه بعد آن حضرت صلى الله عليه وسلم به آن متصف شدند بيان مي فرمايد چرا امر عظيم را إما إلى الخير وإما إلى الشر بيان نه فرمايد اگر خير است لطف خداي تعالى و رأفت حضرت پيغامبر صلى الله عليه وسلم تقاضا مي نمايد كه بر آن خيريت مطلع سازند تا مردم آن خير را خير دانند و به آن اهتمام نمايند و اگر شر است لطف الهي و رأفت حضرت رسالت پناهي تقاضا مي فرمايد كه بر شريت آن مطلع سازند تا مردم آن را شر بدانند و حجت الله بر ايشان قائم شود و اگر نوع ثاني مي بود آن نيز بيان امر خلافت است و نوعي از تعيين خلفاء است كه فلان و فلان به خلافت حقيق نيستند و حقيق غير ايشان است بالجمله استقراء سيرت آن حضرت صلى الله عليه وسلم در تكلم بر احوال صحابه دلالت ظاهره دارد كه خلفاء را بيان فرموده است و تعيين خلفاء به وجه اتم كرده واين نكته را نيز تفصيلي دهيم.

بايد دانست كه آن حضرت صلى الله عليه وسلم ترجمان غيب بود در آنچه از مناقب هر يكي از صحابه بيان فرمود وهر كسي را به فضيلتي كه در وي بود و عاقبة الأمر همان فضيلت بر وي كار آمد اختصاص داد أبي بن كعب را سيد القراء گفت و فرمود كه: خداي تعالى مرا فرموده است كه سوره {لَمْ يَكُنِ} را تعليم تو كنم، أبي گفت: أوَسمّاني الله؟ قال: نعم، فذرفت عينا أبي.

و سرّ در تخصيص سوره {لَمْ يَكُنِ} آن است كه در آن سوره تلاوت آن حضرت صلى الله عليه وسلم قرآن را و اشتغال آن حضرت صلى الله عليه وسلم به اين امر جليل الشان به طريق مدح و الزام حجت بر اهل كتاب مذكور فرموده اند {رَسُولٌ مِنَ اللَّهِ يَتْلُو صُحُفًا مُطَهَّرَةً * فِيهَا كُتُبٌ قَيِّمَةٌ} والله أعلم.

هيچ ميداني كه نكته در تخصيص أبي رضي الله عنه چيست؟ آن است كه سلسله جماعهء عظيمه از قراء امت مرحومه را به واسطه او به جانب رسالت رسيدن مقدر بود.

و عبدالله بن مسعود رضي الله عنه را چرا فرمود كه: ما أمركم ابن أمّ عبد فخذوه وما أقرأكم فاقرؤُه؟ براي آنكه سلسله فقه و قراءت جمّ غفير از امت به جناب رسالت صلى الله عليه وسلم پيوستن مقدر بود.

در حق خالد رضي الله عنه چرا فرمود سيفٌ من سيوف الله؟ براي آنكه فتوح بسيار بر دست او بهم آمدني بود.

و در حق سعد رضي الله عنه چرا فرمود: عسى أن تبقى حتى ينتفع بك أقوامٌ ويضُرّ بك آخرون؟ براي آنكه فتح عراق و حكومت آن بر دست او شدني بود.

و در حق أبوعبيدة رضي الله عنه چرا گفت: أمين هذه الأمّة؟ براى آن گفت که حل و عقد شام بر دست او افتادن بود.

در حق عمرو ابن العاص گفت: نعم المال الصالح للرجل الصالح براي آنكه ايالت مصر بطور او بودني بود.

در حق معاوية رضي الله عنه گفت: إن وَليت أمر الناس فأحسن إليهم براي آن گفت كه خلافت آخر به او رسيدني بود.

در حق ابن عباس رضي الله عنه دعا كرد: اللهم علّمه الكتاب براي آنكه تفسير قرآن بر دست او شائع شدني بود.

و در حق انس رضي الله عنه گفت: اللهم أكثر ماله وولده همچنان ظهور نمود كه فرموده بود.

و در حق ابوذر رضي الله عنه فرمود: شبه عيسى في الزهد؛ زيرا كه اين صفت در وي كامل بود.

و أبو هريرة رضي الله عنه را حثيات علم در دامان ريخت كه در بخت او اكثار روايت حديث مشاهده نموده بود.

و در حق شيخين رضي الله عنهما چرا گفت: اقتدُوا بالذَين من بعدي أبي بكر وعمر؛ زيرا كه خلافت ايشان مقدر بود.

دليل ثالث: هر كه فن مغازي را تتبع نموده باشد البته ميداند كه آن حضرت صلى الله عليه وسلم هر گاه براي غزوه از مدينه شريفه سفر مي فرمودند شخصي را حاكم مدينه مي نمودند امر مسلمين را گاهي مهمل نگذاشته اند پس چون كوس رحلت از دنيا نواختند و غيبت كبري پيش آمد آن سيرت مرضيه خود را چرا مراعات نه فرمايند اگر تأمل كني در رأفت تامهء آن حضرت صلى الله عليه وسلم شذر و مذرگذاشتن امت بغير نسق محال داني و اگر اصلاح عالم كه سبب بعثت آن حضرت صلى الله عليه وسلم بوده است پيش نظر داري شاغر گذاشتن (رها نمودن) بني آدم بعد سعي بليغ در تربيت و اصلاح آنها تهافت و تناقض انكاري، و اگر بر سيرت عليّه آن حضرت صلى الله عليه وسلم در نصب حكام و قضاة و تفويض هر امري به مستحق آن نظر بر گماري به غير استخلاف پدرود كردن دنيا مستنكر و مستبعد شماري، استقراء أكثر افراد و احوال و حکم کردن به موجب آن در افراد و احوال باقيه مکي از ادله خطابيه است که در معرفت احكام به آن اكتفاء مي توان كرد، و قصص نصب نواب بعد برآمدن در غزوات از آن واضح تر است كه به نقل شمهء از آن احتياج افتد.

دليل رابع اگر شريعتي را كه آن حضرت صلى الله عليه وسلم براي دفع مفاسد عالم و اصلاح جهانيان به ما آورده به چشم عبرت تتبع كني شك نداري در آنكه آن حضرت صلى الله عليه وسلم آن مقربات كه افراد بني آدم را از حضيض بهيميت به اوج ملَكيت رساند بيان فرموده بعد از آن هر چه حاجت به آن ماسّ است از آداب معيشت و مكاسب و معاملات و تدبير منازل و سياست مدن همه را مشروح ساخته و هر نا بايستي كه در آنجا بود از آن منع و زجر نموده و از آن همه گذشته تحسينيات و سد ذرائع مفاسد و دواي اثم را به وجه اتم مبين گردانيد و هرچيزي بيان كرده اركان و شروط و آداب مفصل ساخته مثل اين حكيم دانا و مشفق مهربان عقل تجويز مي كند كه امتِ خود را در عين مهلكه سپارد و تدبير خلاص ايشان نه فرمايد؟ در غزوه تبوك متوجه شام شود و اثارة قوت غضبيه روميان كند و ايشان را تخويف نمايد و نامه به كسري نويسد كه آتش غيرت به سبب آن به دماغ او رسد و وي از كمال رعونت خود قاصدي پيش آن حضرت صلى الله عليه وسلم فرستد و قصد اهانت كند و متنبّيان مانند مسيلمه كذاب و أسود عنسي از زمين عرب بر خاسته باشند و مردم ضعيف الإسلام در پي ترويج كفر افتاده باشند و سور قرآن مانند عصافير در دست مردم پراگنده باشد به حكمت اين حكيم دانا و رأفت اين مشفق مهربان مناسبت دارد كه تدبير اصلاح عالم ناكرده و امت خود را زير نسق خليفه نه سپرده از عالم بگذرد؟

سوال: اگر گوئي همه احكام در شرع مبين نشده است بلكه بسيار از احكام به قياس مجتهدين حواله گذاشته اند نصب خليفه هم از احكام غير مبينه باشد.

جواب: گوئيم چيزيكه در زمان آن حضرت صلى الله عليه وسلم واقع بود خبر آن به آن حضرت رسيده لا بد اصلاح آن آن حضرت صلى الله عليه وسلم فرموده است اگر خير است تقرير نموده و اگر شر است منع فرمود و الا تقرير بر معصيت لازم آيد و آن محال است و مصادم عصمت. و چيزي كه قريب الوجود و قريب الحصول بود آن را بيان فرمود آري آنچه بعيد الوقوع است اثارت شبهات به آن نكرد و آن عين رحمت است احكامي كه به قياس مجتهدين حواله كرده اند آن وقائع بعيد الوقوع است نه قريب الوقوع و واقعهء كه تقرير آن كرديم قريب الوقوع است پيش پا افتاده كه هر عاقلي وقوع آن را غداً او بعد غدٍ ميداند شتّانَ بين القبيلتين باز بر قياس مجتهدين آن را حواله كرد كه عقل به تحقيق آن مستقل باشد نه آنچه تعبدي محض باشد، و تعيين خليفه كه در زمان آينده تغيّر و تبديل نكند و سعي او مفيد مطالب مقصوده باشد امري موكول به ترجمان لسان غيب (است) كه عقل را مدخل نتوان بود.

دليل خامس: غلبه بر جميع اديان در رسالت آن حضرت صلى الله عليه وسلم منطوي بود كما قال عز من قائل: {هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَى وَدِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَلَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ} و كما روي عن النبي صلى الله عليه وسلم بالتواتر أنه بشّر بفتح فارس والروم في أوّل مبعثه بمكة وفي أول قدومه بالمدينة وعند وفاته و اگر آن حضرت صلى الله عليه وسلم تقريب عباد به آن فريضه محتومه نكنند اداي ما وجب نكرده باشند حاشاه من ذلك؛ زيرا كه فتوح فارس و روم از آن قبيل نيست كه بدون نصب خليفه راشد ميسر شود و مطلق ايجاب خليفه أيّ خليفةٍ كانَ كفايت نمي كند؛ زيرا كه براي (اين) امر قوت هر نفسي مساعد نيست مستحق با غير مستحق مشتبه است و قرعه اختيار براي كسي زدن كه براي آن موفق باشد و آن امر بر وي ميسر گردد از علوم امتيان بيرون است ومقدّمة الواجب واجبةٌ، و فتنهء ردت معلوم آن حضرت صلى الله عليه وسلم بود كه پيدا شدني است به نزول {يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ} و اوائل اين فتنه در زمان شريف ظهور كرد كه مسيلمه ى كذاب و اسود عنسي سر بر داشتند و بالقطع معلوم بود كه آن متنبيان و مرتدان اگر دست يابند ملت اسلام را بر هم زنند و مسلمانان را مستأصل سازند و دفع اين فتنه سواي نصب خليفه راشد ممكن نيست و نه هر خليفه كه باشد بلكه شخصي عزيز القدري كه به تدبير غيب براي اين امر عظيم معين فرمايد و دفع ضرر واجب است.

و حقيقت {حَرِيصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنِينَ رَءُوفٌ رَحِيمٌ} بغير تقريب به خير و تبعيد از شر متحقق نمي شود قال الله تعالى: {إِذْ قَالُوا لِنَبِيٍّ لَهُمُ ابْعَثْ لَنَا مَلِكًا نُقَاتِلْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ} اگر در اين آيه فهم خود را كار فرما شوي بداني كه مقاتله با كفار ابتدءاً و دفعاً بغير نصب خليفه امكان نيست و هر خليفه به آن قائم نميتواند شد بل واحدٌ بعد واحدٍ، و تميّز اين واحد از عقول عامه خارج است پيغامبري بايد كه از تلقي غيب تعيين آن فرمايد و فتنه اختلاف ظاهر بينان در تعيين خلافت فرو نشاند و آتش شغب قدح كنندگان به بعض معائب عرفيه و مثالب رسميه با آب زلال معارف حقه اطفاء نمايد و اگر تاريخ ملوك را بخواني البته بداني كه در مثل اين حالات مضطر شده اند به نصب بادشاهي عزيز الوجود و در تعيين آن بادشاه گاهي به ذيل نجوم متمسك مي شدند و گاهي به رؤيا و استخاره و گاهي به فراست حكيمي كه بر كهابنت او اعتماد داشته باشند، و جزئيات اين قصص از حد شمار بيرون است و اگر ياد نداري مگر قصه رأي زدن زال دستان بعد قتل نوذر وگفتن او:

نزيبد بهر پهلوي تاج وتخت

ببايد يكي شاه فرخنده بخت

كه باشد برو فرهء ايزدي

بتابد ز گفتار او بخردي

و در آخر كار برزَو و طهماسپ اتفاق نمودن و قصهء ضعف سلطنت كاؤس در وقت پيري او و خواب ديدن گودرز كه اصلاح سلطنت فارس به خلافت كيخسرو خواهد بود و گيو را فرستادن براي آوردن كيخسرو از اقصي توران اين نيز كفايت مي كند.

و اينجا دقيقه ايست كه اگر فهم كني أكثر معضلات آسان شود سنة الله جاري است بر آنكه چون أكثر خلق به شدتي در مانند مدبّر السموات والأرض الهامي يا تقريبي مي فرستد تا اصلاح عالم با آن تدبير و رفع شدت صورت گيرد بعث رسل و نصب مجددين بر سر هر مائة و چيزهاي بسيار متفرع بر همين اصل است. سرّي كه بعثت آن حضرت صلى الله عليه وسلم در وقت خليفه كفر در آفاق تقاضا كرده است كما جاء في الحديث القدسي: إن الله مقَت عربهم وعجمهم إلا بقايا من أهل الكتاب وإني أردتُ أن أبتليَك بهم وأبتليهم بك. همان سر چون آن حضرت صلى الله عليه وسلم از عالم ادني به عالم اعلي انتقال فرموده و هنوز ظهور دين حق چنانكه مي بايست نشده و اسباب اختلال دين حق بهم رسيده بار ديگر برقع از روي خود گشاده و تعيين خليفه ثم خليفةٍ نمود تا آنكه مراد حق تمام شد و موعود او منجز گشت و چنانكه معرفت شخصي كه متحمل اعباء نبوت مي شود از علوم بشر خارج است و لهذا جاهلان گفتند {لَوْلَا نُزِّلَ هَذَا الْقُرْآنُ عَلَى رَجُلٍ مِنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظِيمٍ} همچنان معرفت شخصي كه اعباء خلافت حمل نمايد و آن مراد حق را به كمال رساند مقدور بشر نيست اين همه تدبير غيب است كه از پس پرده كار ها مي كند و لا بد است كه پيغامبر به آن شخص معين ارشاد فرمايد و اگر فرض كنيم كه بعض انواع تعيين بگذارد و آن نخواهد بود الا از جهت اعتماد بر تكفل الهي كه يأبى الله والمؤمنون إلا أبابكر، ظاهر بينان معني خلافت را تصدر شخصي بر ابناء نوع خود به فرمانروائي فهم مي كنند و از اين معني مي كاهند و برين تصدر حسد مي ورزند {وَيَأْبَى اللَّهُ إِلَّا أَنْ يُتِمَّ نُورَهُ} و حقيقت شناسان تدبير غيب براي اصلاح عالم و انجاز موعود مي بينند و اين استخلاف را يكي از نعم عظيمه مي شمارند

حكمت محض است اگر لطف جهان آفرين

خاص كند بندهء مصلحتِ عام را

مقدمه ثانيه: آنكه اگر آن حضرت صلى الله عليه وسلم تنصيص به خليفه فرموده است آن خليفه صديق أكبر است لا غير ثم عمر بعده ثم عثمان بعد عمر. دليلش آنكه به تواتر معلوم شد كه صديق رضي الله عنه و فاروق رضي الله عنه و ذوالنورين رضي الله عنه بادشاهان زمين بودند و فرمان روائي مي كردند و مردمان همه با ايشان معاملهء رعيت با خليفه بجا مي آوردند و به لفظ يا خليفة رسول الله و يا امير المؤمنين ندا مي كردند اين قدر را خود موافق و مخالف همه ميدانند پس يك جزو خلافت كه فرمانروائي است ايشان را ثابت مى شد نه غير ايشان را. پس از غير اين مسمئين اسم خلافت منتفي شد گفتگوي سني و شيعى در آن است كه ايشان در اين فرمانروائي مطيع بودند يا عاصي؟ شارع به خلافت ايشان نص كرده بود يا به خلافت ديگري يا بر خلافت هيچ كس نص نه فرمود؟

پس مي گوئيم: اگر نص شارع بر همين عزيزان بود و ايشان موافق آن نص خليفه شدند فبها و اگر نص براي ديگري بود و ايشان به سينه زوري خليفه شدند و عاصي گشتند در تصدي خلافت قباحتهاي بسيار لازم مي آيد؛ تدليس در كلام رب العزت جل و علا و كلام افضل الصلوات والتسليمات، و كذب متواترات مرويه از صادق مصدوق، و اجماع امت مرحومه بر ضلالت، و ارتفاع امن از احكام شرع، و عدم قيام حجت تكليف به چيزي از احكام بر هيچ يك از امت، و مخالفت حكم عقل صراح، و تناقض در مقصود شارع.

أما تدليس در كلام رب العزت بر تقديري كه ايشان عاصي باشند در خلافت از آن جهت لازم مي آيد كه در قرآن عظيم بشارت بهشت و مدح ثنا و اخبار به رضاي اهل بيعت شجره و سابقين اولين از مهاجرين و انصار آمده است: {لَقَدْ رَضِيَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبَايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ مَا فِي قُلُوبِهِمْ فَأَنْزَلَ السَّكِينَةَ عَلَيْهِمْ وَأَثَابَهُمْ فَتْحًا قَرِيبًا وَمَغَانِمَ كَثِيرَةً يَأْخُذُونَهَا وَكَانَ اللَّهُ عَزِيزًا حَكِيمًا * وَمَغَانِمَ كَثِيرَةً يَأْخُذُونَهَا وَكَانَ اللَّهُ عَزِيزًا حَكِيمًا} و شيخين از آن جمله اند پس اگر ايشان غاصب و جابر مي بودند تدليس عظيم باشد و خداي تعالى از تدليس منزه است و غير شيخين رضي الله عنهما از دو حالت بيرون نيستند يا اعانت نمودند يا سكوت ورزيدند اگر اعانت كردند همه ظالم و فاسق باشند؛ زيرا كه اعانت ظالم ظلم است قال الله تعالى: {احْشُرُوا الَّذِينَ ظَلَمُوا وَأَزْوَاجَهُمْ} و اگر سكوت كردند سكوت بنا بر خوف بود يا بغير خوف اگر به غير خوف بود همه عاصي شدند و اگر خوف بود آن خوف در جميع مهاجرين و انصار و اهل بيعت رضوان يا أكثر ايشان بود يا قليلي را از ايشان؟ اگر جميع را بود يا أكثر را اين مقدمه باطل است بالبداهت؛ زيرا كه چون مهاجرين يا أكثر ايشان بر صَرفِ خلافت از شيخين كمر مي بستند استخلاف ايشان صورت نمي بست و شيخين را بجز مهاجرين و انصار ناصري نبود و اگر أقل را خوف لاحق شده بود أكثر عاصي شدند به اِخافتِ آن أقل پس اين بشارات به صيغه جمع هزل صرف باشد. و از آن جهت كه اگر صديق در خلافت خود جابر و غاصب مي بود در حق او آيات داله بر كمال مدح و ثنا و مبشره به دخول جنت نازل نمي شد ليكن آيات بسيار به اين صفت نازل شده پس خلافت او حق است اما ملازمت پس از آن جهت كه مدح و ثناي شخصي كه مبدأ فساد عام شود تدليس است و خداي تعالى از تدليس منزه است و بشارت كسيكه مرتكب كبيره باشد و به غير توبه بميرد نزديك اشاعره قليل الوقوع است و نزديك معتزله ممتنع الوقوع و به هر تقدير در تنويه امر وي بغير بيان جلية الحال تلبيس عظيم است.

و اگر شارع قصه از قصص بني إسرائيل ذكر فرمايد و انكار بر آن نكند دليل باشد بر جواز آن كار از جهت آنكه تقرير او تدليس است فكيف ثنا و مدح و بشارت بهشت شخصي را كه در آخر عمر چنين كارهاي شنيعه از وي به ظهور آيد سبحانك هذا بهتانٌ عظيمٌ.

أما بطلان لازم پس از آن جهت كه جمعي غفير از مفسرين در آيات بسيار ذكر كرده اند كه در حق صديق نازل شده اند و اين روايات طرق بسيار دارد به حيثيتي كه نزديك اجتماع يقين به امر مشترك حاصل شود و چون در حق صديق وارد باشند دخول صديق در آن قطعي باشد در بعض آيات بجز روايات سلف قرائن بسيار يافته مي شود كه سبب نزول آن حضرت صديق رضي الله عنه بوده است.

اول: قوله تعالى: {إِلَّا تَنْصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللَّهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِينَ كَفَرُوا ثَانِيَ اثْنَيْنِ إِذْ هُمَا فِي الْغَارِ إِذْ يَقُولُ لِصَاحِبِهِ لَا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنَا} و صاحب در غار به اتفاق موافق و مخالف غير صديق نبود.

دوم: {وَلَا يَأْتَلِ أُولُو الْفَضْلِ مِنْكُمْ وَالسَّعَةِ أَنْ يُؤْتُوا أُولِي الْقُرْبَى وَالْمَسَاكِينَ وَالْمُهَاجِرِينَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَلْيَعْفُوا وَلْيَصْفَحُوا أَلَا تُحِبُّونَ أَنْ يَغْفِرَ اللَّهُ لَكُمْ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ} اشارت است به صديق رضي الله عنه به اتفاق.

سوم: {لَا يَسْتَوِي مِنْكُمْ مَنْ أَنْفَقَ مِنْ قَبْلِ الْفَتْحِ وَقَاتَلَ}.

قال الواحدي قال الكلبي في رواية محمد بن الفضل نزلت في أبي بكر تدل على هذا أنه كان أول من أنفق المال على رسول الله صلى الله عليه وسلم وأول من قاتل أعداء الإسلام.

وقال ابن مسعود: أول من أظهر إسلامه بسيفه النبي صلى الله عليه وسلم وأبو بكر وقد شهد له النبي صلى الله عليه وسلم بإنفاق ماله قبل الفتح في أحاديث كثيرة.

چهارم: {فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلَاهُ وَجِبْرِيلُ وَصَالِحُ الْمُؤْمِنِينَ}.

قال الواحدي قال عطاء عن ابن عباس يريد أبا بكر وعمر واليانِ للنبي صلى الله عليه وسلم على من عاداه وينصرانه.

وعن ابن مسعود عن النبي صلى الله عليه وسلم في قوله {وَصَالِحُ الْمُؤْمِنِينَ} قال: صالح المؤمنين أبو بكر وعمر.

پنجم: {وَوَصَّيْنَا الْإِنْسَانَ بِوَالِدَيْهِ إِحْسَانًا حَمَلَتْهُ أُمُّهُ كُرْهًا وَوَضَعَتْهُ كُرْهًا وَحَمْلُهُ وَفِصَالُهُ ثَلَاثُونَ شَهْرًا حَتَّى إِذَا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَبَلَغَ أَرْبَعِينَ سَنَةً قَالَ رَبِّ أَوْزِعْنِي أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الَّتِي أَنْعَمْتَ عَلَيَّ وَعَلَى وَالِدَيَّ وَأَنْ أَعْمَلَ صَالِحًا تَرْضَاهُ وَأَصْلِحْ لِي فِي ذُرِّيَّتِي إِنِّي تُبْتُ إِلَيْكَ وَإِنِّي مِنَ الْمُسْلِمِينَ}.

قال الواحدي قال مقاتل وعطاء الكلبي عن ابن عباس: هذه الآية نازلة في الصديق رضي الله عنه وكان حمله وفصاله هذا القدر، ويدل على صحة هذا قوله {حَتَّى إِذَا بَلَغَ أَشُدَّهُ} إلى آخر الآية، وقد علمنا أن كثيرا من الناس ممن بلغ هذا المبلغ لم يكن منه هذا القول وهو ما ذكره الله عنه. قال: {رَبِّ أَوْزِعْنِي} الآية، فدلت أنها في إنسان بعينه وهو أبو بكر رضي الله تعالى عنه، ومعنى قوله {بَلَغَ أَشُدَّهُ} قال عطاء: ثماني عشرة سنة وذلك أنه صحب النبي صلى الله عليه وسلم وهو ابن ثماني عشرة سنة والنبي صلى الله عليه وسلم عشرين سنة في تجارته إلى الشام فكان لا يفارقه في أسفاره وحضوره فلما بلغ أربعين سنة ونُبِّئ رسولُ الله صلى الله عليه وسلم دعا ربه فقال: رب أوزعني - ألهمني - أن أشكر نعمتك عليّ - بالهداية والإيمان حتى لم أشرك بك {وَعَلَى وَالِدَيَّ} أبي قحافة عثمان بن عمرو وأم الخير بنت صخر بن عمرو. قال علي بن أبي طالب في هذه الآية: في أبي بكر، أسلم أبواه جميعا ولم يجتمع لأحد من الصحابة المهاجرين أبواه غيره، أوصاه الله بهما ولزم ذلك من بعده.} وأن أعمل صالحا ترضاه} قال ابن عباس أجابه الله تعالى فاعتق تسعة من المؤمنين يعذَّبون في الله ولم يُرد سببا من الخير إلا أعانه الله سبحانه واستجاب له في ذريته إذ قال: {وَأَصْلِحْ لِي فِي ذُرِّيَّتِي} ولم يبق له ولد ولا والد ولا والدة إلا آمنوا بالله وحده.

ششم: {وَالَّذِي جَاءَ بِالصِّدْقِ} محمد صلى الله عليه وسلم {وَصَدَّقَ بِهِ} أبو بكر وأصحابه، وهم المؤمنون الذين صدقوا محمدا صلى الله عليه وسلم بما جاء به من الإسلام {أُولَئِكَ هُمُ الْمُتَّقُونَ}.

هفتم: {الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ بِاللَّيْلِ وَالنَّهَارِ سِرًّا وَعَلَانِيَةً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَلَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ}.

في الكشاف قيل نزلت في أبي بكر الصديق رضي الله تعالى عنه حين تصدق بأربعين ألف دينار عشرة بالليل وعشرة بالنهار وعشرة في السر وعشرة في العلانية.

وقد قال تعالى: {وَسَيُجَنَّبُهَا الْأَتْقَى * الَّذِي يُؤْتِي مَالَهُ يَتَزَكَّى}.

مفسران متفق اند بر آنكه مراد از اين اتْقي صديق أكبر است؛ چون اربعين الف در راه اسلام صرف نمود وآيت مكيه است به اتفاق مفسرين و در مكه غير صديق كسي انفاق به اين اسلوب نكرده است و وجوه بسيار دلالت مي كند بر آنكه حضرت مرتضى رضي الله عنه مورد آيت نبود؛ زيرا كه مرتضى صغير بود در كفالت آن حضرت صلى الله عليه وسلم و مال نداشت تا انفاق كند و آن حضرت صلى الله عليه وسلم بر مرتضى رضي الله عنه منت تربيت داشت به خلاف صديق أكبر رضي الله عنه كه آن حضرت صلى الله عليه وسلم بر وي نعمت تعليم اسلام داشت لا غير و آن نعمت را جزاي نيست كما قال الأنبياء عليهم السلام {وَمَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِيَ إِلَّا عَلَى رَبِّ الْعَالَمِينَ}.

و چون مراد از آن صديق باشد معلوم شد كه عاقبت او محمود است لقوله تعالى: {وَلَسَوْفَ يَرْضَى}.

واتقى ومرضي من عند الله في الحال والاستقبال اكرم است و اكرم بهترين امت است و بهترين امت احق بالخلافت است.

و اگر كسي گويد كه مراد اينجا جنس اتقي است؟! گوئيم: دخول مورد نص در عموم آيت قطعي است، بر تقدير تنزّل مي گوئيم كه صديق را خلافت به اعتبار ظاهر حاصل بود بالاتفاق بحث در آن است كه اين خلافت حقه بود يا نه و به شهادت قصه هاي بسيار صديق رضي الله عنه متصف به اين صفات بود پس بشارت بر وي صادق باشد و بايد كه آخر كار وي محمود بود و آخر كار خليفه بود غاصب و جائر نباشد در اين خلافت.

و از آن جهت كه دو آيت استخلاف اعني آيه: {وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ} و آيه {الَّذِينَ إِنْ مَكَّنَّاهُمْ فِي الْأَرْضِ} هر دو در يك واقعه فرود آمده اند مطلق يكي را ديگرى تقييد مي نمايد و آنچه از هر دو حاصل شد استخلاف مهاجرين اولين است و مدح خلافت ايشان و بيان آنكه اگر تمكين في الأرض نصيب ايشان گردد لا بد جزء ديگر كه با آن خلافت راشده شود به آن منضم خواهد بود و تقرير اين مباحث گذشت و از آن جهت كه خداي تعالى مي فرمايد: {قُلْ لِلْمُخَلَّفِينَ مِنَ الْأَعْرَابِ سَتُدْعَوْنَ إِلَى قَوْمٍ أُولِي بَأْسٍ شَدِيدٍ تُقَاتِلُونَهُمْ أَوْ يُسْلِمُونَ فَإِنْ تُطِيعُوا يُؤْتِكُمُ اللَّهُ أَجْرًا حَسَنًا وَإِنْ تَتَوَلَّوْا كَمَا تَوَلَّيْتُمْ مِنْ قَبْلُ يُعَذِّبْكُمْ عَذَابًا أَلِيمًا}

قال الواحدي: أكثر المفسرين على أن هؤلاء بنو حنيفة أتباع مسيلمة. قال رافع بن خديج: كنّا نقرأ هذه الآية ولا نعلم من هُم حتى دعا أبوبكر رضي الله عنه إلى قتال بني حنيفة فعلمنا أنهم هم. قال ابن جريج: سيدعوكم عمر إلى قتال فارس {تُقَاتِلُونَهُمْ أَوْ يُسْلِمُونَ} أو يكون منهم الإسلام {فَإِنْ تُطِيعُوا} أبابكر وعمر {يُؤْتِكُمُ اللَّهُ أَجْرًا حَسَنًا} يعني الجنة {وَإِنْ تَتَوَلَّوْا} تعرضوا عن طاعتهما {كَمَا تَوَلَّيْتُمْ} أعرضتم عن طاعة محمد صلى الله عليه وسلم في المسير إلى حديبية {يُعَذِّبْكُمْ} في الآخرة {عَذَابًا أَلِيمًا} والآية تدل على خلافة الشيخين فإن الله تعالى وعَد على طاعتهما الجنة وعلى مخالفتهما العذاب الأليم انتهى.

وعده فرمود كه در زمان مستقبل البته داعي خواهد بود اعراب را به سوي جهاد كفار و دعوت اين داعي سبب وجوب قبول دعوت خواهد بود پس اگر قبول نكنند معاقَب شوند و اين لازم بيِّن استخلاف حق است و دعوت به جهاد اشهر و اعظم صفات خليفه است و خالي نيست از آنكه اين داعي يا آن حضرت صلى الله عليه وسلم يا خلفاي ثلاثة يا مرتضى يا بني أمية يا بني عباس.

و آن حضرت صلى الله عليه وسلم البته داعي نبود؛ زيرا كه خداي تعالى مي فرمايد: {فَقُلْ لَنْ تَخْرُجُوا مَعِيَ أَبَدًا وَلَنْ تُقَاتِلُوا مَعِيَ عَدُوًّا} و اين آيه در قصهء حديبية نازل شده است و غزوات آن حضرت صلى الله عليه وسلم بعد حديبية محصور و معلوم است بعد از آن به غزوه خيبر بر آمدند و كسي از اعراب را دعوت نه نمودند و به غزوه ى فتح مكه و حنين اين قتال با قوم أولي بأس نبود؛ زيرا كه اين كلمه دلالت مي كند بر مغايرت اين قوم باقوم اول كه قريش و حوالي ايشان باشند و ظاهر از {أُولِي بَأْسٍ شَدِيدٍ} آن است كه به نسبت قريش شدت بأس داشته باشند و اين معني در غير روم و عجم يافته نشد و نه (اين داعي) مرتضى رضي الله عنه (بود)؛ زيرا كه مقاتلات وي رضي الله عنه براي طلب خلافت بود نه بجهت اسلام و {تُقَاتِلُونَهُمْ أَوْ يُسْلِمُونَ} دلالت مي كند بر آنكه آن دعوت كفار است بجهت اسلام، و بنو أمية و بنو عباس دعوت نكردند أعراب حجاز را به قتال كفار كما هو معلوم من التاريخ قطعاً.

و دعوت صديق أكبر رضي الله عنه بسوي قتال أهل شام و عراق بود و دعوت فاروق رضي الله عنه نيز بقتال عراق و شام و مصر بود و دعوت ذي النورين رضي الله عنه به قتال أهل خراسان و افريقيه و مغرب واقع شد كما هو مبسوط في التاريخ پس دعوت ايشان واجب الامتثال بود و اين صفت خليفه حق است و چون حقيقت ايشان در دعوت به جهاد روم و عجم ظاهر شد جميع احكام ايشان واجب الامتثال باشند؛ زيرا كه متكلمان به كلمهء اسلام مجمع اند بر دو قول جمعي اثبات وجوب انقياد ايشان كرده اند در جميع احكام و جماعه ى نفي وجوب انقياد ايشان مي كنند در جميع احكام فلما بطل الثاني تعيّن الأول.

و از آن جهت كه خداي تعالى مى فرمايد: {يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكَافِرِينَ يُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَلَا يَخَافُونَ لَوْمَةَ لَائِمٍ ذَلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشَاءُ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ}

و اين آيت دلالت مي كند بر آنكه جماعه محبوبين كاملين مرضيين جهاد خواهند كرد با مرتدين و اين معني در زمان شريف آن حضرت صلى الله عليه وسلم ظاهر نشد؛ زيرا كه اسود عنسي خروج نكرده بود و آن جناب بسوي وي لشكري روان نكرده و نه در ايام حضرت مرتضى رضي الله عنه؛ زيرا كه قتال ايشان با بغات يا خوارج اتفاق افتاد نه مرتدين، و خلفاي بني عباس و بني اميه نيز با هيچ يكي از مرتدين به طريق فوج كشي قتال نكردند، و مفهوم از فحواي آيت جمع رجال و نصب قتال است پس متعين شد كه آن موصوفين صديق و فاروق و جيوش ايشان بودند و در عرف عام قتال منسوب مي شود به خليفه هر چند وي خود حاضر واقعه نباشد و اگر صديق و فاروق خليفه نباشند جمعي كه به امرايشان جهاد كردند يا بيعت نمودند و به استخلاف ايشان راضي شدند محبّين و محبوبين نمي بودند.

و باز اين آيت دلالت مي كند بر آنكه اين جماعه محبين و محبوبين اند و بر مؤمنين رحماء اند و بر كافرين اشدّاء و مجاهد باشند و از كسي نترسند و اين همه اوصاف كمال است باز فرمود {ذَلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشَاءُ} و اين دلالت مي كند بر كمال فضل و تناهي در ثناء پس ثابت شد كه شيخين در ايام خلافت خود با جماعه كه اتباع ايشان بودند موصوف بودند به صفات كامله كه در شريعت بهتر از آن وصفي نيست و ممدوح و مشمول فضل الهي بودند و اين معني لازم استخلاف حق و دال بر افضليت ايشان است.

و اما لزوم تدليس در كلام أفضل أنبياء عليه الصلاة والسلام بر تقديري كه خلافت شيخين رضي الله عنهما بل مشائخ ثلاثة رضي الله عنهم جور باشد از آن جهت است كه بشارت آن حضرت صلى الله عليه وسلم به بهشت براي اين بزرگواران در أحاديث بيمشار كه روايت كرده شد از جماعهء عظيمة في كل طبقة و همه آن أحاديث على كثرة طرقها وتشعّب أسانيدها دلالت مي كند بر يك معني كه بشارت است به بهشت پس اين معني بالقطع ثابت شد و اگر ايشان فاسق و جائر باشند لائق بشارت نباشند و بشارت تدليس بود و بشارت ايشان مبيّن مي شود در ده فصل كه تقرير آن سابقاً گذشت.

و اما كذب متواترات مروية از صادق مصدوق از آن جهت كه آن حضرت صلى الله عليه وسلم در أحاديث بسيار خلافت اين بزرگواران اثبات فرموده نصاً تارةً وإشارة أخرى مجملاً تارةً ومفصّلاً أخرى پس اين أحاديث اگر چه هر يكي خبر واحد است اما چون آن همه را ملاحظه كنيم غير محصور باشد متفق در يك معني و آن صحت خلافت ايشان است در وقت خلافت خويش.

بيان اين مجمل آنكه آن حضرت صلى الله عليه وسلم رؤيا قليب ذكر نمود بعد از آن فرمود لا أدري ما بقائي فيكم فاقتدُوا بالّذَين من بعدي أبي بكر وعمر مراد آن است كه بالذَين يقومان من بعدي في مقامي؛ زيرا كه صله مخصِّص و معيِّن موصول باشد و وجود ايشان بغير قيام به مقام آن حضرت صلى الله عليه وسلم مخصص و معين اين هر دو نمي تواند شد و صله بايد كه مخاطبين موصول را با آن شناخته باشند پس دانسته شد كه ذكر رؤيا قليب و مانند آن مخاطبان شنيده بودند. و مراد از اقتداء اقتداء در امور خلافت است؛ زيرا كه تعليق اقتداء به لفظي كه مشعر به خلافت باشد ايماء است به آنكه اقتداء رعيت به خليفه مراد داشته اند در همين حديث تعليم قرآن و غير آن بديگران حواله كرده شد پس مراد از اقتداء غير فتواي تعليم است و آن نيست الا استخلاف پس حديث دال است بر ايجاب انقياد قوم ايشان را من جهة الخلافة و همين است معني تشريع استخلاف.

و آن حضرت صلى الله عليه وسلم در خطبهء توديع كه امت را به آن توديع كردند فرمودند: عليكم بسنتي وسنة الخلفاء الراشدين من بعدي عضّوا عليها بالنواجذ بعد از آنكه رؤياء چند مذكور كردند كه دال باشد بر آنكه ولاة امر بعد آن حضرت صلى الله عليه وسلم خلفاي ثلاثة خواهند بود پس گويا فرمودند عليكم بسنتي وسنة أبي بكر وعمر وعثمان رضي الله عنهم.

پس اين قول ايجاب انقياد قوم است در آنچه به خلافت متعلق شد به ايشان وهو المطلوب و آن حضرت صلى الله عليه وسلم در أحاديث مستفيضه خبر دادند كه بعد وفات وي صلى الله عليه وسلم خلافت نبوت و خلافت رحمت خواهد بودو بعد از آن ملك عضوض.

و آنچه متصل وفات آن حضرت صلى الله عليه وسلم واقع شد خلافت خلفاي اربعة بود پس خلافت ايشان خلافت نبوت و رحمت باشد و اگر سيرت اين خلفاء مشابه سيرت انبياء نمي بود يا ايشان به غصب خلافت را گرفته بودند خلافت نبوت و رحمت نمي بود و آن حضرت صلى الله عليه وسلم در أحاديث مستفيضه اعلام فرمودند به آنكه خلافت تا سي سال است و سفينة تفسير كرد آن را به خلافت خلفاي اربعه و عقل نيز بر آن دلالت مي كند؛ زيرا كه مطلق رياست موقت به سي سال نيست پس اين خلفاء متصف به خلافتي بودند كه غير ملك عضوض باشد پس اين خلافت ممدوح بود و خلافتي كه به غصب و جور باشد ممدوح نمي شود و در أحاديث مستفيضه وارد شده است كه آن حضرت صلى الله عليه وسلم رؤيا قليب ديدند و جماعه ي از صحابه نيز به انواع مختلفه رؤياها ديدند از آن جمله حديث تنوّط بعض ايشان به بعض و حديث آشاميدن آب به ترتيب و تشويش يافتن عثمان رضي الله عنه و باز جمع شدن اسباب براي او و حديث وزن به ترتيب إلى غير ذلك.

و اين همه معبِّر است به خلافت و اين تفسير در بعضي به تصريح وارد شده و در بعضي به اشارت و در بعضي از آن سكوت كردند از اظهار سخط بلكه به آن مبتهج شدند.

پس از اينجا دانستيم كه خلافت ايشان ظلم و جور نبود و آن حضرت صلى الله عليه وسلم در مرض آخر صديق رضي الله عنه را امام نماز ساختند و به امامت ديگري راضي نشدند و اين دلالت مي كند بر استخلاف صديق عقلاً ونقلاً. اما عقلاً از آن جهت كه عادت جاري است به آنكه بر تخت نشاندن نزديك موت دلالت بر استخلاف مي كند و عقد لواء دلالت بر تأمير مينمايد و دوات و قلم دادن دليل منصب وزارت است و اين اشارات حكم عبارات دارند مثل اشاره به دست و سر بجاي لا و نَعم و امامت در نماز منصب آن حضرت صلى الله عليه وسلم بود و بهترين امور دين و دنيا پس تسليم آن به صديق رضي الله عنه دليل باشد بر اقامت او مقام خلافت را.

و اما نقلاً پس از آن جهت كه جمعي در وقت عقد خلافت به آن تمسك كردند مثل فاروق و مرتضى و أبوعبيدة و ابن مسعود رضي الله عنهم و ازسائر حاضرين ردّي و انكاري بر اين استدلال ظاهر نشد پس گويا همه استصواب آن استدلال نمودند و اگر امروز در دلالت اين فعل خفائي خيال كرده شود در عصر صحابه رضي الله عنهم خفائي نبود و مثل اين اشارات مختلف مي شود دلالت او به اختلاف عادات و عصور.

و آن حضرت صلى الله عليه وسلم سائله را فرمودند: إن لم تجديني فأتي أبابكر و اين نيز صريح است در آنكه خلافت بعد آن حضرت صلى الله عليه وسلم به صديق رضي الله عنه راجع شود؛ زيرا كه تصرف در بيت المال و اداي وعده هاي پيغامبر يكي از خواص خليفه است و آن حضرت صلى الله عليه وسلم فرمودند: لا يبقينّ في المسجد خوخة إلا خوخة أبي بكر و اين حديث دلالت مي كند بر خلافت صديق و علماء در اين دلالت دو وجه نقل مي كنند قيل لأنّ الخليفة يحتاج إلى الإكثار من دخول المسجد لشدّة احتياجه إلى ملازمة المسجد كي يصلي بهم ويأمرهم وينهاهم ويقضي لهم وكان الناس في الزمن الأول لا يقضون إلا في المسجد وقيل لإنه إشارة إلى سدّ رغبات الناس في الخلافة وحضرت عائشة صديقة رضي الله عنها ذكر كرده است كه آن حضرت صلى الله عليه وسلم قريب مرض موت فرمودند: لقد هممتُ أن أدعو أباكِ وأخاكِ.. و اين حديث صريح است در آنكه مقصود آن حضرت صلى الله عليه وسلم استخلاف صديق رضي الله عنه بود و مكروه ميداشتند كه غير صديق به آن رغبت كند ليكن ترك كردند كتابت خلافت به نام او و اخذ بيعت براي او بنا بر توكل بر وعده الهي.

و آن حضرت صلى الله عليه وسلم در جواب بني مصطلق فرمودند كه صدقات را بعد من به أبو بكر دهند و بعد از وي به عمر و بعد از وي به عثمان و بعد از عثمان ساكت شدند، و اخذ صدقات يكي از خواص خلافت است و امر بايتاء صدقات امر است به انقياد ايشان در امور خلافت.

و آن حضرت صلى الله عليه وسلم خطبه خواندند و بعد از آن امر فرمودند صديق و فاروق را به خواندن خطبه به ترتيب اين معني دلالت مي نمايد بر خلافت ايشان به ترتيب؛ زيرا كه خطبه يكي از لوازم خلافت است.

نهادن احجار مسجد به ترتيب و فرمودن آن حضرت صلى الله عليه وسلم هم الخلفاء دلالت مي كند بر آنكه خلافت ايشان منعقد است و مسلمين مأمورند به انقياد ايشان از جهت خلافت.

و عجب است از كسيكه بقوله تعالى: {لِلْفُقَرَاءِ الَّذِينَ أُحْصِرُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ} استدلال مي كند به انتقال املاك ايشان به كفار و به قول آن حضرت صلى الله عليه وسلم هم الخلفاء استدلال نكند بر ايجاب انقياد ايشان در امور خلافت؟ و گويا مسجد از شعائر اسلام است و صورت دين است و اساس نهادن آن كنايه است از قيام به امر دين و اين صورت را خداي تعالى ظاهر فرمود تا پيغامبر بر حقيقت امر مطلع شود چنانكه از نشستن ناقه مطلع شدند بر آنكه صلح بايد كرد والله أعلم.

در ركن خامس در قسمِ دوم او در شواهد النبوة مذكور است قصه شخصي كه آن حضرت صلى الله عليه وسلم چند شتر بار خرما به او داد و فرمود بعد از من أبوبكر و بعد از أبوبكر عمر و بعد از عمر عثمان ترا خواهند داد. قصة أعرابي كه چند شتر بدست آن حضرت صلى الله عليه وسلم بفروخت و آن حضرت صلى الله عليه وسلم به وي فرمودند اگر مرا حادثه افتد أبوبكر ثمن آن دهد و اگر أبوبكر را حادثه افتد عمر بدهد.

روز حنين جندب رضي الله عنه پرسيد كه گرامي ترين أصحاب تو كيست كه قائم مقام تو باشد؟ فرمود أبوبكر قائم مقام من باشد و عمر دوست من است به راستي سخن مي گويد و عثمان از من است و علي برادر من است.

در شواهد النبوة در كرامات حضرت عثمان رضي الله عنه مذكور است ابوذر رضي الله عنه گفت كه آن حضرت صلى الله عليه وسلم چند سنگريزه در دست خود گرفتند آن سنگريزه ها تسبيح گفتند بعد از آن در دست أبوبكر نهادند تسبيح گفتند بعد از آن در دست عمر نهادند تسبيح گفتند بعد از آن در دست عثمان نهادند تسبيح كردند.

و هم در اين محل مذكور است كه شهيدي از شهداي يمامه بعد مردن تكلم كرد و گفت محمد صلى الله عليه وسلم رسول الله أبوبكر الصديق رضي الله عنه عمر الشهيد عثمان ذوالنورين.

شيخين را نزديك خداي تعالى منزلت عظيمه بود زياده از منزلت سائر صحابه پس احق بالخلافة باشند.

أما مقدمه اولي پس به أحاديث مستفيضه حديث مرتضى و انس وغيرهما هذان سيدا كهول أهل الجنة من الأولين والآخرين إلا النبيين والمرسلين و حديث تجلي خاص به جهت أبوبكر و مصافحة و معانقة با فاروق و حديث منزله شيخين فوق أهل درجاتِ عُلي باشد.

و اما مقدمه ثانيه پس از آن جهت كه از ضروريات دين است كه مقصود از عبادات و طاعات و اشغال صوفيه و غير آن نيست الا حصول منزلت نزديك خداي تعالى، و انبياء فاضل نشدند بر غير خود و اولياء بهتر نشدند از غير خود الا از جهت منزلت عند الله. شيخين بودند از سائر صحابه نزديك آن حضرت صلى الله عليه وسلم پس احق بالخلافة باشند.

أما مقدمه اولى پس به حديث مستفيض از عائشة قيل لها أيُّ أصحاب النبي صلى الله عليه وسلم كان أحب إليه؟ قالت: أبوبكر ثم عمر.

و از عمرو بن العاص سُئل النبي أيّ الناس أحبّ إليه؟ قال: عائشة، ومِن الرجال أبوها ثم عمر.

و مراد از حُب اينجا حب مقاربت است در منزلت به دليل قول عائشة: لو كان مستخلفاً لاستخلف أبابكر ثم عمر.

مقدمهء ثانيه از آن جهت كه آن حضرت صلى الله عليه وسلم نطق به هوا نمي كند حب او خصوصاً از جهت كمال به هوا نيست پس احبّيت دلالت مي كند بر افضليت.

شيخين وزيران آن حضرت بودند و ايشان را به سمع و بصر خود تشبيه داد و معلوم است كه احذق به امر ملت كسي است كه در زمان آن حضرت صلى الله عليه وسلم پست و بلند سياست را شناخته باشد و آنكه عزيز ترين به مردم باشد احق است بالخلافة. آن حضرت صلى الله عليه وسلم با شيخين معاملهء كه امير با منتظر الإمارة (ولي عهد) مي كند مي فرمودند و اين معاملات اشارت است به استخلاف ايشان.

از آن جمله است مشاورت با ايشان در تبليغ رسالت و تقديم ايشان در جميع امور و تبسّم با ايشان و امر كردن به امامت در قصه بني عمرو بن عوف و مانند آن.

صديق رضي الله عنه وفاروق رضي الله عنه صلاحيت خلافت داشتند و خلافت ايشان حق بود به حديث حذيفة إن تستخلفوا أبابكر.

آن حضرت صلى الله عليه وسلم گواهي دادند صديق رضي الله عنه را به آنكه اول كسي است كه در جنت داخل شود و به آنكه صاحب آن حضرت باشد بر حوض و ندا كرده شود او را از جميع دروازه هاي بهشت و به آنكه وي جِد كننده تر است در انواع بِّر و جبرئيل با ميكائيل در غزوه بدر با او بودند و كسي كه متصف به اين صفات باشد اقرب است به آن حضرت صلى الله عليه وسلم در منزلت و هر كه اقرب باشد به آن حضرت صلى الله عليه وسلم احق بالخلافه است.

آن حضرت صلى الله عليه وسلم خبر دادند كه فاروق رضي الله عنه استعداد نبوت دارد در قوت علميه و عمليه اما عمليه جاي كه گفتند شيطان از وي ميگريزد و رؤياء قميص و مانند آن و اين تلو عصمت است و نائب او است و اما علميه جاي كه گفتند: الحق ينطق على لسان عمر، و گفتند وي محدَّث امت است و رؤيا لبن و موافقت رأي او با وحي و اين خصلت تلو وحي و نائب اوست.

پس وقتي كه نبوت منقطع شد احق بالخلافة شخصي است كه استعداد او شبيه به استعداد انبياء است. آن حضرت صلى الله عليه وسلم فرموده است: ما طلعت الشمس على رجلٍ خيرٍ من عمر پس لابد است كه خيريت او بر همه در وقتي از اوقات عُمْر او باشد و در آخر عمر خليفه بود پس خلافت او حق باشد.

آن حضرت صلى الله عليه وسلم دعاء كردند در حق فاروق: عِش حميداً ومت شهيداً پس اگر غصب و جور كرده باشد عيش حميد كجا ميسرش شود؟.

آن حضرت صلى الله عليه وسلم در أحاديث مستفيضه تصريح فرموده است: خير القرون قرني ثم الذين يلونهم ثم يظهر الكذب، پس اگر صديق و فاروق و ذوالنورين غاصب و جائر مي بودند و أكثر ناس اعانت مي نمودند ايشان را بر ظلم و جور، اهل حق نمي بودند و قرن ايشان بد ترين قرنها مي بود. و اما اجتماع امت مرحومه بر ضلالت از آن جهت كه اجماع واقع شد بر خلافت صديق و فاروق و همه امت با ايشان بيعت كردند معامله رعيت خليفه با ايشان بجا آوردند و به لفظ خليفه و اميرالمؤمنين نداء كردند پس اگر ايشان حقيق بالخلافة بودند فهو المطلوب و اگر نبودند همه عاصي و فاسق و كاذب و ضال شدند و بدترين خلق الله باشند و لازم باطل است؛ زيرا كه خداي تعالى فرموده است: {كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَتَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ} وقال رسول الله صلى الله عليه وسلم: لا تجتمع أمتي على الضلالة، وقال: خير القرون قرني.

و از آن جهت كه متكلمان به كلمهء اسلام متفق اند بر آنكه امام به حق بعد آن حضرت صلى الله عليه وسلم صديق بود يا مرتضي؟ پس حق خارج نيست از اين دو قول و مرتضي ترك كرد منازعت با صديق پس متعين شد كه حق صديق است؛ زيرا كه ترك منازعت خالي از دو حال نيست يا اين است كه بنا بر تقيه بود يا بغير تقيه؟ تقيه باطل است؛ زيرا كه حضرت مرتضى رضي الله عنه بعد آن حضرت صلى الله عليه وسلم عاجز نبود به وجهي كه امكان مقاومت صديق رضي الله عنه نداشته باشد از اين جهت كه شجاع بود بالاتفاق و بنو هاشم با او بودند و أبوسفيان رئيس بني عبدالشمس با او موافق شده بود و زبير با او بود و حضرت فاطمة رضي الله عنها با علو منصب و قرابت خود زوجه ي او بود و اين أدعي دواعي است قبول رياست او را، و نفوس عوام مطمئن اند به آنكه خلافت در اقارب خليفه اول باشد.

و اگر به غير تقيه ترك منازعت نمود عصيان پيغامبر و خيانت در حق امت كرده باشد و عاصي و خائن لائق امامت نبود.

و اگر شيعه گويند كه هفتاد هزار از عرب با صديق بيعت كرده بودند و عرب از بيعت خود رجوع نمي كنند باطل است؛ زيرا كه هفتاد هزار با مرتضى رضي الله عنه در ايام خلافت او بيعت نموده بودند باز رجوع كردند باز بيعت هفتاد هزار در يك دفعه نبود در بيعت اول بجز چند تن بيعت نكرده بودند پس عاصي شد بترك منازعت قبل بيعت اول و بعد از آن قبل تمام امر.

و اگر گويند مشغول بود به ماتم پيغمبر! گوئيم: عاصي شد به ترك مصلحت عامه براي كارهاي كه فائده آن مترتب نشد.

و از آن جهت كه امت متفق است بر آنكه امام حق بعد آن حضرت صلى الله عليه وسلم يكي از اين دو كس بود پس مي گوئيم كه مرتضي رضي الله عنه امام نبود؛ زيرا كه متواتر شد كه در ايام خلافت خود مكرّر گفت: خيرُ هذه الأمة أبوبكر ثم عمر، و اين قول او خالي از سه احتمال نيست:

قلب او با زبان موافق بود در اين قول، وهو الحق وبه يثبت المطلوب. يا مي دانست خلاف او ليكن بغير ضرورت و بغير تقيه با جمعي اين سخن مي گفت و با جمعي خلاف اين پس او مدلّس و خائن وإمَّعَة (دو رو) باشد، و مدلس و خائن و اِمعه لائق امامت نباشد. يا تقيه بود و تقيه در خلافت وجهي ندارد.

ومع هذا اگر اكراهي بوده است مي بايست كه بر قدر اكراه اكتفا مي كرد و چندين مبالغه نمي نمود و اگر تقيه با وجود خلافت و شجاعت و شوكت و قيام به قتال جميع اهل ارض جائز باشد مي توان گفت كه با جمعي كه با شيخين رضي الله عنهما بد مي بودند در خفيه بناء بر تقيه انكار شيخين رضي الله عنهما مي نمود پس كلام خير الأمة متحقق است (که آن حضرت صلى الله عليه وسلم فرمودند: بهترين اين امت أبوبکر است و پس از او عمر) و خلافِ او، او تقيه.

و مي توان گفت كه اظهار اسلام و نماز پنجگانه خواندن و از دوزخ ترسيدن همه بنا بر تقيه مسلمين بود و شك نيست تنفّر قوم به ترك اسلام اشد بود از تنفر به سبب انكار شيخين پس امن از اسلام او بر خاست چه جاي امامت و اين همه به قَباحاتي مي كشد كه هيچ مسلماني خيال آن نمي تواند كرد پس ثابت شد كه خلافت حق صديق بود و بعد از آن حق فاروق بهمين دليل بعينه.

و از آن جهت كه خلافت خارج نيست از دو شخص صديق رضي الله عنه و مرتضي رضي الله عنه ليكن مرتضى بعد آن حضرت صلى الله عليه وسلم خليفه نبود پس متعيّن شد صديق براي خلافت.

دليل بر آنكه حضرت مرتضى بعد آن حضرت صلى الله عليه وسلم خليفه نبود آن است كه انعقاد خلافت به نص شارع مي باشد يا به بيعت يا به تسلط. اقوال امت از اين سه بيرون نيست و هر سه در مرتضى مفقود بود و در صديق موجود. اما بيعت و تسلط خود ظاهر است و اما نص پس از آن جهت كه اگر نصي در خلافت حضرت مرتضى رضي الله عنه مي بود نزديك او يا نزديك كسي از صحابه چون ديدند كه خلافت از مرتضي صرف كردند و براي غير او منعقد ساختند البته اظهار آن نص مي كردند و ساعي خلافت را در اين كار الزام مي نمودند و الا عاصي مي شدند و عادت قاضيه است به آنكه صورت آن الزام نقل كرده مي شد خصوصاً بعد موت شيخين و قيام مرتضى رضي الله عنه به خلافت و وقوع مشاجرات عريضة و در اين صورت البته مرتضي به آن نص مطلع ميشد و انكار نص نمي كرد ليكن حضرت مرتضى انكار نص براي خود كرده است.

و اما ارتفاع امن از احكام شرع از آن جهت كه اگر خلافت صديق و فاروق حق نباشد و به غصب و جور آن را گرفته باشند ايشان و معاونان ايشان فاسق و ضالّ باشند و اگر چنين باشد از قرآن و سنن امن بر خيزد؛ زيرا كه قرآن جمع كرده شيخين است بر دست اعوان ايشان و سنن أكثر از شيخين و اعوان ايشان مروي است و غير ايشان چون سكوت كردند از نهي منكر، آن سكوت بناء بر تقيه بود يا به غير تقيه اگر بغير تقيه بود افسق خلق الله بودند و اگر بنا بر تقيه سكوت كردند هر چه ايشان بر آن موافقت كردند در آن نيز متهم به تقيه اند و هر چه در آن مخالفت كردند و پوشيدند آن غير مرضي است لقوله تعالى: {وَلَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ الَّذِي ارْتَضَى لَهُمْ وَلَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْنًا}.

و معهذا در اين صورت تعارض من غير ترجيح عارض مي شود پس حجتي به دست امت باقي نماند پس ايشان مهمل ماندند و تبليغي به ايشان واقع نشد.

پس اگر شيعه گويند حقيقت قرآن را دانستيم از تلاوت ائمه آن را. گوئيم: يحتمل كه بنا بر تقيه باشد و اگر گويند بنا بر حفظ الهي كما قال: {وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ}. گوئيم: از اينجا معلوم شد كه بر حفظ الهي اعتماد مي توان نمود پس امام معصوم چرا لازم شود.

اگر گويند حقيت ائمه دانستيم به معجزه. گوئيم: نقل هيچ معجزه به طريق تواتر يا شهرت يا استفاضه ثابت نشد و اگر چيزي از كرامت ثابت است به طريق واحد بغير تحدّي است و مثل آن از شيخين منقول است.

اين سخن را اندكي كشاده تر بايد دانست قيام حجت تكليف بغير معرفت مُكلَّف بِه صحيح نيست و آن معرفت بدون نقل از صاحب شرع صورت نه بندد و چون عقل را در پي تفصيل نقل فرستيم بالضروره حكم كند به آن كه نقل بر دو نوع مي تواند بود نوعي كه در شرع آن را برهان مي توان گفت عندكم فيه من الله برهان. و يقيني كه مأخوذ در شرائع است نه يقيني كه متكلمان زبان به آن مي كشايند به اين نوع از نقل مربوط است و تسنن و ابتداع بر موافقت و مخالفت آن نوع منوط، و تفرّق محرم و اختلاف قبيح اختلاف امت است در اين نوع {وَلَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ تَفَرَّقُوا وَاخْتَلَفُوا} (وحديث) مَن أحدث في ديننا ما ليس منه فهو ردٌ محمول است بر اين نوع و اين نوع عبارت است از نص صريح كتاب الله، و حديث مشهور حضرت سرور انبياء عليه الصلاة والسلام كه به طريق متعدده به روايت رجال عن رجال في كل طبقة به هم رسد.

و در حكم حديث مشهور است خبر واحد كه قرائن آن را به مرتبهء يقين رساند و اين قرائن مفهوم مخالف و موافق كتاب الله باشد يا حكم صريح عقل بر حسب مضمون خبر يا قياس بر اصول شتى و مانند آن و اجماع امت مرحومه خصوصاً اجماع طبقة اولى از امت و قياس جلي بر اين امور مذكور و نوع ديگر در اخبار آحاد كه در دار و گير اختلاف علماء در تصحيح وتضعيف افتاده واقيسه ي متعارضه و اخبار متخالفه كه امت در تطبيق آنها شذر و مذر رفته اند و استدلالات ضعيفه كه عقول در رد و قبول آن گفتگو كرده و حكم اين نوع آن است كه در اين مسائل همت خود را به موافقت صاحب شريعت صرف بايد نمود هر چه بعد استفراغ جهد مظنون ما باشد بر آن عمل بايد كرد اين حكم كلي نيز به اجماع امت در يافته ايم مختلفان در اين نوع همه مصيب اند يا يكي مصيب و ديگر ي مخطي معذور. بناءً علي اختلافهم في ذلك علي قولين تفسيق را در اينجا مجال نيست و اختلاف امت در اين نوع رحمت است وسعت است و اين نيز به ضرورت حكم عقل معلوم است كه متأصل در تكليف نوع اول است. و قسم رابع از نوع اول كه قياس جلي است متفرعست بر سه قسم:

اول كسيكه خلافت شيخين بلكه مشائخ ثلاثه را منكر است و اين بزرگواران را به فسق و كفر مطعون مي سازد -خاك در دهن او- در حقيقت تيشه بر پاي دين زده است و خلع ربقه دين از رقبه خواسته است؛ زيرا كه كتاب الله جمع شيخين است و سبب اتفاق عالم بر آن ذوالنورين است. اگر ايشان خلافت را به غصب و جور گرفته بودند و منصوص عليه بالخلافة را ترسانيده بودند و فريضه ي از فرائض الله ترك كردند افسق خلق الله باشند و بد ترين ناس و همچنان معاونان ايشان پس نقل هر واحد از ايشان قابل اعتماد نماند.

و اگر تواتر را اعتبار كنيم مطلب ما حاصل است؛ زيرا كه ثبوت خلافت اين عزيزان به نقل متواتر متحقق است. و اگر نقل چند كس كه به زعم اين ملحدانِ منكرِ خلافت خلفاء بودند بشنويم از آن نام برده ها نقل قرآن و احكام ثابت نشد و نه به طريق خبر واحد و اگر بالفرض مروي باشد به ضعيف ترين نقل خواهد بود كه هيچكس از مَهَره علم آن را نمي داند و به اين قدر نوع اول از نقل به هم نمي رسد و أحاديث مشهوره نقل مشائخ ثلاثة و اعوان ايشان و قائلان به خلافت ايشان است پس نقل هر واحد از ايشان قابل اعتماد نباشد و اگر تواتر را معتمد سازيم تير ايشان هم در سينه ايشان باز گشته باشد وكفي الله المؤمنين القتال.

و اجماع امت كلمه ايست مجمل چون آن را بر شگافيم در غير زمان خلفاي ثلاثه متحقق نشده و به غير حكم ايشان منعقد نگشته پس آن را هيچ اعتبار نباشد.

بالجمله در دست ما هيچ چيز از شريعت آن حضرت صلى الله عليه وسلم از نوع اول نباشد و امت به ظنون خود ها عمل كنند ثبوت عمل به مظنون در جزئيات شريعت ثابت نيست الا به اجماع طبقهء اولي پس آن نيز متحقق نباشد پس هيچكس اليوم مكلف به حكم شرعي نيست لعنة الله والملائكة والناس أجمعين على هذه العقيدة الباطلة. اما مخالفت حكم عقل صراح از آن جهت كه بعثت آن حضرت صلى الله عليه وسلم به شريعت غرا نعمت عظيمه و لطف جسيم است و قتال بني آدم كه لذاته قبيح بود براي همين مصلحت تجويز كرده شد پس اگر تمام امت آن حضرت صلى الله عليه وسلم بعد وي از ايمان برآمده باشند و راه ضلالت پيموده مگر جمعي اندك در غايتِ قلّت اين نعمت نعمت عظيمه نباشد و قتال براي همين فائده كه در زمان آن حضرت صلى الله عليه وسلم مسلمان شوند و عنقريب از ايمان بر آيند يا براي صورت اسلام بدون آنكه در آخرت نفعي دهد غِبن عظيم بود و قبح فاحش و اگر ايشان يا أكثر ايشان بر حق بودند چرا انكار منكر نكردند و چرا تسليم جائر و غاصب نمودند؟.

در اين مقام عقل خود را اند كي حكَم بايد ساخت آن مجاهده ها كه جناب نبوي صلى الله عليه وسلم در پي اعلاء كلمه ي اسلام كشيدند براي همين قدر بود كه جماعه مسلمين از يك درِ اسلام در آيند واز درِ ديگر بدر روند و اين قدر آدميان را كه كشتند و غارت كردند و نساء و ذريه ي ايشان را اسير گرفتند براي همين بود كه تلفظ به لفظ اسلام كنند و در آخرت بهره نيابند؟

و اگر شيعه گويند كه آن حضرت صلى الله عليه وسلم به استخلاف مرتضي رضي الله عنه و اولاد او خيريت جميع مسلمين اراده فرموده در دنيا و آخرت و ايشان به اختيار خود به اخافة امام بر خود ستم كرده اند جواب مي گوئيم: مقتضاي صراح عقل آن است كه ترتيب موجودات و تسلط بادشاهان و مانند آن بر حسب عنايت اولي اصل است به منزلهء طعام و الهام علوم حقه و سنن راشده براي اصلاح عالم در دل ازكى خلق الله و از آنجا اجراي آن علوم در دل حواريين و از آنجا در دل عوام ناس طبقةً بعد طبقةٍ اصلاح است به منزلهء نمك در طعام پس شرائع همه به اندازهء استعدادات كائنات خارجي واقع است هرگز در حكمت حكيم اعلي جلّ مجده گنجائش ندارد كه مدار تحقق لطف الهي كه مقتضي ارسال حضرت پيغامبر ما بوده است صلى الله عليه وسلم بعد خلافت مرتضي و اولاد او تا دامان قيامت منصور نشوند و هيچ گاه خلافت ايشان على وجهها صورت نگيرد بلكه از ميان ايشان هر كه دعوت بخود كند و سر بقتال بر آرد مخذول بلكه مقتول گردد خداي تعالى مي فرمايد: {وَلَقَدْ سَبَقَتْ كَلِمَتُنَا لِعِبَادِنَا الْمُرْسَلِينَ * إِنَّهُمْ لَهُمُ الْمَنْصُورُونَ * وَإِنَّ جُنْدَنَا لَهُمُ الْغَالِبُونَ}.

وللخلفاء الذين هم خلفاء الأنبياء حقاً أسوة المرسلين فهم المنصورون وهم الغالبون.

ممكن است كه به نماز امر فرمايند و هزاران هزار توفيق يابند و نماز خوانند و به اين سبب به مراتب عاليه رسند و بعضي اشقياء كه شقوت او در عنايت اولي محتوم شده امتثال آن امر نكند و از فيض عام محروم ماند. و ممكن نيست كه چيزي فرمايند كه هيچ گاه هيچكس آن را عمل نكند. و از آن جهت كه جريان افعال خداي تعالى در عالم بر نسق واحد دلالت بر بعضي معاني دقيقه مي فرمايد اگر آن را بر سنة الله حواله نمائيم بجا است و اگر لزوم عقلي نيز تقرير كنيم روا است و لهذا متكلمان در الهيات از نظام احسن كه در عالم مراعات ثباتِ واجب الوجود قادر مختار عليم قدير كرده اند و در نبوات ظهور معجزه بر طبق دعواي پيغامبر مثبت نبوت قرار داده اند نظير آن از محسوسات دلالت شير پستان بر سبق ولادت و دلالت خصب و رَيع اراضي بر سبق غيث و دلالت نقاهت است بر مرض و دلالت جراحت است بر جرح إلى غير ذلك پس لطف خداي تعالى كه سبب بعث پيغامبر ما صلى الله عليه وسلم شده است در اول حال كاري كرد كه اتفاق طائفه بر قبول دعوت توحيد و انكار شرك و مشركان به ظهور آمد پيش از هجرت، بعد از آن كاري فرمود متفرع بر اين كار و آن جهاد اعداء الله است اولاً و دخول افواج بني آدم في دين الله آخراً، بعد از آن كاري ديگر نمود متفرع بر اين كار و آن ازالهء دولت كسري و قيصر است بر دست شيخين رضي الله عنهما.

پس دين حق از امت مرحومه بر جميع اديان ظاهر شد بعد از آنكه آن حضرت صلى الله عليه وسلم به آن همه در هر حال بشارت مي دادند و ترغيب مي فرمودند پس اين نسَقي است واحد مانند نهال نشانيدن و بر آمدن اغصان و اوراق اولاً و بر آمدن ازهار ثانياً و خروج ثمار ثالثاً، و مانند طفلي و جواني و كهولت آدمي و ترتيب هر يكي بر ديگري چون اين نسق واحد ديديم دانستيم همان لطف است كه ساعت به ساعت آثار او ظاهر مي شود پس حقيقت خلافت خلفاء از اين نسق واحد عقل به طريق حدس ادراك كرد چنانكه از ترتيب ازهار و ثمار مي شناسيم كه قصد باغبان ثمر بود و آن لطف باغبان كه نشاندن نهال را تقاضا كرده بود همان لطف بعينه متقاضي ازهار و ثمار گشته همچنان نزول قرآن آيات آيات بعد از آن سوره سوره مرتب شدن بعد از آن همه در مصاحف جمع گشتن نسقي است واحد همچنان اصل علوم احكام از سينهء مبارك آن حضرت صلى الله عليه وسلم بروز فرمودن بعد از آن به لحوق قياس و اجماع مورّق و مثمر شدن و همچنان علم احسان از صدر شريف آنجناب عليه الصلاة والسلام جلوه نمودن و بعد از آن در خلفاء آن علوم احسانيه گُل كردن همه ترتيب واحد متناسق يبشِّر اوله بآخره ويدل آخره علي اوله.

و از آن جهت كه مسلمين همه باخلفاء بيعت نمودند و متفق شدند بر خلافت ايشان بعد از آن بر دست ايشان قتال مرتدين اولاً و جهاد فارس و روم ثانياً متحقق شد قرآن به اهتمام ايشان مجموع و متفق عليه گشت و كفر از بلاد شام و عراق و يمن برخاست و حدود جاري شد، نماز و روزه و تلاوت قرآن و اتفاق مسلمين هر يك ديگر پديد آمد و آنچه كه پيش از بعثت آن حضرت صلى الله عليه وسلم نامي و نشاني از وي نشنيده بوديم به محض تسبب وي صلى الله عليه وسلم ظاهر شده بود و در جميع اقطار ارض فاش گشت در اين قدر خود اتفاق واقع است پس عقل صراح كه به كدورت تعصب مكدر نشده باشد حكم مي نمايد كه اين خلافت حق است و عصيان پيغامبر در عقد آن واقع نشد و در مقاصد خلافت قصوري روي نداد؛ زيرا كه اصل در اتفاق سواد اعظم از امت مرحومه موافقت امر پيغامبر است و عدم عصيان او و پيغامبر ايشان مكي است و قرآن كه امام ايشان است مكي اگر اختلافي در ميان امت واقع شود به عارض هوا است يا به علت جهل. و عقل صراح مي شناسد كه پديد آمدن عارض هوا به مجرد وفات آن حضرت صلى الله عليه وسلم بدون وقوع امري كه اثارت قوت غضبيه ايشان كند به غايت بعيد است و حقد متقدم كه سبب اين انحراف باشد غير معلوم و جهل نص از سواد اعظم به غايت دور. و اگر ايشان از نص غافل بودند صاحب حق چرا اظهار حق نكرد و كدام خوف موجب ستر آن گشت سبحانك هذا بهتانٌ عظيم.

و خيريت افعال ايشان معلوم كرديم از موافقت آنها به قرآن. عقل حكم مي كند كه اين همه خير است و حق است قطعاً و مصلحت شرع در تأثيم اين هزاران هزار در امري كه رشد آن معلوم است به موافقت قرآن بسبب آنكه متصدي آن شخصي شد غير شخصي هيچ نيست و ايجاب استخلاف شخصي كه خلافت آن بودني نيست كدام مصلحت است؟ اقارب و اعوان شخصي كه خلافت از دست او رفت به هر حشيش متعلق مي شوند و هر تيري كه در تركش ايشان است مي اندازند دور نيست كه حبّ جاه بر ادعاء غير واقع حمل كند و بر اقدام خلاف جمهور دلالت فرمايد.

قاعده عقل صراح آن است كه بر ظاهر اعتماد كنند مگر آنكه قرائن قويه از آن ظاهر اعتماد كنند مگر آنكه قرائن قويه از آن ظاهر باز دارد مثلاً ديديم كه آتش شعله مي زند تا آنكه بر غلط حس خود مطلع نشويم با وجود جوهري كه شبيه به نار مي نمايد به يقين بدانيم بمجرد احتمال قصد آن نه كردن و پختن طعام را بر آن موقوف نه گذاشتن محض ديوانگي است.

أما تناقض در مصلحت شرع از آن جهت كه شيعه مي گويند لطف واجب است بر خداي تعالى و لطف او تعالى تقاضا مي فرمايد كه ملت را حافظي باشد و آن حافظ ملت لا بد است از آنكه عالم و معصوم باشد و معصوم غير مرتضي نبود پس او امام باشد و ما مساعدت مي كنيم در مقدمه اولى و ثانيه به تغيّر.

ما مي گوئيم كه خداي تعالى متصف است به لطف كما قال: {اللَّهُ لَطِيفٌ بِعِبَادِهِ} و وعده فرمود حفظ قرآن را {وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ} و وعده او واجب الوقوع است و مي گوئيم كه لطف تقاضا مي كند كه ملت را حافظي باشد اما اين حافظ سه چيز مي تواند شد.

يكي آنكه خود متكفل حفظ باشد پس هميشه دفعةً بعد دفعة تقريبي احداث فرمايد از غيب به القاء در قلب مردي كه امر كند به معروف و نهي از منكر، و القاء در قلب قوم انقياد او را قال الله تعالى: {وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ} وقال رسول الله صلى الله عليه وسلم: يُبعث في كل مائة في هذه الأمة من يجدد دينها.

دوم آنكه امت مرحومه را مِن حيث المجموع خاصيتي باشد كه بر ضلالت مجتمع نشود كما قال رسول الله صلى الله عليه وسلم: لا تجتمع أمتي على الضلالة.

سوم شخصي را معين كنند كه اقامت دين فرمايد. و چنانكه شيعه مي گويند كه لطف گاهي ظهور امام معصوم است و آن اكمل انواع لطف است و گاهي وجود او به اخفاء و آن نيز از اصل لطف خالي نيست ما مي گوئيم كه: گاهي خداي تعالى هر سه نوع حفظ را جمع مي فرمايد و آن اكمل انواع لطف است و آن در ايام خلافت رحمت و خلافت نبوت است، و گاهي بر دو نوع اول اكتفا مي نمايد؛ زيرا كه اصل لطف به آن مؤدّي مي شود و در مقدمه ثالثه نيز مساعده مي كنيم به نوعي از تغيّر پس مي گوئيم كه اگر لطف الهي تعينِ شخصي را كه حافظ ملت باشد تقاضا فرمايد لا بد است از آن كه مبشَّر به كثرت علوم و به علو درجه در آخرت باشد تا لطف تحقق گردد و عصمت به معني كه شيعه اثبات مي كنند ضرور نيست ممكن است كه در اول عمر كافر و فاسق باشد بعد از آن خداي تعالى توبه نصيب كند و به زبان پيغامبر اطلاع دهد كه آخر حال او خير است و تصريحاً و تلويحاً حُسن حال و مآل او تعليم فرمايد ليكن اينجا شرطي ديگر مطلوب است و آن آن است كه امام ظاهر و منصور بود؛ زيرا كه اگر مختفي باشد تكليف به اتباع شخصي مجهول كه نه امر مي نمايد و نه نهي مي كند لازم آيد، و اگر مخذول بود و تقريب به خير نباشد از نصب او بلكه تقريب به شر باشد و ترك نصب او اقرب باشد به لطف از نصب او؛ زيرا كه در صورت اولي مواخذه نباشد به ترك واجب و فعل محرّم و در اين صورت مؤاخذه خواهد بود.

بعد تمهيد مقدمات مي گوئيم كه لا بد امام حق بعد وفات آن حضرت صلى الله عليه وسلم موجود بود اتفق عليه الموافق والمخالف و آن امام صديق أكبر رضي الله عنه بعد از آن فاروق اعظم رضي الله عنه؛ زيرا كه هر دو مبشر به علم و فلاح و صلاح بوده اند و ظاهر و منصور بودند نه حضرت مرتضى رضي الله عنه؛ زيرا كه اگر چه عالم بود و مبشر به بهشت بود ظاهر و منصور نبود.

و تحقيق اين مسئله موقوف است بر تمهيد نكته بدان اسعدك الله تعالى اشاعره گفته اند كه احكام الله تعالى معلّل به اغراض نيست و اين مسئله را به روشي سر داده اند كه موسم آن باشد كه در ارسال رسل و انزال كتب و نسخ شرائع سابقه و بر هم زدن عادات جاهليت مصلحتي منظور نيست اراده كه ترجيح احد المقدورين است كار خود كرده است و اين قول به اين صورت و هيئت مسلّم نيست آري غرضي كه تكميل ذات واجب كند في نفسه منتفي است و مصلحتي كه مرجع آن لطف عباد باشد مربوط ساختن بعضي مسببات به اسباب واقع است. اصل مذهب فقهاء چه صحابه و تابعين و چه من بعد ايشان معرفت علل احكام است به اعتبار مناسب و شناختن معاني مناسبه مثلاً حفظ نفس و مال و عقل و عرض و ملت ضروري دانسته اند و قصاص و حدود سرقت و شرب و قذف و ارتداد بر آن دائر ساخته اند و مشروعيت صلاة و صوم و زكاة و حج براي تهذيب نفس و خروج او از اسر بهيميت و انبساط او در فضاي ملكيت امري است مقرر و مفاسد كبائر ذنوب معقول. امام غزالي (رحمه الله) در باب توبه چه قدر تصريح به آن كرده است.

از اين همه گذشتيم استقراء احكام و اعمال فطانت در آن بالجزم به معرفت مصلحت مطلوبه و مفسده ي مطروده مضطر مي گرداند چنانكه در حجت بالغه أكثر آن مطالب تقرير نموديم از اين هم گذشتيم در قرآن و أحاديث خبر بسياري از مصالح و مفاسد مبين شد در باب ارسال رسل گفته اند.

{وَلَوْ أَنَّا أَهْلَكْنَاهُمْ بِعَذَابٍ مِنْ قَبْلِهِ لَقَالُوا رَبَّنَا لَوْلَا أَرْسَلْتَ إِلَيْنَا رَسُولًا فَنَتَّبِعَ آيَاتِكَ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَذِلَّ وَنَخْزَى}.

و در حديث قدسي آمده: إنّ الله خلق بني آدم حنفاء وإن الشياطين اجتالتهم. (و در حديث ديگري آمده است:) وإن الله مقَت عربهم وعجمهم. (و آن حضرت فرموده اند:) واني بعثتك لأبتليك بهم وأبتليهم بك. و در حديث وارد شده كه مثَل آن حضرت صلى الله عليه وسلم مثل منذِر جيش است و اين مقدمات به وجهي شهرت يافته كه سُني بر قاعده خود كه التزام مدلول حديث مشهور است به اثبات آن مضطر مي شود به حقيقت مذهب سنت نه قول اشعري است و نه قول ماتريدي هر چه حكم نص كتاب و حديث مشهور و اجماع امت و قياس جلي باشد همان سنت است و قائل به آن سني، اشعري باشد يا غير آن.

ظنّ غالب فقير آن است كه غرض اشعري در اين مسائل منوّع چند است كه سورتِ مذاهب مخالف را به سبب آن منوع مي شكند نه جزم به آنكه در شريعت چنين و چنين است چون اين نكته به وجه اجمال مذكور شد بايد دانست كه سبب ارسال رسل و انزال كتب و تكليف به احكام شرع لطف الهي است يعني رسيدن افراد بني آدم به كمال نوعي خود بدون اين چيزها ميسّر نمي آمد همان رحمت كه باعث خلق نوع انسان شده بار ديگر بُرقع از روي خود كشاد و افاضه شريعتي فرمود كه تكميل افراد بشر نمايد و ايشان را به كمال و جمال خويش رساند به همان مي ماند كه باغبان نهال مي نشاند و تربيت او ميكند در اول مرتبه اثر تربيت او نشستن تخم است در زمين و جذب كردن او آب و هوا را از اطراف و جوانب خود، و ثانياً همان تربيت سبب ظهور شاخ و برگ درخت مي شود، و ثالثاً بعينه همان تربيت موجب وجود ازهار و ثمار مي گردد. و نيز آن تربيت اولاً سبب زيادت اجزاء درخت است و ثانياً بعينه همان تربيت باعث تازگي اجزاء درخت و ظهور تخاطيط عجبيه در اوراق و ازهار او مي گردد همچنان غذاي كه مدبر السموات والأرض اولاً سبب زيادت اجزاء طفل ساخته است همان غذا ثانياً موجب ظهور جمال و حسن او و پديد آمدن حركات و سكنات خاصه به نوع او گشته است پس تشريع تتمه تقدير است و تكليف شرع تتمه تكوين نوع است.

چون اين نكته به خاطر نشست به اصل غرض پردازيم حق جلّ وعلا در كتاب عظيم مي فرمايد: {هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَى وَدِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَلَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ}

وقال تعالى: {وَلَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ الَّذِي ارْتَضَى لَهُمْ وَلَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْنًا يَعْبُدُونَنِي لَا يُشْرِكُونَ بِي شَيْئًا}.

وقال النبي صلى الله عليه وسلم في حديث عدي بن حاتم وأبوذر والمقداد وغيرهم حتى صار مشهوراً: وليُتمنّ الله هذا الأمر حتى يدخل في كل بيت من مَدر أو وبر بعزّ عزيز أو ذلّ ذليل. ألفاظهم شتى والمعنى المشترك واحد.

دين حق همان است كه ممكن شد و همان است كه تمام شد و همان است كه شرقاً و غرباً در بيوت وبَر و مدر در آمد و شك نيست كه صديق أكبر رضي الله عنه و فاروق اعظم رضي الله عنه و ذي النورين رضي الله عنه مسلّط شدند بر روي ارض، و روم و فارس را فتح كردند و قرآن را جمع نمودند همان قرآن در تمام عالم شائع شده است و مسائل اجماعيه ايشان در جميع آفاق منتشر گشته و أكثر اهل اسلام به مذهب سنت متمذهب شده اند چه محدثين و چه فقهاء و قراء و چه مفسرين و چه بادشاهان روي زمين. و بر سادات اهل بيت گاهي خلافت منتظم نه شد الا خلافت حضرت مرتضى رضي الله عنه فقط، و معلوم است كه حضرت مرتضى رضي الله عنه در ايام خلافت خود چه ديده و چه كشيده و ايام خلافت حضرت مرتضى رضي الله عنه به مذهب شيعه ايام ابتلاء و ايام تقيه و خوف بوده است و بعد از چهار سال كه وي رضي الله عنه به دار بقاء انتقال فرمود بنو اميه در اخفاء و استيصال امر او چه كوششها نموده اند و بعد از حضرت مرتضى رضي الله عنه هيچگاه خلافت بر سيّدي مستقر نشد خروج مي كردند و در اول جمع رجال و نصب قتال كشته ميشدند إلى أن آذنت الدنيا بِصرم. قائل به اين مذهب هميشه مخذول و مطرود بوده است كما هو مصرّحٌ في كلامه.

حالا انصاف بايد داد كه دين ما ممكّن است يا دين شيعه و متمّم طريقه ما است يا طريقه شيعه؟ لطف الهي به بعث پيغامبر عليه الصلاة والسلام و اشاعت دين او مطلوب بود مذهب اهل سنت را نتيجه داده است يا مذهب شيعه را افاده فرموده؟ نصب امامي مختفي خائف كه اصلاً بر عرض مذهب خود على رؤوس الاشهاد قادر نشد لطف الهي است يا تسليط بادشاهي كه مانند شمس في رابعة النهار ظهور فرمايد و دين خود را به اعلان تقرير كند و شرق و غرب عالم را مسخّر حكم خود گرداند؟! مدار اين لطف جسيم شيوع دين است در اقطار ارض يا نصب امام مختفي مخذول كه سبب تأثيم جميع عالم شود؟ اگر به فرض مدار اين بشارات متواتره صورت اسلام باشد به غير حقيقت آن لطف نباشد بلكه تدليس باشد و ارادهء شر به طوائف بني آدم.

سوال: اگر گوئي به اين دليل كه تقرير كردي مدعا وقتي ثابت شود كه مخالف در معارضهء آن دليلهاي ديگر تقرير نكند ليكن شيعه گفته اند قال الله تعالى: {وَأُولُو الْأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلَى بِبَعْضٍ فِي كِتَابِ اللَّهِ} و حضرت مرتضى رضي الله عنه از أولوا الارحام آن حضرت صلى الله عليه وسلم بود نه صديق أكبر، وقال تعالى: {إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَاةَ}

و ائمه ى تفسير صريح تصريح به آن كرده اند كه اشارت به مرتضى رضي الله عنه است وقال النبي صلى الله عليه وسلم يوم الغدير: من كنت مولاه فعليٌ مولاه.

وقال صلى الله عليه وسلم يوم خرج إلى تبوك: أنت مني بمنزلة هارون من موسى إلا أنه لا نبيّ بعدي.

وقال صلى الله عليه وسلم: إني تاركٌ فيكم ما إن تمسكتم به لن تضلوا من بعدي..

اين همه دلالت بر خلافت حضرت مرتضى رضي الله عنه مي نمايد وزاد صاحب الأساس من الزيدية حديث: الحسن والحسين إمامان قاما أو قعدا وأبوهما خيرٌ منهما.

جواب گوئيم: ظاهر به جانب ما است؛ زيرا كه متصل وفات آن حضرت صلى الله عليه وسلم اين عزيزان متصدي امر خلافت شدند و جمهور أصحاب احكام خلافت ايشان را قبول نمودند و آثار جميله بر خلافت آن بزرگواران مترتب گشت و مخالفي رايت خلاف نصب نكرد اتفاق سواد اعظم البته بر حق مي باشد و عدول از حق نيست الا به عارض هوا يا به علت جهل، و وجود اين هر دو در سواد اعظم به غايت بعيد است و آنچه ايشان كردند همه خير بود به دلالت قرآن و موافقت آن.

محمل اول سكوت قوم رضا و تسليم است و خصم مدعي خلاف ظاهر است؛ زيرا كه حاصل مذهب خصم تفسيق يا تكفير جميع امت مرحومه است خصوصاً طبقه اولى از ايشان و هيچ چيز شنيع تر از آن نتواند بود. و دعواي نص است براي حضرت مرتضى رضي الله عنه و هيچكس از صحابه آن را روايت نكرد و نه خود مرتضي رضي الله عنه در خُطب و محاورات خود ايراد آن نمود و نه از اولاد او اثبات آن ظاهر گرديد. و حاصل مذهب ايشان امامت است به معناي حجت معصومه مفترض الطاعت و اگر به اين معنا ثابت مي بود لا محاله فرقهء از فرَق اسلاميه اعتراف به آن مي كرد.

باز مي گوئيم علامت نوأيّت (نو پيدائي) برين مذهب هويدا است كه در اول ملت نبود بعد از آن شيئاً فشيئاً ظاهر شدن گرفت بر صفت خوف و تقيه و هر چند زمان فترت پيش آمد آن عقيده محكم شدن گرفت تا آنكه كتب و دفاتر پرداختند.

باز مي گوئيم سخافت ادله ايشان پيدا است كه متشابهات قرآن و سنت را تتبّع كرده تأويل دور از كار اختراع نمودند كه سياق و سباق از آن اباء مي نمايد.

باز نكته بيان كنيم اگر آن حضرت صلى الله عليه وسلم به فرض اول امر فرموده باشند كلمهء كه بر خلافت حضرت مرتضى دلالت دارد بعد از آن متصل وفات خطبه خواندند در مناقب صديق و امامت صلاة به صديق تفويض فرمودند پس اين متأخر ناسخ حكم پيشين بوده است يا صَرف آن كلام از ظاهر خودش بمعني ديگر نموده اند، و اگر از اين مقام نيز تنزل نمائيم گوئيم كه آن حضرت صلى الله عليه وسلم اعقل است از آنكه نداند كه ذكر مناقب صديق أكبر رضي الله عنه قريب به وفات وي صلى الله عليه وسلم و تفويض منصب امامت صلاة به صديق رضي الله عنه در آخر حال متمسك خلاف مدعا مي تواند شد پس مي بايست كه امساك فرمايد از آن و الا تدليس و تلبيس باشد چون امساك نفرمود دانستيم كه غرض آن حضرت صلى الله عليه وسلم استخلاف مرتضي رضي الله عنه نبود.

باز نكتهء ديگر مي گوئيم در قرآن عظيم ذكر استخلاف مرتضي رضي الله عنه به صريح لفظ واقع نشده است و نه در حديث مشهور وارد شده به اعتراف موافق و مخالف، باقي ماند اشارهء خفيه كتاب و حديث مشهور يا صريح خبر واحد كه مخالف به روايت آن متفرّد است.

هر چه اشاره خفيه است قول سواد اعظم به صفتي كه ذكر كرديم منع آن اشاره و صرف كلام بغير آن مي تواند كرد به اجماع منا ومن مخالفينا.

و خبر واحد كه در مقابله اتفاق كذا و كذا واقع شود غير مسموع است بإجماع منا ومن مخالفينا.

باز نكته ديگر مي گوئيم بسياري از ادله صريح نص نيست در استخلاف بلكه بيان استحقاق شخص كند استخلاف را، و حاصل آن ادله آن است كه شخص في نفسه كامل است و شروط خلافت در وي متوفر اگر اتفاق برآن واقع شود آن خلافت راشده خواهد بود و اين نه عين استخلاف است و اين ادله پيش ما موجود است براي هر يكي از صديق و مرتضى.

و در مقدمهء معامله ى آن حضرت صلى الله عليه وسلم با خلفاء آنچه امراء با منتظر الامارة مي كنند قولاً و فعلاً ذكر كرديم چون فرمانروائي در خارج براي شخصي متحقق شد اين ادله اثبات خلاف راشدهء او خواهند كرد؛ زيرا كه خلافت راشده دو جزو دارد يكي فرمانروائي و آن بالحس معلوم خواهد بود ديگر اهليت فرمان روائي به اوصافيكه خداي تعالى در استعداد اين شخص وديعت نهاده است و آن بهمين نصوص معلوم خواهد شد و چون فرمانروائي در شخص متحقق نشد اين ادله بر كمال شخص في نفسه دلالت خواهند كرد نه بر ايجاب خلافت او پس اين ادله خالي از غرض مستدل خواهد بود بالجمله اين مقاله به منزله نقض اجمالي است ادله مخالف را و تنبيه جُملي است بر طريق تفصّي از اشكالات ايشان.

الحال متوجه جواب تفصيلي مي شويم قوله تعالى: {وَأُولُو الْأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلَى بِبَعْضٍ فِي كِتَابِ اللَّهِ} اگر انصاف را كار فرمائيم و نظر به سياق و سباق آيه بر گماريم كالشمس في رابعة النهار معلوم خواهد شد كه خداي تعالى در اين آيات فضائل مهاجرين و انصار بيان مي فرمايد و چون همه در مرتبه عليا از امت واقع اند امر مي نمايد به تواصل بايك ديگر مانند آنكه يك قبيله با يك ديگر مي كنند در تأكد عيادت مريض و شهود جنازه و غير آن و اين منزله را از غير ايشان به آن سلب مي فرمايد {وَالَّذِينَ آمَنُوا وَلَمْ يُهَاجِرُوا مَا لَكُمْ مِنْ وَلَايَتِهِمْ مِنْ شَيْءٍ حَتَّى يُهَاجِرُوا}.

الا در يك حكم كه اگر استنصار كنند از عامه مسلمين بر كفار لازم است نصر ايشان اگر اين نصر در ميان نيايد فتنه ى عظيم بر خيزد كه غلبه كفار بر مسلمين است و استيصال مسلمين رأساً.

بعد از اين مي فرمايد: {وَأُولُو الْأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلَى بِبَعْضٍ فِي كِتَابِ اللَّهِ} يعني وجوب تواصل بين المهاجرين والانصار ناسخ تواصل ارحام نيست نگفتيم كه تواصل ارحام بگذاريد و تواصل مهاجرين و انصار پيش گيريد بلكه لزوم وصل ارحام بر طور خود است محكم غير منسوخ و تواصل بين المهاجرين والانصار مزاحمت آن ندارد هر دو واجب اند و هر دو مطلوب پس سياق و سباق دلالت مي كند كه مراد از أولى ببعض صلة رحم است نه توارث و جمعي كه توارث فهميده اند آيه را از سياق و سباق منقطع ساخته اند پس در اين آيت مخالف را اصلاً جاي ناخن زدن نيست ليكن زيغ و هوا ايشان را بر تأويل باطل حمل كرد گفتند الآية عامةٌ في الأمور كلها لصحة الاستثناء ومنها الامامةُ وعلي من أولي الارحام دون أبي بكر فهو أولى بخلافة رسول الله صلى الله عليه وسلم وعجب است كه از اهل عقل اين كلام صادر شود؛

زيرا كه غايت الأمر آن است كه مطلق باشد پرسيده شود افي كذا ام في كذا؟ چنانكه گوئيم زيد مقدم است بر عمرو سوال متوجه شود كه در علم يا در نسب يا در شجاعت إلى غير ذلك پس يا با علامت اطلاق است يا نه اول مطلق است و ثاني مقيد مطلق را حواله بر قرائن مي كنند يا قيد را صريحاً ذكر مي نمايند و صحت استثناء بر آن دلالت نمي كند؛ زيرا كه اگر استثناء باشد مثلاً گوئيم اولي إلا في كذا آنجا تقدير مستثني منه خواهيم كرد به قرينة مستثني مانند قرأت إلا يوم الجمعة معناها قرأت كل يوم إلا يوم الجمعة ولو قلت قرأت كان إخباراً عن قراءةٍ ما كذلك هذا و اگر اين كلام صحيح باشد لازم آيد كه چون امامي بميرد امامت را اولوا الارحام در ميان خودها قسمت نمايند بمنزله مال ولا قائل به.

و اينجا نكته ايست به غايت ثمين در عالم دو سنت مسلوك بود:

يكي طريقه ي انبياء صلوات الله تعالى عليهم كه توارث در نبوت نيست حضرت موسى و هارون عليهما السلام از سبط لاوي مبعوث شدند و حضرت يوشع عليه السلام از سبط بنيامين باز حضرت داود و سليمان عليهما السلام از سبط يهودا هكذا و هكذا.

و يكي طريقه ملوك چنانكه در تواريخ سلاطين به تواتر معلوم كرده باشي كه بادشاهي مي ميرد و شخصي از اولاد او بر سلطنت مي نشست و اگر ديگري بادشاهي ميخواست وارثِ ملك اولاد را دانسته به جنگ بر مي خاستند و او را دفع مي ساختند مگر آنكه غالب آيد وحينئذٍ دولت از خاندان بادشاه اول بيرون مي رفت.

و خلافت نبوت دو احتمال دارد: يكي آنكه به نبوت ملحق شود و توارث در آن جاري نگردد. دوم آنكه به بادشاهي راجع شود به مقتضاي طبيعت بشر توارث در آن جاري كنند اگر به نبوت ملحق سازند كسي را خليفه بايد كرد كه متمّم كارهاي نبوت باشد و اگر از قبيل بادشاهي گيرند نفوس و طبائع ايشان به اقامت وارث ميل كند چون ديديم كه همه بر خلاف سنت مستمره در ملوك عمل كردند دانستيم كه مراد ايشان اقامت سنت صالحه انبياء بود به اين نكته عبد الرحمن بن أبي بكر ارشاد فرموده است در قصه استخلاف معاوية پسر خود را حيث قال: سنة كسرى وقيصر لا سنة أبي بكرٍ وعمر.

و اگر از اين مقام تنزيل نمائيم گوئيم كه ترك عادت مستمره نمودن دليل است بر آنكه اينجا دليلي قوي تر يافتند بر خلاف عادت مستمره با وجود رغبت طبائع در آن، قوله تعالى: {إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَاةَ} سياق آيت ذكر مرتدين است و جهاد با ايشان و اين معني به اتفاق مفسرين در حق صديق أكبر رضي الله عنه است قاله قتادة والضحاك والحسن البصري.

و حوادثي كه در عالم پيدا شد اول دليل است بر آن از ميان مؤرخين كيست كه ياد دارد كه كسي در اين مدد متطاوله به وصف جمع رجال نصب قتال با مرتدين نموده باشد سواي صديق أكبر؟ و لفظ انما در كلام عرب براي دليل جمله سابقه و تحقيق و تثبيت او مي آيد يعني اي مسلمانان از ارتداد عرب و جموع متجمعه ايشان چرا مي ترسيد غير از اين نيست كه كار ساز شما در حقيقت خدا است كه الهام مي كند و تدبير امور با آن الهام مي فرمايد و رسول او كه سر رشته ترغيب بر جهاد او در عالم آورده است و به دعاي خير دستگير امت خود است و در ظاهر محققين اهل ايمان كه به اقامت صلاة و ايتاء زكاة به وصف نيايش و خشوع متصف اند و اهليت تحمل داعيه الهيه دارند و خداي تعالى بر دست ايشان اتمام اصلاح عالم مي فرمايد پس إنما وليكم بشهادت سياق و سباق نازل است در باب صديق أكبر و تعريض است به او و متابعان او و اگر به عموم صيغه متمسك شويم جميع محققين را شامل است ولهذا قال أبو جعفر محمد بن علي الباقر حين قيل له: إنها نزلت في علي قال: هو من المؤمنين. أخرجه البغوي.

وقال جابر بن عبدالله: نزلت في عبد الله بن سلام لما هجره قومه.

حالا زيغ اين مبتدعان را تماشا كن كه اين سياق و سباق را گذاشته در پي ترويج هواي باطل خود افتاده اند قال الزيدي في الأساس: المعني بقوله والذين آمنوا عليٌّ وحده لوقوع التواتر بذلك من المفسرين وأهل التواريخ ورد بلفظ الجمع من باب إطلاق العام على الخاص ونظيره قوله تعالى: {هم الذين يقولون لا تُنفقوا على من عند رسول الله} والمعنى بها ابن أُبي وحده.

أما تواتري كه به آن تفوّه مي كند ممنوع است معناي تواتر آن است كه جماعه عظيمه كه تواطؤ ايشان عادةً بر كذب ممتنع باشد به حس ادراك كرده باشند چيزي را و خبر دهند از آن ادراك خويش اينجا حس غير سمع از صادق مصدوق نمي تواند بود هيچ حديث مرفوع ثابت نيست چه جاي تواتر؟ و اگر به مسامحه از لفظ تواتر اتفاق اراده كرده شود آن در حيز منع است لما مرّ عن جابر والباقر بلكه اين تأويل امريست مختلف فيه تأمل مي بايد كرد در آن اگر بر قاعده باشد اخذ كنيم و اگر خلاف قاعده است رد نمائيم باز مي گوئيم كدام ضرورت پيش آمده كه از لفظ عام معناي خاص اراده مي بايد كرد به تخصيص آنكه از لفظ جمع مفرد را مراد بايد گرفت اين قسم تأويل بعيد را قرينه قويه مي بايد و آن قرينه كجا است؟ آنچه ظن فقير كار مي كند آن است كه بعضى مردم به طريق تعريض حضرت مرتضى رضي الله عنه را از اين لفظ فهميده باشند و تعريض امر جداي است غير تخصيص عام. اينجا عام بر معناي عموم خود باقي است مع هذا قرائن دلالت مي نمايند بر دخول فرد واحد در عام بلكه بر آنكه سوق كلام براي او بوده است چنانكه در فصل تعريضات بسط نموديم ليكن اين شخص به سبب قلت معلومات خود به آن معني آشنا نيست بر تخصيص فرود مي آرد.

باز مي گوئيم كه اينجا تعريض وقتي راست بيايد كه {وَهُمْ رَاكِعُونَ} حال واقع شود از {وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ} تنها و آن قصه مخترعه مكرر از مرتضي واقع شده وكلاهما ممنوعان به سه وجه:

يكي آنكه {وَهُمْ رَاكِعُونَ} حال واقع شده بعد دو جمله متناسقه داخله در حيز صله و مبتني بر ضمير جمع كه فاعل آن هر دو است پس ظاهر آن است كه از هر دو جمله حال واقع شده باشد وحينئذ معني مربوط نه گردد كه يقيمون الصلوة وهم راكعون بخلاف آنكه گوئيم وهم خاشعون لله في اقامة الصلاة وايتاء الزكاة يا گوئيم يقيمون الصلاة المفروضة ويؤتون الزكاة المكتوبة وهم راكعون مواظبون على النوافل.

دوم آنكه يؤتون صيغه مضارع است دلالت مي كند بر استمرار تجددي پس اگر مقيد شود به حال مي بايد كه چندين دفعه ايتاء زكاة در حين ركوع به عمل آمده باشد و يك بار كفايت نمي كند ولا قائل به.

سوم آنكه توجيهي كه ما اختيار كرديم ادخل است در تهذيب نفس و اوفق است به كتاب و سنت؛ زيرا كه خشوع در وقت صلاة و صدقه مطلوب شرعي است و هزاران دليل شرعي بر طلب آن دلالت مي نمايد و همچنان اقامت بر فرائض با مواظبت بر نوافل ممدوح است در شريعت و مدار افضليت و اكمليت افراد بشر واقع شده بخلاف صدقه دادن در وقت ركوع كه هيچ مناسبت با مقاصد شرعيه پيدا نمي كند الا آنكه في الجمله دلالت دارد بر مسارعت در صدقات وحينئذٍ حُسن عبارت آن باشد كه گويند وهم يسارعون في الصدقة خصوصيت ركوع را دخلي نيست كه مدح دائر گردد بر آن.

باز اگر تسليم نمائيم كه آيت نازل شده است در شأن حضرت مرتضى رضي الله عنه غايت دلالت آن است كه حضرت مرتضى رضي الله عنه ناصرمسلمين است والامر كذلك؛ زيرا كه خداي تعالى مرتضى رضي الله عنه را در مشاهد آن حضرت صلى الله عليه وسلم توفيق عظيم كرامت فرمود تا امور عجيبه از وي به ظهور آمد مثل مبارزت در روز بدر و جنگ احد و قتل عمرو بن عبدود در غزوة خندق و فتح حصن در وقعة خيبر إلى غير ذلك و اين نصر مسلمين بود خلافت از كجا مفهوم شد؟ و اگر شيعه گويند ولي به معناي متصرف است در امور مانند ولي مرأة در نكاح و ولي صبي در معاملاتِ او، و ضمير خطاب براي امت است و ولي امت نمي باشد مگر امام. جواب گوئيم:

اولاً به نقض اجمالي اگر اين آيت دال است بر امامت او في الحال پس در حال حيات آن حضرت صلى الله عليه وسلم امام باشد ولا قائل به و اگر معني ولو بعد حين بفهميم بر ما ناهض گردد (تأئيد ما باشد)؛ زيرا كه در وقتي از اوقات وهو وقت قيامه بالخلافة امام بحق بود.

و ثانياً بحَلّ هر جا در قرآن ولايت آمده معني آن نصرت است في الانفال: {إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَهَاجَرُوا وَجَاهَدُوا بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَالَّذِينَ آوَوْا وَنَصَرُوا أُولَئِكَ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ وَالَّذِينَ آمَنُوا وَلَمْ يُهَاجِرُوا مَا لَكُمْ مِنْ وَلَايَتِهِمْ مِنْ شَيْءٍ حَتَّى يُهَاجِرُوا وَإِنِ اسْتَنْصَرُوكُمْ فِي الدِّينِ فَعَلَيْكُمُ النَّصْرُ}.

وفي المائدة: {لَا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَالنَّصَارَى أَوْلِيَاءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ} إلى غير ذلك خصوصاً در اين آيت سياق و سباق جهرةً بر معناي نصرت دلالت مي نمايد؛ زيرا كه در اول مي فرمايد: {يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ} و اين اشارت به نصرت است بعد از آن مي فرمايد: {وَمَنْ يَتَوَلَّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغَالِبُونَ}.

و اين صريح است در نصرت. انصاف بده كه اين دليل في نفسه دلالت بر وجوب خلافت حضرت مرتضى رضي الله عنه مي نمايد يا به عارض هوا دفعاً بالصدر بر مدعاء دور و درازي فرود آورده اند.

(زيدي مى گويد:) قوله تعالى: {لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ} يعني الخلافة، وأبوبكرٍ كان ظالماً لأنه كان كافراً في أول عمره حتى بُعث النبي صلى الله عليه وسلم ودعاه إلى الإسلام.

اصل قصه آن است كه خداي تعالى خطاب فرمود به حضرت إبراهيم عليه صلوات الله وسلامه: {قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا قَالَ وَمِنْ ذُرِّيَّتِي قَالَ لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ} اگر چه معناي امام پيشوا است نبي باشد يا خليفه يا عالم مقتدا ليكن مراد در اينجا نبي است بلا شك پس معنى كلام اين است كه خداي تبارك وتعالى حضرت إبراهيم عليه السلام را نبي ساخت براي مردمان و مبعوث گردانيد او را به سوي مردمان، وي صلوات الله عليه سوال نمود كه بار خدايا از ذريت من جمعي از انبياء گردان حق سبحانه فرمودند: نرسد وحي من يا نبوت من ظالمان را و در حكايت اين ماجرا رد است بر مشركان عرب به ابلغ وجوه كه مي گفتند: {لَوْلَا نُزِّلَ هَذَا الْقُرْآنُ عَلَى رَجُلٍ مِنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظِيمٍ} چون معناي آيت دانسته شد مي گوئيم: اينجا اصلاً ذكر خلافت نيست و مدلول آيت با مسئله ما مساسي ندارد و ذكر نبوت و وحي است وعلى التسليم لفظ ظالم حقيقةً بر شخصي منطلق است كه در وقت وقوع مضمون جمله ظالم باشد نه بر شخصي كه در زماني كه قبل اوست يا بعد اوست ظالم بود.

اطلاق عصير بر خمر يا خمر بر عصير مجاز است بالاتفاق و أبوبكر صديق رضي الله عنه در وقت نيل خلافت ظالم نبود.

قوله صلى الله عليه وسلم: ألا ترضى أن تكون مني بمنزلة هارون من موسى إلا أنه لا نبي بعدي. اصل قصه آن است كه آن حضرت صلى الله عليه وسلم متوجه شد به غزوه تبوك و حضرت مرتضى رضي الله عنه را در خانه گذاشت به جهت مصلحت خانهء خود از اين وجه گونه ملالي بخاطر حضرت مرتضى بهم رسيد كه وقت جنگ چرا همراه آن حضرت صلى الله عليه وسلم نباشد آن حضرت صلى الله عليه وسلم فرمود: ألا ترضى أن تكون مني بمنزلة هارون من موسى، أخرج الترمذي والحاكم من حديث سعد سمعت رسول الله صلى الله عليه وسلم يقول لعليٍّ وخلّفه في بعض مغازيه فقال له علي: يا رسول الله تخلِّفُني مع النساء والصبيان؟ فقال له رسول الله صلى الله عليه وسلم: ألا ترضى أن تكون مني بمنزلة هارون من موسى إلا أنه لا نبوة بعدي. حاصل آن است كه حضرت موسى عليه السلام در وقت غيبت خود از بني إسرائيل بسوي طور حضرت هارون عليه السلام را خليفه ساخت پس حضرت هارون عليه السلام جمع كرد در ميان سه خصلت:

از اهل بيت حضرت موسى عليه السلام بود، و خليفه او بود بعد غيبت ونبي بود. آن حضرت صلى الله عليه وسلم چون مرتضى را خليفه ساخت در غزوه تبوك مرتضي تشبّه پيدا كرد به حضرت هارون عليه السلام در دو خصلت اول خلافت در وقت غيبت و بودن از اهل بيت نه در خصلت ثالثه كه نبوت است اين معني با خلافت كبري كه بعد وفات آن حضرت صلى الله عليه وسلم باشد هيچ ربطي ندارد؛ زيرا كه آن حضرت صلى الله عليه وسلم در هر غزوه شخصي را امير مدينه مقرر مي ساخت خلافت كبري ديگر است و خلافت صغرى در وقت غيبت از مدينه (ديگر)، و اگر دلالت كند بر آنكه مرتضي حقيق است به آنكه تفويض امور به او فرمايند اين معني با مذهب ما خلاف ندارد و اگر مراد آن حضرت صلى الله عليه وسلم خلافت كبري مي بود تشبيه مي داد به يوشع كه خليفه حضرت موسى عليه السلام بعد وفات او بود نه به حضرت هارون عليه السلام؛ زيرا كه حضرت هارون عليه السلام در وقت غيبت حضرت موسى عليه السلام به جانب طور خليفه او بود نه بعد وفات او، موت حضرت هارون عليه السلام قبل حضرت موسى است به چند سال.

حالا تعنّت شيعه بايد ديد كه براي تصحيح اين دليل گفته اند هذا يدل على أن جميع المنازل الثابتة لهارون من موسى ثابتةٌ لعليٍ من النبي صلى الله عليه وسلم وإلا لما صح الاستثناء ومن المنازل الثابتة لهارون من موسى استحقاقه للقيام مقامه بعد وفاته لو عاش لأنه لو عزله كان منفِّراً وذلك غير جائز على الأنبياء و نيز گفته اند من جملة منازل هارون من موسى أنه كان شريكاً له في الرسالة ومن لوازمه استحقاق الطاعة بعد وفاة موسى لو بقي فوجب أن يثبت ذلك لعلي إلا أنه امتنع الشركة في الرسالة فوجب أن يبقي مفترض الطاعة على الأمة من غير رسالة وهذا معنى الإمامة.

جواب مي گوئيم: بمنزلة هارون من موسى نوعي از تشبيه است و معتبر در تشبيه اوصاف مشهوره مذكوره على الألسنة است نه اوصاف دور و دراز؛ به همان مي ماند كه شخصي از زيدٌ بمنزلة الأسد انياب و وبَر بفهمد يا شركت در سبعيت ادراك نمايد مشهو از خصال حضرت هارون عليه السلام همان خصال ثلاث است هيچ عاقلي از مثل اين كلام معني استحقاق خلافت بعد وفات نمي تواند فهميد خصوصاً به اين علاقه كه از عدم استحقاق خلافت عزل لازم مي آيد و از عزل تنفر خلائق متحقق مي شود بلكه مي توان گفت كه اگر هارون بعد موسى زنده مي بود خليفه نمي شد به خلافت اصطلاحي؛ زيرا كه خلافت اصطلاحي غير پيغامبر را لائق است نه پيغامبر را و مي توان گفت كه انقطاع كاري كه به شرط غيبت تفويض نموده باشند عزل نيست بلكه تمامي آن كار است مثل آنكه اگر گويند فلان كار كرده بيا و وي كرده آمد و مي توان گفت استحقاق طاعت در انبياء به جهت نبوت است چون نبوت را از ميان مستثني ساختند هر چه به جهت نبوت باشد آن هم مستثني شد و أكثر امت مرتبهء كه امامت است بمعني معصوم مفترض الطاعة اثبات نمي كنند بل مفهوم آن محصل نمي شود بناي كلام بر آن نهادن چه قدر از انصاف دور است؟.

قوله صلى الله عليه وسلم يوم غدير خُم: من كنت مولاه فعلي مولاه، اصل قصه آن است كه آن حضرت صلى الله عليه وسلم حضرت مرتضى رضي الله وعنه را به جانب يمن فرستاد وآنجا در ميان حضرت مرتضى و لشكريان او خشونتي واقع شد چون در حجة الوداع بخدمت آن حضرت صلى الله عليه وسلم وي و أصحاب او مشرف شدند لشكريان او پيش آن حضرت صلى الله عليه وسلم شكايت عرض نمودند و آن حضرت صلى الله عليه وسلم چند روز توقف فرمود و از حضرت مرتضى رضي الله عنه حقيقت حال استفسار نمود چون اصل قصه بخاطر منقّح شد و تعنّت لشكريان معلوم گرديد در اثناي رجوع از حجة الوداع خطبه بر خواند در امر به رعايت صله اهل بيت و در آخر خطبه در بعض روايات مروي است كه زجر فرمود از خشونت با مرتضي وامر نمود به دوستي او.

أخرج مسلم من طريق إسماعيل بن إبراهيم عن أبي حبان عن يزيد بن حبان قال انطلقتُ أنا وحصين بن سبرة وعمر بن مسلم إلى زيد بن أرقم فلمّا جلسنا إليه قال له حصين لقد لقيت يا زيد خيراً كثيراً رأيتَ رسول الله صلى الله عليه وسلم وسمعت حديثه وغزوت معه وصلّيت خلفه لقد لقيت يا زيد خيراً كثيراً حدِّثنا يا زيد ما سمعت من رسول الله صلى الله عليه وسلم قال: يا ابن أخي والله لقد كبُرت سنّي وقدم عهدي ونسيت بعض الذي كنت أعِي من رسول الله صلى الله عليه وسلم فما حدّثتكم فاقبلوا وما لا فلا تكلّفونيه، ثمّ قال قام رسول الله صلى الله عليه وسلم يوماً فينا خطيباً بماءٍ يُدعي خماً بين مكة والمدينة فحمد الله وأثنى عليه ووعظ وذكر ثم قال: أما بعد ألا يا أيها الناس فإنما أنا بشر يوشك أن يأتي رسولُ ربي فأجيب وأنا تاركٌ فيكم ثقلين أولهما كتاب الله فيه الهدى والنور فخذوا بكتاب الله واستمسكوا به، فحث على كتاب الله ورغّب فيه ثم قال وأهل بيتي أذكّركم الله في أهل بيتي أذكركم الله في أهل بيتي. فقال له حصين: ومَن أهل بيته يا زيد أليس نساءه من أهل بيته؟ قال: نساءه من أهل بيته ولكن أهل بيته من حُرِّم الصدقة بعده، قال: ومن هُم؟ قال: هم آل علي وآل عقيل وآل جعفر وآل عباسٍ، قال: كل هؤلاء حرم الصدقة؟ قال: نعم.

اين قدر خود صحيح است مذكور در صحيح مسلم در زيادت قصه امرِ ناس به موالاة مرتضى رضي الله عنه اينجا مذكور نيست و اهل حديث در آن زيادت مختلف اند طائفه اي صحيح دانند وطائفه ي غريب مطلق و ميل بندهء ضعيف به آن است كه اين زيادت نيز صحيح است ليكن نه به درجهء حديث مسلم.

أخرج الحاكم من طريق سليمان الأعمش عن حبيب بن أبي ثابت عن أبي الطفيل عن زيد بن أرقم قال لمّا رجع رسول الله صلى الله عليه وسلم من حجة الوداع ونزل غدير خم أمر بدرجاتٍ فقُمِمن قال: كأني قد دُعيت فأجبت إني قد تركت فيكم الثقلين أحدهما أكبر من الآخر كتاب الله تعالى وعترتي فانظروا كيف تخلفوني فيهما فإنهما لن يتفرقا حتر يردا عليَّ الحوض، ثم قال: إن الله عز وجل مولاي وانا ولي كل مؤمن ثم أخذ بيد عليٍ رضي الله عنه فقال من كنت وليه فهذا وليه اللهم وال من والاه وعاد من عاداه. وذكر الحديث.

وأخرج الحاكم من طريق سلمة بن كهيل عن أبيه عن أبي الطفيل أنه سمع زيد بن أرقم يقول: نزل رسول الله صلى الله عليه وسلم بين مكة والمدينة عند شجرات خمس دوحاتٍ عظامٍ فكنس الناس ما تحت الشجرات ثم راح رسول الله صلى الله عليه وسلم عشيةً فصلى ثم قام خطيباً فحمد الله وأثنى عليه وذكر ووعظ فقال ما شاء الله أن يقول ثم قال: أيها الناس إني تاركٌ فيكم أمرين لن تضلوا إن اتبعتموهما وهما كتاب الله وأهل بيتي عترتي ثم قال أتعلمون أني أولى بالمؤمنين من أنفسهم ثلاث مراتٍ قالوا: نعم فقال رسول الله صلى الله عليه وسلم: من كنت مولاه فعليٌ مولاه.

وأخرج الحاكم عن بريدة الأسلمي قال غزوتُ مع عليٍ إلى اليمن فرأيت منه جفوةً فقدمت على رسول الله صلى الله عليه وسلم فذكرت علياً فتنقّصْته فرأيت وجه رسول الله صلى الله عليه وسلم يتغير فقال يا بريدة: ألستُ أولى بالمؤمنين من أنفسهم؟ قلت: بلى يا رسول الله صلى الله عليه وسلم فقال: من كنت مولاه فعليٌ مولاه.

وأخرج الحاكم والترمذي نحوه عن عمران بن حصين قال بَعث رسول الله صلى الله عليه وسلم سريةً واستعمل عليهم علي بن أبي طالب رضي الله عنه فمضى عليٌ في السرية فأصاب جاريةً فأنكروا ذلك عليه فتعاقدا أربعة من أصحاب رسول الله صلى الله عليه وسلم إذا لقينا النبي صلى الله عليه وسلم أخبرناه بما صنع عليٌ قال عمران وكان المسلمون إذا قدموا من سفرٍ بدأوا برسول الله صلى الله عليه وسلم فنظروا إليه وسلّموا عليه ثم ينصرفون إلى رحالهم فلما قدمت السرية سلموا على رسول الله صلى الله عليه وسلم فقام أحد الأربعة فقال يا رسول الله ألم تر أن علياً صنع كذا فأعرض عنه ثم قام الثاني فقال مثل ذلك فأعرض عنه ثم قام الثالث فقال مثل ذلك فأعرض عنه ثم قام الرابع فقال يا رسول الله ألم تر أن علياً صنع كذا وكذا فأقبل عليه رسول الله صلى الله عليه وسلم والغضب في وجهه فقال: ما تريدون من علي إن علياً مني وأنا منه وأنا وليُّ كل مؤمن.

وأخرج الحاكم عن عمرو بن شاس الأسلمي وكان من أصحاب الحديبية قال: خرجنا مع عليٍ رضي الله عنه إلى اليمن فجفاني في سفره ذلك حتى وجدتُ في نفسي فلما قدمت أظهرت شكايته في المسجد حتى بلغ ذلك رسول الله صلى الله عليه وسلم قال فدخلت المسجد ذات غداةٍ ورسول الله صلى الله عليه وسلم في ناسٍ من أصحابه فلما رآني أبّدني عينيه قال يقول حدّد إليّ النظر حتى إذا جلست قال يا عمرو أما والله لقد آذيتني فقلت أعوذ بالله أن أوذيك يا رسول الله قال بلى من آذى علياً فقد آذاني.

وأخرج الحاكم عن أبي سعيد الخدري شكى الناسُ عليَّ بن أبي طالب إلى رسول الله صلى الله عليه وسلم فقام فينا خطيباً فسمعته يقول: أيها الناس لا تشكوا علياً فوالله إنه لأُخَيشنُ في ذات الله أو في سبيل الله.

وأخرج الترمذي عن البراء قال: بعث النبي صلى الله عليه وسلم جيشين وأمّر علي أحدهما علي بن أبي طالب وعلى الآخر خالد بن الوليد وقال إذا كان القتال فعلي، قال فافتتح علي حصنا فأخذ منه جاريةً فكتب معي خالدٌ كتاباً إلى النبي صلى الله عليه وسلم يشي به فقرأ الكتاب فتغير لونه ثم قال ما ترى في رجلٍ يحب الله ورسوله ويحبه الله ورسوله؟ قال قلت أعوذ بالله من غضب الله وغضب رسوله وإنما أنا رسولٌ، فسكت.

و آن حضرت صلى الله عليه وسلم براي معالجه اين داء عضال مبالغه ها بكار برد و تهديدات شديده فرمود از آنجمله فرمود: من سبّ علياً فقد سبّني. أخرجه الحاكم من حديث أم سلمة.

و از آن جمله خطاب فرمود به حضرت مرتضى: من أطاعني فقد أطاع الله ومن عصاني فقد عصى الله ومن أطاعك فقد أطاعني ومن عصاك فقد عصاني. أخرجه الحاكم من حديث أبي ذر.

و از آن جمله: حُبّ علي آية الإيمان وبغض علي آية النفاق. أخرجه البخاري.

و فرمود: يا علي طوبى لمن أحبك وصدق فيك وويلٌ لمن أبغضك وكذب فيك.

و اين همه الفاظ متقارب المعنى است و اوقات ورود آن نيز متقارب بوده است چون اين حديث و سبب ورود آن منقح شد حالاً به اصل سخن متوجه شويم. اما حق اهل بيت، آن حضرت صلى الله عليه وسلم فرموده اند: إن أبرّ البرّ صلةُ الرجل أهل وُدّ ابيه. أخرجه مسلم من حديث ابن عمر.

شك نيست چون صله اهل ود پدر مطلوب شد صله ى اقارب حضرت پيغامبر صلى الله عليه وسلم بالاولى مطلوب است و معقول المعنى است كه آن حضرت البته به آن فرمايد و عباس رضي الله عنه و اولاد او و ازواج طاهرات آن جناب صلى الله عليه وسلم همه در اين امر داخل اند عن عبدالمطلب بن ربيعة أن العباس دخل على رسول الله صلى الله عليه وسلم مغضباً وأنا عنده فقال: ما أغضبك؟ قال: يا رسول الله ما لنا ولقريش إذا تلاقوا بينهم تلاقوا بوجوه مبشّرةٍ وإذا لقونا لقونا بغير ذلك، فعضب رسول الله صلى الله عليه وسلم حتى احمرّ وجهه ثم قال: والذي نفسي بيده لا يدخل قلب رجل الإيمان حتى يحبكم لله ولرسوله، ثم قال أيها الناس من آذى عمي فقد آذاني فإنما عم الرجل صِنو أبيه. أخرجه الترمذي.

وعن عائشة أن رسول الله صلى الله عليه وسلم كان يقول لنسائه إن امركنّ مما يهمّني من بعدي ولن يصبر عليكنّ إلا الصابرون الصديقون، قالت عائشة يعني المتصدقين، ثم قالت عائشة لأبي سلمة بن عبدالرحمن: سقى الله أباك من سلسبيل الجنة، وكان ابن عوف قد تصدق على أمهات المؤمنين بحديقة بيعت بأربعين ألفاً. أخرجه الترمذي.

وعن أم سلمة قالت: سمعت رسول الله صلى الله عليه وسلم يقول لأزواجه: إن الذي يحنو عليكن بعدي هو الصادق البار، اللهم اسق عبدالرحمن بن عوف من سلسبيل الجنة. رواه احمد.

و معني جمع در كتاب و غيره آن است تا وقتي كه ايمان به كتاب الله واجب است صله ى ازواج و اقارب آن حضرت صلى الله عليه وسلم نيز واجب است وسياق اين كلمه قريب به سياق اين حديث است: من كان يؤمن بالله واليوم الآخر فليكرم ضيفه. و اين معني از لفظ مسلم در حديث زيد بن أرقم كه اصح الفاظ اوست ظاهر است لا خفاء له. و اما غضب براي مرتضى رضي الله عنه و تأكيد در نهي ايذاء او نيز معقول المعني است؛ چون حق مرتضي ظاهر شد و تعنت بد گويان در حق او واضح گرديد از متتبع حق بغير اين تأكيدات چه آيد و از جارحهء عدل الهي بغير اين تشديد چه بروز نمايد جوشيدن ملكوت هنگام افك حضرت عائشة رضي الله عنها دانسته و قول آن حضرت صلى الله عليه وسلم وقتي كه ملالي در ميان صديق أكبر رضي الله عنه و فاروق أعظم رضي الله عنه رفت: هل أنتم تاركون لي صاحبي؟ خوانده وصيت دوستي مرتضي را به اين كلمه نمود: ألست أولى بكم من أنفسكم؟ قالوا: بلى قال فمن كنت مولاه فعليٌ مولاه، اللهم وال من والاه وعاد من عاداه.

و معني ابتداء اين كلمه (ألستُ أولى بکم) آن است كه حق پيغامبر صلوات الله وسلامه عليه بر امت آن است كه جميع مصالح خود را تفويض به حساب وي صلى الله عليه وسلم نمايند و ايشان را با پيغامبر خيرتي و استقلالي نباشد مانند طفل در دست دايه يا مانند اعمي در دست قائد بي اختيار بايد بود پس آنانكه با مرتضي رضي الله عنه عداوت داشته باشند و وجوه شكايت او تقرير كنند بر نفس و عقل خود اعتماد ننمايند و تابع حكم پيغامبر باشند.

و معناي مولى دوست است به قرينه ي "اللهم وال من والاه وعاد من عاداه" و به قرينه أحاديث بسيار كه مذكور كرديم: حُبّ علي آية الإيمان، من سَبّ علياً فقد سبّني، إلى غير ذلك.

چون اين معني واضح شد بايد دانست كه اين حديث با مسئله ي ايجاب استخلاف مساسي ندارد اينجا تعظيم صله اهل بيت مراد است و امر به دوستي حضرت مرتضى رضي الله عنه و نهي از دشمني او است و اين نوع در حق مرتضي تنها نفرموده اند بلكه در حق عباس رضي الله عنه و اولاد او و در حق ازواج طاهرات نيز وارد شده و در حق صديق أكبر رضي الله عنه نيز: هل أنتم تاركون لي أبابكر.

تعنت شيعه را تماشا كن چون در اين حديث هم جاي ناخن زدن نديدند گفتند مولي به معنى أولى است و اولى متصرف در حق تمام امت مي گيريم و اولي به تصرف در حق جميع امت امام است پس مرتضى رضي الله عنه امام باشد گوئيم: مولي به معناي محبوب است از جهت قرينه اسباب متقدمة و از جهت أحاديثي كه قريب به مضمون اين حديث و نزديك به زمان او وارد شده و از جهت قرينة اللهم وال من والاه وعاد من عاداه. باز مي گوئيم مولي به معناي مُعتِق ومعتَق مشهور است و به معناي ناصر و مالك نيز آمده و ليكن به معناي ولي امر نيامده هيچ افعل به معناي فعيل نخوانده ايم.

باز مي گوئيم اگر مولي به معناي اولي باشد يا در لفظ ذكر اولي آمده باشد هنوز دار و گير جاري است از كجا كه ولايت در تصرف امور مُلكيه مراد است؟