إزالة الخفاء عن خلافة الخلفاء/مقصد اول/فصل سوم

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
فصل دوم در لوازم خلافت خاصه إزالة الخفاء عن خلافة الخلفاء مقصد اول  از شاه ولی‌الله دهلوی

فصل سوم در تفسير آيات داله بر خلافت خلفاء وبر لوازم خلافت خاصه
فصل چهارم در روايت أحاديث و آثار داله بر خلافت خلفاء بتصريح يا تلويح و بر اثبات لوازم خلافت خاصه


فصل سوم در تفسير آيات داله بر خلافت خلفاء وبر لوازم خلافت خاصه

خداي تعالى در سوره نور كه بكلمه تامه سورةٌ أنزلنها وفرضنها وانزلنا فيها آيت بيّنت مصدرش ساخته مي فرمايد:

{وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَلَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ الَّذِي ارْتَضَى لَهُمْ وَلَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْنًا يَعْبُدُونَنِي لَا يُشْرِكُونَ بِي شَيْئًا وَمَنْ كَفَرَ بَعْدَ ذَلِكَ فَأُولَئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ}

يعني: وعده داده است خداي تعالى آنان را كه ايمان آورده اند از شما و كارهاي شائسته كرده البته خليفه سازد ايشان را در زمين چنانكه خليفه ساخته بود آنان را كه پيش از ايشان بوده اند (يعني حضرت يوشع را بعد از حضرت موسى و حضرت داود و سليمان را بعد انقضاي مدتي از عهد حضرت موسى) و البته محكم و پا استوار سازد براي ايشان دين ايشان را آن دين را كه پسنديده است براي ايشان و البته بدل كند در حق ايشان بعد ترس ايشان ايمني را، پرستش كنند مرا و شريك مقرر نه كنند با من چيزي را و هر كه نا سپاس داري كند بعد از اين پس آن جماعه ايشان اند فاسقان. حقيقت استخلاف در عرف قديم و جديد خليفه ساختن و بادشاه گردانيدن است. قال الله تعالى: {يا داود إنّا جعلنك خليفة في الأرض}.

وقال صلى الله عليه وسلم: ما من نبي ولا خليفة.. الحديث.

وقال: سيكون في آخر الزمان خليفةٌ يحثُو المال.. الحديث.

و معنى "لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ" ليستخلفنَّ جمعاً منهم چنانكه گويند استخلف بنو العباس و اثرى بنوالتميم اگر چه متولي خلافت و صاحب ثروت از ايشان در هر وقت يكي باشد بحكم آنكه فائدهء خلافت و ثروت عائد بهمه قوم است و اين هر دو نكته كه ذكركرديم نيست بلكه ظاهر استعمال است؛ زيرا كه امثال اين كلمات اگر استقرا كني صد جا موافق همين روز مره بيابي و ده جا بمعني ديگر، و همين است ميزان شناختن تأويل و معني ظاهر.

باز معنى ليستخلفنَّهُم ايجاب انقياد قوم است در آنچه حق خليفه باشد چنانكه اگر آنحضرت صلى الله عليه وسلم در حق شخصي فرمايند: أمَّرته عليكم، و خليفه گويد: جعلتُ فلانا قاضياً عليكم أو ولّيته القضاء عليكم دلالت مي كند بر جميع آنچه حق اميرست بر سريه يا حق قاضي است بر رعيت. اين لفظ گويا مختصر ايجاب جميع حقوق تفصيليه خلافت است و هيچ فرق نيست در ميان آنكه گويند استخلفت فلاناً عليكم و در ميان آنكه وعدتُ فلاناً أن أستخلفَهُ عليكم غداً چون غد برسد و موعد منجَز گردد باز معني لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ آنست كه خداي تعالى مستخلِف ايشان است و اين استخلاف منسوب به اوست، حقيقتش آنست كه خداي تعالى مدبّر السماوات والأرض است ولطيفٌ لما يشاء؛ پس وقتي كه صلاح عالَم در نصب خليفه باشد الهام مي فرمايد در قلوب امت تا شخصي را كه حكمت الهي مقتضي استخلاف اوست خليفه سازند. بحقيقت جميع حوادث منسوب بحق است ليكن چونكه در بعض حوادث الهام الهي به جهت اقامت خير متحقق مي شود و در بعض تأئيد او سبحانه كه از قبيل خرق عوائد باشد پيش مي آيد وعلي هذا القياس معاني ديگر كه مخصص نسبت اين حادثه بحق باشد اين استعمال اختيار مي كنند كما قال تعالى: {فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَلَكِنَّ اللَّهَ قَتَلَهُمْ وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَكِنَّ اللَّهَ رَمَى}

پس نسبت استخلاف بخود اظهار كمال تشريف ايشان است و بيان آنكه استخلاف نعمتي است عظيم و امريست راسخ الحقيقت؛ چنانكه لفظ "عبادي" و "بيتُ الله" و "نفختُ فيهِ مِن رُّوحي" دلالت بر كمال تشريف و رضا مي كند و لفظ منكم محتمل دو معني است من الأمة المحمدية او من الحاضرين عند نزول الآية. وعند التحقيق معنى ثاني متعين است؛ زيرا كه در معني اول تكرار بلافائده لازم مي آيد لفظ "الذينَ آمنُوا" ازان كلمة مُغني است و چون دانسته شد كه مراد حاضرين نزول سورهء نور اند حضرت معاوية رضي الله عنه و بنواميه و بنوعباس از آن خارج باشند وكلمهء {ليمكنَنَّ لَهُم دينَهُمُ الذي ارتضى لهُم} دلالت مي كند بر دو معني:

يكي آنكه اين خلفاء كه خلافت ايشان موعود است چون وعده منجز شود دين على اكمل الوجوه بظهور آيد.

دوم آنكه از باب عقائد و عبادات و معاملات و مناكحات و احكام خراج آنچه در عصر مستخلفين ظاهر شود و ايشان به اهتمام تمام سعي در اقامت آن كنند دينِ مرتضي است پس اگر الحال قضاء مستخلَفين در مسئله يا فتواي ايشان در حادثه ظاهر شود آن دليل شرعي باشد كه مجتهد بآن تمسّك نمايد؛ زيرا كه آن دين مرتضى است كه تمكين آن واقع شد هر چند اجتهاد هر مجتهدي ولو كانَ صحابياً احتمال خطا دارد و نزديك كسي كه مي گويد كُل مجتهدٍ مصيبٌ تعدّد جواب در هر حادثه محتمل است و نزديك كسي كه مي گويد المصيب واحد والآخر معذورٌ غير آثمٍ احتمال خطا در هر دو جانب ممكن است ليكن اين همه ظنون ظهور حقّيت آنچه در زمان ايشان بسعي ايشان شائع شده بر نمي دارد بهر تقدير قول ايشان از قياس قائسان و استنباط مستنبطان قوي تر خواهد بود، نه چنانكه اماميه مي گويند كه دين مرتضى هميشه مستور و مخفي ماند و ائمهء اهل بيت هميشه تقيه مي كردند و بر اظهار دين خود هيچگاه قادر نشدند.

بلكه اينجا افاده كرده شد كه آن همه غير مرتضي است و باطل است؛ زيرا كه اگر مرتضى مي بود بمقتضاي اين وعده ممكَّن مي شد، و كلمه وليبد لَنَّهُم من بعد خوفهم أمناً دلالت مي كند بر آنكه اين مستخلَفين و سائر مسلمين در وقت انجاز موعود مطمئن باشند وآمِن، نه از كفار مختلفه الاديان ترس دارند و نه از يك ديگر چنانكه اماميه گمان مي كنند كه ائمه اهل بيت هميشه ترسان و هراسان مي بودند و تقيه مي كردند و هميشه از مسلمانان بايشان و بياران ايشان غائله و هتك حرمتي مي رسيد و هيچگاه مؤيد ومنصور نه شدند.

وكلمهء الذينَ امنوا وعملوا الصلحت دلالت مي نمايد بر آنكه جمعي كه اين وعد در باب ايشان واقع شد وبه نعمت استخلاف منعم شوند متصف بكمال ايمان و عمل صالح باشند. وعملوا الصلحت در عرف جايي استعمال كنند كه در عمل صالح مزيتي داشته باشد بنسبت عامهء مؤمنين.

و كلمه كما استخلفَ الذين من قبلهم مراد آنست چنانكه يك سِفر از تورات در وعدهء فتوح بلاد شام وحكم بلاد مغنومه نازل شد و بنابر حكمت الهي اين وعد در زمان حضرت موسى منجز نشد، و حضرت موسى براي انجاز اين وعد حضرت يوشع عليهما السلام را خليفه ساخت تا حضرت يوشع بعد وفات حضرت موسى فتح هشتاد شهر نمود و بني إسرائيل را مطمئن گردانيد و آن شهرها را بر وفق وصيت حضرت موسى بر بني إسرائيل تقسيم فرمود همچنين پيغامبر ما را صلى الله عليه وسلم وعده فتح بلاد شام و بلاد عجم متحقق شد.

قال الله تعالى: {لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ}. و اين وعده بنابر حكمت الهي در زمان آنحضرت صلى الله عليه وسلم بظهور نه رسيد لاجرم خلفاء را بعد آنحضرت منصوب ساخت تا آن موعود منجز گردد.

باز حضرت داود و سليمان كه بعد غلبهء عمالقه و متفرق شدن قبائل بني إسرائيل خليفه شدند قال الله تعالى: {يَا دَاوُودُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ} باز مسلمين را مطمئن ساختند همچنان اين خلفاء بعد آنحضرت صلى الله عليه وسلم وبعد ظهور ارتدادِ عرب مسلمانان را مطمئن ساختند. بالجمله اين تشبيه بيان آنست كه خلافت ايشان خلافت راشده خواهد بود و مرضي نزديك خداي تعالى و آثار خبر از آن ظاهر شود.

و كلمة "لَهُم" في قوله تعالى {وَلَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ} دلالت مي كند بر يكي از دو معنى:

يا اين است كه اين تمكين از دست ايشان بر آيد و ايشان بتوفيق الهي سعي عظيم در آن باب صرف كنند و تأئيد الهي شامل حال ايشان شود و بفضل الهي حسب مدعا بوفور ظهور نمود موافقاً لقوله تعالى: {أَقَامُوا الصَّلَاةَ وَآتَوُا الزَّكَاةَ}

يا اين است كه همت ايشان بكل متوجه تمكين بود و هميشه از خداي تعالى آن را در خواست مي نمودند تا آنكه چون واقع شد به آن منتفع شدند و ايشان را سرور كلي حاصل گشت و اين نعمت عظيمه تمام شد بر مستخلَفين و حق آن است كه هر دو وجه متحقق گشت والله أعلم.

باز كلمهء {وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا} دلالت مي كند كه اين معني بعد انتقال آنحضرت صلى الله عليه وسلم بملأ اعلى منجز خواهد شد تا معني ليستخلفنهم راست شود.

و كلمهء {مَنْ كَفَرَ} تأكيد و تحقيق استخلاف ايشان مي نمايد و افاده مي فرمايد كه استخلاف اين بزرگواران نعمتي است عظيم مستوجب شكر منعم حقيقي.

اول كسيكه كفران نعمت استخلاف نمود قتله اميرالمؤمنين عثمان رضي الله عنه اند ومن بعد فرقهء اماميه كه گمان مي كنند كه خلافت را از مستحقق آن غصب كرده اند و بلاي عظيم از آسمان فرو ريخت كه عهد آنحضرت صلى الله عليه وسلم همه صحابه مخالفت كردند و با منصوص عليه بالخلافة (يعني علي رضي الله عنه) همه بِاَجمعهم عصيان ورزيدند سبحانك هذا بهتانٌ عظيمٌ.

و اول كسيكه از مفسران صحابه اين آيه را بر اين معني فرود آورد و اين وعده را در زمان حضرت عمر رضي الله عنه منجز دانست علي مرتضى است كرم الله وجهه؛ زيرا كه چون فاروق أعظم رضي الله عنه طلب مشاورة كرد از صحابه در باب رفتن بجانب عراق، علي مرتضى بهمين آيت متمسك شد اينجا بالبداهه معلوم گرديد كه خلافت فاروق اعظم از جمله استخلاف موعود است، و اين قول مرتضى رضي الله عنه بطرق متعددة ظاهر شد هم پيش اهلسنت و جماعت و هم پيش شيعه.

در نهج البلاغة مذكور است: إِنَّ هَذَا الْأَمْرَ لَمْ يَكُنْ نُصْرَتُهُ وَلَا خِذْلَانُهُ لِأَنَّهُ بِكَثْرَةٍ وَلَا قِلَّةٍ وَهُوَ دِينُ اللَّهِ الَّذِي أَظْهَرَهُ وَجُنْدُهُ الَّذِي أَعَدَّهُ وَأَيَدَّهُ حَتَّى بَلَغَ مَا بَلَغَ وَطَلَعَ حَيْثُ طَلَعَ وَنَحْنُ عَلَى مَوْعُودٍ مِنَ اللَّهِ حيث قال {وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ} الآية، فَاللَّهُ مُنْجِزٌ وَعْدَهُ وَنَاصِرٌ جُنْدَهُ.

نه چنانكه شيعه گمان مي كنند كه اين وعده در زمان امام مهدي متحقق خواهد شد يا در زمان آنحضرت صلى الله عليه وسلم بود و منقضي شد، و كلمهء ليمكننَّ لهم دينهُمُ الذي ارتضي لهم وكلمهء {يَعْبُدُونَنِي لَا يُشْرِكُونَ بِي شَيْئًا} بيان علت غائيهء استخلاف است كما قال عزّ من قائل: {ذَلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْرَاةِ وَمَثَلُهُمْ فِي الْإِنْجِيلِ كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ}

گويا مي فرمايد كه استخلاف براي آن مطلوب شد كه دين مرتضي ممكَّن شود و اعلاي كلمه الله بظهور رسد و ظهور دين حق بر جميع اديان متحقق گردد.

وقال الله تبارك وتعالى في سوره الحج: {إِنَّ اللَّهَ يُدَافِعُ عَنِ الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ كُلَّ خَوَّانٍ كَفُورٍ}

هر آئينه خداي متعال دفع مي كند از مسلمانان يعني ضرر اعداي ايشان را مراد آنست كه دفع شرّ كفار از مسلمانان سنت مستمرّه اوست هر آئينه خدا دوست نميدارد هر خيانت كننده ناسپاس دارنده را.

{أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقَاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَإِنَّ اللَّهَ عَلَى نَصْرِهِمْ لَقَدِيرٌ}

دستور جهاد داده شد يعني بعد از آنكه در مكه قبل هجرت ممنوع بود آنان را كه كفار با ايشان جنگ كنند بسبب آنكه ايشان مظلوم شده اند و هر آئينه خدا بر نصرت ايشان تواناست.

{الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيَارِهِمْ بِغَيْرِ حَقٍّ إِلَّا أَنْ يَقُولُوا رَبُّنَا اللَّهُ وَلَوْلَا دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَهُدِّمَتْ صَوَامِعُ وَبِيَعٌ وَصَلَوَاتٌ وَمَسَاجِدُ يُذْكَرُ فِيهَا اسْمُ اللَّهِ كَثِيرًا وَلَيَنْصُرَنَّ اللَّهُ مَنْ يَنْصُرُهُ إِنَّ اللَّهَ لَقَوِيٌّ عَزِيزٌ}

اذن جهاد داده شد آنان را كه بيرون آورده شد ايشان را از خانه هاي ايشان بغير حق ليكن بسبب آنكه مي گويند پروردگار ما خداست و اگر نبودي دفع كردن خدا مردمان را بعضي را بدست بعض ويران كرده مي شد خلوتگاه هاي رهبانان و عبادتخانهاي نصاري و عبادتخانهاي يهود و عبادتخانهاي مسلمانان که ياد كرده مي شود در آن مواضع نام خداي ياد كردن بسيار و البته نصرت خواهد داد خدا كسي را كه عزم نصرت دين او مصمم كند هر آئينه خداوند توانا و غالب است {الَّذِينَ إِنْ مَكَّنَّاهُمْ فِي الْأَرْضِ أَقَامُوا الصَّلَاةَ وَآتَوُا الزَّكَاةَ وَأَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ وَلِلَّهِ عَاقِبَةُ الْأُمُورِ} دستور جهاد داده شد آنان را كه اگر دسترس دهيم ايشان را در زمين بر پا دارند نماز را و بدهند زكوة را و بفرمايند بكار پسنديده و منع كنند از كار ناپسنديده و خداي راست علم نهايت همه كارها.

قوله تعالى: {إِنَّ اللَّهَ يُدَافِعُ} تمهيد اذن جهاد به اين كلمه موضعي عظيم دارد از بلاغت يعني سنت مستمرهء ما است دفع شر كفار از سَر مسلمانان و اين معنى در جهاد خواهد بود. باز فرمود: {إِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ كُلَّ خَوَّانٍ كَفُورٍ} و اين اشاره بمعني ديگر است يعني براي آن سنت ما دفع شرّ كفار شد كه دوست نمي داريم هر خيانت كننده ناسپاس دارنده را و دوست مي داريم هر متديّن شاكر را، چون كفار هميشه متصف بخيانت و كفران نعمت بوده اند و موحدان پيوسته متصف بتدين و شكر لاجرم نصرت موحدان وکبت (سر کوبي و خاموش کردن) كافران سنت مستمره ما است قوله تعالى أذنَ للذينَ يقاتلونَ در اين آيت سببي براي جهاد تقرير كرده شد يعني مظلوم اند و خداي تعالى هميشه بر مظلومان رحم مي فرمايد و بر ظالمان شكست مي آرد. و مظلوم را دفع ظالم از خود در جميع ملل و نحل جائز است باز تعبير مسلمانان بموصولي كه صله اش يقاتَلونَ است اشاره مي كند بآنكه كدام ظالم بيشتر از اين خواهد بود كه با ايشان جنگ مي كنند. {وَإِنَّ اللَّهَ عَلَى نَصْرِهِمْ لَقَدِيرٌ} بجاي واللهِ لأنصرنَّهم على الظلمينَ واقع شد ليكن در تسهيل وعيد تهديدي عجيب است و در تسهيل وعد بشارتي عظيم كه الكنايه ابلغ من الصريح سخن بادشاهان است كه در شدت غضب گويند مگر بر برانداختن تو قادر نيستم و در كمال رأفت گويند مگر بر نواختن تو توانا نه ايم نظر بآنكه سخن مختصر ايشان كار اطناب ديگران مي كند.

قوله تعالى {الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيَارِهِمْ} بدل است از للّذين يقاتلونَ افاده مظلوميت ديگر مي كند يعني يكي آنانكه جنگ مي كنند و پايمال مي نمايند و ديگر آنانكه از خانه هايشان بيرون رانده مي شوند بغير گناهي كه كرده باشند {إِلَّا أَنْ يَقُولُوا رَبُّنَا اللَّهُ} تهكّم عجيب است يعني اين عجب از اين نادانان گمراه كه توحيد را كه موجب تعظيم و توقير بوَد در حساب گناه شمرده اند و با موحّدان معامله اشدّ گناه گاران پيش گرفتند.

قوله تعالى: {وَلَوْلَا دَفْعُ اللَّهِ} سببي ديگر براي اذن جهاد افاده مي نمايد يعني چنانكه مظلوم را دفع ظالم از عِرض و مال و جان خود محمود است كما قال: {فَقَدْ جَعَلْنَا لِوَلِيِّهِ سُلْطَانًا فَلَا يُسْرِفْ فِي الْقَتْلِ إِنَّهُ كَانَ مَنْصُورًا}

همچنان مصلحتي ملّيه (ديني و به نفه همه ملّت) در ضمن جهاد موجود است و آن آنست كه حكمت الهيه مقتضي ظهور ملت حقه بر دست رسل و نواب ايشان است در هر زماني، و كفار هميشه گزنده انامل خود بر غلبه ملت و ساينده دندان خود بر شوكت موحدان مي باشند پس اگر موحدين را بمنزله جوارح خود ساخته دفع شر كفار نه كنيم عبادت خانه ها در هر ملتي خراب مي شود و رواج ذكر خداي تعالى و تقرب بجناب او معدوم مي گردد ولينصرَنَّ اللهُ من ينصرهُ اشاره است بشرط كسي كه او را كالجارحه مي سازند و بر دست وي نصرت دين ظاهر مي كنند يعني تا شخص بجان و دل كمر همت به اعلاي كلمة الله نه بندد مستوجب آن نيست كه نصرتش دهند و کالجارحه اش سازند و نائب پيغامبر در حمل داعيه و جهاد و اعلاي دين گردانند.

هزار نكتهء باريك تر از مو اينجاست * نه هر كه سر بتراشد قلندري داند

قوله تعالى: {الَّذِينَ إِنْ مَكَّنَّاهُمْ} بدل است از {لِلَّذِينَ يُقَاتَلُونَ} و {الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيَارِهِمْ} ومعنى إِنْ مَكَّنَّاهُمْ إن مكنّا بعضهم مثل آنكه گويند بنو عباس خليفه شدند و بنو تميم دولتمند گشتند؛ زيرا كه تمكين كلّ مهاجرين بل كل جم غفير مستحيل عادي است و ذهن به آن سبقت نمي كند صد جا در حديث خوانده باشي قالت الأنصار كذا وفعل بنو تميم كذا، و مراد زعماي ايشان مي باشند نه كل فرد فرد.

باز معنى إن مكنهم تعليق يك جزء نفسي خلافت است بجزء ديگر؛ زيرا كه خلافت شرعي تمكين في الأرض است با قامت دين، اينجا افاده مي فرمايد كه اگر تمكين اين جماعه في الأرض متحقق شود البته آن تمكين مقترن خواهد بود با اقامت دين وهمين است معنى خلافت راشدة.

پس حضرت خلفاء از مهاجرين اولين بودند كه يقاتلون، وأُخرجوا من ديارهم، و اذن جهاد براي ايشان بالقطع محقق شد و ممكّن شدند در ارض بالقطع پس لازم آمد كه اقامت دين كرده باشند بالقطع بمقتضاي اين تعليق پس بالقطع خلفاي راشدين بودند؛ زيرا كه معني خلافت راشده غير اين دو جزء نيست، أقاموا الصلوة وآتوا الزكوه اشاره است باقامت اركان اسلام و أمروا بالمعروف شامل است احياي علوم دين را و نهوا عن المنكر شامل است جهاد كفار و اخذ جزيه را؛ زيرا كه منكري زياده تر از كفر نيست و نهي و ردعي بالاتر از قتل اهل كفر و گرفتن جزيه نيست. و شامل است اقامت حدود و تعزيرات را بر عصاة مسلمين.

باز مفهوم اقاموا و آتوا و أمروا و نهَوا آنست كه هر چه از ممكّنين در ايام تمكين ايشان از اين أبواب ظاهر شود همه معتد به خواهد بود شرعاً.

باز معنى إن مكنهم - إذا مكنهم است اِخبار است به تمكين ايشان در زمان آينده نه صرف تعليق تالي بمقدم بدون تحقق مقدم؛ زيرا كه سابق مذكور شد {إِنَّ اللَّهَ يُدَافِعُ} {وَلَوْلَا دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ}

و كلمه {وَلِلَّهِ عَاقِبَةُ الْأُمُورِ} معنيش آنست كه عواقب امور مي دانيم و آنچه در آخر خواهد بود مي شناسيم و لهذا اذن جهاد داديم مراد آنست كه اين جهاد البته مفضي بمدافعت كفار خواهد بود.

چون معاني لغويه و شرعيه كلمات مفرده اين آيات شناختي وقت آن آمد كه نكتهء ديگر بفهمي و آن آنست كه هر دو آيت، آيت استخلاف و آيت تمكين در يك قصّه است مقصود واحد است و تعبير مختلف و اين نكته را يكي از فروع آيهء كريمه كتاباً متشابهاً مثاني مي بايد شناخت يك جا {لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ} {وَلَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ} گفته شد و جاي ديگر تمكين في الأرض با اقامت دين گفته آمد و حاصل هر دو يكي است.

اينجا لفظ {وَعَدَ اللَّهُ} مذكور شد و آنجا إن مكنهم با سبْقِ {إِنَّ اللَّهَ يُدَافِعُ} {وَلَوْلَا دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ}

اينجا {وَلَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ} گفته شد و آنجا {يَعْبُدُونَنِي لَا يُشْرِكُونَ بِي شَيْئًا} گفته آمد و آنجا {أَقَامُوا الصَّلَاةَ}

اينجا تصويب اعمال ايشان و اعتداد اقامت حدود و تعزيرات ايشان شرعاً از لفظ ليمكّنن لهم دينهم الّذي ارتضي لهم مفهوم شد و آنجا از كلمهء {أَقَامُوا الصَّلَاةَ}

اينجا {وَلَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْنًا} گفته شد و آنجا {إِنَّ اللَّهَ يُدَافِعُ} {وَلَوْلَا دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ}

يكجا منكم أي من الحاضرين عند نزول الآية گفته و جاي ديگر أخرجوا من ديارهم. و در مفهوم هر دو كلمه عموم و خصوص من وجه است؛ زيرا كه بعضي مهاجرين در بدر و أحد كشته شدند و نزول آيت استخلاف را ادراك نه كردند و جمعي از صحابه، مهاجرين اولين نه بودند و ادراك آيت استخلاف نمودند. پس خلافت در آن جماعه است كه هر دو صفت در ايشان مجتمع شد و هر جا كه قصه واحد باشد و تعبير مختلف، ظاهر يك تعبير را بنص تعبير ديگر مي توان محكم ساخت و عام يكي را بخصوص تعبير مي توان مخصص نمود و مطلق يكي را بمقيَّد تعبير ديگر مي توان مقيد گردانيد.

چون اين همه گفته شد به اصل غرض متوجه شويم:

اين هر دو آيت كه بحقيقت واحد اند به تعبير مختلف دلالت مي كنند بر خلافت خلفاء؛ زيرا كه وعْد خداي تعالى راست است و البته در خارج واقع شدني است.

پس استخلاف و تمكين في الأرض مهاجرين اولين و حاضرين آيهء استخلاف البته واقع شد و اگر ايشان اين خلفاء نباشند وعد واقع نشده باشد تعالى الله عن ذلك علواً كبيراً؛ زيرا كه صحابه هيچكس از ايشان بعد صد سال از وفات آنحضرت صلى الله عليه وسلم باقي نماند فكيف مهاجرين اولين وحاضرين آيهء استخلاف؟

پس اگر در آن زمان استخلاف موعود و تمكين موعود متحقق نشد إلي يوم القيامه بودني نيست و در آن زمان غير اين عزيزان ممكن نشدند و مستخلف نه شدند. پس مستخلَفين و ممكَّنين ايشان اند بالقطع.

و آن جاهلان كه مي گويند خلافت را از مستحقق آن غصب كرده شد و بغير مستحقق رسيد مكذِّب خدا و مكذِّب رسول اويند؛ زيرا كه مخالفت امر تشريعي متصور است كه زيد را امر بنماز كردند و وي نماز نه گذارد نه مخالفت وعدهء الهي!

اينجا مقدّم وعد است و اخبار از آينده و تشريع استخلاف ايشان تابع وعد شده است كه باين تشريف و تصويب غير مرضي نخواهد بود.

وچون وَعد استخلاف منجز شد معنى استخلفتُ عليكم فلاناً ثم فلاناً ثم فلاناً بر روي كار آمد و آن ايجاب انقياد است پس ظاهر وعد است و باطن ايجاب انقياد هر چند قدر اين بزرگواران از اين سخن كه ميگوئيم بالاتر است.

أما بفرض مي توان گفت كه اگر خداي تعالى در باب شخصي فرمايد كه وعده كرده ام كه خطيب اين روز جمعه را فلان نعمت و فلان نعمت بدهم يا فرمايد كه خطيب اين روز جمعه عالم قاري صالح است باز در ميان دو خطيب تنافس (مسابقه) واقع شد و كار بمصارعت و مصادمت افتاد آخرها يكي غالب آمد و دست و پاي آن ديگر بر بست و بر منبر رفت و خطبه خواند مستحق كرامت همان خطيب خواهد بود نه مصروع مدفوع.

خلافت حضرت سيدالمرسلين صلى الله عليه وسلم امري نيست كه بآن عامه را مكلف ساخته باشند فقط پس اگر بحسب امر عمل كردند مطيع شدند و اگر عصيان ورزيدند مستوجب عقوبت گشتند، بلكه وعده بود از فوق عرش نازل شده كه امكان تخلف نداشت و در اين وعد تعلق بجبري و اختيار احدي نبود.

آري! تا وقتيكه اشخاص معيّنه بر صدر مسند خلافت نه نشسته بودند اذهان مسلمين هر طرف مي رفت چنانكه در قصه خيبر چون آنحضرت صلى الله عليه وسلم فرمود: "سَأُعْطِي الرَّايَةَ غَدًا رَجُلاً يُحِبُّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَيُحِبُّهُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ"

مسلمين را علم بالقطع حاصل شد كه عقد رايت براي هر كه خواهد بود محب و محبوب است ليكن نمي دانستند كه كدام شخص معين باين دولت سرافراز گردد؟ روز ديگر چون عقد رايت براي حضرت مرتضى رضي الله عنه از جناب نبوي صلى الله عليه وسلم كرامت شد بتحقيق پيوست كه آن مرد موصوف حضرت مرتضى رضي الله عنه است.

همچنان بمقتضاي اين آيات معلوم بالقطع شد كه جمعي را مستخلَف وممكَّن خواهند ساخت هنوز غموض و اشكال باقي مانده بود كه آن افراد معينه كدام كس خواهند بود چون پرده برانداخته شد و باهتمام جماعت خلافت اشخاصِ معينه بوجود آمد و بر دست آن خلفاء فتوح بلاد و تمكين دين مرتضي و اعلاي كلمة الله تحقق يافت به يقين دانستيم كه وعد براي ايشان بود قرعه استخلاف وتمكين في الأرض بنام ايشان برآمد.

اگر بخاطر تو تردّدي راه مي يابد از جهت آنكه امام بغوي در تفسير اين آيت مي گويد:

قال قتادة: كما استخلفَ داود وسليمان وغيرهُما منَ الأنبياء عليهم السلام وقيل كما استخلفَ الذينَ من قبلهم يعني بني إسرائيل حيثُ أهلكَ الجبابرة بمصر والشام وأورثهم أرضهم وديارهم.

بر قول قتادة استخلاف خليفة ساختن است اما بر قول ديگر قومي را بجاي قومي نشاندن و همچنين محتمل است كه مراد تمكين كافه مهاجرين اولين باشد و حينئذٍ استدلال بر خلافت خلفاء باين آيت درست نشود.

گوئيم: توجيه اول (گفته ي قتادة رحمه الله) متصور است باعتبار استعمال عرب و باعتبار تفسير آنحضرت صلى الله عليه وسلم و حينئذٍ التفات كرده نمي شود بقول ديگر.

و على تقدير التسليم استخلاف جماعة عظيمة و تمكين ايشان بغير خليفه ممكَّن في الأرض ممكِن عادي نيست و صورت خارجيه مستقر ساختن مسلمين و تمكين مهاجرين نصب خليفه و تمكين رئيس ايشان است.

پس وعد استخلاف و تمكين كافهء مسلمين در حقيقت وعده خليفه ممكن في الأرض است.

اينجا مقدمه ذكر كنيم كثير الفوائد

حق سبحانه وتعالى وعده فرمود كه قرآن را علي ممرّ الدهور حفظ فرمايد قال تعالى: {وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ}

باز در آيهء ديگر صورت حفظ بيان فرمود {إِنَّ عَلَيْنَا جَمْعَهُ وَقُرْآنَهُ}

پس وعده خداي تعالى حق است و حفظ لابد بودني.

ليكن حفظ او سبحانه در خارج بصفت حفظ بني آدم اشياي خود را يا مانند نقش بر حجر مثلاً ظاهر نمي شود بلكه صفت ظهور حفظ الهي در خارج آن است كه الهام فرمود در قلوب صالحين از امت مرحومه كه بسعي هر چه تمامتر تدوين آن كنند بين الّلوحين و جميع مسلمين مجتمع شوند بر يك نسخه، و هميشه جماعات عظيمه از قراء خصوصاً و سائر مسلمين عموماً بقرائت و مدارست آن مشغول باشند تا سلسلهء تواتر از هم گسيخته نه گردد بلكه يوماً فيوماً متضاعف شود و هميشه جماعات ديگر در تفسير و شرح غريب و بيان اسباب نزول آن سعي بليغ بجا آرند تا در هر زماني جماعه ي قيام كنند بامر تفسير، صورت حفظ همين را معين فرمودند نه نقش بر حجر مثلاً.

چون صورت حفظ متحقق شد دانستيم كه آن حصّه از قرآن که محفوظ نيست (منسوخ شده) تلاوت آن مرضي نيست، لهذا محققين علماء بآن رفته اند كه در صلوات و غير آن خوانده نشود مگر قرائت متواتره.

و قرائت متواتره آنست كه در وي دو شرط بهم آيند:

يكي آنكه سلسله روايت آن ثقه عن ثقه تا صحابه كرام رسد نه مجرد محتمل خطي.

دوم آنكه خط مصاحف عثمانيه محتمل آن باشد؛ زيرا كه چون صورت حفظ آن تدوين بين اللوحين و جمع امت بر آن مقرر شد هر چه غير آن است غير محفوظ است، و هر چه غير محفوظ است غير قرآن است لأن الله تعالى قال: {وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ} وقال {إِنَّ عَلَيْنَا جَمْعَهُ} الآية.

پس قراءت وَالذَّكَرِ وَالْأُنْثَى {وَمَا خَلَقَ الذَّكَرَ وَالْأُنْثَى} شاذ است در نماز نمي توان خواند حال آنكه از حديث ابن مسعود رضي الله عنه وأبي الدرداء رضي الله عنه صحيح شده است.

و در وقت انتساخ مصاحف عثمانية از اصل شيخين ابن عباس رضي الله عنه بأصحابهء ديگر مباحثه فرمود، در تهجي بعض آيات "وصّى ربُّك" بجاي {قَضَى رَبُّكَ} گفت، "أولم يتبيّن" بجاي "أولم ييئس" خوانده آخرها جماعه ديگر التفات به تهجي او نه كرده "قضي ربك" و "أولم ييئس" نوشتند و همان نسَخ در آفاق شائع شد.

ما بهمين قاعده دانستيم كه قول جماعه صحيح بود و تحري ابن عباس رضي الله عنه من باب خطاء المعذور.

همچنين جمعي از صحابه تنافس كردند در جمع قرآن هر يكي مصحفي مرتّب نمود و هر يكي از اهل آن عصر سوَر قرآن را به لغت خود نوشت بر غير لغت قريش، حضرت ذي النورين رضي الله عنه بالهام رباني محو آن كرد و بر يك قرآن همه را جمع نمود. در آن وقت باب قيل و قال مفتوح شد و اعتراضات از هر دو جانب بميان آمد؛ چون تمام عالم بر مصاحف عثمانيه جمع شدند يقين كرديم كه محفوظ همانست و غير آن مراد الحفظ نبود واگر مراد الحفظ بود محو نمي شد. و اين را هيچ عاقلي حفظ نشمارد كه نزديك امام موهوم الوجود مختفي الحال ادعاء كنند كه نهاده شده است سبحنك هذا بهتانٌ عظيمٌ.

يا در روايت غريبي يا در كتاب نادري بطريق تعجب آورده باشد كه فلان چنين گفت و فلان چنين نوشت در اشكال يك جانب اصابت بود و يك جانب خطأ المعذور چون پرده از روي كار برداشتند و حق مثل فلق الصّبح پديدار گشت مجال خلاف نماند هر كه الحال يميناً و شمالاً افتد زنديق است او را مي بايد بقتل رسانيد.

اگر گوش شنوا و دل دانا داري سخني باريك تر بشنو خداي تعالى هميشه مدبّر عالم است بالهام امور حق در قلوب عباد صالحين تا تمشيت مراد او كنند (مقصود او را جاري کنند) و موعود او را سرانجام دهند و وي تعالى قصه خضر با حضرت موسى ذكر نكرد مگر براي افاده همين نكته. اما چون ايام نبوت موجود بود وحي مفترض الطاعة در قلب پيغامبر مي رسيد و شك و شبهه را آنجا هيچ گنجايش نه، نه در اول و نه در آخر.

وقتي كه ايام نبوت منقضي شد و وحي منقطع گشت در آمدِ عباد الله الصالحين در كارهاي مطلوب بنوعي از فكر و اجتهاد يا نوعي از رويا و الهام و فراست خواهد بود. و آنهمه حجت قائمه موجب تكليف ناس نيست چون كار بآخر رسيد و رشد آن مانند فلق الصبح ظاهر گشت معلوم همه اهل تحقيق شد كه آن محض حق بوده است كما قال عمر رضي الله عنه في مباحثته مع أبي بكر رضي الله عنه في مسئلة المرتدين: فعرفت أنهُ الحقُ، دواعي كه قلوب خلفاء فرو مي ريخت بآن صفت بود.

ايام خلافت بقيهء نبوت بوده است گويا در ايام نبوت حضرت پيغامبر صلى الله عليه وسلم تصريحاً بزبان مي فرمود و در ايام خلافت ساكت نشسته بدست و سر اشاره مي فرمايد بعضي پي بمقصود بردند و بعضي راه را غلط كردند.

و معنى اجماع كه بر زبان علماي دين شنيده باشي، اين نيست كه همه مجتهدان لا يشذُّ فردٌ در عصر واحد بر مسئلهء اتفاق كنند؛ زيرا كه اين صورتي است غير واقع بل غير ممكِن عادي بلكه معنى اجماع حكم خليفه است بچيزي بعد مشاوره ذوي الرأي يا بغير آن و نفاذ آن حكم تا آنكه شائع شد و در عالم ممكَّن گشت.

قال النبي صلى الله عليه وسلم: "عَلَيْكُمْ بِسُنَّتِي وَسُنَّةِ الْخُلَفَاءِ الْمَهْدِيِّينَ الرَّاشِدِينَ مِنْ بَعْدِي" الحديث.

چون اين مقدمه دانسته شد بايد دانست كه خداي تعالى وعده فرمود والله لا يخلفُ المعياد كه مهاجرين اولين را كه در مضمار (ميدان) ايمان و عبادت پيش قدم اند خلفاء خواهيم ساخت و از ايشان كارهاي معلومه بظهور خواهد آمد و صورت ظهور اين وعده آنست كه واحدٌ بعد واحدٍ از اين جماعه خليفه شود بدون نصب خليفه غلبهء قوم كثير محال عادي است.

قال صلى الله عليه وسلم: الإمام جُنةٌ يُقَاتَلُ مِن وَّرَائِه.

وقال قائلهم:

لا يصلح الناسُ فوضى لا سراةَ لهم * ولا سراة إذا جهالهم سادوا

اين قدر معلوم بالقطع است ليكن در اين وقت نوعي از غموض و اشكال موجود بود كه كدام كس خليفه خواهد شد و مدت خلافت موصوفه چه قدر باشد و ترتيب خلافت ايشان بچه اسلوب؟ آن وقت وقتِ مشاوره بود كه قرعهء اختيار بنام كدام يكي خواهد برآمد و از آن جماعهء موصوفه كرا باين دولت سرافراز كنند؟

چون الهام بتعيين واحدٍ بعد واحدٍ فرود آمد جمعي آن الهام را اولاً قبول كردند و در اتمام آن اهتمام نمودند جمعي بعد اللتيا واللتي (چون وچرا) و بعد تقليب امور سرفرود آوردند.

بعد انطباق اوصاف بر همه منكشف شد كه آنچه حق بود واقع شد و چشم وا گشت بر آن فعل كه (از) جماعه نبود (بلکه) وعد الله بود كه از پس پرده چندين افكار و أقيسه بروز نمود.

كار زلف تست مشك افشاني اما عاشقان

مصلحت را تهمتي برآهو چين بسته اند

و اگر هنوز تردّدي بخاطر تو مي رسد كه وعد الهي راست است اما از كجا بيقين دانيم كه انجاز وعده به همين اشخاص معينه واقع شد، {مِنْكُمْ} احتمال دارد كه تأكيد باشد نه تأسيس.

حكايتي بشنو كه يكي از ادلّه نبوت آنحضرت صلى الله عليه وسلم اِخبار انبياي متقدمين است و نصوص تورات و انجيل و سائر كتب الهيه، و آن بابي است وسيع. صحابه و مؤمنين اهل كتاب چيز بسياري از اين باب روايت كرده اند متأخرين متكلمين اعتراضي براين مسلك ايراد مي كنند و از جواب آن عاجز مي شوند و آخرها بضعف اين مسلك ميل مي نمايند. حاصل اعتراض آنكه اگر در كتب الهيه چيزي از وصف آنحضرت صلى الله عليه وسلم مذكور هست نهايت كار آنست كه ذهن سامع از آن وصف بفرد منتشر متعلق شود كه فردٌ ما مِن الكلي المنتزع من هذه الأوصاف الكلّيه پيغمبر خواهد بود هيچگاه اوصاف كليه بدون اشاره حسيه بفرد خاص نخواهد رسانيد تا هر جا كه اوصاف كليه جمع كنند غير كلي ثمره نخواهد داد بلكه تعلق ذهن بفرد منتشر نيز ممنوع است؛ زيرا كه در كتب الهيه رموز مذكور است نه ذكر عنوان نبوت و نه استقصا در ذكر مشخصات و حينئذ تكليف ناس باقرار نبوت فرد خاص گنجائش ندارد.

قال القاضي عضد في المواقف: فإن قيل إن زعمتم مجيء صفته مفصلاً أنه يجيء في السنة الفلانية في البلدة الفلانية وصفته كيت وكيتَ فاعلموا أنه نبي فباطلٌ لأنا نجدُ التورية والإنجيل خاليين عن ذلك وأما ذكره مجملاً فإن سُلِّم فلا يدل على النبوة بل على ظهور إنسان كامل أو نقول لعله شخصٌ آخرُ لم يظهر بعدُ. قلنا: المعتمد ظهور المعجزة على يده وهذه الوجوه الأخر للتكملة والزيادة انتهى.

فقير مي گويد عفا الله عنه: اين زلت قدمي است كه از متاخرين متكلمين واقع شد عفا الله عنا وعنهم، عامة مسلمين را بايد كه گوش بآن نه نهند و علماء را بايد كه انكار آن كنند و اين سخن بهمان مي ماند كه علماء متفق اند بر آنكه اگر اجتهاد مجتهد و قضاي قاضي بر خلاف صريح قرآن يا صريح سنت مشهوره يا صريح اجماع يا صريح قياس جلي واقع شود نافذ نيست و تقليد آن جائز نه.

خداي تعالى مي فرمايد: {أَوَلَمْ يَكُنْ لَهُمْ آيَةً أَنْ يَعْلَمَهُ عُلَمَاءُ بَنِي إِسْرَائِيلَ}

و مي فرمايد: {يَعْرِفُونَهُ كَمَا يَعْرِفُونَ أَبْنَاءَهُمْ}

و از اينجا معلوم مي شود بالقطع كه دانندگان كتاب بسبب شناخت پيغامبر آخر الزمان مكلف شدند و حجت تشريعيه بر ايشان قائم شد پس قول بآنكه اين اخبار حجت ملزمه نيست خلاف قرآن است.

تحقيق در اين باب آنست كه بقدري كه در كتب سابقه بود حجت قائم گشت و تكليف متحقق شد يقين حاصل مي شود بدو چيز:

۱- به اقيسهء اقترانيه و استثنائيه چون مواد آن يقينيه باشند و شكل مُنتِج.

۲- به حدس كه تمام مقدمات را ذكر نه كنند و از بعض مقدمات بطريق طفره بمطلب انتقال نمايند مثل نور القمر مستفاد من نور الشمس بشناسيم بسبب ديدن اختلاف احوال قمر باختلاف قُرب و بُعد او از شمس.

ليكن حدس دو قسم است:

۱- حدسي كه غير افراد قليله از بني آدم بآن پي نه برند لغموض مأخذه، و خداي تعالى باين قسم تكليف نمي دهد عامه را.

۲- و حدسي كه أكثر افراد انساني بآن پي مي برند مثل آنكه وجود ليل و نهار از جهت غيبوبت شمس و طلوع اوست و باين قسم تكليف واقع مي شود و حجت قائم مي گردد، نصوص كتب الهيه در باب اخبار بوجود پيغمبر آخر زمان صلى الله عليه وسلم هر چند از جهت اقيسهء اقترانيه و استثنائيه بتعيين فرد خاص كه افضل افراد بشر است نمي رسانند اما از جهت حدس قريب المأخذ مي رسانند و بهمان مكلف مي شوند شك نيست كه وجود جامع اين اوصاف مبَشّر بها بعد مُدَد متطاوله يكي خواهد بود همين كه در فرد خاص يافته شد حدس آنجا قرار گرفت.

چون اين حكايت آخر شد بايد دانست كه آيات خلافت خلفاء هر چند نوعي از غموض داشته باشند چون فتح عجم و شام به اين طريق كه از زمان حضرت آدم تا اين عصر گاهي نشده بود بظهور انجاميد و تأليف مسلمين و اطمينان قلوب ايشان و تمكين دين بوجهي متحقق شد كه در هيچ ملتي و زماني عُشر عَشير آن بوجود نيامده پس براي مصداق وعدهء استخلاف كدام خلافت بهتر از اين خواهد بود؟!

و همچنين قرائن بسيار مثل اين صورت باين ملحق شد حدس قريب المأخذ بهم رسيد كه اين عزيزان براي مردمان بشارت داده شده اند و مردمان بهمان حدس قريب مأخوذ شدند.

و اين نوع سخن در تفسير آيات براي جمعي است كه تتبّع أحاديث نبويه پيش نه گرفته اند وإلا آنحضرت صلى الله عليه وسلم مبيِّن قرآن عظيم است هر جا اشكالي بهم رسد بحديث آنحضرت رجوع ميبايد كرد.

قال الله تعالى: {لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ}

حالاً پرده برگردانيم و سخن را به قانون ديگر سرائيم:

چون اين آيات نازل شد كه در اصل معنى خفايي نداشت و در تعيين آن افراد و ترتيب ايشان در خلافت و مدت خلافت ايشان غموضي واقع بود، آنحضرت صلى الله عليه وسلم منتظر عالَم غيب ماندند كه چه افاضه مي شود خداي تعالى در رؤيا حل معمّا فرمود. بعضي رؤيا خود ديدند و بعض رؤيا أصحاب آنحضرت صلى الله عليه وسلم ديدند و تعبير آن را آنحضرت صلى الله عليه وسلم فرمودند كقصة رؤيا الأذان ورؤيا ليلة القدر.

قال صلى الله عليه وسلم: بَينا أنا نائِم رأيتني على قليبٍ عليها دلوٌ فنزعتُ منها ما شاء الله ثم أخذَها ابنُ أبي قحافة فنزعَ منها ذنوباً أو ذنوبين وفي نزعه ضعفٌ واللهُ يغفر له ثم استحالت غَرباً فأخذها ابن الخطاب فلم أر عبقرياً من الناس ينزعُ نزع عمر حتى ضربَ الناسُ بعطن. أخرجه الشيخان من حديث أبي هريرة والترمذي من حديث ابن عمر.

وأخرج ابن مردويه عن ابن عمر: خرج علينا رسول الله صلى الله عليه وسلم ذات غداهٍ بعد طلوع الشمس قال: رأيت قبل الفجر كأَني أُعطيتُ المقاليد والموازين فأما المقاليدُ فهي المفاتيح وأما الموازينُ فهذه التي يوزن بها فوضعتُ في كفةٍ ووُضعت أمتي في كفةٍ فوزنتُ بهم فرجحتُ ثم جيء بأبي بكر فوُزِنَ بهم فرجح ثم جيئ بعمر فوُزِن بهم فرجح ثم جيء بعثمان فوُزن بهم فرجح ثم رُفِعَت.

وأخرج أبوداود عن أبي بكرة أن رجلا قال لرسول الله صلى الله عليه وسلم: رأيت كأنّ ميزاناً نزل من السماء فوُزنتَ أنت وأبوبكر فرَجَحت أنتَ، ووُزن أبوبكر وعمر فرجح أبوبكر، ووُزن عمر وعثمان فرجح عمر ثم رفع الميزان، فاستاء لها رسول الله صلى الله عليه وسلم يعني فَساءَه ذلك فقال: خلافةُ نبوة ثم يؤتي الله المُلك من يشاء.

وأخرج أبوعمر عن عرفجة نحوه.

وأخرج أبوداود عن جابر أنّ رسول الله صلى الله عليه وسلم قال: أرِيَ الليلةَ رجلٌ صالح كأنّ أبابكرٍ نِيطَ برسول الله صلى الله عليه وسلم ونيط عثمان بعمر قال جابر فلمّا قمنا من عند رسول الله صلى الله عليه وسلم قلنا: أما الرجل الصالح فرسول الله وأما نَوْطُ بعضهم ببعض فهم ولاةُ الأمر الذي بعث الله به نبيه صلى الله عليه وسلم.

وأخرج أبوداود عن سمرة بن جندب أنّ رجلاً قال: يا رسول الله إني رأيتُ كأنّ دلواً دُلِّي من السماء فجاء أبوبكر فأخذ بعراقِيها فشرب شربا ضعيفاً ثم جاء عمر فأخذ بعراقيها فشرب حتى تضَلّع ثم جاء عثمان فأخذ بعراقيها فشرب حتى تضلع ثم جاء عليٌ فأخذ بعراقيها فانتشطت وانتضح عليه منها شيء. العراقي جمع عرقوة وعرقوة الدلو هي الخشبة المعترضة على فم الدلو. انتشطت انحلَّت.

وعن ابن عباس كان أبوهريرة يحدّث أنّ رجلاً أتى رسول الله صلى الله عليه وسلم فقال: إني أرى الليلة ظُلّةً ينطِفُ منها السمن والعسل فأرى الناس يتكففون بأيديهم والمستكثر والمستقل وأرى سبباً واصلاً من السماء إلى الأرض فأراك يا رسول الله أخذتَ به فعلوتَ، ثم أخذ به رجلٌ آخر فعلا به ثم أخذ به رجل آخر فانقطع ثم وصلَ فعلا به. فقال أبوبكر: بأبي أنت وأمي لتدعني فأعبرُها فقال: اعبُرها فقال: أما الظلة فظلة الإسلام وأما ما ينطف من السمن والعسل فهو القرآن لينه وحلاوته وأما المستكثر والمستقل فهو المستكثر من القرآن والمستقل منه وأما السبب الواصل من السماء في الأرض فهو الحق الذي أنت عليه تأخذ به فيُعليك الله ثم يأخذُ به بعدك رجل فيعلو به ثم يأخذ به رجل فيعلو به ثم يأخذ به رجل آخر فينقطع ثم يوصل له فيعلو به أي رسول الله لتحدّثني أصبتُ أم أخطأتُ فقال النبي صلى الله عليه وسلم: أصبتَ بعضاً وأخطأتَ بعضاً. فقال: أقسمتُ يا رسول الله لتُحدثني ما الذي أخطأتُ؟ فقال النبي صلى الله عليه وسلم: لا تقسم. أخرجه البخاري ومسلم والدارمي وأبوداود والترمذي.

قوله أخطأتَ بعضاً علماء در وجه خطا سخنها گفته اند ليكن آنچه بذهن اين فقير مقرر شده آنست كه مراد از خطا ترك تسميه اين خلفاء است بوجهي از استعار بلفظ خطا تعبير كرده شده است.

وعن الحسن قال قال أبوبكر: يا رسول الله، ما أَزال أَراني أطأُ في عَذراتِ الناس قال لتكوننّ من الناس بسبيل. قال: رأيت في صدري رقمتين، قال: سنتين. معزوٌ إلى ابن سعد.

باز فراست آنحضرت صلى الله عليه وسلم در بعض حوادث كار كرد و از آنجا استنباط فرمود كه اين جماعت خلفاءاند أخرج الحاكم عن سفينة قال: لمّا بنى النبي صلى الله عليه وسلم المسجد وضع حجراً ثم قال: ليضع أبوبكر حجراً إلى جنب حجري ثم قال: ليضع عمر حجرا إلى جنب حجر أبي بكر ثم قال: ليضع عثمان حجراً إلى جنب حجر عمر، ثم قال: هؤلاء الخلفاء بعدي.

وأخرج أبويعلى والحاكم عن عائشة: لما أسّس رسول الله صلى الله عليه وسلم مسجد المدينة جاء بحجر فوضعه وجاء أبوبكر بحجر فوضعه وجاء عمر بحجر فوضعه وجاء عثمان بحجر فوضعه وسُئِل رسول الله صلى الله عليه وسلم عن ذلك فقال: هم الخلفاء من بعدي.

وأخرج البزار والطبراني في الأوسط والبيهقي عن أبي ذرٍ قال: كان النبي صلى الله عليه وسلم جالساً وحده فجئت حتى جلست إليه فجاء أبوبكر فسلّم ثم جاء عمر ثم جاء عثمان وبين يدي رسول الله صلى الله عليه وسلم سبع حصياتٍ فأخذ هن فوضعهن في كفه فسبّحن حتى سمعت لهنّ حنينا كحنين النحل ثم وضعهن فخرسن، ثم أخذهن فوضعهن في يد أبي بكر فسبّحن حتى سمعت لهن حنيناً كحنين النحل ثم وضعهن فخرسن، ثم تناولهن فوضعهن في يد عمر فسبحن حتى سمعت لهن حنينا كحنين النحل ثم وضعهن فخرسن، ثم تناولهن فوضعهن في يد عثمان فسبحن حتى سمعت لهن حنيناً كحنين النحل ثم وضعهن فخرسن فقال رسول الله صلى الله عليه وسلم: هذه خلافة نبوة.

وأخرج ابن عساكر عن أنس أن النبي صلى الله عليه وسلم أخذ حصيات في يده فسبّحن حتى سمعنا التسبيح ثم صيّرهن في يد أبي بكر فسبحن حتى سمعنا التسبيح ثم صيرهن في يد عمر فسبحن حتى سمعنا التسبيح ثم صيرهن في يد عثمان فسبحن حتى سمعنا التسبيح ثم صيرهن في أيدينا رجلاً رجلاً فما سبحت حصاه منهنَّ.

چون دل مبارك آنحضرت صلى الله عليه وسلم از اين افاضات غيبيه پر شد طُفاحه (قسمتي) از آن در مخاطبه ناس ظاهر گرديد تعيين زمان و مكان فرمودند و خبر دادند كه ايشانان قائم بامر ملت خواهند بود.

وفي حديث سفينة: الخلافة بعدي ثلاثون سنة.

وفي حديث ابن مسعود: تدور رحى الإسلام لخمس وثلاثين سنة.

و تناقض در ميان اين دو حديث نيست؛ زيرا كه چون حضرت مرتضى رضي الله عنه را با خلفاء عد كنند نظر بقوت سوابق اسلاميه او و افضل ناس بودن او در زمان خلافت خود مدت خلافت ثلاثين شود. و اگر عد نه كنند نظر بآنكه خلافت ايشان انتظام نيافت بموت حضرت عثمان خلافت خاصه منقطع گشت و أكثر أحاديث بهمين مضمون وارد شده.

وفي حديث أبي هريرة وغيره: الخلافة بالمدينة والملك بالشام.

و ايراد لفظ خلافت در اين أحاديث و در أحاديثي كه مِن بعد خواهد آمد دلالت مي نمايد بر آن كه مراد تفسير لفظ استخلاف است كه در آيهء كريمه آمده چنانكه لفظ: خذوا عنّي خذوا عني قد جعل الله لهن سبيلاً، بوده است.

وأخرج الحاكم عن أنس بن مالك قال: بعثني بنو المصطلق إلى رسول الله صلى الله عليه وسلم إلى من ندفع زكوتنا إذا حدث لك حدْثٌ؟ فقال: ادفعوها إلى أبي بكر، فقلتُ ذلك لهم. قال قالوا: سَلْه إن حدث بأبي بكر حدث الموت فإلى من ندفعُ زكوتنا؟ فقلت له ذلك فقال: تدفعونها إلى عمر. قالوا فإلى من ندفعها بعد عمر فقلتُ له قال: ادفعوها إلى عثمان.

عن سهل بن أبي حثمة قال: بايع أعرابي النبيَّ صلى الله عليه وسلم فقال عليٌ للأعرابي: ائت النبي صلى الله عليه وسلم فاسألْه إن أتى عليه أجله من يقضيه؟ فأتى الأعرابي النبي صلى الله عليه وسلم فسأله فقال: يقضيك أبوبكر فخرج إلى علي فأخبره فقال ارجع واسأله إن أتى على أبي بكر أجله مَن يقضيه فأتى الأعرابي النبيَّ صلى الله عليه وسلم فسأله فقال: يقضيك عمر فخرج إلى علي فاخبره فقال ارجع فاسأله مَن بعد عمر فقال يقضيك عثمان فقال علي للأعرابي ائت النبي إن أتى على عثمان أجله من يقضيه فقال النبي صلى الله عليه وسلم إذا أتى على أبي بكر أجله وعمر أجله وعثمان أجله فإن استطعت أن تموت فمُت. أخرجه الإسماعيلي في معجمه.

وأخرجه أيضاً من حديث أبي هريرة وفيه أن النبي صلى الله عليه وسلم بايع أعرابيا بقلائص إلى أجل فقال يا رسول الله إن أعجلتْك منيّتك فمَن يقضيني؟ قال: أبوبكر قال فإن عجِلَتْ بأبي بكر منيّته فمن يقضيني؟ قال: عمر. قال وإن عجِلَت بعمر منيته فمن يقضيتني؟ قال: عثمان. قال: فإن عجلَت بعثمان منيته فمن يقضيني؟ قال إن استطعتَ أن تموت فمُت.

وعن جبير بن مطعم أن امرأة أتت رسول الله صلى الله عليه وسلم فكلمتْه في شيء فأمرها أن ترجع قالت: فإن لم أجدك كأنها تقول الموت. قال إن لم تجديني فأتي أبابكر. أخرجه البخاري ومسلم والترمذي وأبوداود وابن ماجه.

وعن أبي هريرة أن النبي صلى الله عليه وسلم استسلف مِن يهودي شيئاً إلى الحول فقال: أرأيتَ إن جئتُ ولم أجدْك فإلى مَن أذهب؟ قال: إلى أبي بكر. قال: فإن لم أجده قال: إلي عمر قال: فإن لم أجده قال إن استطعت أن تموت إذا مات عمر فمت. ذكره المحب الطبري في الرياض عن القلعي.

وأخرج ابن سعد عن ابن شهاب قال رأى النبي صلى الله عليه وسلم رؤيا فقصّها على أبي بكر فقال يا أبابكر رأيتُ كأني استَبَقْتُ أنا وأنت درجه فسبقتُكَ بمِرقاتَين ونصف فقال يا رسول الله يقبضك الله تعالى إلى رحمته ومغفرته وأعيش بعدك سنتين ونصفا.

وأخرج البيهقي وأبونعيم عن ابن عمر قال سمعت رسول الله صلى الله عليه وسلم يقول: سيكون فيكم اثتنا عشر خليفة أبوبكر الصديقُ لا يلبث خلفي إلا قليلاً وصاحبُ رحى دار الحرب يعيش حميداً ويموت شهيداً قال رجلٌ: ومن هو يا رسول الله! قال: عمر بن الخطاب، ثم التفت إلى عثمان بن عفان فقال وأنتَ يسألك الناس أن تخلع قميصاً كساكَهُ الله والذي بعثني بالحق لئِن خلعتَه لا تدخل الجنة حتى يلج الجمل في سَمّ الخياط.

وأخرج أبويعلى عن أبي عبيدة بن الجراح ومعاذ بن جبل عن النبي صلى الله عليه وسلم أنه بدأ هذا الأمرُ نبوة ورحمة ثم كائِنٌ خلافة ورحمة ثم كائِن ملكاً عضوضاً ثم كائِن عتواً وجبرية وفساداً في الأمة يستحلّون الحرير والخمور والفروج والفساد في الذمة يُنصرون على ذلك ويُرزقون أبداً حتى يَلقوا الله.

وعن علي: ما خرج رسول الله صلى الله عليه وسلم من الدنيا حتى عهد إليّ أن أبابكر يلي الأمرَ بعده ثم عمر ثم عثمان ثم إليَّ فلا يُجتمع عَليَّ. بعض طرق اين حديث در رياض نضرة و بعض در غنيه الطالبين مذكور است.

و بعضي مردم در اين حديث اشكالي دارند كه اگر اين معني معلوم حضرت مرتضى رضي الله عنه باشد توقف وي در بيعت أبي بكر الصديق رضي الله عنه تا مدتي و توقف وي در امر عثمان رضي الله عنه تا تحكيم عبدالرحمن رضي الله عنه وجهي ندارد و احتمال نسيان حديث بغايت بعيد است.

و آنچه پيش اين فقير (در جواب اين اشکال مردم) مقرر شده است صحت اين معني است (که پيامبر خدا براي حضرت مرتضى از اين موضوع خبر داده بودند) ليكن آن عهد بنوعي از غموض و دقت بود كه در اول امر مفهوم نشد و بعد وقوع (خلافت حضرات أبوبکر، عمر وعثمان رضي الله عنهم) مثل فلق الصبح واضح گشت، و سخت بعيد است كه از أحاديث مستفيضه رؤيا يكي هم بحضرت مرتضي رضي الله عنه نه رسيده باشد.

و از مرويات حضرت مرتضى رضي الله عنه است حديث: إن تَستخلفوا أبابكر تجدوه الخ، و آن نيز اشاره مي كند بخلافت شيخين.

وعن ابن عباس قال: والله إن امارة أبي بكر وعمر لفي كتاب الله قال الله تعالى: {وَإِذْ أَسَرَّ النَّبِيُّ إِلَى بَعْضِ أَزْوَاجِهِ حَدِيثًا} قال لحفصة أبوك وأبو عائشة أولياءُ الناس بعدي فإياك أن تخبري به أحداً. أخرجه الواحدي وله طرقٌ ذكر بعضها في الرياض النضرة.

ودر غنيه الطالبين مذكور است:

روي عن أبي هريرة عن النبي صلى الله عليه وسلم أنه قال لما عُرج بي سألتُ ربي أن يجعلَ الخليفة مِن بعدي علي بن أبي طالب فقالت الملائكة يا محمد إن الله يفعل ما يشاء الخليفة من بعدك أبوبكر.

وفي حديث البخاري أن عمر سأل حذيفة عن الفتنة التي تموج كموج البحر ماذا حفظ عن النبي صلى الله عليه وسلم فيها؟ فقال: ما لك ولها يا أمير المؤمنين إن بينك وبينها باباً مغلقاً قال أَيُكسَر الباب أو يفتح قال قلت لا بل يكسر قال ذلك حريٌ أن لا يغلق أبداً، ثم فسّر حذيفة الباب بعمر. بعد از آن تصريحاً وتلويحاً امر فرمود باقتداي ايشان، في حديث ابن مسعود اقتدُوا باللذَين مِن بعدي أبي بكر وعمر.

و در حديث حذيفة: إني لا أدري ما بقائي فيكم فاقتدوا باللذَين من بعدي وأشار إلى أبي بكر وعمر.

و بناي كلام بر موصول نهادن (يعني اللّذَين) دلالت مي كند بر آنكه علم ايشان بقيام شيخين بامر امت بعد آنحضرت صلى الله عليه وسلم محيط بود كيف لا و چندين حديث باين تشخيص و تعيين شنيده بودند!

وفي حديث ابن ماجه عن عرباض بن سارية: فمن أدرك ذلك منكم فعليه بسنتي وسنة الخلفاء الراشدين مِن بعدي عضّوا عليها بالنواجذ.

باز نزديك وفات قولاً و فعلاً بخلافت حضرت أبي بكر اشاره فرمودند عن عائشة أن النبي صلى الله عليه وسلم قال قُبَيل مرضه: لقد هممت أو أردت أن أُرسِل إلى أبي بكر وابنه فأعهد أن يقول القائلون أو يتمنى المتمنّون ثم قلتُ يأبى الله ويدفع المؤمنون أو يدفع الله ويأبى المؤمنون. أخرجه البخاري ومسلم معناه وفيه ويأبى الله والمؤمنون إلا أبابكر.

و اين حديث صحيح و صريح است در آنكه نزديك آنحضرت صلى الله عليه وسلم استخلاف حضرت صديق مراد بود، و ترك كردند استخلاف معتاد را بنا بر اعتماد بر فعل الهي بعد از آن امامتِ نماز باو تفويض فرمودند و اين قصه مشهور است.

بالجمله اين است آنچه آنحضرت صلى الله عليه وسلم در بيان آيات افاده فرمود ولا بيان بعد بيانه و در جاي خود بيشتر از اين مذكور خواهد شد انشاء الله تعالى.

بالجمله اين همه أحاديث باصل آيت ملحق شد چنانكه بيان قدر مسح در حديث مسح باصل آيت ملحق گشت پس گويا در آيت نام اين بزرگوران گفته آمد بمعني قومي را جانشين ساختن بعد قومي هست تعيُّن صورت موعود بيان نمودند كه نصب اين عزيزان است والله أعلم بالصواب.

قال الله تبارك وتعالى في سوره الأنبياء: {وَلَقَدْ كَتَبْنَا فِي الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِيَ الصَّالِحُونَ}

يعني هر آئينه نوشتيم در صحيفه ها بعد از تورات كه زمينِ معموره وارثِ آن شوند بندگان شائسته من.

مراد از زبور جنس صحيفه ها است يا زبور حضرت داود و لفظ زبور بمعني مكتوب است و كلام الله بعض او مصدق بعض است قال تعالى: {ذَلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْرَاةِ وَمَثَلُهُمْ فِي الْإِنْجِيلِ كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ}

قصه واحد است و تعبير مختلف، اينجا زبور و ذِكر گفته شد آنجا تورات و انجيل اينجا ميراث ارض گفته شد آنجا أخرج شطأه كه حاصل آن غلبه دولت اسلاميه است اينجا عبادي الصلحون ذكر كرده شد آنجا ضمير ذلك مثلهم بالذين معه گردانيده آمد.

در اين فصل نقلي چند از خصائص شيخ جلال الدين سيوطي مذكور نمائيم:

أخرج ابن أبي حاتم في تفسيره عن ابن عباس في الآية قال: أخبره الله سبحانه في التوراة والزبور بسابق علمه قبل أن تكون السموات والأرض أن يورِث أمة محمد في الأرض.

وأخرج ابن أبي حاتم عن أبي الدرداء أنه قرأ قوله تعالى {أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِيَ الصَّالِحُونَ} فقال نحن الصالحون.

قال السيوطي: وقد وقفت على نسخة من الزبور وهو مائة وخمسون سورة ورأيت في السورة الرابعة منه ما نصه: يا داود اسمع ما أقول ومُر سليمان فليقله للناس مِن بعدك إن الأرض أُورثُها محمداً صلى الله عليه وسلم وأُمَّته.

وأخرج ابن عساكر عن ابن مسعود قال: قال أبوبكر الصديق: خرجتُ إلى اليمن قبل أن يبعث النبي صلى الله عليه وسلم فنزلت على شيخ من الأزد عالم قد قرأ الكتب وأتت عليه أربع مائة سنة إلا عشر سنين فقال لي: أحسبك حرميا، قلت: نعم، قال: أحسبك قرشيا، قلت: نعم، قال: وأحسبك تيميا، قلت: نعم، قال بقيتْ لي منك واحدة، قلت: ما هي؟ قال: تكشفُ لي عن بطنك قلت لم ذاک؟ قال: أجد في العلم الصادق أن نبيا يبعث في الحرم يعاون على أمره فتى وكهل فأما الفتى فخوّاض غمرات ودفّاع معضلات فأما الكهل فأبيض نحيفٌ على بطنه شامة وعلى فخذه اليسرى علامة وما عليك أن تريني فقد تكاملَت لي فيك الصفة إلا ما خفي عليّ. قال أبوبكر: فكشفت له عن بطني فرأى شامة سوداء فوق سرتي فقال: أنت هو ورب الكعبة.

وأخرج ابن عساكر عن الربيع بن أنس قال: مكتوب في الكتاب الأول مثل أبي بكر الصديق مثل القطر أينما وقع نفع.

وأخرج ابن عساكر عن أبي بكرة قال أتيت عمر وبين يديه قوم يأكلون فرمى ببصره في مؤخّر القوم إلى رجل فقال ما تجد فيما تقرأ قبلك من الكتب قال: خليفة النبي صلى الله عليه وسلم صديقه.

وأخرج الدينوري في المجالسة وابن عساكر من طريق زيد بن أسلم قال أخبرنا عمر بن الخطاب قال خرجت مع ناس من قريش في تجارة إلى الشام في الجاهلية فلما خرجنا إلى مكة نسيت قضاء حاجة فرجعت فقلت لأصحابي ألحقكم. فوالله إني لفي سوق من اسواقها إذا أنا ببطريق قد جاء فأخذ بعنقي فذهبت أنازعه فأدخلني كنيسة فإذا تراب متراكب بعضه على بعض فدفع إليّ محرفة وفأساً وزنبيلاً وقال انقل هذا التراب فجلست أتفكر في أمري كيف أصنع فأتاني في الهاجِرة فقال لي: لمْ أرَك أخرجت شيئا ثم ضمّ أصابعه فضرب بها وسط رأسي فقمتُ فضربت بها هامته فإذا دماغه قد انتشر ثم خرجت على وجهي ما أدري أين أسلك فمشيت بقيه يومي وليلتي حتى أصبحت فانتهيت إلى دَير فاستظللت في ظله فخرج إليّ رجلٌ فقال يا عبدالله ما يجيئك ههنا قلت ضللت عن أصحابي فجاءني بطعام وشراب وصعّد فيَ النظر وخفّضه ثم قال: يا هذا قد علم أهل الكتاب أنه لم يبق على وجه الأرض أحدٌ أعلم مني بالكتاب وإني أجد صفتك الذي تُخرجنا من هذا الدير وتغلب على هذه البلدة فقلت له أيها الرجل لقد ذهبتَ في غير مذهب. قال: ما اسمك؟ قلت: عمر بن الخطاب قال: أنت والله صاحبنا غير شك فاكتب لي على ديري وما فيه قلت: أيها الرجل قد صنعتَ معروفا فلا تكدره فقال: اكتب لي كتابا في رقّ ليس عليك فيه شيء فإن تك صاحبنا فهو ما نريد وإن تكن الأخرى فليس يضرّك قلت: هات فكتبت له ثم ختمت عليه. فلما قدم عمر الشام في خلافته أتاه ذلك الراهب وهو صاحب دير القدس بذلك الكتاب فلما رآه عمر تعجب منه فأنشأ يحدثنا حديثه: فقال: أَوفِ لي بشرطي فقال عمر: ليس لعمر ولا لابن عمر منه شيء.

وأخرج ابن سعد عن ابن مسعود قال ركض عمر فرسا فانكشف ثوبه عن فخذه فرأى أهل نجران بفخده شامة سوداء فقالوا هذا الذي نجد في كتابنا أنه يخرجنا من أرضنا.

وأخرج عبدالله بن أحمد في زوائد الزهد من طريق أبي إسحق عن عبيدة قال: ركض عمر فرسا على عهد النبي صلى الله عليه وسلم فانكشف فخذه من تحت القبا فأبصر رجل من أهل نجران شامة في فخذه فقال: هذا الذي نجده في كتبنا يخرجنا من ديارنا.

وأخرج أبونعيم من طريق شهر بن حوشب عن كعب قال: قلت لعمر بالشام إنه مكتوب في هذه الكتب إن هذه البلاد مفتوحة على يد رجل من الصالحين رحيم بالمؤمنين شديد على الكافرين، سره مثل علانيته، قوله لا يخالف فعله، القريب والبعيد سواءٌ في الحق عنده، أتباعه رهبان بالليل وأُسد بالنهار، متراحمون متواصلون متبارّون، قال عمر: أَحَقٌ ما تقول؟ قال: إي والله قال الحمد لله الذي أعزنا وأكرمنا وشرفنا ورحمنا بنبينا محمد صلى الله عليه وسلم.

وأخرج ابن عساكر عن عبيد بن ادم وأبي مريم وأبي شعيب بن عمر أن عمر بن الخطاب كان بالجابية فقدم خالد بن الوليد إلى بيت المقدس فقالوا له: ما اسمك؟ قال: خالد بن الوليد قالوا: وما اسم صاحبك؟ قال: عمر بن الخطاب قالوا: انعته لنا. فنعتُّه قالوا: أما أنت فلست تفتحها ولكن عمر، فإنا نجد في الكتاب أن قيسارية تفتح قبل بيت المقدس فاذهبوا فافتحوها ثم تعالَوا بصاحبكم.

وأخرج الطبراني وأبونعيم في الحلية عن مغيث الأوزاعي أن عمر بن الخطاب قال لكعب الأحبار: كيف تجد نعتي في التوراة؟ قال: خليفةٌ قِرنٌ من حديد أمير شديد لا يخاف في الله لومة لائم ثم يكون من بعدك خليفة تقتله أمةٌ ظالمون له ثم يقع البلاءُ بعده.

وأخرج ابن عساكر عن الأقرع مؤذن عمر أن عمر دعا الأسقف فقال: هل تجدونا في شيء من كتُبكم؟ قال: نجد في كتبنا صفتكم وأعمالكم ولا نجد أسماءكم. قال: كيف تجدوني؟ قال: قِرناً من حديد. قال ما قرن من حديد؟ قال: أمير شديد. قال عمر: الله أكبر قال: فالذي من بعدي؟ قال: رجلٌ صالح يوثِر أقربائه. قال عمر: يرحم الله ابن عفان. قال: فالذي من بعده قال صداء من حديد فقال عمر: وادفراه! قال مهلا يا أمير المؤمنين فإنه رجلٌ صالح ولكن تكون خلافته في هراقة من الدماء والسيف مسلول.

وأخرج ابن عساكر عن ابن سيرين قال: قال كعب الأحبار لعمر: يا أمير المؤمنين هل ترى في منامك شيئاً؟ فانتهره، فقال: أنا أجد رجلاً يرى أمر الأمة في منامه.

وأخرج ابن راهويه في مسنده بسند حسن عن أفلح مولى أبي أيوب الأنصاري قال: كان عبدالله بن سلام قبل أن يأتي أهل مصر يدخل على رؤوس قريش فيقول لهم: لا تقتلوا هذا الرجل يعني عثمان فيقولون والله ما نريد قتله فيخرج وهو يقول والله ليقتلُنه. ثم قال لهم: لا تقتلوه فوالله ليموتَن إلى أربعين يوما فأبوا فخرج عليهم بعد أيام فقال لهم لا تقتلوه فوالله ليموتن إلى خمس عشرة ليله.

وأخرج ابن سعد وابن عساكر عن طاؤس قال سئل عبدالله بن سلام حين قُتل عثمان كيف تجدون صفه عثمان في كتبكم؟ قال: نجده يوم القيامة أميرا على القاتل والخاذل.

وأخرج ابن عساكر من طريق محمد بن يوسف عن جده عبد الله بن سلام أنه دخل على عثمان فقال له: ما ترى في القتال والكفّ؟ قال: الكف أبلغ للحجة وإنا لنجد في كتاب الله أنك يوم القيمة أمير على القاتل والآمر. وأخرج من هذا الطريق أن عبدالله بن سلام قال للمصريين: لا تقتلوا عثمان فإنه لا يستكمل ذا الحجة حتى يأتي على أجله (قبل از اين که ماه ذوالحجه به پايان برسد او به مرگ طبيعي خويش وفات خواهد کرد).

وأخرج الحاكم عن أبي الأسود الدئلي عن علي رضي الله عنه قال: أتاني عبدالله بن سلام وقد وضعتُ رجلي في الغرْز وأنا أريد العراق فقال: لا تأتي العراق فإنك إن أتيته أصابك به ذباب السيف قال علي وايمُ الله لقد قالها لي رسول الله صلى الله عليه وسلم قبلك. قال أبوالأسود: فقلت في نفسي بالله ما رأيت كاليوم رجل محارب يحدّث الناس بمثل هذا.

وأخرج أبوالقاسم البغوي عن سعيد بن عبدالعزيز قال لما توُفي رسول الله صلى الله عليه وسلم قيل لذي قرُبات الحِمْيَري وكان من أعلم يهود يا ذا قربات من بعده؟ قال: الأمين يعني أبابكر. قيل: فمن بعده قال قِرن من حديد يعني عمر. قيل: فمن بعده قال الوضاح المنصور يعني معاوية.

وأخرج ابن راهويه والطبراني عن عبدالله بن مغفّل قال: قال لي ابن سلام لما قُتل عليٌ هذا رأس أربعين سنة وسيكون عندها صلح.

وأخرج ابن سعد عن أبي صالح قال كان الحادي يحدو بعثمان وهو يقول:

إن الأمير بعده عليّ * وفي الزبير خلَفٌ مرضي

فقال كعب: لا بل معاوية، فأخبر معاوية بذلك فقال: يا أبا إسحاق أنى يكون هذا وههنا أصحاب محمد عليٌّ والزبير؟ قال: أنت صاحبها.

بايد دانست كه سنه الله جاري شده است بر آنكه چون امري عظيم در عالم غيب مقدر شود ودر ملأ اعلى صورت آن مرتسم گردد، ملأ سافل آن امر را تلقي نمايند چون نوبت اينجا رسد كهان بكهانت خود آن امر را بشناسند واهل اذهان صافيه برؤيا؛ بلكه در بعض اجسام و جسمانيات نيز صورت آن واقعه مرتسم گردد از اين باب نيز نقلي چند بر نگاريم. هم از خصائص من قول السطيح بعد ذكر النبي صلى الله عليه وسلم ثم يلي أمره الصديق إذا قضى صدَق وفي رد الحقوق لا خرَق ولا نزَق، ثم يلي أمره الحنيف مجرب غِطْريف قد أضاف المضيف وأحكم التحنيف، ثم يلي أمره وارعٌ لأمره مجرب فيجتمع له جموع وعصب فيقتلونه نقمة عليهم وغضب فيؤخذ الشيخ فيذبح إربا فيقوم له رجال خِطبا، ثم يلي أمره الناصر يخلط الرّأي بأمر ماكر يظهر في الأرض العساكر.

والمراد من الناصر ههنا معاوية بن أبي سفيان.

وأخرج ابن عساكر عن أبي الطيب عبدالمنعم بن غلبون المقري قال: لما فُتِحَت عمورية وجدوا على كنيسة من كنائسها مكتوب بالذهب شرّ الخلَف خلف يشتم السّلَف، واحدٌ من السلف خير من ألف من الخلف. صاحب الغار نلْت كرامة الافتخار إذ اثنى عليك الملك الجبار إذ يقول في كتابه المنزل على نبيه المرسل "ثاني اثنين إذ هما في الغار". يا عمر ما كنت والياً بل كنت والداً. عثمان قتلوك مقهوراً ولم يزوروك مقبوراً. وأنت يا عليُ إمام الابرار والذابّ عن وجه رسول الله صلى الله عليه وسلم الكفار. فهذا صاحب الغار وهذا أحد الاخيار وهذا غياث الأمصار وهذا إمام الأبرار فعلى من ينتقصهم لعنة الجبار. فقلتُ لصاحب له: قد سقطت حاجباه على عينه من الكبر مُنذ كم هذا على باب كنيستكم مكتوباً؟ قال: مِن قبل أن يبعث نبيكم بألفي عام.

وأخرج ابن عساكر في تاريخ دمشق عن كعب قال كان إسلام أبي بكر الصديق سببه بوحي من السماء وذلك أنه كان تاجراً بالشام فرأى رؤيا فقصها على بحيراء الراهب فقال له من أين أنت؟ قال: من مكة. قال من أيّها؟ قال: من قريش. قال: فأيْش أنت؟ قال: تاجر قال: صدّق اللهُ رؤياك؛ فإنه يبعث نبي من قومك تكون وزيره في حياته وخليفته بعد موته فأسرّها أبوبكر حتى بُعث النبي صلى الله عليه وسلم فجاءه فقال يا محمد ما الدليل على ما تدّعي؟ قال: الرؤيا التي رأيت بالشام فعانقه وقبّل ما بين عينيه وقال أشهد أنك رسول الله.

وأخرج ابن عساكر عن علي قال: قال رسول الله صلى الله عليه وسلم ليلة أُسري بي رأيتُ على العرش مكتوبا لا إله إلا الله محمد رسول الله أبوبكر الصديق عمر الفاروق عثمان ذوالنورين.

وأخرج أبويعلى والطبراني في الأوسط وابن عساكر والحسن بن عرفة في جزئته المشهورة عن أبي هريرة قال قال رسول الله صلى الله عليه وسلم: ليله عُرج بي إلى السماء ما مررت بسماءٍ إلا وجدت اسمي فيها مكتوبا محمد رسول الله وأبوبكر الصديق خلفي.

وأخرج الدارقطني في الأفراد والخطيب وابن عساكر عن أبي الدرداء عن النبي صلى الله عليه وسلم قال: رأيت ليلة أُسري بي في الفراش فِرِندة خضراء فيها مكتوب بنور ابيض لا إله إلا الله محمد رسول الله أبوبكر الصديق عمر الفاروق.

وأخرج ابن عساكر وابن النجار في تاريخيهما عن أبي الحسن علي بن عبدالله الهاشمي الرقي قال دخلت بلاد الهند فرأيت في بعض قراها شجرة وردٍ اسود ينفتح عن وردة كبيرة طيبة الرائحة سوداء عليها مكتوبٌ بخطٍ ابيض لا إله إلا الله محمد رسول الله أبوبكر الصديق عمر الفاروق فشككت في ذلك وقلت إنه معمول فعمدت إلى حبه لم تفتح ففتحتها فرأيتُ فيهما كما رأيت في سائر الورد وفي البلد منه شيء كثيرٌ.

قال الله تعالى في سوره المائدة: {يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكَافِرِينَ يُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَلَا يَخَافُونَ لَوْمَةَ لَائِمٍ ذَلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشَاءُ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ}

يعني اي مؤمنان هر كه برگردد از زمره شما از دين خود پس خواهد آورد خداي تعالى گروهي را كه دوست ميدارد ايشان را و دوست ميدارند او را، متواضع اند براي مسلمانان درشت طبع اند بر كافران جهاد مي كنند در راه خدا و نمي ترسند از ملامت ملامت كننده اين بخشايش خداست ميدهدش بهر كه خواهد و خدا جواد داناست.

{إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ}

يعني جز اين نيست كه كار ساز و ياري دهندهء شما خداست و رسول او و آن مؤمنان كه بر پا ميدارند نماز را و مي دهند زكات را و ايشان خشوع كنندگان اند يا نماز نافله بسيار خوانندگانند.

{وَمَنْ يَتَوَلَّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغَالِبُونَ}

و هر كه دوستي پيدا كند با خدا وبا رسول او و با مؤمنان پس هر آئينه گروه خدا همان است غالب.

قوله تعالى: {يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا} غرض از اين كلام اخبارست بآن حادثه كه در مرض موت آنحضرت صلى الله عليه وسلم پيش آمد و بعد انتقال او صلى الله عليه وسلم متكامل شد و اعلام تدبيري كه خدا تعالى در غيب الغيب مقرر فرموده است تا چون آن حادثه رو بدهد علي البصيره باشند از آن واضطراب بر بواطن ايشان غالب نيايد و چون آن تدبير رو نمايد در اهتمام آن كوشند و بذل مساعي در اتمام آن سعادت خود دانند.

شرح اين حادثه آنكه در اواخر ايام آنحضرت صلى الله عليه وسلم سه فرقه از عرب مرتد شدند و در هر فرقه شخصي مدعي نبوت برخاست و قوم وي تصديق او كردند و فتنه عظيم بر پا شد ذوالخمار عنسي كه در كهانت و شعبده بازي دستِ تمام داشت در ميان مَذحِج دعوي نبوت نمود. آنحضرت صلى الله عليه وسلم بجانب معاذ بن جبل رضي الله عنه و جمعي از مسلمين كه همراه او بودند نامه نوشت تا براي قتال او آماده شوند. فيروز ديلمي ازانجماعه متصدي قتل او شد و جناب نبوي صلى الله عليه وسلم بر صورت اين ماجرا بوحي مطلع شدند و فرمودند: فاز فيروز و در خارج خبر اين واقعه آخر ربيع الأول بصديق أكبر رضي الله عنه رسيد و اين اول مژده فتحي بود كه حضرت صديق أكبر بآن مسرور گرديد.

و مسيلمة كذاب در ميان بني حنيفه در شهر يمامه بدعوي نبوت برخاست و بجانب اقدس نبي صلى الله عليه وسلم نامه نوشت: مِن مسيلمة رسول الله إلى محمد رسول الله أما بعد فإن الأرض نصفها لي ونصفها لك. واين نامه را بدست دو كس بحضور مقدس فرستاد آنحضرت صلى الله عليه وسلم آن دو كس را فرمودند أتشهدان أَنَّ مسيلمة رسول الله؟ قالا: نعم فقال النبي صلى الله عليه وسلم: لولا أن الرسل لا تُقتل لضربت أعناقكما. بعد از آن جواب نامه او نوشتند: مِن محمد رسول الله إلى مسيلمة الكذاب أما بعد فإن الأرض لله يورثها من يشاء والعاقبة للمتقين.

بعد از اين ماجرا آنحضرت صلى الله عليه وسلم مريض شدند و تدبير دفع او نافرموده برفيق اعلي پيوستند. صديق أكبر رضي الله عنه خالد بن وليد رضي الله عنه را با جيشي كثير بطرف مسيلمه روان فرمود و كار او را آخر نمود، وحشي (بن حرب قاتل سيّد الشهداء حمزة رضي الله عنه) آن كذاب را بكشت و جموع او متفرق گشتند و بعضي از ايشان تائب شدند.

و طليحة أسدي در ميان بني اسد مدعي نبوت شد هم در حيات آنحضرت صلى الله عليه وسلم و بعد انتقال وي صلى الله عليه وسلم حضرت صديق رضي الله عنه خالد بن وليد رضي الله عنه را بر سر آن جماعت فرستاد. خالد آن جمع را هزيمت داد طليحه بگريخت و بعد از آن مسلمان شد و در غزوه قادسية تردّد نمايان بعمل آورد.

بعد از آن فتنه ردت بغايت بلند شد أكثر عرب غير حرمين و قريهء جُواثي راه ارتداد پيش گرفتند و فرقه اي منع زكوة نمودند. در باب اين جماعه فقهاي صحابه با هم در مباحثه افتادند كه اهل قبله اند قتال بايشان جائز نباشد. از آنجمله عمر فاروق رضي الله عنه گفت كيف تقاتل الناس وقد قال رسول الله صلى الله عليه وسلم أُمرت أن أقاتل الناس حتى يقولوا لا إله إلا الله فمن قالها فقد عصم مني نفسه وماله إلا بحقه وحسابه على الله فقال أبوبكر: والله لأقاتلن من فرّق بين الصلاة والزكاة فإن الزكاة حق المال، والله لو منعوني عناقاً كانوا يؤدونها إلى رسول الله صلى الله عليه وسلم لقاتلتُهم على منعها قال عمر فعرفت أنه الحق. أخرجه الشيخان وغيرهما.

و شرح تدبيري كه خداي تعالى براي اين حادثه مقرر فرمود آنست كه داعيه قتال در خاطر صديق أكبر رضي الله عنه باهتمام تمام فرو ريخت و آن سرّ قول آنحضرت بود صلى الله عليه وسلم در اين فتنه العصمه فيها السيف رواه حذيفة رضي الله عنه.

أكثر صحابه در اين امر متوقف بودند تا آنكه فاروق اعظم رضي الله عنه از صديق أكبر رضي الله عنه طلب رفق نمود و حضرت صديق فرمود: أَجبّار أنت في الجاهلية خوّار في الإسلام؟

و با حضرت مرتضى رضي الله عنه نيز مانند اين جواب و سوال در ميان آمد قال أنس بن مالك كره الصحابة قتالَ مانعي الزكاة وقالوا أهل القبلة فتقلد أبوبكر سيفه وخرج وحده فلم يجدوا بدّا من الخروج.

وقال ابن مسعود رضي الله عنه: كرهنا ذلك في الابتداء ثم حمدناه عليه في الانتهاء. أخرجها البغوي وغيره.

داعيه ي كه در قلب حضرت صديق رضي الله عنه ريختند بمنزله چراغي بود هر كه محاذي او مي افتاد بنور او متنور مي شد تا آنكه جموع عظيمه از مسلمين مهيا براي قتال شدند و سعي هر چه تمامتر بكار بردند. قال أبوبكر بن عياش سمعت أبا حصين يقول ما ولد بعد النبيين أفضل من أبي بكرٍ قام مقام نبي من الأنبياء في قتال أهل الردة. أخرجه البغوي.

و اين اشاره است به تحمل داعيه (اراده) الهيه كه در نفس نفيس او رضي الله عنه مرتسم شد و از آنجا اهتمام بامر جهاد در خاطر مسلمانان مرسوم گشت.

أخرج أبوبكر عن القاسم بن محمد عن عائشة أنها كانت تقول توفي رسول الله صلى الله عليه وسلم فنزل بأبي بكر ما لو نزل بالجبال لهاضّها اِشْرَأبّ النفاق بالمدينة وارتدت العرب فوالله ما اختلفوا في نقطة إلا طار أبي لحطها وغنائها في الإسلام، وكانت تقول مع هذا: ومن رأى عمر بن الخطاب عرف أنه خُلق غناءً للإسلام كان والله أحوذياً نسيج وحده وقد أعدّ للأمور أقرانها.

قوله تعالى {فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ} اين آوردن باين وجه نيست كه از عدم بوجود آرد يا از كفر باسلام بلكه از زمر؟ مسلمين جمعي را بسبب داعي؟ كه در قلب صديق أكبر ريختند منبعث گرداند بسوي جهاد و در ميان ايشان گِرهي زند تا همه بصورت اجتماعي؟ خود آورد؟ حق باشند، يعني آن هيئت اجتماعيه بتدبير الهي و الهام او بالقاي داعيه در قلوب ايشان متحقق گشت. قوله تعالى {يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكَافِرِينَ يُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَلَا يَخَافُونَ لَوْمَةَ لَائِمٍ} اينجا شش صفت مذكور شد دو از آن در ميان خدا و عباد او و دو در ميان ايشان و غير ايشان از بني آدم هر كه مؤمن است به نسبت او معامله والد با ولد مي كنند، و هر كه كافر است در حق او مثل جبرئيل در وقت صيحه ثمود جارح؟ از جوارح الهي مي شوند در فعل اتلاف و اهلاك.

و دو صفت در نصرت ملت يكي فعل جهاد وفي معناه الأمر بالمعروف والنهي عن المنكر و يكي قوت داعيه او كه بگفت مردم يا بسبب قرابت و مانند آن، آن داعيه متلاشي نه گردد و {ذَلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشَاءُ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ}

فذلك است عظيم القدر در تحقيق تثبيت اين خصال و بيان منزلت آنها عند الله. و از اينجا معلوم مي شود كه قتال مرتدين تِلو غزوه بدر و حديبية بود و نمون؟ از مشاهد عظيمة القدر.

قوله تعالى {إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ} انما در كلام عرب براي دليل جمله سابقه و تحقيق و تثبيت او مي آيد.

يعني اي مسلمانان از ارتداد عرب و جموع مجتمعه ايشان چرا مي ترسيد جز اين نيست كه كار ساز و ناصر و ياري دهند؟ شما در حقيقت خدا است كه مي ريزد الهام خير و مي نمايد تدبير امور، و رسول او كه سر رشته ترغيب بر جهاد در عالم آورد؟ اوست وبراي امت خود بدعاي خير دستگير ايشان است.

و در ظاهر محقين اهل ايمان كه به اقامت صلوة و ايتاء زكوة بوصف خشوع و نيايش متصف اند و تحمل داعيه الهيه كنند و خداي تعالى بر دست ايشان كارهاي نيك در عالم سرانجام فرمايد.

و سبب نزول و ماصدَق اين آيت صديق أكبر رضي الله عنه است لفظ عام است شامل همه محقين و دخول سبب نزول قطعي.

أخرج البغوي عن أبي جعفر محمد بن علي الباقر {إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا} نزلت في المؤمنين فقيل له: إنها نزلت في علي فقال: هو من المؤمنين.

نه چنانكه شيعه گمان بردند و قصه موضوعه روايت كنند و "راكعون" را حال از "يؤتون الزكوة" مي گيرند و برتافتن انگشتري بجانب فقيري در حالت ركوع فرود مي آرند و سياق و سباق آيت را برهم زنند. خداي تعالى اعضاي ايشان را از هم جدا سازد چنانكه ايشان آيات متسقه بعضها ببعض را از هم جدا كردند.

{وَالَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَاةَ} مفهوم اين كلام آنست كه ولايت مسلمانان و كار سازي ايشان خصوصاً در مثل اين حوادث عظام بسابقين متصفين بصفات كمال لائق است نه غير ايشان.

قوله تعالى {وَمَنْ يَتَوَلَّ اللَّهَ} امرست بطاعت خدا و رسول و خليفهء رسول و ترغيب است بر آن، و بيان آنكه غلبهء اسلام موقوف است بر آن و سعادت محصور است در آن.

چون اين همه بيان نموده شد بايد دانست كه وعد؟ خداي تعالى راست است و انجاز اين وعده در زمان حيات آنحضرت صلى الله عليه وسلم واقع نشد؛ زيرا كه فوجي مجتمع براي قتل اهل ارتداد در آن زمان نه برآمد و بعد شيخين در اين مُدَد متطاوله نيز قتال مرتدين بجمع رجال و نصب آلات قتال بوقوع نيامده لامحاله مصداق وعده جنود مجنّده صديق أكبر است رضي الله عنه كه بجهت محاربه مرتدين برآمدند و بعون الهي در اسرع حين و احسن وجوه سرانجام آن امر عظيم دادند. و جمع رجال و نصب قتال بافِرَق مرتدين يكي از لوازم خلافت است؛ زيرا كه خلافت راشده رياست خلق است در اقامت دين و جهاد أعداء الله وإعلاء كلمة الله بوجهي كه وي و تابعان وي در اين اقامت ممدوح باشند و ثنا و رضا بايشان متوجه شود، و جهاد مرتدين از اعظم انواع اقامت دين است و رضا و ثنا بر ايشان در اين آيات اظهر من الشمس في رابعة النهار.

و نيز بايد دانست كه {وَمَنْ يَتَوَلَّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ} ترغيب است بتولّي خليفة راشد و صديق أكبر رضي الله عنه مورد نص است و آن قطعي الدخول است و اين اشاره است بوجوب انقياد خليفة راشد و دلالت است بر تحقق خلافت حضرت صديق.

و نيز بايد دانست كه حق سبحانه بتأكيد گواهي ميدهد بر آن كه آن جماعه در وقت قيام بقتال مرتدين محبوبين ومحبّين و كذا كذا باشند و اين همه صفات كمال است پس اگر حضرت صديق در خلافت خود بر حق نمي بود جمعي كه به امر او جهاد كردند و با او بيعت نمودند و به استخلاف او راضي شدند محبين و محبوبين و متصفين باوصاف كمال نباشند واللّازم باطل بشهادة الله تعالى.

و نيز بايد دانست كه اينجا گفته شد {فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ} و در ظاهر صورت اجتماعيه آوردن مسلمين از دست حضرت صديق رضي الله عنه اتفاق افتاد واين همچنانست كه فرمود: {وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَكِنَّ اللَّهَ رَمَى} اتيان بقوم كذا و كذا في الحقيقت فعل حق است سبحانه وتعالى و حضرت صديق كالجارحه اند در آن. كدام منزلت بالاتر از اين منزلت خواهد بود بعد منزله الأنبياء صلوات الله وسلامه عليهم؟ و كدام كامل و مكمل مانند او باشد ذلك فضل الله يؤتيه من يشاء والله ذوالفضل العظيم.

و نيز بايد دانست كه {إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ} هر چند لفظ عام است اما مورد نص صديق أكبر رضي الله عنه است و دخول مورد نص در عام قطعي است پس صديق أكبر ولي مسلمانان و كارساز ايشان است و همين است معنى خلافت راشده. و صديق أكبر متصف باقامت صلوة و ايتاء زكوة است با وصف خشوع يا با وصف اكثار نوافل صلوة و اين معني يكي از لوازم خلافت خاصه است.

و نيز بايد دانست كه امر جهاد و قتال منسوب مي شود بآمر در عرف شائع بلكه آمر مي بايد كه احق باين صفات باشد تا پرتو وي در دل ديگران كار كند پس صفات ششگانه در صديق أكبر رضي الله عنه على أكمل الوجوه متحقق باشد و اين معنى از لوازم خلافت خاصه است بلكه مي تواند بود كه اينهمه صفات ششگانه صفات صديق باشد كه بطريق تعريض ادا كرده شد كما قال عزّ من قائل {وَلَا يَأْتَلِ أُولُو الْفَضْلِ مِنْكُمْ وَالسَّعَةِ} الآية

مراد اينجا حضرت صديق است رضي الله عنه تنها اما بلفظ جمع بيان نموده آمد چنانكه قاعده تعريض است.

و از قرائن اين معني آنست كه در صورت قتال مرتدين لوم لائمي كه از مسلمانان باشد پيش نمي آيد و لوم كافران را اعتبار نيست پس ذكر "ولايخافون لومه لائم" تنها براي صديق أكبر است چون در قتال مانعين زكوة صحابة اشكال داشتند و ملامت پيش گرفته بودند و نزديك حضرت صديق كفر و ارتداد آن فريق محقق بود، به اشكال و ملامت آنجماعه التفات نه نمود و از بحث ايشان خوفي بر دل مبارك او راه نيافت و از امضاي رأي خود باز نماند فذلك قوله تعالى {لا يخافون لومة لائم}

وقال الله تعالى في سوره الفتح: {قُلْ لِلْمُخَلَّفِينَ مِنَ الْأَعْرَابِ سَتُدْعَوْنَ إِلَى قَوْمٍ أُولِي بَأْسٍ شَدِيدٍ تُقَاتِلُونَهُمْ أَوْ يُسْلِمُونَ فَإِنْ تُطِيعُوا يُؤْتِكُمُ اللَّهُ أَجْرًا حَسَنًا وَإِنْ تَتَوَلَّوْا كَمَا تَوَلَّيْتُمْ مِنْ قَبْلُ يُعَذِّبْكُمْ عَذَابًا أَلِيمًا}.

بگو يا محمد پس ماندگان را از باديه نشينان كه عنقريب خوانده خواهيد شد بسوي جنگ قومي خداوندِان كار زار سخت كه جنگ كنيد با ايشان يا آنكه ايشان مسلمان شوند پس اگر فرمان برداري كرديد بدهد خداي تعالى شما را مزد نيك و اگر رد گردانيد چنانكه رو گردانيده بوديد پس از آن دعوت عقوبت كند شما را عقوبت درد دهنده.

سبب نزول آيه بر وفق اجماع مفسرين و دلالت سياق و سباق آيات و برطبق مضمون أحاديث صحيحه آنست كه آنحضرت صلى الله عليه وسلم سال حديبية اراده نمودند كه عمره بجا آرند پس دعوت فرمودند اعراب و اهل بوادي را تا در اين سفر بركاب آنجناب صلى الله عليه وسلم سعادت اندوز باشند؛ زيرا كه احتمال قوي بود كه قريش از دخول مكه مانع آيند و سبب كينه هاي كه از جهت کشته شدگان بدر و أحد و احزاب در قلوب ايشان متمكن بود متعرض بحرب شوند، و در اين هنگام بحسب تدبير عقل لابد است از استصحاب جمعي كثير تا از شرّ قريش ايمني حاصل شود. بسياري از اعراب دعوت آنحضرت صلى الله عليه وسلم گوش نكرده از اين سفر تخلف نمودند و بعضي به اشغال ضروريه در اهل و مال تعلل كردند و مخلصين مسلمين كه سر تا پا به بشاشت ايمان ممتلي بودند مرافقت و موافقت را سعادت دانسته صحبت اختيار نمودند چون نزديك بحديبية رسيده شد قريش بحميت جاهليت مبتلا گشته مستعدّ قتال و جدال شدند بعد اللتيا واللتي صلح مغلوبانه در آنجا اتفاق افتاد و بيرون مكه دَم احصار ادا كردند و بازگشتند چون در اين سفر اخلاص مخلصان مُبرهن گشت و بر خواطر ايشان كرْب عظيم مستولي شده بود بسبب فوت عمره و از جهت صلح مغلوبانه، حكمت الهي تقاضا فرمود كه جبر قلوب ايشان نمايد به مغانم خيبر كه عنقريب بدست ايشان افتد و آن مغانم را خاص بحاضرين حديبية گرداند غير ايشان را اذن خروج نداد و در آن مغانم شريك نگردانيد.

قال الله تعالى: {سَيَقُولُ الْمُخَلَّفُونَ إِذَا انْطَلَقْتُمْ إِلَى مَغَانِمَ لِتَأْخُذُوهَا ذَرُونَا نَتَّبِعْكُمْ يُرِيدُونَ أَنْ يُبَدِّلُوا كَلَامَ اللَّهِ قُلْ لَنْ تَتَّبِعُونَا كَذَلِكُمْ قَالَ اللَّهُ مِنْ قَبْلُ}

و به اِخبار رضاي خود از آنجماعه كه در حديبية بيعت نمودند.

قال الله تعالى: {لَقَدْ رَضِيَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبَايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ}. و هيچكس از حاضران حديبية از اين بيعت تخلف نه كرد إلا جُدّ بن قيس منافق تنها.

وأخرج البغوي وغيره عن جابر رضي الله عنه أن رسول الله صلى الله عليه وسلم قال: "لا يدخل النار أحد ممن بايع تحت الشجرة"

و اين مشهد يكي از مشاهد خير است كه صحاب؟ كرام در آن مشهد به مقامات عالية فائز گشتند.

و به مغانمي كه بعد مهلتي بدست ايشان افتد مانند غنائم حنين.

و به مغانم اخرى كه گاهي عرب بر آن قادر نشده بودند و آن مغانم فارس و روم است كه بسبب قوت و شوكت و كثرت عدد و عُدد ايشان اصلاً غلبه بر آن جماعه و اخذ مغانم از ايشان در خيال عرب نمي گذشت. قال الله تعالى: {وَعَدَكُمُ اللَّهُ مَغَانِمَ كَثِيرَةً} مغانم عرب است حنين و مانند آن "فعجّل لكم هذه" مغانم خيبر است كه متصل حديبية بدست ايشان آمده {وَأُخْرَى لَمْ تَقْدِرُوا عَلَيْهَا} مغانم فارس و روم است.

و نيز حكمت الهيه تقاضا نمود كه تهديد متخلفين و تفضيح حال ايشان كرده شود. قال الله تعالى: {قُلْ لِلْمُخَلَّفِينَ}. و از آينده دعوتِ ايشان است براي قتال أولي باس شديد اعلام كرده آيد تا پيش از وقوع واقعه تأمل وافي در عواقب قبول دعوت و عدم قبول آن كرده باشند و چون روي دهد بر بصيرت باشند از آن، و احتمالات عقليه مشوش حال ايشان نگردد فذلك قوله {سَتُدْعَوْنَ} بطريق اقتضا از اين كلمه مفهوم شد كه در زمان مستقبل داعيي خواهد بود اعراب را بسوي جهاد كفار، و از اين دعوت تكليف شرعي متحقق خواهد شد اگر قبول دعوت كنند ثواب آن بيابند و اگر رد كنندمعاقَب شوند و اين لازم بيّن خليفه راشد است و دعوت بسوي جهاد اعظم صفات خليفه است.

پس از اين آيت وعد؟ وجود داعي بسوي جهاد و اثبات خلافت او مفهوم شد در تفتيش آنيم كه اين داعيان كه بودند و اين اوصاف بر كدام شخص منطبق شد؟

يكي از آن اوصاف آنست كه دعوت براي اعراب باشد كه باديه نشينان اند گو اهل شهر را نيز دعوت كنند.

دوم آنكه دعوت بقتال كفار أولي بأس شديد باشد و معنى أولي بأس شديد آن است كه از جماع؟ كه مستعد قتال شده اند داعيان و مدعوان همه شدت بأس بيشتر داشته باشند و إلا شدت و ضعف امر نسبتي است هر ضعيفي شديد است به نسبت اضعف ازو، و ليكن عرف عام با مستعدان قتال مي سنجد اگر به نسبت اين مستعدان أكثر و قوي و به اسباب بيشتر باشند أولي بأس شديد گويند و الا نه. معنى أولي بأس شديد آن است كه بمقتضاي قياس و بحكم عقول مفطوره در بني آدم اقرب بغلبه ديده شود اگر چه فضل الهي بخرق عادت آن جموع مجموعه را بدست اولين بر هم زند.

سوم آنكه دعوت براي غير قريش باشد؛ زيرا كه تنكير قوم مي فهماند كه هُم غير الأولين الذين دعا إليهم رسول الله صلى الله عليه وسلم في الحديبية و در صورتي كه مدعو إليهم قريش باشند نظم كلام چنين بايد ساخت ستدعون إليهم مرة أخرى و گفته نشود ستدعون إلى قوم.

چهارم آنكه اين دعوت براي قتالي باشد كه منتهي نه گردد إلا به اسلام يا قتال اين قوم أولي بأس شديد نه دعوت براي احكام خلافت خليفه و شكست بغاة مسلمين چنانكه حضرت مرتضى كرم الله وجهه دعوت فرمود اهل مدينه را (براي تقويه خلافت خويش و شکست دادن مخالفين در جنگ جمَل و جنگ صفّين)، يا براي ترسانيدن دشمن و چون هيبت افتاد باز گردند بدون قتال چنانكه آنحضرت صلى الله عليه وسلم در تبوك دعوت فرمودند بر خروج بسوي روم و چون قيصر از جاي خود حركت نه كرد بازگشتند و در آنجا قتالي واقع نشد.

چون اين مقدمه دانسته شد بايد دانست كه اين داعي صادق است بر خلفاي ثلاثه لاغير؛ زيرا كه بحسب احتمالات عقيله اين داعي يا جناب مقدس نبوي است صلى الله عليه وسلم يا خلفاي ثلاثه يا حضرت مرتضى رضوان الله عليهم يا بني أمية يا بني عباس يا اتراك كه بعد دولت عرب سر بر آوردند لا يتجاوز الأمر عن ذلك.

از آنحضرت صلى الله عليه وسلم دعوت كذا واقع نشد؛ زيرا كه نزول آيت در قص؟ حديبية است و غزوات آنحضرت صلى الله عليه وسلم بعد حديبية محصور و معلوم است، بر هيچ يك دعوت كذا صادق نمي آيد متصل حديبية غزو؟ خيبر واقع شد و هيچكس را از اعراب در آن غزوه دعوت نه فرمودند بلكه غيرِ حاضرين حديبية ممنوع بودند از حضور در آن مشهد كما قال: {قُلْ لَنْ تَتَّبِعُونَا كَذَلِكُمْ قَالَ اللَّهُ مِنْ قَبْلُ}

و بعد از آن غزو؟ الفتح پيش آمد في الجمله دعوتي واقع شد اما نه براي قتال قوم أولي بأس شديد؛ زيرا كه ايشان همان بودند كه دعوت حديبية براي ايشان بود و نظم كلام دلالت بر تغاير اين دو قوم مي نمايد.

و غزوه حنين نيز مراد نيست؛ زيرا كه "هوازن" أقل و اذل بودند از آنكه به نسبت دوازده هزار مرد جنگي كه در ركاب شريف حضرت نبوي صلى الله عليه وسلم از مهاجرين و أنصار و أعراب و مسلمة الفتح نهضت كرده بودند ايشان را أولي بأس شديد گفته شود و هر چند حكمت الهي در مقابله {أَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ} جولتي در كار ايشان كرده باشد.

و غزوه تبوك نيز مراد نيست؛ زيرا كه {تُقَاتِلُونَهُمْ أَوْ يُسْلِمُونَ} در آنجا متحقق نشد غرض آنجا ايقاع هيبت بود در قلوب شام و روم چون هر قل جنبش نه كرد و فوجي نه فرستاد باز مراجعت فرمودند.

و بنو أمية و بنو عباس و مَن بعد ايشان گاهي اعراب حجاز و يمن را بقتال كفار نخوانده اند كما هو معلوم من التاريخ.

قطعاً اين دعوت مقيده در اين مدد متطاوله غير از خلفاي ثلاثه متحقق نه گشت. قال الواقدي: لما قُبض رسول الله صلى الله عليه وسلم استخلف أبوبكر رضي الله عنه فقُتل في خلافته مسيلمةُ الكذاب ابن قيس الذي ادّعى النبوة وقاتل بني حنيفة وقُتل أيضاً سجاح والأسود العنسي وهرب طليحة إلى الشام وفتح اليمامة وأطاعت العربُ لأبي بكر الصديق رضي الله عنه فعوّل عند ذلك أن يبعث جيوشه إلى الشام وصرف وجهه إلى قتال الروم فجمع الصحابة رضي الله عنهم في المسجد وقام فيهم فحمد الله وأثنى عليه وذكر النبي صلى الله عليه وسلم ثم قال: أيها الناس اعلموا أن الله تعالى قد فضّلكم بالإسلام وجعلكم من أمة محمد عليه الصلوة والسلام وزادكم إيمانا ويقينا ونصركم نصرا مبينا فقال فيكم {الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلَامَ دِينًا} واعلموا أن الرسول صلى الله عليه وسلم كان بوجهه وهمته إلى الشام فقبضه الله تعالى واختار له ما لديه صلى الله عليه وسلم ألا وإني عازم أن اوجه المسلمين بأهاليهم وأموالهم إلى الشام فإن رسول الله صلى الله عليه وسلم أمرني بذلك قبل موته فقال زُويت لي الارضُ مشارقها ومغاربها وسيبلغ ملك أمتي ما زوي لي منها فما قولكم في ذلك رحمكم الله؟ قالوا: يا خليفة رسول الله صلى الله عليه وسلم مُرنا بأمرك ووجّهنا حيث شئت فإن الله عز وجل فرض طاعتك علينا فقال تعالى: {أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ} قال: ففرح أبوبكر رضي الله عنه بقولهم وسرَّ سرورا عظيماً ونزل عن المنبر فكتب الكتاب إلى ملوك اليمن وأمراء العرب وإلى أهل مكة وكانت الكتب كلها يومئذ نسخة واحدة: بسم الله الرحمن الرحيم من عبدالله عتيق بن أبي قحافة إلى سائر المسلمين سلامٌ عليكم فإني أحمد الله الذي لا إله إلا هو ونصلي على نبيه محمد صلى الله عليه وسلم وإني قد عزمت على أن أوجّهكم إلى الشام لتأخذوها من أيدي الكفار فمن عول منكم على الجهاد فليبادر على طاعة الله وطاعة رسوله ثم كتب: {انْفِرُوا خِفَافًا وَثِقَالًا} الآية. ثم بعث الكتاب إليهم وأقام منتظر جوابهم وقدومهم فكان أوّل من بعث إلى اليمن أنس بن مالك خادم رسول الله صلى الله عليه وسلم. انتهى كلامه.

و برهان بر بودن حضرت صديق رضي الله عنه كالجارحه در اين دعوت و ظهور سرّ حديث قدسي كه در مخاطبه آنحضرت صلى الله عليه وسلم واقع است ابْعث جيشاً نبعث خمسة مثلَه در اين واقعه ظاهر و باهر بود و اين نامه در دل مردم كاري کرد كه از ميزان عقل معاشي بيرون است تا آنكه در غزوة يرموك چهل هزار كس مجتمع شد و كوشش عجيب از دست ايشان بر روي كار آمد و فتحي كه هيچگاه از زمان حضرت آدم تا اين دم واقع نه شده بود ظهور نمود. كشودِ كار اضعافا مضاعف از كوشش و اهتمام ظاهر گرديد و اين فعل حضرت صديق دستور العمل فاروق اعظم شد رضي الله عنهما، بهمين اسلوب در واقعة قادسية دعوت اعراب فرمود.

في كتاب روضة الأحباب عند ذكر غزوة القادسية چون خبر رسيد كه عجم يزد گرد را بباد شاهي برداشتند و امور خود مهيا ساختند أميرالمؤمنين عمر رضي الله عنه به هر يك از عمال خود نامه نوشت بدين مضمون كه: بايد در آن ناحيه هر كرا داند كه اسپ و سلاح دارد و از اهل نجدت و شجاعت و مقاتله بود ساختگي نموده بتعجيل تمام بجانب مدينه روان سازد.

و هم چنين دعوت أمير المؤمنين عثمان رضي الله عنه براي كمك عبدالله بن أبي سرح چون در افريقية با مَلِك آنجا مقاتله در پيش كرد مشهور است.

چون ثابت شد كه اين خلفا داعي بودند بدعوت موصوفه في القرآن ثابت شد كه خلفاي راشدين بودند دعوت ايشان موجب تكليف ناس شد و بقبول آن مستحق ثواب و بعدم قبول مستوجب عذاب گشتند وقال الله تعالى في سوره الفتح: {مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَالَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ تَرَاهُمْ رُكَّعًا سُجَّدًا يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِنَ اللَّهِ وَرِضْوَانًا سِيمَاهُمْ فِي وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ ذَلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْرَاةِ وَمَثَلُهُمْ فِي الْإِنْجِيلِ كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوَى عَلَى سُوقِهِ يُعْجِبُ الزُّرَّاعَ لِيَغِيظَ بِهِمُ الْكُفَّارَ وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَأَجْرًا عَظِيمًا}

يعني محمد صلى الله عليه وسلم پيغامبر خداست و آنانكه همراه اويند سخت اند بر كافران مهربان اند در ميان خودها مي بيني اي بيننده ايشان را ركوع كننده و سجده نماينده مي طلبند بخشايش از خدا و خوشنودي را، علامت صلاح ايشان در روهاي ايشان است از اثر سجده، آنچه مذكور مي شود داستان ايشان است در تورات و داستان ايشان است در انجيل ايشان مانند زراعتي هستند كه بر آورده است گياه سبز خود را پس قوت داد آن را پس سطبر شد پس با يستاد بر ساقهاي خود، به شگفت مي آرد زراعت كنندگان را عاقبت حال غلبه اسلام آنست كه بخشم آرد خداي تعالى بسبب ايشان كافران را وعده داده است خداي تعالى آنان را كه ايمان آورده اند و كارهاي شايسته كردند از اين امت آمرزش بزرگ.

سوق كلام براي تشريف آن مخلصان است كه در سفر حديبية همراه آنحضرت صلى الله عليه وسلم بودند و بشارت بغلبه ايشان بر جميع امم. قوله تعالى {مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ} چون سخن در ستايش اين قوم افتاد لازم شد اولاً ذكر امام ايشان و در ستودن پيغامبر صلى الله عليه وسلم بهمين كلمه اكتفا كرده شد كه محمد رسول الله يعني كدام فضيلت است كه در ضمن رسول الله نيامده؟ "وكلّ الصيد في جوف الفرا".

قوله {وَالَّذِينَ مَعَهُ} مراد از اين جماعت آنانند كه در سفر حديبية همراه آنجناب بودند صلى الله عليه وسلم؛ زيرا كه سوق كلام براي تشريف اين جماعه است و حقيقت معيت، معيت در جاي است يا در سفري، و معيت دينيه مثلا مجاز است لا يلتفت إليه ما دام للحقيقة مساغ.

و در حديث مستفيض فضيلت أهل حديبية آمده.

قوله {أَشِدَّاءُ} (از اين جا فضائل اين گروه شروع مي شود) و فضائل مجموع اند در دو نوع:

۱- حسن معامله كه در ميان ابناء جنس خود باشد.

۲- حسن معامله كه در تهذيب نفس خود بود.

خداي تعالى هر دو قسم را براي ايشان جمع مي فرمايد، در ميان ابناي جنس خود به اين وضع معامله مي كنند كه قوت غضبيه را مقتدي بغضب الهي ساخته اند و رحمت و رأفت را موافق رحمت الهيه گردانيده اند هر كه مردود اوست شدت غضب ايشان بروست و هر كه مقبول اوست رأفت و رحمت ايشان براي اوست و هذا كمال التخلّق بأخلاق الله تعالى، و براي تهذيب فيما بينهم و بين الله به اكثار صلوات مشغول اند كه الصلوة معراج المؤمن.

{يَبْتَغُونَ فَضْلًا} بيان كمال اخلاص ايشان است باطن ايشان موافق با ظاهر است.

{سِيمَاهُمْ فِي وُجُوهِهِمْ} يعني خشوع و نيايش ايشان در بارگاه الهي نه خطره ايست كه از يك طرف ديگري مي رود بلكه ملَكه ايست راسخه كه عمري در تحصيل اين صفت صرف كرده اند و دلهاي ايشان از صلوات ايشان حظ وافر گرفته و رنگ مناجات محيط بواطن ايشان شده تا آنكه بر چهرة ايشان طفاحه از دل ايشان جوشيد و پرتوي از انوار باطن ايشان بر ظاهر افتاده كه كلّ اناء يترشح بما فيه.

قوله تعالى: {ذَلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْرَاةِ وَمَثَلُهُمْ فِي الْإِنْجِيلِ كَزَرْعٍ} و ذلك اينجا اشاره است بكلمة كزرعٍ كقوله تعالى: {وَقَضَيْنَا إِلَيْهِ ذَلِكَ الْأَمْرَ أَنَّ دَابِرَ هَؤُلَاءِ مَقْطُوعٌ مُصْبِحِينَ}

قوله تعالى {كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ} اينجا چهار كلمه گفته شد اول دلالت مي كند بر ابتداي امر و آخر دلالت مي نمايد بر كمال نمو او كه بعد از آن نموي نيست و شك نيست كه انتقال آنحضرت عليه السلام از حالي بحالي تدريجاً بوقوع آمد بوجهي كه چهار مرتبه ضبط آن عدد كثير نمي نمايد، لامحاله مراد اينجا انتقالات كليه است كه در چهار عدد محصور شود اين است دلالت لفظ و چون ماصدق اين كلام را تأمل كنيم انتقالات كليه چهار عدد مي يابيم:

اول آنكه آنحضرت صلى الله عليه وسلم در مكه مبعوث شدند و اهل مكه همه مشرك بودند بتحريفات آباي خود مطمئن گشته بانكار و اضرار برخاستند اينجا اسلام نو پيدا شد بر اظهار آن قادر نبودند.

دوم آنكه از دست مشركين خلاص شده بمدينه هجرت كردند و به جهاد اعداء الله مشغول شدند بقتال قريش قصداً و بقتال غير ايشان تبعاً تا آنكه فتح مكه نمودند و تمام حجاز در اطاعت آنحضرت صلى الله عليه وسلم راست گشت اينجا صورت بادشاهي ناحية از نواحي زمين پيدا شد و در انتهاء اين حال آنحضرت صلى الله عليه وسلم از دار دنيا برفيق اعلى انتقال فرمودند.

حركت سوم آن بود كه شيخين با دو بادشاه ذو شوكت كه بر تمام عالم غالب بودند كسراي و قيصر قصد جهاد نمودند تا آنكه هر دو دولت پائمال شوكت اسلام گشت و از آنها نامي و نشاني نماند.

حركت چهارم خُرد كاريها كه ملوك نواحي را كه در اصل باج دِه كسري و قيصر بودند و در حد ذات خود نيز قوتي و شوكتي بهم رسانيده بودند بر انداخته شود و رواج اسلام در بلاد مفتوحه پديد آيد و در هر شهري مساجد بنا شوند و قضات منصوب گردند و روات حديث و مفتيان فقه مسكن گيرند چون خبر را با مخبَر عنه در انتقالات كليه مطابقت يافتيم معلوم شد كه مطمح اشارت قرآن همين انتقالات بوده است.

چون اين مقدمه واضح شد بايد دانست كه خلفاء از جمله "والّذين معه" بودند بالقطع پس {أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ} وصف ايشان باشد و اين يكي از لوازم خلافت خاصه است و مطمح اشارت "فاستغلظ" خلافت شيخين است و مرمي بصر در {فَاسْتَوَى عَلَى سُوقِهِ} خُرد كاريهاست كه در زمان حضرت عثمان رضي الله عنه به وقوع آمد و نيز آنچه بعد ذهاب فرقة مسلمين و وجود كلمه ايشان بقصد خليفه وقت يا بغير قصد او بمجرد تدبير الهي صورت گرفته است اينجا معلوم شد فخامت شأن خلفاء و رسوخ قدم ايشان در تائيد اسلام و آنكه بدست ايشان جهاد اعداء الله و اعلاي كلمة الله بوجهي واقع شد كه مقبول جناب ربوبيت باشد و موجب ثناي جميل گردد.

قوله تعالى {يُعْجِبُ الزُّرَّاعَ} اشاره بكمال رضا است؛ زيرا كه در قصبة مسلمين زارع حضرت الوهيت است.

قوله تعالى {وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ مِنْهُمْ} ضمير مِنهم راجع است بآنچه از {آزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوَى عَلَى سُوقِهِ} مفهوم گشت يعني اسلام غالب خواهد آمد و جمعي كثير در اسلام داخل خواهند شد وعده كرده است خداي تعالى مر جمعي را كه از اين جماعه ايمان آوردند و عمل صالح نمودند اجر عظيم كه نعيم مقيم است قال الله تعالى في سوره التوبة بعد ما أمر بمقاتلة أهل الكتاب: {حتى يعطوا الجزية عن يدٍ وهم صاغرون} وبعد ما ذكر من كفرهم واتخاذهم أرباباً من دون الله ما يقتضي غضب الله عليهم والأمر بقتلهم: {يُرِيدُونَ أَنْ يُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَيَأْبَى اللَّهُ إِلَّا أَنْ يُتِمَّ نُورَهُ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ. هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَى وَدِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَلَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ}

ثم قال في سوره الصف بعد ما ذكر المفترين على الله عز وجل: {يُرِيدُونَ لِيُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ. هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَى وَدِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَلَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ}

مي خواهند مشركان و نصارى و غير ايشان كه فرو نشانند نور خدا را به دهان خويش و قبول نمي كند خدا تعالى مگر آن كه تمام گرداند نور خدا را اگر چه ناخوش دارند آن را كافران اوست آن كه فرستاد پيغامبر خود را بهدايت و دين درست تا غالب سازد آنرا بر اديان همه آن اگر چه ناخوش باشند از آن مشركان.

سوق كلام براي آنست كه نصاري خصوصاً و جميع اهل اديان منسوخه عموماً اعتقاد سوء در جناب ربوبيت بهم رسانيدند و در پي عداوت دين حق كه حنيفي (ابراهيمي) است افتادند و اين معني مهيّج غضب الهي گشت لهذا ارادهء ايزدي متعلق شد بكبْت و بر هم زدن اين فرَق و صورت كَبت و بر هم زدن ايشان در غيب الغيب چنين مقرر شد كه ارسال رسول با هدايت و دين راست كرده شود بوجهي كه مفضي گردد به اظهار دين حق بر جميع اديان.

قوله {يُرِيدُونَ لِيُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ} بدو وجه مفسر شود.

يكي آنكه نور الله را چراغي يا آتش قليلي گمان نموده اند كه به پُف دهان فرد ميرد حاش لله اين نور خدا است فف دهان را آنجا چه گنجايش!

ديگر آن که شبهات باطله ايراد مي نمايند و امر را بر كسيكه ضعيف العقل است مشتبه مي سازند بخيال آنكه دين اسلام به اين فعل نقصاني پذيرد حاش لله اين مراد حق است سبحانه او را نتوان ناقص ساخت.

قوله تعالى {لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ} چون ظهور دين حق بر جميع اديان در زمان آنحضرت صلى الله عليه وسلم صورت نه گرفت؛ زيرا كه هنوز نصارا و مجوس با طمطراق خود قائم بودند عامه مفسرين در تفسير اين آيه فرو ماندند.

قال الضحاك: ذلك عند نزول عيسى عليه السلام.

وقال الحسن بن الفضل: ليظهره على الدين كله بالحجج الواضحة.

امام شافعي سخني از اين همه استوارتر آورد قال: أظهر اللهُ رسوله على الأديان بأن (أبان) لكل من سمع أنه الحق وما خالفه من الأديان باطل وقد أظهره بأن جُمّاع الشرك دينان دين أهل الكتاب ودين الأميين فقهر رسول الله صلى الله عليه وسلم الأمّيّين حتى دانوا بالإسلام وأعطى بعض أهل الكتب الجزية صاغرين وجرى عليهم حكمه فهذا ظهوره على الدين كله.

فقير مي گويد عفي عنه چون در معني آيتي اشكالي بهم مي رسد دو چيز ضرور است:

يكي آنكه كتاب الله را با معناي كه تقرير مي كنند در ميزان صُراح عقل كه مألوف به اوهام نباشد بسنجيم اگر هر دو با هم موافق شدند فبها وإلا آن معني را ترك نمائيم.

ديگر آنكه حديث آنحضرت صلى الله عليه وسلم را پيشواي خود سازيم؛ زيرا كه وي صلى الله عليه وسلم مبيّن قرآن است. چون غلبه آنحضرت صلى الله عليه وسلم بر نصاراي نجران و مجوس هجر و يهود خيبر و اخذ جزيه و خراج از ايشان در يك پله نهيم و كلمه {لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ} در پلة ديگر گزاريم با هم موافق نه شوند غلبه بر طائفة قليله از اهل دين غلبه بر اديان نباشد، غلبهء تمام آن است كه بيضة آن دين مستباح گردد و حاميانش همه بر هم خورند تا آن كه هيچ كس داعي آن دين نماند و عزّ و شرف آن دين مطلقاً زائل گردد.

أما حديث النبي صلى الله عليه وسلم فقد أخرج مسلم عن عياض بن حمار المجاشعي أن رسول الله صلى الله عليه وسلم قال ذات يوم في خطبته: "أَلاَ إِنَّ رَبِّي أَمَرَنِي أَنْ أُعَلِّمَكُمْ مَا جَهِلْتُمْ مِمَّا عَلَّمَنِي يَوْمِي هَذَا، كُلُّ مَالٍ نَحَلْتُهُ عَبْدًا حَلاَلٌ وَإِنِّي خَلَقْتُ عِبَادِي حُنَفَاءَ كُلَّهُمْ وَإِنَّهُمْ أَتَتْهُمُ الشَّيَاطِينُ فَاجْتَالَتْهُمْ عَنْ دِينِهِمْ وَحَرَّمَتْ عَلَيْهِمْ مَا أَحْلَلْتُ لَهُمْ وَأَمَرَتْهُمْ أَنْ يُشْرِكُوا بِي مَا لَمْ أُنْزِلْ بِهِ سُلْطَانًا وَإِنَّ اللَّهَ نَظَرَ إِلَى أَهْلِ الأَرْضِ فَمَقَتَهُمْ عَرَبَهُمْ وَعَجَمَهُمْ إِلاَّ بَقَايَا مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ وَقَالَ إِنَّمَا بَعَثْتُكَ لأَبْتَلِيَكَ وَأَبْتَلِيَ بِكَ وَأَنْزَلْتُ عَلَيْكَ كِتَابًا لاَ يَغْسِلُهُ الْمَاءُ تَقْرَؤُهُ نَائِمًا وَيَقْظَانَ وَإِنَّ اللَّهَ أَمَرَنِي أَنْ أُحَرِّقَ قُرَيْشًا فَقُلْتُ رَبِّ إِذًا يَثْلَغُوا رَأْسِي فَيَدَعُوهُ خُبْزَةً قَالَ اسْتَخْرِجْهُمْ كَمَا اسْتَخْرَجُوكَ وَاغْزُهُمْ نُغْزِكَ وَأَنْفِقْ فَسَنُنْفِقَ عَلَيْكَ وَابْعَثْ جَيْشًا نَبْعَثْ خَمْسَةً مِثْلَهُ".

وأخرج مسلم عن ثوبان قال قال رسول الله صلى الله عليه وسلم: إن الله زوّى لي الأرض فرأيت مشارقها ومغاربها وإن أمتي سيبلغ ملكها ما زُوي منها وأعطيت الكنز الأحمر والأبيض.

وأخرج مسلم عن أبي هريرة قال رسول صلى الله عليه وسلم: هلك كسرى ثم لا يكون كسرى بعده وقيصر ليُهلكن ثم لا يكون قيصر بعده ولتقسمنّ كنوزهما في سبيل الله.

وأخرج مسلم عن جابر بن سمرة قال سمعت رسول الله صلى الله عليه وسلم يقول: لتفتحنّ عصابة من المسلمين أو من المؤمنين كنز آل كسرى الذي في الأبيض.

وأخرج الترمذي في حديث طويل عن عدي بن حاتم قال قال رسول الله صلى الله عليه وسلم: إني لا أخاف عليكم الفاقة فإن الله ناصركم ومعطيكم حتى تسير الظعينة فيما بين يثرب والحيرة أكثر ما تخاف على مطيّها السرق قال فجعلت أقول في نفسي فأين لصوص طيء؟

وأخرج أحمد عن المقداد أنه سمع رسول الله صلى الله عليه وسلم يقول: لا يبقى على ظهر الأرض بيت مدر ولا وبر إلا أدخله الله كلمة الإسلام بعزّ عزيز وذلّ ذليل إما يعزهم الله فيجعلهم من أهلها أو يذلهم فيدينون لها قلت فيكون الدين كله لله.

آنچه مقتضاي اين أحاديث صحيحه است آنست كه تمام ظهور دين بعد آنحضرت صلى الله عليه وسلم خواهد بود.

اگر عائد (ضمير منصوب متصل) در "ليظهره" به هُدي و دين حق راجع گردانيم معني چنين باشد كه ارسال رسول به هدي و دين حق مفضي خواهد بود بظهور آن هدي ودين حق بر جميع اديان اينجا لازم نيست كه بحضور آنحضرت باشد ارسال مفضي به ظهور بوده است گو بعض ظهور بر دست نوّاب آنجناب بوقوع آيد صلى الله عليه وسلم و اگر عائد راجع به رسول باشد نيز دور نيست ظهور دين كه بر دست نواب آنحضرت واقع شود ظهور آنحضرت است صلى الله عليه وسلم بلاشبه.

اگر مي تواني شنيدن نكته باريك بشنو خداي تعالى چون پيغامبري را براي اصلاح عالم و تقريب ايشان به خير و تبعيد ايشان از شر مبعوث گرداند و در غيب الغيب آن اصلاح را صورتي معين فرمايد تا در همان صورت ظاهر شود لا جرم آن صورت در بعثتِ پيغامبر ملفوف خواهد بود باز چون حكمت الهي اقتضا فرمايد انتقال پيغامبر از عالم ادني به رفيق اعلى پيش از تكميل آن صورت، لامحاله آن پيغامبر بجهت اتمام آن مقاصد كه مضمون و ملفوف در بعثت اوست شخصي از امت خود را جارحة خود سازد و او را تربيت كند تا دل او شايسته حلول داعيه الهي گردد باز وصيت نمايد او را به آن و تحضيض (ترغيب) فرمايد بر آن و دعا كند براي اتمام آن چنانكه شخصي استطاعت بدني نداشته باشد كه قصد حج نمايد و استطاعت مالي دارد واجب شود بر وي خروج از عهده حج به احجاج غير و در نامة اعمال او اين حج ثبت گردد و بسبب اين سببيت مطيع شود و سهم اوفي از ثواب حج تحصيل نمايد. اين قسم استخلاف در هر ملت واقع شده حضرت موسى عليه السلام حضرت يوشع عليه السلام را خليفه خود ساختند و حضرت عيسى عليه السلام حواريين را خليفه گردانيدند.

در انجيل مذكور است كه حضرت عيسى عليه السلام ناني بدست خود گرفتند و گفتند اين گوشت و پوست عيسى است باز آن را در ميان حواريين قسمت فرمودند چون ايشان آن نان را خوردند حضرت عيسى مناجات فرمود چنانكه ايشان آن نان را بخوردند و در ابدان ايشان فرو رفت همچنان عيسى در بدن ايشان درآيد خداوندا نظر رحمتي كه بمن داري در كار ايشان كن تا بندگان ترا بسوي تو خوانند.

موافق همين قاعده چون عالم به اعتقاد سوء ممتلي شد در جناب ربوبيت، و به عقيده ارجا يعني تأخير اعمال از مرتبه اعتبار و عدم خوف از عواقب آن كه مخالف مذاهب جميع انبياء است عليهم السلام غضب الهي بجوشيد و داعية انتقام در ملكوت پيدا شد بعد از آن اهلاك و اتلاف ايشان را به اجَلي باز بست كما قال: {لِكُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ إِذَا جَاءَ أَجَلُهُمْ فَلَا يَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً وَلَا يَسْتَقْدِمُونَ}

چون آن وقت در رسد افضل افراد بشر را مبعوث گردانيد كه ذات مقدس آنحضرت باشد صلى الله عليه وسلم و وحي خود بر وي صلى الله عليه وسلم نازل فرمود وآنجناب به اقصي الهمّه بجانب آن هُدي و دين حق دعوت نمود مستعد آن سعادت اندوز گشتند و اشقيا ملعون ابدي شدند و در عين اين بعثت معني انتقام از آن جماعات كه سوء اعتقاد در جناب الوهيت داشتند ملفوف شد و آنحضرت صلى الله عليه وسلم و أصحاب او در اين انتقام بمنزلة جارحه بودند مانند جبرئيل در صيحة ثمود؛ لهذا حروبي كه به امر آنحضرت صلى الله عليه وسلم واقع شد مظنّه نزول بركات عظيمه بر حاضرين واقعه گشت يك ساعت حضور در آن مشاهد خير كار رياضت صد ساله مي كند در تهذيب باطن لهذا در شريعت ما ثواب جهاد بالاترين ثواب سائر قربات است و فضل أهل بدر و أحد و حديبية محقق و مقرر.

پس صورت اصلاح عالم و گرفتن انتقام از اعداء الله نزديك خدا به وضعي خاص معين شد غير خسف ايشان بزمين يا نزول مطر حجاره يا اهلاك به صيحه وذلك لحكمة لا يعلمها إلا هو و آن وضع خاص ظهور دين ايشان است بر اديان همه آن در ضمن كبْتِ حاميان اديان و داعيان آنها بقتل و سبْي و نهب و أخذ خراج و جزية و ازالة دولت و شوكت ايشان و پايمال و بي مقدار ساختن ايشان و اين وضع خاص در اصل بعثت آنحضرت صلى الله عليه وسلم ملفوف شد و بعثت آنجناب متضمن آنصورت گشت فذلك قوله تعالى: {هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَى وَدِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَلَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ} وقوله صلى الله عليه وسلم (في الحديث القدسي): "إِنَّمَا بَعَثْتُكَ لأَبْتَلِيَكَ وَأَبْتَلِيَ بِكَ".

در تواريخ عجم و روم بالبداهه معلوم مي شود كه ايشان يقين داشتند به آنكه عنقريب دولت ايشان بر هم خورد و دولت عرب متمكن گردد، نجوميان اين را از نحوست دلائل سلطنت در افلاك و نظر عداوت اينها در ميان خودها و قوت كوكب عرب إلى غير ذلك دانستند، و كاهنان بكهانت خود و سائر ناس به رؤيا و هواتف و مانند آن شناختند اما اين نكته بر آن جماعه مخفي ماند كه داعية انتقام از فوق سبع سموات نازل شده و ملأ اعلى و ملأ سافل همه بآن رنگ رنگين گشته اين اوضاع فلكيه اجلي است براي انتقام اين جماعات نه مؤثر حقيقي اگر داعيه نازله از غيب الغيب مي شناختند حق را از باطل جدا مي ديدند.

بالجمله در آن وقت جميع ارض تحت حكم دو بادشاه ذي شوكت مجتمع بود كسرى و قيصر، و دين اين هر دو با دشاه بر اديان ديگر غالب و هر دو دين به اباحت ميل دارند و عقيده ارجا بر هر دو غالب است كسرى و قيصر حاميان اين دو دين بودند و داعيان بسوي آن قولاً و فعلا و تسبباً كه الناس على دين ملوكهم.

روم و روس و فرنگ و المان و افريقية و شام و مصر و بعض بلاد مغرب و حبشة در دين نصرانيت بودند بموافقت قيصر. و خراسان و توران و تركستان و زاولستان و باختر و غير آن مجوس بودند بمتابعت كسري. و سائراديان مثل دين يهوديت و دين مشركين و دين هنود و دين صابئين پامال شوكت اين هردو پادشاه شده بودند ضعيف گشته و متدينان اينها برهم خورده، لاجرم داعيه ظهور دين بر حق و قصد انتقام از كفره فجره بر هم زدن دولت كسري و قيصر را آشيانه خود گردانيد تا چون اين هر دو دولت بر هم خورد اعظم اديان موجوده و اشهر آنها بر هم خورده باشد و چون سطوت اسلام بجاي سطوت اين دو ملت بنشيند سائر اديان خود بخود پائمال شوكت اسلام شوند مانند پائمال بودن آنها به اين دو ملت بعد استقرار ملت حقه در قُطر حجاز كه نه در تصرف كسرى بود و نه در تصرف قيصر هر دو از آن غافل بودند و غلبه بر طور غلبهء ملوك در غير اين قطر متصور نبود.

چون خداي تعالى براي آنحضرت صلى الله عليه وسلم نعم روحانيه كه جز بلُحوق رفيق اعلى ميسر نيايد اختيار فرمود لازم شد كه به جهت اكمال ظهور دين حق و اتمام كبت اعداء الله استخلاف فرمايد تا آن همه در جريدهء اعمال آنحضرت صلى الله عليه وسلم مثبت شود و التفاف انتقام در بعثت آن حضرت صلى الله عليه وسلم كار خود كرده باشد مثل آنكه بندهء خاص از بندگان بادشاه خود در مجالس انس و محافل قدس همنشين بادشاه شود و فتح بعض قلاع كه بادشاه بآن قدغن بليغ نموده است به يكي از عمده هاي خود بازگذارد و به فتح كردن آن قلعه اين بندهء خاص بزيادت عز و به خلَع و عطايا مخصوص گردد.

چون اين همه گفته شد بايد دانست كه توجيه صحيح در اين آنست كه هر ظهوري كه دين حق را حاصل شد همه در كلمه {ليظهره على الدين كله} مندرج است و اعظم انواع آن كه بر هم زدن دولت كسري و قيصر است بالأولى داخل دروست و حامل لواي اين مرتبه خلفاء بودند رضي الله عنهم. مساعي اين بزرگواران مقتضاي ارسال آنحضرت صلى الله عليه وسلم بود و مندرج در آن و ايشان بمنزلهء جارحه تدبير غيب بودند در ظهور آن و همين است معني خلافت خاصه.

باز معني {هو الذي أرسل رسوله بالهدى ودين الحق ليظهره علي الدين كله} آنست كه هُدي و دين حق كه آنحضرت صلى الله عليه وسلم به آن مرسل بودند ظاهر و غالب باشد و جلي و مشهور نه مخفي و مستور. و اين آيه حَكَم است در ميان اهل سنت و اهل بدعت خداي تعالى هُدي و دين حق را بر آنحضرت صلى الله عليه وسلم نازل فرمود و وي صلى الله عليه وسلم آن را به صحابة رضي الله عنهم أجمعين تبليغ نمود و صحابة آن معني كه مراد حضرت پيغمبر صلى الله عليه وسلم بود فهميدند و به قرن تابعين رسانيدند ثم وثم؛ زيرا كه اراده ي الهي نه محض تعليم آنحضرت بود صلى الله عليه وسلم و نه خروج آنجناب از عهده تبليغ اگر چه سامعان نه فهمند بلكه مراد ظهور دين حق است قرناً بعد قرن.

پس كسيكه گويد كه آنحضرت صلى الله عليه وسلم دين حق را به صحابه رسانيدند ليكن ايشان معني كه مراد بود نه فهميدند يا فهميدند اما غرض نفساني حامل شد ايشان را بر كتمان آن وي مبتدع است.

پس معتزله و شيعه كه مي گويند: إنكم سَترون ربكم.. معناي آن علم يقيني بود صحابه از جهت غموض فهم معني آن نكردند. و شيعه كه مي گويند آنحضرت صلى الله عليه وسلم بر خلافت حضرت مرتضى نصي فرموده بودند صحابه به غرض نفساني خود كتم آن كردند و عصيان امر ورزيدند مبتدع اند اينجا مراد حق ظهور دين است مراد او را جلّ وعلا بر هم نمي توان زد سبحانك هذا بهتان عظيم.

قال الله تعالى في سوره آل عمران: {كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَتَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَتُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَلَوْ آمَنَ أَهْلُ الْكِتَابِ لَكَانَ خَيْرًا لَهُمْ مِنْهُمُ الْمُؤْمِنُونَ وَأَكْثَرُهُمُ الْفَاسِقُونَ}

هستيد شما بهترين گروهي كه بيرون آورده شدند براي اصلاح مردمان مي فرمائيد بكار پسنديده و منع مي نمائيد از ناپسنديده و ايمان مي آريد بخدا، و اگر ايمان مي آوردند اهل كتاب بهتر بودي ايشان را، طائفة از آنها مؤمنان اند و أكثر آنها از حد بيرون رفته اند.

قوله {كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ} به دو وجه مفسر است هستيد شما به اين صفت يا بوديد درعلم الهي به اين صفت. قوله {أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ} اين بر آوردن نه چنان است كه از عدم يا از مضيقي بر آورده باشند بلكه معنايش آنست كه باطن مقدس آنحضرت را صلى الله عليه وسلم به داعيه اصلاح ناس ممتلي ساختند و شعاع نور از دل وي صلى الله عليه وسلم بيرون افتاد جمعي كه مستعد بودند به آن نور متنور گشتند و همان داعيه از باطن ايشان سر برآورد، از ميان افراد بشر اين طائفه به اين دولت سر فراز شدند و به اين نعمت مخصوص گشتند پس اين جماعه بر آوردگان حق اند از ميان مردم و"للناس" افاده مي فرمايد كه اين تدبير الهي است براي اصلاح عباد تا عالمي بواسطة اين گروه متنور و متأدب گردد.

وأخرج البغوي وغيره عن أبي سعيد الخدري عن النبي صلى الله عليه وسلم: ألا وإن هذه الأمة توفي سبعين أمة هي خيرها وأكرمها على الله عز وجل.

وأخرج البغوي عن بهز بن حكيم عن أبيه عن جده أنه سمع النبي صلى الله عليه وسلم يقول في قوله تبارك وتعالى {كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ} قال: إنكم تتمّون سبعين أمة أنتم خيرها وأكرمها على الله.

وأخرج أبوعمر في الاستيعاب عن عبدالله بن مسعود قال: إن الله نظر في قلوب العباد فوجد قلب محمد صلى الله عليه وسلم خير قلوب العباد فاصطفاه وبعثه برسالته ثم نظر في قلوب العباد بعد قلب محمد صلى الله عليه وسلم فوجد قلوب أصحابه خير قلوب العباد فجعلهم وزراء نبيه يقاتلون عن دينه.

وأخرج أبوعمر عن أبي هريرة في قوله تعالى {كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ} قال: خير الناس للناس يجيئون بهم في السلاسل يدخلونهم في الإسلام.

قوله {تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ} استيناف است براي بيان وجه خيريت قال مجاهدٌ: كانوا خير الناس على الشرط الذي ذكره الله تعالى {تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ}.

باز اينجا دو وصف ذكر كرده شد يكي فيما بينهم وبين الناس و آن امر به معروف و نهي عن المنكر است و يكي فيما بينهم وبين الله و آن ايمان است كه متضمن هفتاد و چند شعبه است.

قوله {وَلَوْ آمَنَ أَهْلُ الْكِتَابِ} افاده مي فرمايد سبب برآوردن اين امت و آن، آن است كه اهل كتاب وقتي از اوقات امه اخرجت للناس بودند صفت ايشان متغير شد لهذا حكمت الهي اقتضا نمود اخراج أمتي ديگر از عرب. قال البغوي روي عن عمر رضي الله عنه قال: {كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ} تكون لأولنا ولا تكون لآخرنا.

وقال أبوعمر جاء عن عمر بن الخطاب: من سرّه أن يكون من تلك الأمة فليؤد شرط الله تعالى فينا.

و هر دو قول با هم نزاع ندارند؛ زيرا كه مفهوم آيت عام است براي هر كه روح داعية اصلاح عالم در قلب او نفخ كنند اول امت باشد يا آخر آن ليكن مصداق آن در خارج اول امت است فقط زيرا كه من بعد رسم جهاد و امر به معروف و نهي از منكر مندرس شد چون اين همه مبين گرديد بايد دانست كه حضرات خلفاء از آن امت بوده اند كه {أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ} صفت ايشان است از جهت آنچه از حالات ايشان به تواتر ثابت گشته زياده از اين چه خواهد بود كه جماعات عظيمة از مسلمين به قوت همت اين بزرگان مؤتلف شدند و اقاليم وسيعة را فتح نمودند و طوائف ناس به سعي ايشان در ربقهء اسلام در آمدند پس ايشان خير امت باشند وهو المراد.

(آيه نهم) قال الله تعالى في سورة الحديد: {لَا يَسْتَوِي مِنْكُمْ مَنْ أَنْفَقَ مِنْ قَبْلِ الْفَتْحِ وَقَاتَلَ أُولَئِكَ أَعْظَمُ دَرَجَةً مِنَ الَّذِينَ أَنْفَقُوا مِنْ بَعْدُ وَقَاتَلُوا وَكُلًّا وَعَدَ اللَّهُ الْحُسْنَى وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ}

برابر نيست از شما كسيكه صرف مال نمود پيش از فتح و كارزار كرد با كسي كه چنين نكرد، اين جماعت بزرگ تراند در رفعت مراتب از آن جماعه كه صَرف مال نمودند و كارزار كردند بعد فتح و هر يكي را وعده داده است خداي تعالى خصلت نيك كه نجات است و خداي به آنچه مي كنيد داناست.

اين آيت افاده مي فرمايد كه همه صحابه در يك مرتبه نيستند جمعي از جمعي افضل و اكمل اند بحسب تقدم و تأخر انفاق و قتال.

أخرج الحفاظ من حديث أبي سعيد الخدري عن النبي صلى الله عليه وسلم قال: لا تسبوا أصحابي فوالذي نفسي بيده لو أن أحدكم أنفق مثل أُحد ذهبا ما أدرك مدّ أحدهم ولا نصيفه.

{مِنْ قَبْلِ الْفَتْحِ} مفسر به دو وجه است: يكي فتح مكة وهو قول الاكثر.

و ديگري صلح حديبية وهو اقعد بأحاديث فضائل الحديبية.

و اين اختلاف مبني است بر تفسير كلمه {إنا فتحنا لك فتحا مبينا} كه بر اين دو وجه تفسير كرده اند. و اين آيت به طريق منطوق افاده مي فرمايد تفضيل جماعه كه قبل فتح انفاق و قتال از ايشان بظهور آمد بر جماعه اي كه بعد از فتح انفاق و قتال نموده اند و به طريق مفهوم موافق مي فهماند كه هر كه انفاق و قتال او مقدم تر افضل تر. و قتالي كه در مكه بود به دست و عصا بود و قتالي كه بعد هجرت واقع شد به شمشير و رماح و در لغت هر دو را قتال مي توان گفت.

به ملاحظة همين مفهوم موافق گفته اند كه نزلت في أبي بكر الصديق.

قال البغوي: وروى محمد بن فضيل عن الكلبي أن هذه الآية نزلت في أبي بكر الصديق رضي الله عنه فإنه أول من أسلم وأول من أنفق في سبيل الله عز وجل. قال عبدالله بن مسعود رضي الله عنه: أول من أظهر إسلامه بسيفه أبوبكر رضي الله عنه والنبي صلى الله عليه وسلم.

وروي عن ابن عمر رضي الله عنهما قال: كنت عند النبي صلى الله عليه وسلم وعنده أبوبكر الصديق رضي الله عنه وعليه عباءةٌ قد خلها في صدره بخلال فنزل جبريل عليه السلام فقال: ما لي أرى أبابكر عليه عباءة قد خلها في صدره بخلال؟ فقال: أنفق ماله عليّ قبل الفتح، قال: فإن الله يقول أقرأ عليه السلام وقل له أراضٍ أنت عني في فقرك هذا أم ساخط؟ فقال رسول الله صلى الله عليه وسلم: يا أبابكر إن الله عز وجل يقرأ عليك السلام ويقول لك أراض أنت في فقرك هذا أم ساخط، فقال أبوبكر رضي الله عنه: أأسخطُ على ربي أنا عن ربي راض.

أخرج الحاكم وابوعمر عن هشام بن عروة عن أبيه قال أسلم أبوبكر وله أربعون ألفا أنفقها كلها على رسول الله صلى الله عليه وسلم في سبيل الله.

في رياض النضرة عن عائشة رضي الله عنها قالت: لما اجتمع أصحاب رسول الله صلى الله عليه وسلم وكانوا تسعة وثلاثين رجلا ألحَّ أبوبكر على رسول الله صلى الله عليه وسلم في الظهور فقال يا أبابكر: إِنا قليل فلم يزل يلح على رسول الله صلى الله عليه وسلم حتى ظهر رسول الله صلى الله عليه وسلم وتفرق المسلمون في نواحي المسجد وقام أبوبكر في الناس خطيبا ورسول الله صلى الله عليه وسلم جالس وكان أول خطيب دعا إلى الله عز وجل وإلى رسوله صلى الله عليه وسلم وثار المشركون على أبي بكر وعلى المسلمين فضربوهم في نواحي المسجد ضرباً شديدا ووُطئ أبوبكر وضُرب ضرباً شديداً ودنا منه الفاسق عتبة بن ربيعة فجعل يضربه بنعلين مخصوفتين ويخرّقهما بوجهه وأثر ذلك حتى ما يعرف أنفه من وجهه وجاءت بنو تيم تتعادى فأجلوا المشركين عن أبي بكر وحملوا أبابكر في ثوب حتى أدخلوه في بيته ولا يشكّون في موته ورجع بنو تيم فدخلوا المسجد وقالوا والله لئن مات أبوبكر لنقتلن عتبة ورجعوا إلى أبي بكر فجعل أبو قحافة وبنو تيم يكلمون أبابكر حتى أجابهم فتكلم آخر النهار: ما فعل رسول الله صلى الله عليه وسلم؟ فنالوه بألسنتهم وعذلوه ثم قاموا وقالوا لأم الخير بنت صخرٍ: انظري أن تطعميه شيئا أو تسقيه إياه فلما خلت به وألحت جعل يقول ما فعل رسول الله صلى الله عليه وسلم قالت: والله ما لي علم بصاحبك فقال اذهبي إلى أم جميل بنت الخطاب فاسأليها عنه فخرجت حتى جاءت أم جميل فقالت: إن أبابكر يسألكِ عن محمد بن عبدالله قالت: ما أعرف أبابكر ولا محمد بن عبدالله وإن تحبي أن أمضي معك إلى ابنكِ فعلتُ. قالت: نعم فمضت معها حتى وجدَت أبابكر صريعاً دَنِفا فدنت منه أم جميل واعلنت بالصياح وقالت إن قوماً نالوا منك هذا لأهل فسق واني لأرجو أن ينتقم الله لك. قال: ما فعل رسول الله صلى الله عليه وسلم؟ قالت: هذه أمك تسمع. قال: فلا عين عليكِ منها قالت: سالم صحيح. قال: فأين هو؟ قالت: في دار الأرقم. قال: فإن لله عليَّ أن لا أذوق طعاماً أو شراباً أو أتي رسول الله صلى الله عليه وسلم فأمهلتا حتى إذا هدأت الرجل وسكن الناس خرجتا به يتكئ عليهما حتى أدخلتاه على النبي صلى الله عليه وسلم قالت: فانكبّ عليه فقبّله وانكبّ عليه المسلمون ورقّ له رسول الله صلى الله عليه وسلم رقة شديدة فقال أبوبكر رضي الله عنه: بأبي أنت وامي ليس بي ما نال الفاسق من وجهي هذه أمي برة بوالديها وأنت مبارك فادعها إلى الله تعالى وادع الله عز وجل لها عسى أن يستنقذها بك من النار فدعا لها رسول الله صلى الله عليه وسلم فأسلمتْ فأقاموا مع رسول الله صلى الله عليه وسلم شهرا وهم تسعة وثلاثون رجلا وكان إسلام حمزة يوم ضُرب أبوبكر.

وأخرج البخاري عن عروة بن الزبير قال سألتُ عبدالله بن عمرو عن أشدّ ما صنع المشركون برسول الله صلى الله عليه وسلم قال رأيت عقبة بن أبي معيط جاء إلى النبي صلى الله عليه وسلم فوضع رداءه في عنقه فخنقه به خنقاً شديداً فجاء أبوبكر حتى دفعه عنه فقال أتقتلون رجلا أن يقول ربي الله وقد جاءكم بالبينات من ربكم.

وأخرج الحاكم عن أنس قال: لقد ضربوا رسول الله صلى الله عليه وسلم حتى غشي عليه فقام أبوبكر فجعل ينادي ويقول ويلكم أتقتلون رجلا أن يقول ربي الله قالوا: من هذا؟ قالوا: هذا ابن أبي قحافة المجنون.

وقال ابن إسحاق: حدثني نافعٌ عن ابن عمر قال: لما أسلم عمر قال: أيّ قريش أنقل للحديث؟ قيل له: جميل بن معمر الجمحي قال فغدا عليه قال عبدالله بن عمر وغدوتُ أتّبع اثره وأنظر ما يفعل وأنا غلام أعقل كل ما رأيتُ حتى جاءه فقال: أعلمتَ يا جميل أني أسلمت ودخلت في دين محمد صلى الله عليه وسلم؟ قال: فوالله ما راجعه حتى قام يجرّ رداءه واتبعه عمر واتبعتُ أبي حتى إذا أقام على باب المسجد صرخ بأعلى صوته يا معشر قريش -وهم في أنديتهم حول الكعبة- ألا إن ابن الخطاب قد صبا. قال: يقول عمر من خلفه: كذب ولكن قد أسلمتُ وشهدت أن لا إله إلا الله وأن محمداً عبده ورسوله، وثاروا إليه فما برح يقاتلهم ويقاتلونه حتى قامت الشمس على رؤوسهم. قال: وبلَح فقعد وقاموا على رأسه وهو يقول: افعلوا ما بدا لكم فأحلف بالله لو كنا ثلاثمائة رجل لقد تركناها لكم أو تركتموها لنا. قال: فبينا هو على ذلك إذ أقبل شيخ من قريش عليه حلة حيرة وقميص موشّى حتى وقف عليه فقال: ما شأنكم؟ قالوا: صبا عمر قال: فمَه رجل اختار لنفسه أمراً فماذا تريدون أترون بني عدي بن كعب يسلّمون لكم صاحبهم هذا خلّوا عن الرجل، قال: فوالله لكأنّما كانوا ثوبا كُشط عنه قال: فقلت لأبي بعد أن هاجر إلى المدينة يا أبت من الرجل الذي زجر القوم فيك بمكة يوم أسلمتَ وهم يقاتلونك قال: ذاك أي بنيّ العاصُ بن وائل السهمي.

چون اين همه بيان نموديم مي گوئيم چون افضليت شيخين بر جماعه ي كه بعد فتح مسلمان شدند بالمنطوق ثابت شد و بر جماعهء متقدمه بالمفهوم، خلافت ايشان خلافت راشده باشد.

و يكي از لوازم خلافت خاصه افضليت خليفه است بر عامة مسلمين بفضل كلي به نسبت خواص ايشان كه مستعد خلافت اند وآنحضرت صلى الله عليه وسلم با ايشان معامله منتظر الامارة مي فرمود. و فضل جزئي معتد به در حكم فضل كلي باشد خصوصا در اموريكه مناسب رياست و خلافت باشند والله أعلم.

قال الله تعالى في سورة الحجر: {إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ}

هر آئينه ما فرود آورديم قرآن را و هر آئينه ما نگاه داردنده اوئيم.

وقال في سورة القيامة: {لَا تُحَرِّكْ بِهِ لِسَانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ. إِنَّ عَلَيْنَا جَمْعَهُ وَقُرْآنَهُ. فَإِذَا قَرَأْنَاهُ فَاتَّبِعْ قُرْآنَهُ. ثُمَّ إِنَّ عَلَيْنَا بَيَانَهُ}

يعني مجُنبان به قرآن زبان خود را تا شتابي كني بحفظ آن هر آئينه وعده است بر ما بهم آوردن و خواندن آن پس چون بخوانيم قرآن را (نازل گردانيم آن را) پس در پي رو قراءت او را يعني استماع آن كن باز هر آئينه بر ما وعده است واضح ساختن او را.

أخرج مسلم في حديث عياض بن حمار عن النبي صلى الله عليه وسلم عن ربه تبارك وتعالى: وأنزلتُ عليك قرآنا لا يغسله الماء.

و اين كنايه است از آنكه اگر مساعي بني آدم صرف شوند در محو قرآن قادر نشوند بر آن و اين تفسير حفظ قرآن است.

باز در آيه ديگر صورت حفظ بيان فرمود أخرج البخاري عن ابن عباس في قوله عزّ وجل: {لَا تُحَرِّكْ بِهِ لِسَانَكَ} الآية قال: كان رسول الله صلى الله عليه وسلم يعالج من التنزيل شدةً وكان مما يحرك شفتيه فأنزل الله عز وجل {لَا تُحَرِّكْ بِهِ لِسَانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ. إِنَّ عَلَيْنَا جَمْعَهُ وَقُرْآنَهُ} قال جمعه في صدرك وتقرأه {فَإِذَا قَرَأْنَاهُ فَاتَّبِعْ قُرْآنَهُ} قال فاستمِع له وأنصتْ {ثُمَّ إِنَّ عَلَيْنَا بَيَانَهُ} ثم إن علينا أن نقرأه فكان رسول الله صلى الله عليه وسلم بعد ذلك إذا أتاه جبريل استمَع فإذا انطلق جبريل قرأه النبي صلى الله عليه وسلم كما قرأ.

و مرفوع در اين حديث قصه آنحضرت است صلى الله عليه وسلم فقط.

و تفسير جمعَهُ اي جمعه في صدرك تفقه ابن عباس است.

فقير مي گويد عفي عنه در اين تفسير نظر است؛ زيرا كه سه كلمه را بر معاني متقاربه حمل كردن بعيد مي نمايد آري در تفسير سنُقرئك فلا تنسي اين را تقرير كردن گنجايش ميدارد، باز فرود آوردنِ {ثم إن علينا بيانه} بر معني كه بغير تراخي معتد به واقع شده باشد بُعدي دارد.

اوجَه در تفسير آيت آن مي نمايد كه معني {إِنَّ عَلَيْنَا جَمْعَهُ} آن است كه لازم است وعده جمع كردن قرآن بر ما در مصاحف {وَقُرْآنَهُ} يعني توفيق دهيم قرّاي امت آنحضرت را صلى الله عليه وسلم و عوام ايشان را بر تلاوت آن تا سلسلة تواتر از هم گسسته نشود. خداي تعالى مي فرمايد: كه در فكر آن مباش كه قرآن از دل تو فراموش شود و مشقت تكرار آن مكَش يكي از خرق عوائد است كه آنحضرت صلى الله عليه وسلم صعوبت تكرار كه جمهور مسلمين در حفظ قرآن مي كشند نمي كشيدند و بمجرد تبليغ جبرئيل بخاطر مبارك متمكّن مي شد چه جاي اين فكر كه ما بر خود لازم گردانيده ايم آنچه بمراتب از تبليغ تو متأخر است و آن جمع قرآن است در مصاحف و خواندن امت است آن را چه خواص و چه عوام پس خاطر خود را مشغول مشقت حفظ آن مگردان بلكه چون ما بر زبان جبرئيل تلاوت كنيم در پي استماع آن باش. باز بر ماست توضيح قرآن در هر عصري، جمعي را موفق بشرح غيب قرآن و بيان سبب نزول آن فرمائيم تا ما صدق حكم آن بيان كنند و اين همه بمراتب متأخر است از حفظ تو و تبليغ تو آن را چون آيات قرآن متشابه اند بعض آن مصدق بعض است وآنحضرت صلى الله عليه وسلم مبين قرآن عظيم است حفظ قرآن كه موعود حق است به اين صورت ظاهر شد كه جمع آن در مصاحف كنند و مسلمانان توفيق تلاوت آن شرقاً و غربا، ليلا و نهارا يابند و همين است معني لا يغسله الماء.

باز {جَمْعَهُ وَقُرْآنَهُ} يك جا ايراد فرمودن و در وعد بيان كلمة "ثم" كه براي تراخي است ذكر نمودن مي فهماند كه در وقت جمع قرآن در مصاحف اشتغال به تلاوت آن شائع شد و تفسير آن مِن بعد بظهور آمد و در خارج همچنين متحقق شد.

اول شروع حفظ آن از جانب أبي بن كعب و عبدالله بن مسعود بوده است در زمان حضرت عمر رضي الله عنهم.

و اول اشتغال به تفسير از ابن عباس رضي الله عنه واقع شد بعد انقضاي ايام خلافت. چون اين همه ذكر كرديم بايد دانست كه جمع كردن شيخين قرآن عظيم را در مصاحف سبيل حفظ آن شد كه خداي تعالى بر خود لازم ساخته بود و وعده آن فرموده و في الحقيقت اين جمع فعل حق است و انجاز وعده اوست كه بر دست شيخين ظهور يافت و اين يكي از لوازم خلافت خاصه است.

الحال اين فصل را بر نكته ي باريكي ختم مي كنيم:

پيش اهل حق نبوت مكتسب نيست كه به رياضت نفسانيه و بدنيه آن را توان يافت و نه امري است جِبلّي كه نفس پيغمبر را نفس قدسيه آفريده اند پس به ضرورت جبليه مندفع شود به افاعيل مناسبة قدس، بلكه چون حال عالم به وجهي باشد كه حكمت الهيه مقتضي آن شود كه خداي تعالى از فوق سماوات سبع اراده فرمايد اصلاح بني آدم و اقامت عوَج ايشان به القاي داعيه در قلب ازكي بني آدم واسمَح و اعدل ايشان تا بعلوم و اعمالي كه صلاح ايشان در آن خواهد بود امر فرمايد و بر ايشان الزام كند آن را، اگر كردند فبها و اگر نه كنند مخاصمه نمايد يا مجاهده تا آنكه سُعَدا از اشقيا ممتاز گردند و عالمي به نور هدايت متنور شود و اقتضاي عالم اين كيفيت خاص را چنان است كه اجتماع صغرى و كبرى مقتضي افاضه نتيجه گردد بر نفس شخص يا تسخين ماء مقتضي گردد انقلاب آن را به هوا چون عالم اين را اقتضا كند قضاي الهي نازل شود از فوق سبع سماوات بملأ اعلى و ملأ اعلى همه بآن رنگ رنگين شوند و سيل سيل بركات ملأ اعلى برين نفس قدسيه فرو ريزد، و ملأ اعلى براي اين نفس بصوَر مناسبه متمثل شوند و علوم شرعيه و احسانيه و غيرها در اين نفس اندازند و اين نفس قدسيه بتدبير مجرّد از فوق سبع سماوات نازل شده در سدرة المنتهي به احكام مثاليه مكتَسي گشته در ملأ اعلى شائع شده در زمين فرود آمده است مطلع شود و به وحي متلو يا غير متلو كه از عالم مجرد بمشايعت اين اراده نزول فرمود لباس مناسب ملأ اعلى پوشيده بار ديگر لباس الفاظ و حروف شهادي در بر كرده بر قلب اين پيغامبر نزول فرمايد در اين وقت در لسان شرع گفته شود بعث الله فلاناً نبيا وأمره بتبليغ الأحكام وأوحى إليه پس نبوت امري است حادث بسبب تعلق اراده به بعث اين پيغامبر بجهت اصلاح عالم نه امر جبلي و نه مكتسب به رياضت.

آري! اين دولت نمي دهند مگر كسي را كه نفس او نفس قدسيه باشد در اصل جبلت معدود از ملأ اعلى و قواي ملكيه كه در وي مندمج است در غايت ظهور و غلبه و صفا و صلاح و سعادت و مزاج بدن او در نهايت اعتدال انساني، طبيعت قويه دارد في الغايه اما منقاد قلب، و قلب او در شدت متانت و شهامت اما منقاد عقل، و عقل او در كمال جودت و استقامت اما منقاد ملأ اعلى و نسخة از ايشان و آئينه براي ايشان، قوت عاقله او شبيه به ادراك ملأ اعلى است و لهذا قبول وحي مي فرمايد، و قوت عاملة او در غايت صلاح و لهذا عصمت صفت او مي باشد و اين امور لازم اعظم نبوت است سنة الله به آن جاري شده كه نبوت عنايت نفرمايند مگر كسي را كه چنين آفريده باشند و بسا مردم أصحاب نفوس قدسيه كه به بعض اين اوصاف يا به أكثر آن متصف باشند و نبوت نصيب ايشان نباشد چنانچه مثل مشهور است:

گور نه گرفت مگر آنكه دويد * نه هر آنكه دويد گور گرفت

(در شعر عربي نيز اين مضمون را چنين به نظم آورده اند):

ولا كل من يسعى يصيد غزالة * ولكن من صاد الغزالة قد سعى

قال الله تعالى: {اللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسَالَتَهُ}

و چنانكه نبوت مكتسب و جبلي نيست همچنين خلافت خاصة پيغمبر نيز مكتسب و جبلي نيست اراده ي الهي از فوق سبع سماوات نازل مي شود براي تمشيت هدايت پيغامبر در ميان مردم و اتمام نور او و اظهار دين او و انجاز موعود براي او پس داعيه احداث مي فرمايد در قلب خليفه هر چند حواريان پيغمبر كه داعيه نصرت دين پيغامبر از قبل افاضات غيبيه در دل ايشان متمكن شده هزاران باشند اين خليفه بمنزله دل است و آن جماعه به منزله جوارح، اول محل حلول داعيه الهيه دل خليفه است و از آنجا بمنزله نور چراغ كه در آئينه هاي منصوبة ديوارها منطبع شود بديگران فرود مي آيد و اين همه به حدس قريب المأخذ ادراك كرده مي شود گويا امري است بديهي بلكه محسوس بحاسّة بصر.

كلمة النبي مَن أمر بتبليغ شريعة الله ظهري دارد و بطني.

ظهر او رسانيدن شريعت است به مردم و بطن او داعية است قويه كه از ميان فواد او جوشيده است.

و همچنين كلمة الخليفة من يُمشّي شريعة النبي في الناس ويظهر على يده موعود الله لنبيه ظهري دارد و بطني.

ظهرش صورت تمشيت است و بطنش داعيه ايست قويه كه بواسطه پيغامبر در دل او متمكن شده بلكه از جذر دل او جوشيده و اگر اين داعيه از دل كسي نجوشد او را خليفة خاص نمي توان گفت اگر فاجر است مصداق إن الله يؤيد هذا الدين بالرجل الفاجر گردد و اگر فاجر نيست مثل سنگ و چوب او را تحريك كنند و بتحريك او كار مطلوب باتمام رسانند و او را هيچ فضيلتي نه.

و حدس قريب المأخذ كه بمنزلة بديهي است يا بمنزلة محسوس در خليفه خاص اثبات آن داعيه مي كند هر چند احتمال عقلي تجويز مي نمايد كه شخصي در آخر ايام حيات پيغمبر مسلمان شود و اين داعيه از دل او بجوشد اما اين احتمال هرگز واقع نيست سنة الله چنين رفته است ولن تجد لسنة الله تحويلا اين داعيه قوية نازله از فوق سبع سماوات مكتسيه بهمم ملأ اعلى در دل كسي نمي ريزند مگر آنكه جوهر نفس او شبيه بجوهر نفس انبياء آفريده باشند و قوت عاقله او نمونه وحي وديعت نهاده باشند و آن محدَّثيت است، و در قوت عامله او نمونه از عصمت گذاشته و آن صدّيقيت است، و فرار شيطان از ظل او إلا آنكه استعداد نفس او خواب آلود است تا پيغامبر ايقاظ آن نكند بيدار نشود و قابليت نفس او بالقوه است جز بتائيد نفس پيغمبر بفعل نيايد واين كلمه ايست مجمله كه شرح آن بسطي دارد.

عمري بايد كه يار آيد به كنار * اين دولت سرمد همه كس را ندهند

سالها سال بايد كه در ساية پيغمبر زندگي كرده باشد و بارها پرتو نفس قدسيه پيغامبر انانيت او را زير و زبر ساخته و با رسول الله محبت عظيم بهم رسانيده باشد كه "لا يؤمن أحدكم حتى أكون أحب إليه من نفسه وماله وولده والماء والزلال للعطشان". و در اعانت پيغامبر بنفس و مال خود گوي مسابقت ربوده و تقليد پيغامبر در تحمل اعباء جهاد در حق او بمرتبه تحقيق رسيده در شدائد و مكاره شريك پيغامبر گشته و آن حوادث را گويا بالإصاله خود برداشته در تهذيب نفس از درجة أصحاب اليمين در گذشته بر صدر مسند سابقين جا گرفته نفس قدسيه پيغامبر بارها فرو رفتن اعمال منجيه در جوهر نفس اين عزيز تجربه فرموده و اجتناب نفس او از الوان اعمال خسيسه مهلكه و اخلاق نامرضيه دانسته و كرات و مرات بشارت نجات و فوز به درجات داده و باحوال سَنيه و مقامات عاليه او اخبار فرموده و شرف عظمت وي و لياقت او بخلافت قولاً و فعلاً از آنحضرت صلى الله عليه وسلم تراوش نموده، مثل اين كس قابليت آن پيدا كرده است كه داعيه نازل از فوق سبع سماوات مكتسيه و به الوان ملأ اعلى در جوهر نفس خود تحمل كند و بآن داعيه تمشيت دين يغامبر و انجاز موعود او فرمايد {ذلك فضل الله يؤتيه من يشاء} اين خلافت خاصه است كه بقية ايام نبوت باشد.

اين خلافت خاصه نوعي است از انواع ولايت كه اشبه بكمالات انبياء است تشبّه بالنبي من حيث هو نبيٌ برين نوع بالاصالة صادق مي آيد و اينهمه لازم اعم خلافت خاصه است بسا شخص عزيز القدر كه سوابق اسلاميه و غير آن همه دارد ليكن اراده ي الهيه بخلافت او منعقد نه شد و تدبير غيب او را برين مسند عالي نه نشاند و سبب تخصيص بعض كاملان به ارادهء الهيه از آن قبيل نيست كه علوم بشر محيط آن تواند شد چنان كه تخصيص بعضي مفهّمين دون بعضي به نبوت از آن قبيل نيست كه ادراك عامه پيرامون آن گردد إلا آنكه اين شخص منصوب مستخلف را دو نوع افضيلت است بر جميع رعيت خود يكي بعد استخلاف؛ زيرا كه رياست عالم او را عطا فرمودند نه غير او را و قائم مقام پيغمبر او را گردانيدند و يكي قبل استخلاف كه فعل الحكيم لا يخلو عن الحكمه و آن به نسبت غير مستحقين خلافت فضل كلي است و به نسبت مستحقان خلافت كه خلاصه أصحاب پيغامبر اند فضل جزئي معتد به كه در حكم فضل كلي باشد.

و اگر سواي تمكّن شخص در حسن سياست و تأليف قلوب مسلمين ديگر نباشد آن هم بسيار است تحمل داعيه و وجود اعلاي كلمة الله بر دست اين شخص اصل است و لوازم ديگر فرع زيادت اوصاف معتبره در لوازم خلافت اگر تحمل آن داعيه ندهند و تمشيت دين حق بر دست او نكنند مَروَرا بالا نمي نشاند و اگر آن داعيه در دل شخصي فرو ريزند و دين را بر دست او ظاهر كنند و اصل اين لوازم قدري كه بدون آن اين داعيه فرود نمي آيد داشته باشد او خليفه است چنانكه مطلوب قتل شريري باشد شخصي او را به خَنق يا به ضرب حجَر كشت و در بارگاه سلطنت عزت يافت ساده لوحي اعتراض مي نمايد كه فن تير اندازي يا اسپ تازي فلان كس از وي بهتر مي داند آن شخص جوابش مي دهد كه قوت شجاعت كه براي قتل شريري كه در كار بود در من موجود است زياده از آن در مقصد من در كار نيست بلكه اصل قتل كسي منظور نيست اِلا بالعرض بلكه اصل قوت و شجاعت مراد نيست الا بالعرض مدّعاي من رضاي سلطان بوده است و قد حصل.

چون اين مقدمه با اين آب و تاب در كتب كلاميه نخوانده يحتمل كه وحشتي بخاطر تو راه يابد لهذا ميخواهيم كه حديثي كه شواهد مقصد توانند بود برنگاريم.

أما آنكه هيأت بني آدم از جهل و غوايت و سوء اعتقاد در جناب الوهيت و مانند آن اقتضا مي كند بعث رسل را پس از اجلّ بديهيات ملت است قال الله تعالى: {لِتُنْذِرَ قَوْمًا مَا أُنْذِرَ آبَاؤُهُمْ}

وفي حديث عياض عن النبي صلى الله عليه وسلم عن ربه تبارك وتعالى: كل مال نحلتُه عبداً حلال وإني خلقت عبادي حنفاء كلهم وإنهم أتتهم الشياطين فاجتالتهم عن دينهم وحرمتْ عليهم ما أحللتُ لهم وأمرتْهم أن يشركوا بي ما لم أنزّل به سلطانا وإن الله نظر إلى أهل الأرض فمقَتهم عربهم وعجمهم إلا بقايا أهل الكتب وقال إنما بعثتك لأبتليك وأبتلي بك. الحديث أخرجه مسلم.

و اما آن كه قضاي الهي اولا بملأ اعلى فرود مي آيد از شواهد آن حديث القاي محبت است.

أخرج مالك عن أبي هريرة أن رسول الله صلى الله عليه وسلم قال: إذا أحبّ الله العبدَ قال لجبريل عليه السلام يا جبريل قد أحببتُ فلاناً فأحبه فيحبه جبريل ثم ينادي جبريل في أهل السماء إن الله قد أحبّ فلاناً فأحبّوه فيحبه أهل السماء ثم يضع له القبول في الأرض.

أما آن كه انبياء عليهم السلام در اخلاق جبليه خود فوقيت دارند بر غير خويش اين نيز از بديهيات ملت است و كسي كه بقوانين حكمت خلقيه مطلع است به ضرورت مي داند كه انتظام اخلاق جميله به اين روش كه در انبياء ظاهر شد بدون انقياد نفس قلب را و قلب عقل را ميسّر نيست.

از شواهد آن حديث أنس رضي الله عنه است: كان رسول الله صلى الله عليه وسلم أحسن الناس وأشجع الناس وأجود الناس. أخرجه الشيخان.

وأخرج البخاري عن محمد بن جبير بن مطعم عن أبيه: بينما هو يسير مع رسول الله صلى الله عليه وسلم ومعه الناس مَقفله من حنين فعلقت الاعراب يسألونه حتى اضطروه إلى سمُرة فخطفت رداءه فوقف النبي صلى الله عليه وسلم فقال: أعطوني ردائي لو كان لي عدد هذه العضاة نعماً لقسمته بينكم ثم لا تجدوني بخيلاً ولا كذوباً ولا جباناً.

وأخرج الدارمي عن الزهري قال: إن جبريل قال: ما في الأرض أهل عشرة أبيات إلا قلبتُهم فما وجدت أحداً أشدّ إنفاقا لهذا المال من رسول الله صلى الله عليه وسلم.

و اما آنكه غير انبياء هم گاهي در اصل جوهر نفس شبيه مي باشند بجوهر نفس أنبياء عليهم السلام پس شاهد آن:

قال رسول الله صلى الله عليه وسلم: رؤيا المؤمن جزء من ستة وأربعين جزءاً من النبوة. أخرجه البخاري.

وقال: السَّمتُ الصالح جزء من خمسة وعشرين جزءاً من النبوة. أخرجه مسلم.

و اما آنكه خلفاء شبيه بودند به جوهر انبياء:

أخرجه أبوعمر عن عبدالله بن مسعود قال إن الله نظر في قلوب العباد فوجد قلب محمد صلى الله عليه وسلم خيرَ قلوب العباد فاصطفاه وبعثه برسالته ثم نظر في قلوب العباد بعد قلب محمد صلى الله عليه وسلم فوجد قلوب أصحابه خير قلوب العباد فجعلهم وزراء نبيه صلى الله عليه وسلم يقاتلون عن دينه.

وأخرج أبوعمر عن ابن عباس في قول الله عزّ وجل {قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَسَلَامٌ عَلَى عِبَادِهِ الَّذِينَ اصْطَفَى} قال: أصحاب محمد صلى الله عليه وسلم. قاله السدي والحسن البصري وابن عيينة والثوري.

أخرج البخاري ومسلم عن أبي هريرة قال قال رسول الله صلى الله عليه وسلم: لقد كان فيما قبلكم من الأمم محدَّثون فإن يك في أمتي أحد فإنه عمر.

وأخرج الترمذي عن عائشة رضي الله عنها قالت: كان رسول الله صلى الله عليه وسلم جالساً فسمعنا لغطاً وصوتَ صبيانٍ فقام رسول الله صلى الله عليه وسلم فإذا حبشيةٌ تزفن والصبيان حولها فقال يا عائشة تعالى فانظري فجئتُ فوضعتُ لحييَّ على منكب رسول الله صلى الله عليه وسلم فجعلت أنظر إليها ما بين المنكب إلى رأسه فقال لي أما شبعتِ أما شبعت فجعلت أقول: لا لأنظُرَ منزلتي عنده إذا طلع عمر فارفَضَّ الناس عنها فقال رسول الله صلى الله عليه وسلم: إني لأنظر إلى الشياطين والجن والأنس قد فروا من عمر، فرجعت.

وأما آنكه انبياء را داعيهء قويه مي دهند در هدايت قوم خود، شاهد آن حديث: والذي نفسي بيده لأقاتلنهم على أمري حتى تنفرد سالفتي أو لينفذنّ اللهُ أمره. أخرجه البخاري.

همين لفظ را آنحضرت صلى الله عليه وسلم در مكه بمخاطبهء ابوطالب ارشاد فرمود و در مخاطبة ابوسهيل نيز همين لفظ در حديبية فرمود.

و اما آنكه حواري را اين داعيه مي دهند شاهد آن:

قال الله تعالى: {قَالَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ لِلْحَوَارِيِّينَ مَنْ أَنْصَارِي إِلَى اللَّهِ قَالَ الْحَوَارِيُّونَ نَحْنُ أَنْصَارُ اللَّهِ}. و اين اشاره است به ظهور داعية نصرت در قلوب ايشان و دواعي شيخين در تمشيت دين حق اظهر ازان است كه بشاهدي احتياج افتد و از اجلّ بديهيات است كه سالها افعال متقاربه مترتبه ليلاً و نهاراً از شخصي ظاهر نمي شود الا بداعية قوية در اصل نفس شخص.

هيچ عاقلي باور كند كه خواجه حافظ ديوان خود را بغير بصيرت در فن شعر و بدون صرف همت بليغه در نظم اين غزلها تدوين كرده باشد يا ابوعلي "قانون" را بغير بصيرت در فن طب و جمع همت بر تحقيق و ترتيب مسائل اين فن تصنيف نموده باشد؟ سبحانك هذا بهتان عظيم!

اگر داعيه نمي بود اين افعال متقاربه در مُدَد متطاوله چگونه ظاهر مي شد و اگر داعيه دنيا بود چرا بر لسان غيب ترجمان آنحضرت صلى الله عليه وسلم مدح ايشان جاري گشت تا اينجا كه بحد تواتر رسيد و اگر داعيه ملتئه (مرکّب) از قواي نفس بود و رأي آنكه از فوق نازل شود اين همه بركات ظهور نمي نمود و گشايش زياده از كوشش بر روي كار نمي آمد.

و اما آن كه گفتيم كه بمجرد تعلق اراده بخلافت ايشان افضليتي حاصل مي شود از شواهد آن حديث أبي ذر است:

أخرج الدارمي عن أبي ذر الغفاري قال: قلت يا رسول الله! كيف علمت أنك نبي حين استُنبئتَ؟ فقال: يا أباذر! أتاني ملكان وأنا ببعض بطحاء مكة فوقع أحدهما الأرضَ وكان الآخر بين السماء والأرضِ فقال أحدهما لصاحبه: أهو هو؟ قال: نعم. قال: فزِنه برجُل فوُزنت به فوزنتُه. ثم قال: فزنه بعشرة فوزنت بهم فرجحتهم ثم قال زنه بمائة فوزنت بهم فرجحتهم ثم قال زنه بألف فوزنت بهم فرجحتم كأني أنظر إليهم ينتثرون من خفة الميزان. قال: فقال أحدهما لصاحبه لو وزنته بأمته لرجحها.

وأخرج الدارمي من حديث عتبة بن عبدالسلمي قصة طويلة فيها شق صدره صلى الله عليه وسلم عند ظِئره حليمة قال أحدهما صاحبه: اجعله في كفة واجعل ألفا من أمته في كفة قال رسول الله صلى الله عليه وسلم فإذا أنا أنظر إلى الألف فوقي أُشفق أن يخرّ عليّ بعضهم فقال لو أن أمته وزنت به لمال بهم، ثم انطلقا وتركاني.

وأخرج محمد بن مردويه عن ابن عمر خرج علينا رسول الله صلى الله عليه وسلم ذات غداة بعد طلوع الشمس قال رأيت قبل الفجر كأني اعطيت المقاليد والموازين فأما المقاليد فهي المفاتيح وأما الموازين فهذه التي يوزن بها فوُضعتُ في كفة ووضعت أمتي في كفه فوزنت بهم فرجحت ثم جئ بأبي بكر فوزن بهم فرجح ثم جئ بعمر فوزن بهم فرجح ثم جئ بعثمان فوزن بهم فرجح ثم رُفعتْ.

آنحضرت صلى الله عليه وسلم از وزن با امت و رجحان خود بر ايشان نبوت خود را شناختند و اين وزن و رجحان دلالت كرد بر افضليت به فضل كلي معتبر عندالله پس آن لازم نبوت است و همين رؤيا را آنحضرت صلى الله عليه وسلم در باب خلفاء ديدند پس از اينجا دانسته شد كه افضليت خلفاء بر رعيت خود عندالله و رجحان ايشان في علم الله برآن جماعه لازم خلافت خاصه است؛ چنانكه حقيقت استخلاف بمجرد تعلق اراده ي الهيه ثابت است و امور ديگر بحسب عادت الله لازم الوجود خلافت مي باشد همچنين اين نوع از افضليت بمجرد اراده ثابت است در ضمن استخلاف و همراه او افضليتي كه بنا بر سوابق اسلاميه يا احكام جبليه از حسن سيماست و غير آن باشد امري است عادي.

والله أعلم بحقيقه الحال. ولْيكن هذا آخر الفصل الثالث.