إزالة الخفاء عن خلافة الخلفاء/مقصد اول/فصل دوم

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
فصل اول در خلافت عامه إزالة الخفاء عن خلافة الخلفاء مقصد اول  از شاه ولی‌الله دهلوی

فصل دوم در لوازم خلافت خاصه
فصل سوم در تفسير آيات داله بر خلافت خلفاء وبر لوازم خلافت خاصه


فصل دوم در لوازم خلافت خاصه

در حديث وارد شده كه آن حضرت صلى الله عليه وسلم خبر دادند كه: چند گاه نبوت و رحمت خواهد شد بعد از آن خلافت و رحمت بعد از آن ملك عضوض بعد از آن جبريت و عتود و در بعض روايات خلافت بر منهاج نبوت واقع شده.

و نيز به ثبوت رسيده كه آن حضرت صلى الله عليه وسلم خبر دادند "الْخِلاَفَةُ بَعْدِي ثَلاَثُونَ سَنَةً"

و خداي عز وجل در چندين آيت از قرآن عظيم باوصاف و علامات خلافتي كه در كمال رضا و محبوبيت است تلويح و تصريح فرمود از آنجمله آيت: {الَّذِينَ إِنْ مَكَّنَّاهُمْ فِي الْأَرْضِ أَقَامُوا الصَّلَاةَ وَآتَوُا الزَّكَاةَ وَأَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ} وآية: {وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ} وآية: {مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَالَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ} وآية {يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ} إلى غير ذلك من الآيات.

وصحابه در وقت مشاوره در تعيين خليفه به بعض اوصاف نطق نموده اند چنانكه گفتند احق بهذا الأمر، وتوفي رسول الله صلى الله عليه وسلم وهو عنهم راضٍ.

از استقراء اين ادله وصفي چند محصل مي شود زياده از اوصافي كه در خلافت عامه گفته شد.

در اين فصل مي خواهيم كه آن اوصاف را برشمريم و ثبوت آنها در خلفاي اربعه رضوان الله عليهم بيان كنيم. باستجماع لوازم خلافت خاصه مقرون بقريشيت نسب تفسير كرده است قتادة شيخ اهل بصره از تابعين حواريت را.

قال معمر قال قتادة: الحواريون كلهم من قريشٍ أبوبكر وعمر وعثمان وعلي وحمزة وجعفر وأبوعبيدة وعثمان بن مظعون وعبدالرحمن بن عوف وسعد بن أبي وقاص وطلحة والزبير. وفسّر قتادة فيما روى عنه روح بن القاسم الحواريين الذين تصلح لهم الخلافة، كذا في استيعاب ابن عبدالبر.

واصل در اعتبار اين اوصاف سه نكته است:

نكته نخستين: آنكه نفوس قدسيه انبياء عليهم السلام در غايت صفا و علو فطرت آفريده شده اند ودر حكمت الهي بهمان صفا وعلو فطرت مستوجب وحي گشته اند ورياست عالم بايشان مفوض شده قال الله تعالى: {اللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسَالَتَهُ}

و از ميان امت جمعي هستند كه جوهر نفس ايشان قريب بجوهر نفوس انبياء مخلوق شده و اين جماعت در اصل فطرت خلفاي انبياء اند در امت بمثال آنكه آئينه از آفتاب اثري قبول مي كند كه خاك و چوب و سنگ را ميسر نيست اين فريق كه خلاصه امت اند ار نفس قدسيه پيغامبر صلى الله عليه وسلم بوجهي متأثر ميشوند كه ديگران را ميسر نمي آيد و آنچه از آن حضرت صلى الله عليه وسلم فرا گرفته اند بشهادت دل فرا گرفته اند گويا دل ايشان آن چيزها را اجمالاً ادراك كرده بود و كلام آن حضرت صلى الله عليه وسلم شرح و تفصيل آن معاني اجمالي نمود، و بعد از ايشان جماعت ديگر اند پايه بپايه فرودتر تا آنكه نوبت عوام مسلمين آيد پس خلافت خاصه آن است كه اين شخص چنانكه در ظاهر حال رئيس مسلمين شود بحسب وضع طبيعي كه مراتب استعدادات افراد بني آدم است در صفا و علو فطرت الأمثل فالأمثل نيز رئيس امت باشد تا رياست ظاهر هم دوش رياست باطن گردد واين جماعت كه بوضع طبيعي خلفاي انبياء اند در شريعت مسمي اند بصديقين و شهداء و صالحين و اين مضمون استفاده ميشود از اين دو آيهء كريمه:

قال الله تعالى على لسان عباده: {اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِيمَ * صِرَاطَ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ}. وقال تبارك وتعالى: {أُولَئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَالصِّدِّيقِينَ وَالشُّهَدَاءِ وَالصَّالِحِينَ وَحَسُنَ أُولَئِكَ رَفِيقًا}.

پس در اين دو آيه افاده فرمود كه مطلوب مسلمين و مسئول ايشان در صلوات خويش و مطمح مهم ايشان در سلوك مراتب قرب موافقت با جماعه منعَم عليهم است، و مراد از منعَم عليهم اين چهار فريق اند.

ودر جائي ديگر: {يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ} {إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ الله} نيز اشاره بهمين معنى است يعني ولي عوام مسلمين افاضل ايشان اند كه به اقامت صلوة و وصف محبّيت و محبوبيت و غير آن متصف اند و اين معنى را عبدالله ابن مسعود رضي الله عنه بيان كرده. أخرج أبوعمر في خطبة الاستيعاب عن ابن مسعود رضي الله عنه قال: إن الله تعالى نظر في قلوب العباد فوجدَ قلبَ محمد صلى الله عليه وسلم خيرَ قلوبِ العبادِ فاصطفاهُ وَبعثه برسالته ثم نظر في قلوب العباد بعد قلب محمدٍ صلى الله عليه وسلم فوجد قلوب أصحابه خير قلوب العباد فجعلهم وُزَرَاءَ نبيه صلى الله عليه وسلم يقاتلون عن دينه.

و بيهقي مثل آن ذكر كرده إلا أنه قال: فجعلهم أنصارَ دينه ووُزراءَ نبيه فما رآهُ المؤمنون حسَناً فهو عندَ اللهِ حَسَنٌ وما رآه قبيحاً فهو عندَ اللهِ قبيحٌ. و چنانكه اولويت اين فريق در خلافت متحقق است اجتهاد اين فريق اولى و احق است از اجتهاد ديگران و هر وصفي از اوصاف مذكوره علامات وخواص دارد، آن حضرت صلى الله عليه وسلم در ميان مناقب صحابه گاهي نص فرموده اند باثبات اين اوصاف در ايشان گاهي باثبات علامات و خواص، تلويح ابلغ من التصريح ادا كرده.

نكته دوم: آنكه خليفه حقيقي پيغامبر مثل نَي است كه نائي آن را بردهانِ خود نهد بجهت بلند گردانيدن آواز و مانند آن. و انشاء نغمه و تعين كيفيتِ آن راجع است بنائي همچنان از تقاسيم رحمت الهي نصيب پيغامبر گشته و پيغامبر صلى الله عليه وسلم قبل از مباشرت آن برفيق اعلي پيوسته بوجهي از وجوه بطور سببيت و نيابت آن معاني را بدست خلفاء اتمام ساخته اند، بحقيقت آن همه راجع است به پيغامبر و ايشان بمنزلهء جوارح پيغامبر شده اند لا غير.

پس خلافت خاصه آن است كه از خليفه كارهاي كه نصيب آن حضرت صلى الله عليه وسلم و منسوب بايشان است در قرآن عظيم و حديث قدسي بدست وي سرانجام شود و آنحضرت صلى الله عليه وسلم انابتِ او را تصريحاً وتلويحاً مراتِ كثيره اظهار فرموده باشند تا همه كارها در جرائد اعمال حضرت پيغامبر صلى الله عليه وسلم مرقوم گردد و ايشان شرف وساطت حاصل نموده باشند چنانكه آيه: {ذَلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْرَاةِ وَمَثَلُهُمْ فِي الْإِنْجِيلِ كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ}

و اين حديث قدسي نيز شاهد آنست: "َإِنَّ اللَّهَ نَظَرَ إِلَى أَهْلِ الأَرْضِ فَمَقَتَهُمْ عَرَبَهُمْ وَعَجَمَهُمْ إِلاَّ بَقَايَا مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ وَقَالَ إِنَّمَا بَعَثْتُكَ لأَبْتَلِيَكَ وَأَبْتَلِيَ بِكَ".

و اين قصه بهمان ميماند كه حضرت داود عليه السلام باقصي همت متوجه بناي مسجد اقصى گشتند و آن كار از دست ايشان سرانجام نيافت لابد فرزندي را طلب كردند كه بر دست وي تمام شود و بعلاقه آنكه وي حسنه است از حسنات ايشان در جريده اعمال حضرت داود ثبت گردد كه داود باني مسجد اقصي است.

نكته سوم: آنكه خلافت امر خطير است و نفوس آدم مجبول (بطور جبلي و فطري پيداشده) بر اتباع هوا، و شيطان در بني آدم جاري است مجري الدم چون خلافت به رأي شخص مستقر شود احتمال دارد كه جور پيش گيرد و در مقاصد خلافت تهاون صريح بعمل آرد و ضرر اين خليفه در أمت مرحومه اشدّ باشد از ضرر ترك استخلاف وي، و اين احتمال كثير الوقوع است نمي بيني كه بادشاهان همه إلا ماشاء الله در اين مهلكه گرفتار شده اند و مي شوند تا وقتي كه اين احتمال بر انداخته نشود بوعده الهي يا باوصافي كه نزديك (هنگام) حصول آنها جور و تهاون ممتنع عادي گردد و ظن قوي بعدل و قيام خليفه بامر ملت بظهور رسد استخلاف اين چنين شخص خير محض نباشد و نفوس آدم باقامت او اطمينان پيدا نه كنند. وكسيكه مرشد خلائق گردد و مربي ايشان در علم ظاهر و باطن يحتمل كه در علم و حال خود غلط كرده باشد و ديگران ببعض قرائن متمسك شده همان غلط را رواج داده باشند وما احسن ماقيل:

اي بسا ابليس آدم روي هست * پس بهر دستي نبايد داد دست

تا اعتماد بر علم و حال شخصي بحديث مستفيض صادق مصدوق و اشارات او حاصل نشود كار نا تمام است.

پس خلافت كامله همان است كه وثوق بصاحب آن داشته باشيم بنص شارع و اشارات او، وخلافت عامه آنكه بمجرد عدالت خليفه و علم او اكتفا كنيم چون اين سه نكته مبين شد خوض در تفصيل نمائيم:

از جمله لوازم خلافت خاصه آنست كه خليفه از مهاجرين اولين باشد و از حاضران حديبية و از حاضران نزول سوره نور و از حاضران ديگر مشاهد عظيمه مثل بدر و أحد و تبوك که در شرع تنويه شأن آن مشاهد و وعده جنت براي حاضران آنها مستفيض شده.

أما آنكه از مهاجرين اولين باشد از آن جهت مطلوب شد كه خداي تعالى درشان مهاجران اولين مي فرمايد: {أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقَاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا} بعد از آن فرمود {الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيَارِهِمْ بِغَيْرِ حَقٍّ} بعد از آن فرمود {الَّذِينَ إِنْ مَكَّنَّاهُمْ فِي الْأَرْضِ أَقَامُوا الصَّلَاةَ وَآتَوُا الزَّكَاةَ وَأَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ}. حاصل معنى اين آيات آنست كه در باب مهاجرين اولين كه اذن قتال براي ايشان داده شد تعليق مي فرمايد كه اگر ايشان را تمكين في الأرض دهيم يعني رئيس گردانيم اقامت صلوة كنند و ايتاء زكوة نمايند و امر به معروف ونهي از منكر بعمل آرند، و نهي از منكر متناول است اقامت جهاد را؛ زيرا كه اشد منكرات كفرست و اشد نهي قتال، و متناول است اقامت حدود را و رفع مظالم را و امر بمعروف متناول است احياي علوم دينيه را.

پس بمقتضاي اين تعليق لازم شد كه هر شخصي از مهاجرين اولين كه ممكَّن في الأرض شود از دست او مقاصد خلافت سرانجام يابد و در وعده الهي خُلف نيست پس خليفه اگر از مهاجرين اولين باشد امن حاصل شود بر وي و اطمينان قلب متحقق گردد از خلافت وي و اين خصلت نمونه عصمتي است كه براي انبياء عليهم السلام ثابت است.

و نيز مي فرمايد: {فَالَّذِينَ هَاجَرُوا وَأُخْرِجُوا مِنْ دِيَارِهِمْ وَأُوذُوا فِي سَبِيلِي وَقَاتَلُوا وَقُتِلُوا لَأُكَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَيِّئَاتِهِمْ وَلَأُدْخِلَنَّهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ ثَوَابًا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ}

و نيز مي فرمايد: {وَالَّذِينَ آمَنُوا وَهَاجَرُوا وَجَاهَدُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَالَّذِينَ آوَوْا وَنَصَرُوا أُولَئِكَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَرِزْقٌ كَرِيمٌ}

و نيز مي فرمايد: {الَّذِينَ آمَنُوا وَهَاجَرُوا وَجَاهَدُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَ اللَّهِ}

و اما آنكه از حاضران حديبية باشد از آن جهت مطلوب شد كه خداي تعالى مي فرمايد: {مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَالَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ تَرَاهُمْ رُكَّعًا سُجَّدًا يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِنَ اللَّهِ وَرِضْوَانًا سِيمَاهُمْ فِي وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ ذَلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْرَاةِ وَمَثَلُهُمْ فِي الْإِنْجِيلِ كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ}

حاصل معنى اين آيات آنست كه بر دست جماعت كه همراه آن حضرت صلى الله عليه وسلم در اين واقعه مباركه حاضر بودند اظهار دين واعلاي كلمة الله واقع خواهد شد، پس چون اين وصف در خليفه ثابت باشد اعتماد متحقق شود كه مقاصد خلافت از وي سرانجام خواهد گرفت و در قرآن عظيم اثبات رضا براي اين فريق مقرر شد قال الله تعالى: {لَقَدْ رَضِيَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبَايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ}

و در حديث آمده عن جابر قال رسول الله صلى الله عليه وسلم: "لَنْ يَلِجَ النَّارَ أَحَدٌ شَهِدَ بَدْراً وَالْحُدَيْبِيَةَ"

وعنه قال رسول الله صلى الله عليه وسلم: "لاَ يَدْخُلُ النَّارَ أَحَدٌ مِمَّنْ بَايَعَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ"

و اما آنكه از حاضران نزول سوره نور باشد از آنجهت مطلوب شد كه خداي تعالى مي فرمايد: {وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَلَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ الَّذِي ارْتَضَى لَهُمْ}

لفظ "مِنْكُمْ" راجع است بحاضرين نه بمسلمين قاطبةً؛ زيرا كه اگر جميع مسلمين مراد مي بود بذكر لفظ منكم با كلمه "الذين امنوا وعملوا الصلحت" تكرار لازم مي آمد.

پس حاصل معنى آن است كه وعده براي جمعي است از شاهدان نزول آيه كه تمكين دين بر وفق سعي ايشان و اجتهاد و كوشش ايشان بظهور خواهد رسيد.

و اما آنكه از حاضران مشاهد خير باشد از آن جهت كه أهل بدر افضل صحابه اند. أخرج البخاري عن معاذ بن رفاعةَ بن رافعٍ الزُّرَقي عن أبيه وكان أبوه من أهل بدرٍ قال: جاء جبريل إلى النبي صلى الله عليه وسلم فقال: "مَا تَعُدُّونَ أَهْلَ بَدْرٍ فِيكُمْ فَقَالَ مِنْ أَفْضَلِ الْمُسْلِمِينَ - أَوْ كَلِمَةً نَحْوَهَا - قَالَ: وَكَذَلِكَ مَنْ شَهِدَ بَدْرًا مِنَ الْمَلاَئِكَةِ"

و در شان ايشان صحيح شده: "لَعَلَّ اللَّهَ اطَّلَعَ عَلَى أَهْلِ بَدْرٍ فَقَالَ اعْمَلُوا مَا شِئْتُمْ فَقَدْ غَفَرْتُ لَكُمْ أَوْ فَقَدْ وَجَبَتْ لَكُمُ الْجَنَّةُ".

و در حاضران تبوك نازل شده: {لَقَدْ تَابَ اللَّهُ عَلَى النَّبِيِّ وَالْمُهَاجِرِينَ وَالْأَنْصَارِ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُ فِي سَاعَةِ الْعُسْرَةِ}

و مبتني بر همين اصل است كلامي كه ابن عمر مهيا كرده بود كه براي معاوية بن أبي سفيان بگويد: "أَحَقُّ بِهَذَا الأَمْرِ مِنْكَ مَنْ قَاتَلَكَ وَأَبَاكَ عَلَى الإِسْلاَمِ" أخرجه البخاري.

و كلام عبدالرحمن بن غنم اشعري فقيه شام چون أبوهريرة و أبودرداء از نزديك حضرت مرتضى برگشتند (و ايشان ميانجي بودند ميان امير معاوية و حضرت مرتضى، و معاوية طلب مي كرد كه علي خلافت را بگذارد وشورائي گرداند در ميان مسلمين) فكان مما قال لهما: عجباً منكما كيفَ جازَ عليكما ما جئتما به تدعُوانِ عليا أن يجعلها شورى وقد علمتما أنه قد بايعه المهاجرون والأنصار وأهل الحجاز والعراق وأنَّ من رضيه خير ممن كرهه ومن بايعه خير ممن لم يبايعه وأيُّ مدخلٍ لمعاوية في الشورى وهو من الطُلَقاء الذين لا يجوز لهم الخلافة وهو وأبوه رؤوس الأحزاب، فندَما على مسيرهما وتابا بين يديه. أخرجه أبوعمر في الاستيعاب.

و از لوازم خلافت خاصه آن است كه خليفه مبشَّر به بهشت باشد يعني بر زبان مبارك آن حضرت صلى الله عليه وسلم گذشته باشد كه فلان شخص (بخصوص اسم او بغير تعليق شرطي) از اهل بهشت است و عاقبت حال او نجات و سعادت است؛ زيرا كه اين بشارت افاده مي فرمايد قطعاً سعادت اين شخص و ايمان او و تقواي او در آخر حال، و آخر حال خلفاء قيام بامر خلافت بود و ايشان در حالت خلافت از عالم گذشته اند، و افاده مي فرمايد ظناً قريباً من اليقين كه افعال او در سائر عمر خير باشد و ايشان مجتنب باشند از معاصي و عامل بطاعات، اگر چه مغفرت مرتكب كبيره پيش اهل سنت و جماعت جائز قليل الوجود است ليكن اينجا تلبيس عظيم و تدليس شديد لازم مي آيد و تلبيس و تدليس از آن حضرت صلى الله عليه وسلم منفي است.

و بشارت خلفاي اربعه به جنت بحد تواتر رسيد بوجهي كه احتمال خلاف آن نماند.

اولاً: اجمالاً در آيات مناقب مهاجرين و حضار حديبية و جيش العسرة و غير آن، و در أحاديث مناقب مطلق صحابه و مناقب حاضران اين مشاهد و ذكر آن أحاديث طولي دارد.

وثانياً: در ضمن عشره مبشره عن سعيد بن زيد.

وثالثاً: براي خلفاي ثلثه عن أبي موسى وجابر وغيرهما.

ورابعاً: براي شيخين در حديث أبي سعيد خدري وابن مسعود.

وخامساً: فرادي فرادي از جماعه كثير از آنجمله:

حديث: عثمانُ رفيقي في الجنة، ولعلي بستانٌ في الجنة.

و از لوازم خلافت خاصه آن است كه آن حضرت صلى الله عليه وسلم نص فرمايند كه وي از طبقه علياي امت است از صديقين يا شهداء و صالحين، و محدَّث نيز شقيق صديق است و بيك اعتبار داخل در حد وي. يا بيان علو درجه او در بهشت فرموده باشند و اين معني نيز لازم بودن شخص است از طبقه علياي امت.

يارأي او موافق باشد با وحي، و آيات كثيره بر وفق رأي او نازل شده باشد و اين معنى نيز لازم بودن شخص است از طبقه عليا.

يا بتواتر ثابت شود كه سيرت او در عبادات و تقرّب إلى الله اكمل است از سيرت سائر مسلمين و متحلي (آراسته شده) باشد بخصال مرضيه و مقامات عليه واحوال سنيه وكرامات قويه؛ يعني چيزهاي كه امروز باسم طريقه صوفيه مسمى مي گردد و صاحب "قوت القلوب" وغير وي در كتب خويش بيان كرده اند و هر مسئله را بأحاديث و آثار محكم نموده واين نيز لازم صديقيت وشهادت است، و اين معني در خليفه براي آن مطلوب شد كه رياست ظاهر او مقرون باشد برياست باطن، و تشبّه كامل به آن حضرت صلى الله عليه وسلم پيدا كند، و در عداد آيه كريمه: {وَالَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ تَرَاهُمْ رُكَّعًا سُجَّدًا يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِنَ اللَّهِ وَرِضْوَانًا سِيمَاهُمْ فِي وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ}، و در عداد: {يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكَافِرِينَ} داخل شود و ثبوت اين معنى براي خلفاي اربعه از ضروريات دين است و ثابت بأحاديث بيشمار.

از آنجمله: حديث أبي هريره أن رسول الله صلى الله عليه وسلم كانَ على حِراء هوَ وأبوبكرٍ وعمر وعثمان وعليٌ وطلحة والزبيرُ فتحرَّكَتِ الصخرة فقال رسول الله صلى الله عليه وسلم: اهدأ فَمَا عليكِ إِلاَّ نَبيٌ أَو صديقٌ أَو شهيدٌ. أخرج الحديثَ المسلمُ والترمذي.

وحديث أنس أن رسول الله صلى الله عليه وسلم صَعِدَ أحُداً وأبوبكرٍ وعُمر وعُثمانُ فَرَجَفَ بِهِم فقال اثبُت أُحد - أُراهُ ضَربه برجله - فإنما عليك نبيٌ وصديق وشهيدانِ. أخرجه البخاري وأبوداود والترمذي.

و از آنجمله حديث عثمان بمثل حديث أنس وفي آخره: شهد معه رجالٌ. أخرجه النسائي.

و از آن جمله حديث أبي هريرة: أَمَا إِنَّكَ يا أبابكرٍ أولُ مَن يدخل الجنة مِن أمَّتي. أخرجه أبوداود. وحديث جابر رضي الله عنه: يا أبابكرٍ أعطاكَ اللهُ الرضوانَ الأكبر فقال بعض القوم ما الرضوانُ الأكبرُ يا رسول الله؟ قال يتجلي لَعبادِه في الآخرةِ عامةً ويتجلى لأبي بكرٍ خاصةً. أخرجه الحاكم ونوزع في صحَّته والحق مع الحاكم.

وحديث عبدالله بن عمر أن رسول الله صلى الله عليه وسلم قال لأبي بكرٍ أَنتَ صَاحبي على الحوض وصاحبي في الغار. و از آنجمله حديث: جعل الله الحقَّ على لسان عمر وقلبه. بروايت ابن عمر وأبي ذر وعلي بن أبي طالب رضي الله عنهم.

وحديث: لقد كانَ فيما كان قلبكم من الأُمَمِ ناسٌ مُحدَّثون فإن يكن في أُمَّتي أَحَدٌ فإِنه عمر. بروايت أبي هريرة وعائشة.

و شبيه بآن است حديث عقبه بن عامر رضي الله عنه: لو كان بعدي نبيٌ لكان عمر بن الخطاب.

وحديث: والذي نفسي بيده ما لَقيَكَ الشيطانُ سالكا فجّاً إلا سلكَ فجّاً غير فجّكَ. از حديث سعد بن أبي وقاص و أبي هريرة و عائشة وبريدة أسلمي رضي الله عنهم.

وحديث موافقت فاروق با وحي الهي از روايت عمر و ابن عمر وابن مسعود.

و از آنجمله حديث: هذان سيدا كهولِ أهل الجنة من الأولين والآخرين إلا النبيين والمرسلين. از روايت علي بن أبي طالب و أنس و أبي جحيفة.

وحديث: إنَّ أهلَ الدرجات العلى ليراهم مَن تحتهم كما تَرونَ النجم الطالعَ في أفق السماء وإن أبابكر وعمر منهم وأَنعَمَا. أخرجه الترمذي وابن ماجه.

وحديث ألا أَستحيي ممَّن يستحيي منه الملائكةُ، يعني عثمان. أخرجه مسلم.

وحديث لكل نبيٍ رفيقٌ ورفيقي في الجنةِ عثمانُ. أخرجه الترمذي.

وحديث: أما ترضى أَن تكونَ منّي بمنزلةِ هارونَ من موسى. بروايت سعد بن أبي وقاص وجابر وغيرهما

وحديث: لأعطينّ الرايَةَ غدَاً رجلاً يُحب اللهَ ورسولهُ ويحبهُ الله ورسولُه. رواه جماعة من الصحابة.

و قال عليٌ عن النبي صلى الله عليه وسلم: إن لكل نبي سبعةَ نُجَبَاءَ رُقبَاءَ وأُعطيتُ أنا أربعةَ عشر قال أنا وأبنائي وجعفر وحمزة وأبوبكر وعمر ومصعب بن عمير وبلال وسلمان وعمار وعبدالله بن مسعود وأبوذر والمقداد. رواه الترمذي.

وپارهء از سيرت مرضيه خلفاي اربعه كه بنقل مستفيض المعني ثابت در فصل آينده نقل خواهيم كرد.

و از لوازم خلافت خاصه آنست كه آنحضرت صلى الله عليه وسلم با خليفه معامله فرمايد مرّات بسيار كرّات بي شمار چنانكه امير با منتظر الإماره معامله مي كند قولاً وفعلاً واين معامله بچند وجه تواند بود:

يكي آنكه استحقاق خلافت او بيان فرمايد و فضائل او باعتبار معامله با امت ذكر كند.

دوم آنكه اظهار فرمايد قرائن بسيار چندانكه فقهاء صحابه بدانند كه: لو كان مستخلفاً لاستخلفَ فلاناً و بدانند كه أَحبّ الناس إلى رسول الله صلى الله عليه وسلم فلانً وبگويند: تُوُفي رسولُ الله صلى الله عليه وسلم وهو عنهم راضٍ و آنچه در اين باب باشد.

سوم آنكه در حيات خود اين شخص را بكارهاي كه متعلق بنفس مبارك آنحضرت صلى الله عليه وسلم من حيث النبوة است امر فرمايد، و اين معني در خلافت خاصه از آنجهت مطلوب شد كه وثوق بخلافت خليفه از جهت شرع بهم رسد واز اين رو حضرات شيخين چون مي خواستند كه شخصي را بكاري كه تعلق بخلافت داشته باشد امر كنند تفحّص (جستجو) مي نمودند كه آنحضرت صلى الله عليه وسلم اين شخص را گاهي متولي امري ساخته اند از امور مسلمين؟ اگر مي يافتند امضاي عزيمت مي فرمودند وإلا موقوف مي داشتند و اين قصص بحد تواتر رسيده است انشاء الله تعالى پارهء از آن در فصل آينده بيان كنيم.

و نيز قيام اين شخص بامور دين نسبت كرده شود بآنحضرت صلى الله عليه وسلم چنانكه منسوب مي شود فعل بآمر در مثل بنى الأمير المدينة. اما بيان كردن آن حضرت صلى الله عليه وسلم حال خلفاء را باوصافي كه حس خلافت بآن حاصل گردد پس مستفيض شده است در بيان مناقب جماعه از افاضل صحابه و تنها تنها نيز، و اين بيان آنحضرت بمنزلهء اجازت روايت حديث و اجازت تدريس علم و فتاوي است چنانكه اليوم علما جمعي را بخلافت خود برمي گزينند و نص مي نمايند باستحقاق آن اشخاص، آنحضرت صلى الله عليه وسلم اين منزلت را بفضلاي صحابه و كبراي ايشان تنويه فرموده اند.

از آن جمله حديث أبي سعيد خدري قال رسول الله صلى الله عليه وسلم: "أَرْحَمُ أُمَّتِي بِهَا أَبُو بَكْرٍ وَأَقْوَاهُمْ فِي دِينِ اللَّهِ عُمَرُ وَأَصْدَقُهُمْ حَيَاءً عُثْمَانُ وَأَقْضَاهُمْ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ" الخ أخرجه أبوعمر في أولِ الاستيعاب.

وحديث شيخٌ من الصحابة يقال له أبومحجن أو محجن بن فلان قال قال رسول الله صلى الله عليه وسلم: "إِنَّ أَرْأَفُ أُمَّتِي بِأُمَّتِي" فذكر الحديثَ وحديث أنس بن مالك: "أَرْحَمُ أُمَّتِي بِأُمَّتِي أَبُو بَكْرٍ" فذكر مثله أخرجهما أبوعمر في الاستيعاب.

و از آنجمله حديث ابن مسعود وحديث حذيفة: "لاَ أَدْرِي مَا بَقَائِي فِيكُمْ فَاقْتَدُوا بِاللَّذَيْنِ مِنْ بَعْدِي".

و از آنجمله حديث مرتضى و حذيفة: "إِنْ تُؤَمِّرُوا أَبَا بَكْرٍ تَجِدُوهُ أَمِيناً زَاهِداً فِي الدُّنْيَا رَاغِباً فِي الآخِرَةِ وَإِنْ تُؤَمِّرُوا عُمَرَ تَجِدُوهُ قَوِيًّا أَمِيناً لاَ يَخَافُ فِي اللَّهِ لَوْمَةَ لاَئِمٍ وَإِنْ تُؤَمِّرُوا عَلِيًّا وَلاَ أُرَاكُمْ فَاعِلِينَ تَجِدُوهُ هَادِياً مَهْدِيًّا يَأْخُذُ بِكُمُ الطَّرِيقَ الْمُسْتَقِيمَ"

و سُئِلَت عائشةُ من كان رسولُ الله صلى الله عليه وسلم مُستخلفاً لو استخلفه؟ قالت: أبوبكر، فقيل: ثُمَّ مَن بعدَ أبي بكر؟ قالت: عمر، قيل: من بعد عمر؟ قالت: أبوعبيدة.

قال عمر: ما أحدٌ أحقُ بهذا الأمر من هؤلاء النفر الذين تُوفيَ رسول الله صلى الله عليه وسلم وهو عنهم راضٍ، فسمّى علياً وعثمانَ والزبير وطلحة وسعداً وعبدالرحمن.

و از آنجمله حديث أبي سعيد قال قال رسول الله صلى الله عليه وسلم: ما من نبيٍ إلا وله وزيرانِ من أهل الأرض أما وزيراي من أهل السماء فجبرائيل وميكائيل وأما وزيراي من أهل الأرض فأبوبكر وعمر. أخرجه الترمذي، وللحديث طرق عند الحاكم وغيره.

وقال: من كنت مولاه فعليٌ مولاه. أخرجه جماعةٌ.

أما فعل آنحضرت صلى الله عليه وسلم با ايشان معامله منتظر الامارة پس شاهد آن تفويض امامت صلوة است در قصه رفتن بقبيله عمروبن عوف، و در تبوك چون افواج مسلمين بيرون شهر آمدند حضرت صديق را براي عرضه لشكر و اقامت صلوة معين فرمود و در مرض آخر، و آن متواتر بالمعنى است.

و امير الحج ساختن (حضرت صديق رضي الله عنه) در سال نهم و بغزوات فرستادن چندين بار، وهميشه مشاورت فرمودن با شيخين در امور مسلمين.

و امير ساختن حضرت عمر رضي الله عنه را در بعض غزوات و عامل صدقات مدينه فرمودن او را، و فرستادن حضرت عثمان رضي الله عنه را بجانب أهل مكة در مصالحة حديبية، و والي يمن گردانيدن حضرت مرتضى رضي الله عنه را و دعاء نمودن براي وي كه قضا بر وي آسان شود و اين أحاديث برهيئت مجموعي متواتر بالمعنى شده است.

و از لوازم خلافت خاصه آن است كه آنچه خداي عز وجل براي آنحضرت صلى الله عليه وسلم وعده فرموده است بعض آن بر دست اين خليفه ظاهر شود، و اين علامت خلافت خاصه در وقت خلافت توان شناخت نه قبل از خلافت بخلاف علامات ديگر. و وجود اين معنى در خلفا متحقق است در آيهء: {الَّذِينَ إِنْ مَكَّنَّاهُمْ فِي الْأَرْضِ أَقَامُوا الصَّلَاةَ} اقامت صلوة وايتاء زكوة و امر بمعروف و نهي از منكر مذكور شده.

و در آيهء: {وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ} تمكين و تقويت دين بر دست ايشان و برحسب سعي ايشان و حصول اطمينان از كفار مذكور است.

و در آيهء: {ذَلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْرَاةِ وَمَثَلُهُمْ فِي الْإِنْجِيلِ} اشاره بفتح بلدان و شيوع اسلام در اقاليم معمورة، و در آيه: {لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ} غلبه بر دين يهوديت و نصرانيت و مجوسيت مذكور است، و آن در زمان خلفاي ثلاثه بوده است.

و در آيه: {مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ} قتال مرتدين مذكور است و آن در زمان صديق أكبر بظهور پيوست.

و در آيه: {سَتُدْعَوْنَ إِلَى قَوْمٍ أُولِي بَأْسٍ شَدِيدٍ} جمع عساكر بنفير عام براي قتال فارس و روم مذكور است و آن در زمان مشائخ ثلاثه (أبوبکر وعمر وعثمان رضي الله عنهم) متحقق شد.

و در آيه: {إِنَّ عَلَيْنَا جَمْعَهُ وَقُرْآنَهُ} جمع قرآن در مصاحف مذكور است و آن در عهد مشائخ ثلاثه ظهور يافت.

و در حديث قدسي: إنَّ الله مقَتَ عَرَبهم وعجمهُم. قتال عجم مذكور است و آن در ايام خلفاي ثلاثه ظاهر گشت.

و در حديث: هلكَ كسرى فلا كسرى بعده وهلك قيصر فلا قيصر بعدهُ، و حديث لتفتحنَّ كَنَوزَ كسرى. فتح فارس و روم مذكور است و آن در زمان خلفاي ثلاثه بظهور رسيد.

و در حديث قتال خوارج: لئِن أَدركتُهُم لأقتلنهم قتلَ عاد. ودر حديث ديگر لفظ يلي قتلهم أولى الفرقتين. و آن در زمان حضرت مرتضى واقع شد.

و از لوازم خلافت خاصه آنست كه قول خليفه حجت باشد در دين، نه بآن معني كه تقليد عوام مسلمين او را صحيح باشد؛ زيرا كه اين معني از لوازم اجتهاد است و در خلافت عامه بيان آن گذشت. و نه بآن معني كه خليفه في نفسه بي اعتماد بر تنبيه آنحضرت صلى الله عليه وسلم واجب الطاعة باشد؛ زيرا كه اين معني غير نبي را ميسر نيست بلكه مراد اين جا منزلتي است بين المنزلتين.

تفصيل اين صورت آنست كه آنحضرت صلى الله عليه وسلم حواله فرموده باشند بعض امور را بشخصي بخصوص اسم او پس لازم شود متابعت او چنانكه لازم مي شود متابعت أمراء جيوش آنحضرت بمقتضاي امر آنحضرت صلى الله عليه وسلم، و اين خصلت در خلفاي راشدين بهمان مي ماند كه قول زيد بن ثابت را در فرائض مقدم بايد ساخت بر اقوال مجتهدين ديگر، و قول عبدالله بن مسعود را در قراءت و فقه، و قول أبي بن كعب را در قراءت بر قول ديگران، و قول أهل مدينة نزديك اختلاف امت بر قول ديگران.

آنحضرت صلى الله عليه وسلم بتعليم الله عز وجل دانستند كه بعد آنحضرت اختلاف ظاهر خواهد شد و امت در بعض مسائل بحيرت در مانند رأفت كاملهء آنحضرت صلى الله عليه وسلم بر امت اقتضاء فرمود كه مَخلص آن حيرت براي ايشان تعيين فرمايند و در اين باب حجتي براي امت قائم كنند و اين معنى ثابت است براي خلفاي اربعه؛ زيرا كه قال الله تبارك وتعالى: {وَلَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ الَّذِي ارْتَضَى لَهُمْ} در اين آيه افاده مي فرمايد آنچه بسعي ايشان ممكن و شائع و مشهور مي شود دين مرتضي است پس آنچه بكوشش اين جماعت شائع شد انتساب او بشرع معلوم گشت.

و مي فرمايد: {الَّذِينَ إِنْ مَكَّنَّاهُمْ فِي الْأَرْضِ أَقَامُوا الصَّلَاةَ} در اين آيت افاده فرمود كه هر نمازي و زكاتي و امر به معروفي و نهي از منكري كه از ممكّنان ظاهر شود و محمود و محلّ رضا است.

و در حديث عرباض بن سارية: عليكم بسنتي وسنة الخلفاء الراشدين من بعدي. و در حديث ابن مسعود وحذيفة: اقتدوا باللذين من بعدي أبي بكر وعمر. و اين معني از اكابر صحابه مروي است أخرج الدارمي عن عبدالله بن أبي يزيد قال: كان ابن عباس إذا سئِلَ عن الأمر فكان في القرآن أخبر به وإن لم يكن في القرآن وكان عن رسول الله صلى الله عليه وسلم أخبر به فإن لم يكن فعن أبي بكر وعمر فإن لم يكن قال فيه برأيه.

و مجتهدان تابعين و تبع تابعين باين اصل قائل شده و اهل مذاهب اربعه بآن رفته اند كسيكه در موطا و آثار محمد بن الحسن تأمل نمايد بيقين اين را بداند اگر چه بعض اصوليان شافعيه در اين باب تردد دارند و غالباً منشأ تردد عدم اخذ سلف ببعض آثار خلفاء بوده باشد.

و تحقيق در اين باب آن است كه نزديك تعارض ادله، تقديم بعض ادله شرعيه بر بعض نفي حجيت ديگر نمي كند چنانكه خبر واحد را نزديك مخالفت حديث مشهور يا اجماع امت ترك مي كنيم، مأخذ فقه را طبقات است و هر طبقي را حكمي. اينجا كلام امام شافعي بعينه نقل كنيم قال البيهقي في السنن الصغرى أخبرنا أبوسعيد بن أبي عمر وقال حدثنا ابوالعباس قال أخبرنا الرَّبيع قال قال الشافعي رحمه الله: ما كان الكتاب والسنة موجودين فالعذر عند من سمعها مقطوع إلا باتباعهما فإذا لم يكن ذلك صرنا إلى أقاويلِ أصحاب النبي صلى الله عليه وسلم أو واحدِهم، ثم قال قول الأئمة أبي بكرٍ وعمر وعثمان قال في القديم وعليٍ رضي الله عنهم إذا صرنا إلى التقليد أحبُّ إلينا وذلك إذا لم نجد دلالة في الاختلاف تدُل على أقرب الاختلاف من الكتاب والسنة فنتبع القول الذي معه الدلالةُ.

ثم بسط الكلامَ في ترجيح قول الأئمة إلى أن قال: فإذا لم يوجد عن الأئمة فأصحاب رسول الله صلى الله عليه وسلم في الدين في موضع الأمانة أخذنا بقولهم وكان اتباعهم أولى بنا من اتباع من بعدهم.

وقال: والعلم طبقاتٌ

الأولى: الكتاب والسنة إذا ثبتت السنة.

ثم الثانية: الإجماع فيما ليس فيه كتابٌ ولا سنةٌ.

والثالثة: أن يقول بعض أصحاب النبي صلى الله عليه وسلم ولا نَعلَم له مخالفا منهم.

والرابعة: اختلاف أصحاب النبي صلى الله عليه وسلم.

والخامسة: القياس على بعض هذه الطبقات.

ولا يصار إلي شيء غير الكتاب والسنة وهما موجودان وإنما يؤخذ العلم من أعلى.

و از لوازم خلافت خاصه آن است كه خليفه افضل امت باشد در زمان خلافت خود عقلاً و نقلاً از آن جهت كه در نكتهء اولي تقرير كرديم كه چون خلافت ظاهره هم دوش خلافت حقيقيه باشد وضع شيء در محل خود ثابت گردد ليكن اينجا اين نكته بايد شناخت كه غير اخص خواص رياست خواص را لائق نيست، پس خلافت او مطلق نه باشد و نصب غير افضل رخصت دارد به نسبت عزيمت و ر خصت خالي از ضعف نيست و مورد مدح مطلق نمي تواند شد.

و از آن جهت كه در خلافت خاصه تمكين دين مرضي من كل وجه مطلوب است و آن بغير استخلاف افضل صورت نمي بندد؛ چنانكه حضرت مرتضى نزديك استخلاف امام حسن فرمود: إن يُّردِ اللهُ بالناس خيراً فسيجمعهم بعدي على خيرهم. رواه الحاكم.

بخلاف خلافت عامه كه آنجا تمكين دين مرتضي (پسنديده) مِن وجهٍ دون وجهٍ مطلوب است لا من كل الوجوه، و از آنجهت كه خلافت خاصه مقيس است بر نبوت؛ زيرا كه در حديث آمده: خلافة على منهاج النبوة ونيز آمده تكون نبوة ورحمة ثم خلافة ورحمة.

و جامع هر دو رياست عامه است در دين و دنيا ظاهراً و باطناً، پس چنانكه استنباء (پيامبر ساختن) شخص دلالت مي كند برافضليت وي بر امت تا قبح از مستنبي جلّ ذِكره مرتفع گردد همچنان استخلاف شخصي بر امت دلالت مي نمايد بر افضليت وي، و از آن جهت كه عامل ساختن شخص مفضول خيانت است.

عن ابن عباس قال قال رسول الله صلى الله عليه وسلم: من استعملَ رجلاً من عصابة وفي هذه العصابة من هو أرضى لله منه فقد خان الله وخان رسوله وخان المؤمنين.

وعن أبي بكر الصديق قال قال رسول الله صلى الله عليه وسلم: من ولي من أمر المسلمين شيئاً فأمّر عليهم أحداً محاباةً فعليه لعنة الله لا يقبل الله منه صرفاً ولا عدلاً حتى يدخله جهنم. أخرجهما الحاكم.

از اينجا مي توان دانست كه حال خلافت كبري چه خواهد بود.

آري! نزديك تزاحم امور و اختلاط خير و شر و عدم انتظام امر علي ما هوحقه مي توان راه ترخّص پيش گرفت.

و از آن جهت كه در وقت مشاورت صحابه مدار استخلاف افضليت را نهادند و لفظ أحق بهذا الأمر گفتند، و جمعي كه مناقشه داشتند در استخلاف صديق أكبر چون خطائي رأي خود بر ايشان ظاهر شد قائل شدند به افضيلت او، و اين مبتني است بر آنكه استخلاف با افضليت مساوق (همراه) بود و افضليت خلفاي اربعه ثابت است بترتيب خلافت بأدله بسيار. اينجا بر سه مسلك اكتفاء كنيم:

مسلك اول: آنكه استخلاف اين بزرگواران به نص و اجماع ثابت شد و استخلاف كذا لازم است افضليت را كمامرّ تقريره.

مسلك ثاني: أحاديث مرفوعه ادله بر افضليت ايشان نصاً از آنجمله حديث ابن عمر: كنا نخيّر في زمان رسول الله صلى الله عليه وسلم فنقول أبوبكر خير هذه الأمة ثم عمر ثم عثمان.

و از آنجمله حديث: هذان سيدا كهول أهل الجنة.

و تلويحاً مثل حديث أبي بكره و عرفجة در وزن ميزان و رجحان ايشان به ترتيب.

وحديث أبي هريرة: أما إنك يا أبا بكر أول من يدخل الجنة.

وحديث جابر يتجلَّى الله تعالى في الآخرة للناس عامةً ويتجلي لأبي بكر خاصةً. رواه الحاكم.

وحديث: إن أهل الجنة ليتراءون أصحاب الغرف الخ

مسلك ثالث: اجماع صحابه اجمالاً و تفصيلاً و اين قصه بس دراز است از هر صحابي فقيه لفظ خير هذه الأمة و أحق بهذا الأمر و مانند آن مروي شد؛ چنانكه حضرت فاروق رضي الله عنه در وقت بيعت حضرت صديق رضي الله عنه گفته است: أنت أفضل منّي.

و أبوعبيدة گفته است: تأتوني وفيكم ثالث ثلثةٍ اشاره مي كرد بآيه كريمه ثاني اثنين.

و چنانكه حضرت صديق رضي الله عنه وقت استخلاف فاروق أعظم رضي الله عنه و شكايت مردمان از وي لو قد وَلِيَنا كانَ افظَّ واغلظَ گفته است: أبِربّي تخوّفونّي؟ أقولُ: اللهم استخلفتُ عليهم خير خلقكَ. أخرج أبوبكر بن أبي شيبة كل ذلك. ليكن مصرّح ترين همه (در مسأله ي افضليت) حضرت مرتضى رضي الله عنه است از وي بطريق صحيح ثابت شد كه بر منبر كوفه در وقت خلافت خود مي فرمود: خير هذه الأمّة أبوبكر ثمّ عمر اين لفظ را محمد بن الحنفية و ابوجحيفة و علقمة و نزال بن سبرة و عبدالخير و حكم بن حجل و غير ايشان روايت كرده اند واز هر يكي طرق متعدده منشعب شده.

و بطريق استفاضه از وي منقول است كه مي فرمود: سبق رسول الله صلى الله عليه وسلم وصلّى أبوبكر وثلث عمر ثم خبطتنا فتنهٌ رواه عبدالله بن أحمد في زوائد المسند والحاكم وغيرهما.

و نيز بطريق استفاضه مروي شده كه علي مرتضى رضي الله عنه بر جنازه حضرت عمر فاروق رضي الله عنه حاضر شد و گفت: ما من الناس أحدٌ أحبُّ إليّ أن ألقى الله بما في صحيفته من هذا المُسَجّى. أخرجه الحاكم من طريق سفيان بن عيينة عن جعفر بن محمد عن أبيه عن جابر وأخرجه محمد بن الحسن عن أبي حنيفة عن أبي جعفرٍ الباقر عن علي مرسلاً.

و أيضاً روايت كرده شد از طريق أبي جحيفة و عبدالله بن عمر و غير ايشان و بطريق استفاضه از وي به ثبوت رسيد كه روايت مي كرد مرفوعاً: هذان سيدا كهول أهل الجنة. و اولاد امام حسن رضي الله عنه و امام حسين رضي الله عنه همه ايشان اين حديث را روايت كرده اند.

قال أبوداود: حدثنا محمد بن مسكين قال حدثنا محمد يعني الفريابي قال سمعت سفيان يقول: مَن زعم أن علياً كان أحق بالولاية منهما فقد خطّأ أبابكرٍ وعمر والمهاجرين والأنصار رضي الله عنهم وما أراه يرتفع مع هذا له عملٌ إلى السماء.

وأخرج البيهقي عن الشافعي بطريقٍ متعددةٍ أنه قال: اضطر الناس بعد رسول الله صلى الله عليه وسلم إلى أبي بكر فلم يجدوا تحتَ أَديم السماء خيراً من أبي بكر فولَّوهُ رقابهم.

در ذيل اين مسئله بايد دانست كه فضيلتي كه در شرائع مدار افضليت خلفاء شده امور عرفيه نيست كه شعراء و مانند آنها بآن تطاول كنند مثل براعت نسب و قوت فصاحت و زيادت شجاعت و كمال صباحت (زيبائي) و تناهي در سخاوت اگر چه في الجمله شرع استحسان اين اخلاق فرموده است، و نه علوم غريبه از رمل و جفر وقيافه، و نه اموري كه در شرع تصريح بآن نرفته مثل معرفت وحدتِ وجود و مراتب تنُّزلاتِ سته چون اين امور در شرع مذكور نشود افضليت را بر آن دائر ساختن چرا باشد؟ ثبِّت العرش أوّلاً ثم انقُش، بلكه مراد اينجا اوصافي است كه در قرآن عظيم و سنت صحيحه صيغه اعظم درجهً و أكثرُ ثواباً و مانند آن بر آن دائر ساخته باشند كما قال الله تعالى: {لَا يَسْتَوِي مِنْكُمْ مَنْ أَنْفَقَ مِنْ قَبْلِ الْفَتْحِ وَقَاتَلَ أُولَئِكَ أَعْظَمُ دَرَجَةً مِنَ الَّذِينَ أَنْفَقُوا مِنْ بَعْدُ وَقَاتَلُوا}

وقال تعالى: {لَا يَسْتَوِي الْقَاعِدُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ غَيْرُ أُولِي الضَّرَرِ وَالْمُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجَاهِدِينَ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ عَلَى الْقَاعِدِينَ دَرَجَةً وَكُلًّا وَعَدَ اللَّهُ الْحُسْنَى وَفَضَّلَ اللَّهُ الْمُجَاهِدِينَ عَلَى الْقَاعِدِينَ أَجْرًا عَظِيمًا}

وقال رسول الله صلى الله عليه وسلم: فضل العالمِ على العابدِ كفضلي على أدناكم.

وقال: مِن أَفضلِ المسلمين أهل بدرٍ، أو كما قال.

پس باين سباق مي بايد خاطر را راه داد باز از اين صفات تفصيليه مي بايد بكلياتِ آن انتقال نمود و از مقدمات بمقاصد تا واضح شود كه افضليت خلفاء با يكدگر باعتبار زيادت تشبه بالأنبياء است فيما للأنبياء بحسب نبوتهم.

يا گوئيم باعتبار قوت اوصافي كه در خلافت خاصه شرح داده شد أيّا ما شئتَ فَقُل.

باز مكملات و مقدمات قيام بخلافت خاصه بسيار است اصل مقصود مقاصد خلافت است نه طرق موصله بآن، چون مقاصد خلافت حاصل گشت بمقدمات و مكملات نتوان پرداخت اين بهمان مي ماند كه مقصود قتل عدوّي باشد تا شر عام از عالم مرتفع گردد جوانمردي به هر صفت كه توانست بآن قيام نمود ساده لوحي مي گويد قتل بشمشير أدَلّ است بر شجاعت از قتل به تير، يا خشب رمح از فلان درخت بهتر باشد.

پس اقوى وجوه افضليت كمال تمكين في الأرض است و ظهور دين مرتضي بر دست خليفه؛ زيرا كه اصل الاصول در ثبوت خلافت عامه و خاصه همان است و مدار مسائل خلافت بر اين آيات و اين فضيلت در مشائخ ثلثه روشن تر است.

و نيز اقواي وجوه افضليت در خلفاء نص شريعت است باستخلاف ايشان و اين معني در مشائخ ثلثه اجلي است؛ زيرا كه در أكثر أحاديثِ خلافت ذكر مشائخ ثلثه آمده است فقط.

و نيز اقوى وجوه افضليت قيام بامور موعوده براي پيغامبر است بمثال آنكه گَرد را گِرد باد بر ميدارد و گنبدي اصطناع مي فرمايد، اراده الهي نفس پيغامبر را حركت داد و بعض كارها بوجود آورد و كارهاي ديگر هنوز ناتمام بود كه حكمت الهي پيغامبر را از عالم ادني به رفيق اعلى رسانيد آنحضرت صلى الله عليه وسلم بنحوي از تسبّب اتمام آن را بخود منسوب گردانيدند و صورت آن كارها بخلفاء راجع گشت و ايام خلافت بحقيقت ايام نبوت بود ليكن وحي از آسمان فرود نمي آمد و اين وجه در مشائخ ثلثه زياده تر نمايان گشت.

و نيز اقوى وجوه افضليت اعانت پيغامبر است در تحمل وي اعباء نبوت را مخاصمهً و جهاداً و انفاقاً قال الله تعالى: {لَا يَسْتَوِي مِنْكُمْ مَنْ أَنْفَقَ} ظاهر است كه پيغامبر صلى الله عليه وسلم تن تنها بود چون اراده الهي بظهور امر او منعقد گشت الهام در قلوب اذكياي حاضرين افتاد كه او را اعانت كنند و در ضمن اين اعانات رحمت الهي كه پيغامبر را رسيده است شامل حال اين اذكياء شد و اين وجه در شيخين خصوصاً قبل از هجرت ظاهر تر است.

و نيز اقوى وجوه افضليت تشبه است به آنحضرت صلى الله عليه وسلم در تأليف قلوب ناس بر اسلام، و اتصاف شيخين بآن واضح تر است.

و اقوى وجوه افضليت واسطه بودن است در ميان پيغامبر و امت در ترويج علوم از قرآن و سنت، و اين معني در حضرات شيخين آشكار است.

و اقوى وجوه افضليت جهاد عرب و عجم است و اين معنى در مشائخ ثلثه روشن تر.

چون لوازم خلافت خاصه مبين شد الحال بايد شناخت كه جمعي كثير از أصحاب بفيض صحبت آنحضرت صلى الله عليه وسلم قدر متيسّر از اين اوصاف حاصل كرده بودند و ايشان بخلافت مقيده فائز گشته مانند: عبدالله بن مسعود در قرائت و فقه، و معاذ بن جبل در قضاء، و زيد بن ثابت در فرائض.

از اين جمله آنانكه قريشي بودند و اهليت تحمل اعباء رياست داشتند مستحقق خلافت مطلقه گشتند، باز مستحقان خلافت در بارگاه عزت منتظر ايستاده اند تا كدام يك را فضل الهي بمرتبه استخلاف مطلق بالفعل رساند ذلك فضلُ اللهِ يؤتيه من يشاءُ واللهُ ذُوالفضل العظيم.

و در آخر اين فصل بايد دانست كه هر چند هر جمله از اين فصل مأخذ است از كتاب و سنت و مؤيد است بأقوال كبراء أمت و عظماي اهلسنت؛ اما تحرير و ترتيب آن و انتقال از جزئيات بكليات آن از مستخرجات اين بنده ضعيف است و اثري از نور توفيق كه سابق بآن اشاره رفته، والحمدُ لله رب العالمين.