انوری/مرثیه مفخرالساده نقیب بلخ گوید
ظاهر
< انوری
مرثیهٔ مفخرالساده نقیب بلخ گوید
| شهر پرفتنه و پرمشغله و پرغوغاست | سید و صدر جهان بار ندادست، کجاست؟ | |||||
| دیر شد دیر، که خورشید فلک روی نمود | چیست امروز که خورشید زمین ناپیداست؟ | |||||
| بارگاهش ز بزرگان و ز اعیان پر شد | او نه بر عادت خود روی نهان کرده چراست؟ | |||||
| دوش گفتند که: رنجور ترک بود، آری | بار نادادنش امروز بر آن قول گواست | |||||
| پردهدارا، تو یکی درشو و احوال ببین | تا چگونه است؟ بهش هست؟ که دلها درواست | |||||
| ور ترا بار بود خدمت ما هم برسان | مردمی کن، بکن این کار، که این کار شماست | |||||
| ور توانی که رهی باز کنی به باشد | تا دراییم و سلامیش بکنیم ار تنهاست | |||||
| ور نه آنست، که حالیست نه بر وفق مراد | خود بگو: برگ نیوشیدن این حال کراست؟ | |||||
| که تواند که باندیشه درآرد ز جهان | کز جهان آنکه جهان صد یک ازو بود جداست؟ | |||||
| وانکه برخاست ازو رسم بدی چون بنشست | دامن عمر بیفشاند و بیک ره برخاست؟ | |||||
| وانکه باقی بمدد دادن جاهش بودی | نعمت ایمنی امروز نه در حال بقاست | |||||
| وانکه برخاست ازو رسم بدی چون بنشست | دامن از عمر بیفشاند و بیک ره برخاست | |||||
| چه توان کرد؟ برونشد ز قضا ممکن نیست | چون چنینست بهین کاری تسلیم و رضاست | |||||
| آفریده چکند؟ گر نکشد بار قضا | کافرینش همه در سلسلهٔ بند قضاست | |||||
| والی ما، که سپهرست، ولایتسوزست | وای! کین والی سوزنده بغایت والاست | |||||
| اجل از بار خدای اجل اندر نگذشت | گر تو گویی که: ز من درگذرد، این سوداست | |||||
| ای ز اولاد پیمبر وسط عقد، مپرس | کز فراق تو بر اولاد پیمبر چه عناست؟ | |||||
| وی دو قرن از کرمت برده جهان برگ و نوا | تو چه دانی که جهان بیتو چه بیبرگ و نواست؟ | |||||
| بر وفات تو جهان ماتم اولاد رسول | تازهتر کرد، مگر سلخ رجب عاشوراست | |||||
| از فنای چو تویی گشت مبرهن ما را | که تر و خشک جهان را ره سیلاب فناست | |||||
| با تو گیتی که جفا کرد وفا با که کند؟ | وین عجب نیست که خود عادت او جمله خطاست | |||||
| دایهٔ دهر نپرورد کسی را که نخورد | بینی، ای دوست، که این دایه چه بیمهر و وفاست؟ | |||||
| گرچه خلقی ز جفاهای فلک مجروحند | اندرین دور که شب حامل تشویش و بلاست | |||||
| بلخ را هیچ جفایی چو وفات تو نبود | آخر، ای دور فلک، وقت بدان، این چه جفاست؟ | |||||
| رفتی و با تو کمالی، که جهان داشت، ببرد | گر جهان را پس ازین ناقص خوانیم سزاست | |||||
| کی دهد کار جهان نور؟ تو غایب ز جهان | شب و خورشید بهم هر دو کجا آید راست؟ | |||||
| تنگ بودی ز بزرگیت جهان وین معنی | داند آن کس که باسباب بزرگی داناست | |||||
| وین عجبتر که کنون بیتو از آن تنگترست | زانکه از درد تو خالی نه خلا ونه ملاست | |||||
| گرچه در هر جگری درد و غمت بیخ زدست | که شبانروزی چون ذکر تو در نشو و نماست | |||||
| گرچه ما قدر تو هرگز نتوانیم شناخت | وین تصور نه باندازهٔ اندیشهٔ ماست | |||||
| کیست با این همه کز نالهٔ زارش همه شب | سقف گردون نه پر از ولولهٔ صوت و صداست؟ | |||||
| ما چه دانیم که از ما چه سعادت بگذشت؟ | حال ما حالت بگذشتن نیسان و کیاست | |||||
| کیست، ای بوده چو دریا و چو ابرت دل و دست | کز فراقت نه مژه ابر و کنارش دریاست؟ | |||||
| تا بخاک اندر آرام نگیری، که سپهر | همچنان در طلب خدمت تو ناپرواست | |||||
| تا جهان را نگذاری ز چنان جاه یتیم | که یتیمی جهان، گرچه نه طفلست، خطاست | |||||
| ای دریغا! که ز تو درد دلی ماند بدست | وای! این درد نه دردیست که درمانش دواست | |||||
| ای دریغا! که شب هجر و غم رفتن تو | نیست آن شب که درو هیچ امید فرداست | |||||
| وی دریغا! که ثناها بدعا باز افتاد | چون چنینست درین حال بهین کار دعاست | |||||
| یاربش در کنف لطف و رضای خود دار | کان چنان لطف که او درخور آنست تراست | |||||
| چون رهانیدی از این تفرقها، جمعش کن | با که؟ با آل عبا، زانکه هم از آل عباست | |||||
| ور بگیتی نظری کرد، برو تنگ مگیر | که جهان دجله شد و ما همه را استسقاست | |||||