کلیات سعدی/غزلیات/چو نیست راه برون آمدن ز میدانت
ظاهر
< کلیات سعدی | غزلیات
۱۴۸– ط، ب
| چو نیست راه برون آمدن ز میدانت | ضرورتست چو گوی احتمال چوگانت | |||||
| براستی که نخواهم بریدن از تو امید | بدوستی که نخواهم شکست پیمانت | |||||
| گرم هلاک پسندی ورم[۱] بقا بخشی | بهر چه حکم کنی نافذست فرمانت | |||||
| اگر تو عید همایون بعهد بازآئی | بخیلم ار نکنم خویشتن بقربانت | |||||
| مَهِ دوهفته ندارد فروغ چندانی | که آفتاب که میتابد از گریبانت | |||||
| اگر نه سرو که طوبی برآمدی در باغ | خجل شدی چو بدیدی قد خرامانت | |||||
| نظر بروی تو صاحبدلی نیندازد | که بیدلش نکند چشمهای فتانت | |||||
| غلام همت شنگولیان و رندانم | نه زاهدان که نظر میکنند پنهانت | |||||
| بیا و گر همه بد کردهٔ که نیکت باد | دعای نیکان از چشم بد نگهبانت | |||||
| بخاکپات که گر سر فدا کند سعدی | مقصرست هنوز از ادای احسانت | |||||
- ↑ اگر هلاک پسندی و گر.