کلیات سعدی/غزلیات/هر کسی را نتوان گفت که صاحب نظرست
ظاهر
< کلیات سعدی | غزلیات
۶۶– ط
| هر کسی را نتوان گفت که صاحبنظرست | عشقبازی دگر و نفسپرستی دگرست | |||||
| نه هر آن چشم که بینند سیاهست و سپید | یا سپیدی ز سیاهی[۱] بشناسد بصرست؟ | |||||
| هر که در آتش عشقش نبود طاقت سوز | گو بنزدیک مرو کافت پروانه پرست | |||||
| گر من از دوست بنالم نفسم صادق نیست | خبر از دوست ندارد که ز خود با خبرست | |||||
| آدمی صورت اگر دفع کند شهوت نفس | آدمی خوی شود ور نه همان جانورست | |||||
| شربت از دست دلارام چه شیرین و چه تلخ | بده ای دوست، که مستسقی ازان تشنهترست | |||||
| من خود از عشق لبت فهم سخن مینکنم | هرچ از آن تلخترم گر تو بگوئی شکرست | |||||
| ور بتیغم بزنی با تو مرا خصمی نیست | خصم آنم که میان من و تیغت سپرست | |||||
| من ازین بند نخواهم بدر آمد همه عمر | بند پائی که بدست تو بود تاج سرست | |||||
| دست سعدی بجفا نگسلد از دامن دوست | ترک لؤلؤ نتوان گفت که دریا خطرست | |||||
- ↑ و سیاهی.