کلیات سعدی/غزلیات/هرگز نبود سرو به بالا که تو داری
ظاهر
< کلیات سعدی | غزلیات
۵۷۰ – ط، ب
| هرگز نبود سرو ببالا که تو داری | یا مه بصفای[۱] رخ زیبا که تو داری | |||||
| گر شمع نباشد شب دلسوختگان را | روشن کند این غرّه غرا که تو داری | |||||
| حوران بهشتی که دل خلق ستادند | هرگز نستانند دل ما که تو داری | |||||
| بسیار بود سرو روان و گل خندان | لیکن نه بدین صورت و بالا که تو داری | |||||
| پیداست که سرپنجهٔ ما را چه بود زور | با ساعد سیمین توانا که تو داری | |||||
| سحر سخنم در همه آفاق ببردند | لیکن چه زند با ید بیضا که تو داری؟ | |||||
| امثال تو از صحبت ما ننگ ندارند | جای مگسست اینهمه حلوا که تو داری | |||||
| این روی بصحرا کند آن میل[۲] ببستان | من روی ندارم مگر آنجا که تو داری | |||||
| سعدی تو نیارامی و کوته نکنی دست | تا سر نرود[۳] در سر سودا که تو داری | |||||
| تا میل نباشد بوصال از طرف دوست | سودی نکند حرص و تمنا که تو داری | |||||