کلیات سعدی/غزلیات/سفر دراز نباشد به پای طالب دوست
ظاهر
< کلیات سعدی | غزلیات
۹۱– ط
| سفر دراز نباشد بپای طالب دوست | که زندهٔ ابدست آدمی که کشتهٔ اوست | |||||
| شرابخوردهٔ معنی چو در سماع آید | چه جای جامه که بر خویشتن بدرد پوست | |||||
| هر آنکه با رخ منظور ما نظر دارد | بترک خویش بگوید که خصم عربده جوست | |||||
| حقیر تا نشماری تو آب چشم فقیر | که قطره قطرهٔ باران چون با هم آمد جوست | |||||
| نمیرود که کمندش همی برد مشتاق | چه جای پند نصیحتکنان بیهده گوست؟ | |||||
| چو در میانهٔ خاک اوفتادهٔ بینی | از آن بپرس که چوگان ازو مپرس[۱] که گوست | |||||
| چرا و چون نرسد بندگان مخلص را | رواست گر همه بد میکنی بکن که نکوست | |||||
| کدام سرو سهی راست با وجود تو قدر؟ | کدام غالیه را پیش خاک پای تو بوست؟ | |||||
| بسی بگفت خداوند عقل و نشنیدم | که دل بغمزهٔ خوبان مده که سنگ و سبوست | |||||
| هزار دشمن اگر بر سرند سعدی را | بدوستی که نگوید بجز حکایت دوست | |||||
| بآب دیدهٔ خونین نبشته قصهٔ عشق[۲] | نظر بصفحهٔ اول مکن که تو بر توست | |||||