کلیات سعدی/غزلیات/ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارا
ظاهر
< کلیات سعدی | غزلیات
۶۳۸
| ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارا | بوصل خود دوائی کن دل دیوانهٔ ما را | |||||
| علاج درد مشتاقان طبیب عام نشناسد | مگر لیلی کند درمان غم مجنون شیدا را | |||||
| گرت پروای غمگینان نخواهد بود و مسکینان | نبایستی نمود اول بما آن روی زیبا را | |||||
| چو بنمودی و بربودی ثبات از عقل و صبر از دل | بباید چارهٔ کردن کنون آن ناشکیبا را | |||||
| مرا سودای بُترویان نبودی پیش ازین در سر | ولیکن تا ترا دیدم گزیدم راه سودا را | |||||
| مراد ما وصال تست از دنیا و از عقبی | وگرنه بیشما قدری ندارد دین و دنیا را | |||||
| چنان مشتاقم ایدلبر بدیدارت که از دوری[۱] | برآید از دلم آهی بسوزد هفت دریا را | |||||
| بیا تا یکزمان امروز خوش باشیم در خلوت | که در عالم نمیداند کسی احوال فردا را | |||||
| سخن شیرین همیگوئی برغم دشمنان سعدی | ولی بیمار استسقا چداند ذوق حلوا را؟ | |||||
- ↑ که گر روزی بدیدارت.