کلیات سعدی/غزلیات/خرم آن بقعه که آرامگه یار آن جاست
ظاهر
< کلیات سعدی | غزلیات
۴۹– ط
| خرّم آن بقعه که آرامگه یار آنجاست | راحت جان و شفای دل بیمار آنجاست | |||||
| من در اینجای همین صورت بیجانم و بس | دلم آنجاست که آن دلبر عیار آنجاست | |||||
| تنم اینجاست سقیم و دلم آنجاست مقیم | فلک اینجاست ولی کوکب سیار آنجاست | |||||
| آخر ای باد صبا بوئی اگر میآری | سوی شیراز گذر کن که مرا یار آنجاست | |||||
| درد دل پیش که گویم غم دل با که خورم | روم آنجا که مرا محرم اسرار آنجاست | |||||
| نکند میل دل من بتماشای چمن | که تماشای دل آنجاست که دلدار آنجاست | |||||
| سعدی این منزل ویران چکنی؟ جای تو نیست | رخت بربند که منزلگه احرار آنجاست | |||||