کلیات سعدی/بوستان/باب سوم/به مجنون کسی گفت کای نیک پی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو

حکایت

  بمجنون کسی گفت کای نیک پی چه بودت که دیگر نیائی بحی؟  
  مگر در سرت شور لیلی نماند خیالت دگر گشت و میلی نماند؟  
  چو بشنید بیچاره بگریست زار که ای خواجه دستم ز دامن بدار  
  مرا خود دلی دردمندست ریش[۱] تو نیزم نمک بر جراحت مریش[۲]  
  نه دوری دلیل صبوری بود که بسیار دوری ضروری بود  
  بگفت ای وفادار فرخنده خوی پیامی که داری بلیلی بگوی  
  بگفتا مبر نام من پیش دوست که حیفست نام[۳] من آنجا که اوست  


  1. دردمندست و ریش.
  2. در یک نسخه قدیمی: مبیش، و در نسخه‌های متاخر: تو نیزم مزن بر سر و ریش نیش.
  3. ذکر.