کلیات سعدی/بوستان/باب سوم/به شهری در از شام غوغا فتاد

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو

حکایت

 بشهری در از شام غوغا فتادگرفتند پیری مبارک نهاد 
 هنوز آن حدیثم بگوش اندرستچو قیدش نهادند بر پای و دست 
 که گفت ارنه سلطان اشارت کندکرا زهره باشد که غارت کند؟ 
 بباید چنین دشمنی دوست داشتکه میدانمش دوست بر من گماشت 
 اگر عز و جاهست و گر ذل و قیدمن از حق شناسم، نه از عمر و زید 
 ز علت مدار – ای خردمند – بیمچو داروی تلخت فرستد حکیم 
 بخور هرچه آید ز دست حبیبنه بیمار داناترست از طبیب؟