وحشی بافقی (غزلیات)/بار فراق بستم و ، جز پای خویش را

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' وحشی بافقی (غزلیات)  از وحشی بافقی
(بار فراق بستم و ، جز پای خویش را)
'


 بار فراق بستم و ، جز پای خویش راکردم وداع جمله‌ی اعضای خویش را 
 گویی هزار بند گران پاره می‌کنمهر گام پای بادیه پیمای خویش را 
 در زیر پای رفتنم الماس پاره ساختهجر تو سنگریزه‌ی صحرای خویش را 
 هر جا روم ز کوی تو سر بر زمین زنمنفرین کنم اراده‌ی بیجای خویش را 
 عمر ابد ز عهده نمی‌آیدش بروننازم عقوبت شب یلدای خویش را 
 وحشی مجال نطق تو در بزم وصل نیستطی کن بساط عرض تمنای خویش را