مثنوی معنوی/نینامه
ظاهر
بسم الله الرحمن الرحیم
| بشنو از نی چون حکایت میکند | از جداییها شکایت میکند | |||||
| کز نیستان تا مرا ببریدهاند | از نفیرم مرد و زن نالیدهاند | |||||
| سینه خواهم شرحه شرحه از فراق | تا بگویم شرح درد اشتیاق | |||||
| هر کسی کو دور ماند از اصل خویش | باز جوید روزگار وصل خویش | |||||
| من بهر جمعیتی نالان شدم | جفت بدحالان و خوشحالان شدم | ۵ | ||||
| هر کسی از ظن خود شد یار من | از درون من نجست اسرار من | |||||
| سر من از نالهٔ من دور نیست | لیک چشم و گوش را آن نور نیست | |||||
| تن ز جان و جان ز تن مستور نیست | لیک کس را دید جان دستور نیست | |||||
| آتشست این بانگ نای و نیست باد | هر که این آتش ندارد نیست باد | |||||
| آتش عشقست کاندر نی فتاد | جوشش عشقست کاندر می فتاد | ۱۰ | ||||
| نی حریف هر که از یاری برید | پردهااش پردهای ما درید | |||||
| همچو نی زهری و تریاقی که دید | همچو نی دمساز و مشتاقی که دید | |||||
| نی حدیث راه پر خون میکند | قصهای عشق مجنون میکند | |||||
| محرم این هوش جز بیهوش نیست | مر زبان را مشتری جز گوش نیست | |||||
| در غم ما روزها بیگاه شد | روزها با سوزها همراه شد | ۱۵ | ||||
| روزها گر رفت گو رو باک نیست | تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست | |||||
| هر که جز ماهی ز آبش سیر شد | هر که بی روزیست روزش دیر شد | |||||
| در نیابد حال پخته هیچ خام | پس سخن کوتاه باید والسلام | |||||
| بند بگسل باش آزاد ای پسر | چند باشی بند سیم و بند زر | |||||
| ۲۰ | گر بریزی بحر را در کوزهٔ | چند گنجد قسمت یک روزهٔ | ||||
| کوزهٔ چشم حریصان پر نشد | تا صدف قانع نشد پر دُر نشد | |||||
| هر کرا جامه ز عشقی چاک شد | او ز حرص و جمله عیبی پاک شد | |||||
| شاد باش ای عشق خوش سودای ما | ای طبیب جمله علتهای ما | |||||
| ای دوای نخوت و ناموس ما | ای تو افلاطون و جالینوس ما | |||||
| ۲۵ | جسم خاک از عشق بر افلاک شد | کوه در رقص آمد و چالاک شد | ||||
| عشق جان طور آمد عاشقا | طور مست و خرّ موسی صاعقا | |||||
| با لب دمساز خود گر جفتمی | همچو نی من گفتنیها گفتمی | |||||
| هرک او از همزبانی شد جدا | بیزبان شد گر چه دارد صد نوا | |||||
| چونک گل رفت و گلستان درگذشت | نشنوی زآن پس ز بلبل سرگذشت | |||||
| ۳۰ | جمله معشوقست و عاشق پردهٔ | زنده معشوقست و عاشق مردهٔ | ||||
| چون نباشد عشق را پروای او | او چو مرغی ماند بیپروای او | |||||
| من چگونه هوش دارم پیش و پس | چون نباشد نور یارم پیش و پس | |||||
| عشق خواهد کین سخن بیرون بود | آینه غماز نبود چون بود | |||||
| آینهات دانی چرا غماز نیست | زآنک زنگار از رخش ممتاز نیست | |||||
| ۳۵ | بشنوید ای دوستان این داستان | خود حقیقت نقد حال ماست آن | ||||