شیدای گراشی (غزلیات)/ای غمزهی چشمان سیاهت به تماشا
ظاهر
| ای غمزهی چشمان سیاهت به تماشا | بربوده ز سر عقل و ز کف طاقت دانا | |||||
| آن آهوی سحّار که صیاد دل ماست | افکنده ز هر غمزه دو صد مرد توانا | |||||
| با قید محبت همه در مجلست آیند | گر حلقه کنی طرهی گیسوی چلیپا | |||||
| در پنجهی زربخش تو جام می ناب است | یا گشته عیان از کف موسی ید بیضا | |||||
| گر زآن دو لب ای دوست دعایی ننمایی | دشنام خوشم آید از آن شهد مهنّا | |||||
| دیوانه شدم زآن که تو با غیر بدیدم | آن غیر که بُد مردمک دیدهی بینا | |||||
| آری ز حسد عاشق مسکین نتواند | دیدن که تو خود جامه دهی حمل بر اعضا | |||||
| در کوی تو عشاق بسی معتکف آمد | هم عارف و هم عامی و هم کامل و برنا | |||||
| جانی و از آن مژّهی خونریز تو تیری | دارد به کمان ابرویت ای ترک تمنّا | |||||
| هر کس به سر راه تو در دست متاعیست | شیدا به گذرگاه تو ای دوست همانا | |||||