شاهنامه (تصحیح ژول مل)/گرفتن رستم رخش را

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو

گرفتن رستم رخشرا

 گله هرچه بودش ززابلستانبیآورد وچندی زکابلستان 
 همه پیش رستم همی راندندبرو داغ شاهان همی خواندند 
 هر اسپی که رستم کشیدی بپیشبپشتش فشردی همی دست خویش 
 بنیروی او پشت کردی بخمنهادی بروی زمین بر شکم 
 چنین تا زکابل بیآمد زرنگفسیله همی راندند رنگ رنگ ۹۵
 یکی مادیان تیز بگذشت خنگبرش چون بر شیر وکوتاه لنگ 
 دو گوشش چو دو خنجر آبداربر ویال فربه میانش نزار 
 یکی کرّه از پس ببالای اویسرین وبرش هم بپهنای اوی 
 سیه چشم وافراشته گاودمسیه خایه وتند وپولاد سم 
 تنش پرنگار از کران تا کرانچو داغ گل سرخ بر زعفران ۱۰۰
 بشب مورچه بر پلاس سیاهبدیدی بچشم از دو فرسنگ راه 
 بنیروی پیل وببالا هیونبزهره چو شیر گه بیستون 
 چو رستم بدآن مادیان بنگریدمر آن کرّة پیلتن را بدید 
 کمنو کیانی همی داد خمکه آن کرّه را باز گیرد زرم 
 برستم چنین گفت چوپان پیرکه ای مهتر اسپ کسانرا مگیر ۱۰۵
 بپرسید رستم که این اسپ کیستکه از داغ روئ دو رانش تهیست 
 چنین داد پاسخ که داغش مجویکزین هست هر گونة گفت گوی 
 همی رخش خوانیم وبور ابرش استبخوبی چو آب وبتگ آتش است 
 خداوند اینرا ندانیم کسهمی رخش رستمش خوانیم بس 
 سه سالست تا این بزین آمدستبچشم بزرگان گزین آمدست ۱۱۰
 چو مادرش بیند کمند سوارچو شیر اندر آید کند کارزار 
 ندانیم ای پهلوان جهانچه رازست با این هم اندر نهان 
 بپرهیز تو ای هشیوار مردبگرد چنین اژدها بر مگرد 
 که ای مادیان چو بر آید بجنگبدرّد دل شیر وچرم پلنگ 
 چو بشنید رستم بدآنسان سخنبدانست گفتار مرد کهن ۱۱۵
 بینداخت رستم کیانی کمندسر ابرش آورد ناگه به بند 
 بیآمد چو پیل ژیان مادرشهمی خواست کندن بدندان سرش 
 بغرّید رستم چو شیر ژیاناز آواز او خیره شد مادیان 
 یکی مشت زد بر سر وگردنشبخاک اندر افگند لرزان تنش 
 بیفتاد وبر جست وبر گفت ازویبسوی گله زود بنهاد روی ۱۲۰
 بیفشرد ران رستم زورمندبرو تنگتر کرد خمّ کمند 
 بیازید چنگال گردی بزوربیفشرد یکدست بر پشت بور 
 نکرد ایچ پشت از فشردن تهیتو گفتی ندارد همی آگهی 
 بدل گفت کین بر نشست منستکنون کار کردن بدست منست 
 برآمد چو باد دمان از برشبشد تیز گلرنگ زیر اندرش ۱۲۵
 زچوبان بپرسید که این اژدهابچندست واینرا که داند بها 
 چنین داد پاسخ که گر رستمیبرو راست کن روی ایران زمی 
 مر اینرا بر وبوم ایران بهاستبرین بر تو خواهی جهان کرد راست 
 لب رستم از خنده شد چون بسدچنین گفت نیکی زیزدان سزد 
 بزین اندر آورد گلرنگ راسرش تیز شد کینه وجنگرا ۱۳۰
 کشاده زنح کردش وتیز تگبدیدش که دارد دل وزور ورگ 
 کشد جوشن وخود وگوپال راتن پهلوان وبر ویال را 
 چنان گشت ابرش که در شب سپندهمی سوختندش زبهر گزند 
 چپ وراست گفتی که جادو شدستبه آورد تازنده آهو شدست 
 رنج نرم وکفک افگن ودست کشسرین گرد وبینا دل وگام خوش ۱۳۵
 دل زال زر شد چو خرّم بهارزرخش نوآئین وفرّخ سوار 
 در گنج بکشاد ودینار دادبر امروز وفردا نیآمدش یاد 
 بزد مهره در جام بر پشت پیلوزو بر شد آواز بر چند میل