شاهنامه (تصحیح ژول مل)/پیغام کاوس به زال و رستم
ظاهر
پیغام کاؤس بزال ورستم
| از آنپس جهانجوی خسته جگر | برون کرد گردی چو مرغی بپر | |||||
| سوی زابلستان فرستاد زود | بنزدیک دستان ورستم چو دود | |||||
| بگفتش که بر من چه آمد زبخت | بخاک اندر آمد سر وتاج و تخت | ۲۴۰ | ||||
| همان گنج وآن لشکر نامدار | بیآراسته چون گل اندر بهار | |||||
| همه چرخ گردون بدیوان سپرد | تو گفتی که باد اندر آمد ببرد | |||||
| کنون چشم خیره شد و تیره بخت | نگونسار گشته تن وتاج وتخت | |||||
| چنین خسته در چنگ آهرمنم | همی بگسلاند روان از تنم | |||||
| چو از پندهای تو یاد آورم | همی از جگر سرد باد آورم | ۲۴۵ | ||||
| نبودم بفرمان تو هوشمند | زکم بخردی بر من آمد گزند | |||||
| اگر تو نبندی بدین در میان | همه سود وسرمایه باشد زیان | |||||
| فرسته زمازندران رفت زود | چو پرّنده مرغی بکردار دود | |||||
| چو پوینده نزدیک دستان رسید | بگفت آنچه دانست ودید وشنید | |||||
| چو بشنید بر تن بدرّید پوست | زدمشن نهان داشت این هم زدوست | ۲۵۰ | ||||
| بروشن دل از دور بدها بدید | کزو بر زمانه چه خواهد رسید | |||||
| برستم چنین گفت دستان سام | که شمشیر کوته شد اندر نیام | |||||
| نشاید کز اینپس چمیم و خوریم | دگر تخت را خویشتن پروریم | |||||
| که شاه جهان در دم اژدهاست | بر ایرانیان بر چه مایه بلاست | |||||
| کنون کرد باید ترا رخش زین | بخواهی بتیغ جهان بخش کین | ۲۵۵ | ||||
| همانا که از بهر این روزگار | همی پرورانیدمت بر کنار | |||||
| مر این کارهارا تو زیبی کنون | مرا سال شد از دو صد بر فزون | |||||
| ازین کار یابی تو نام بلند | رهائی دهی شاهرا از گزند | |||||
| نشاید برین کار آهرمنی | که آسایش آری دگر دم زنی | |||||
| برت را به ببر بیان سخت کن | سر از کار واندیشه پرداخته کن | ۲۶۰ | ||||
| هر آن تن که چشمش سنان تو دید | که گوید کز آنپس روانش آرمید | |||||
| اگر جنگ دریا کنی خون شود | از آواز تو کوه هامون شود | |||||
| نباید که ارژنگ ودیو سپید | بجان از تو دارند هرگز امید | |||||
| همان گردن شاه مازندران | همان مهر بشکن بگرز گران | |||||
| چنین داد پاسخش رستم که راه | درازست من چون شوم کینه خواه | ۲۶۵ | ||||
| از این پادشاهی بدآن گفت زال | دو راهست هر دو برنج و وبال | |||||
| یکی دیز باز آنکه کاؤس رفت | ودیگر که بالاش باشد دو هفت | |||||
| پر از شیر ودیو است و پرتیرگی | بماند برو چشمت از خیرگی | |||||
| تو کوتاه بگزین شکفتی ببین | که یار تو باشد جهان آفرین | |||||
| اگرچه برنجست هم بگذرد | پی رخش فرّخ ورا بسپرد | ۲۷۰ | ||||
| شب تیره تا برکشد روز چاک | نیایش کنم پیش یزدان پاک | |||||
| مگر باز بینم بر ویال تو | سر وبازو و چنگ و گوپال تو | |||||
| وگر هوش تو نیز در دست دیو | رسانید یزدان گیهان خدیو | |||||
| تواند کسی این زمان باز داشت | چنانچون گذارد بباید گذاشت | |||||
| نخواهد همی ماند ایدر کسی | بباید شد از چند ماند بسی | ۲۷۵ | ||||
| کسی کو جهانرا بنام بلند | بگیرد برفتن نباشد نژند | |||||
| چنین گفت رستم بفرّخ پدر | که من بسته دارم بفرمان کمر | |||||
| الیکن بدوزخ چمیدن بپای | بزرگان پیشین ندیدند رای | |||||
| همان از تن خویش نابوده سیر | نیآید کسی پیش غرّیده شیر | |||||
| کنون من کمر بسته ورفته گیر | نخواهم جز از دادگر دستگیر | ۲۸۰ | ||||
| تن وجان فدای سپهبد کنم | طلسم وتن جادوان بشکنم | |||||
| هرآنکس که زنده است از ایرانیان | بیآرم ببندم کمر بر میان | |||||
| نه ارژنگ مانم نه دیو سپید | نه سنجه نه پولاد غندی نه بید | |||||
| بنام جهان آفرین یک خدای | که رستم نگرداند از رخش پای | |||||
| مگر دست ارژنگ بسته چو سنگ | فگنده بگردنش بر پالهنگ | ۲۸۵ | ||||
| سر ومغز پولاد را زیر پای | پی رخش برده زمین را بجای | |||||
| بپوشید ببر وبرآورد بال | برو آفرین خواند بسیار زال | |||||
| چو پیلی برخش اندر آورد پای | رخش رنگ بر جای و دل هم بجای | |||||
| بیآمد پر از آب رودابه روی | همی زال بگریست دستان بروی | |||||
| چنین گفت رودابهٔ ماهروی | برستم که داری سوی راه روی | ۲۹۰ | ||||
| مرا در غم خود گذاری همی | به یزدان چه امّید داری همی | |||||
| بدو گفت کای مادر نیکخوی | نبگزیدم این راه بر آرزوی | |||||
| چنین آمدم بخشش روزگار | تو جان و تن من بیزدان سپار | |||||
| بپدرود کردنش رفتند پیش | که دانست کش باز بینند بیش | |||||
| زمانه برآنسان همی بگذرد | دمش مرد دانا همی بشمرد | ۲۹۵ | ||||
| هرآن روز بد کز تو اندر گذشت | بدانی که گیتی دگر گونه گشت | |||||