شاهنامه (تصحیح ژول مل)/رفتن کاوس به مازندران
ظاهر
رفتن کاؤس بمازندران
| چو زال سپهبد زپهلو برفت | دمادم سپه روی بنهاد وتفت | ۱۶۰ | ||||
| بطوس وبگودرز بفرمود شاه | کشیدن سپه سر نهادن براه | |||||
| چو شب روز شد شاه وکنداوران | نهادند سر سوی مازندران | |||||
| بمیلاد بسپرد ایران زمین | کلید در گنج و تاج ونگین | |||||
| بدو گفت اگر دشمن آید پدید | ترا تیغ کینه نباید کشید | |||||
| زهر بد بزال وبرستم پناه | که پشت سپاهند وزیبای گاه | ۱۶۵ | ||||
| دگر روز برخاست آوای کوس | سپهرا همی راند گودرز وطوس | |||||
| همی رفت کاؤس لشکر فروز | بزد گاه بر پیش کوه اسپروز | |||||
| بجائی که پنهان شود آفتاب | بدآنجایگه ساخت آرام وخواب | |||||
| کجا جای دیوان دژخیم بود | بدآن جایگاه پیل را بیم بود | |||||
| بگسترد زر بفت بر سنگسار | هوا پر زبوئ می خوشگوار | ۱۷۰ | ||||
| همه پهلوانان فرخنده پی | نشسته بر تخت کاؤس کی | |||||
| همه شب همی مجلس آراستند | بشبگیر کز خواب برخاستند | |||||
| پراگنده نزدیک شاه آمدند | کمر بسته وبا کلاه آمدند | |||||
| بفرمود پس گیو را شهریار | دوباره زلشکر گزین کن هزار | |||||
| کسی کو گراید بگرز گران | کشایندهٔ شهر مازندران | ۱۷۵ | ||||
| هر آنکس که بینی زپیر وجوان | چنان کن که اورا نباشد روان | |||||
| وزو هرچه آباد بینی بسوز | شب آور هر آنجا که باشی بروز | |||||
| چنین تا بدیوان رسد آگهی | جهان کن سراسر زجادو تهی | |||||
| کمر بست ورفت ار بر شاه گیو | زلشکر گزین کرد گردان نیو | |||||
| بشد تا در شهر مازندران | ببارید شمشیر وگرز گران | ۱۸۰ | ||||
| زن و کودک و مرد با دستوار | نمی یافت از تیغ او زینهار | |||||
| همی سوخت و غارت همی کرد شهر | بپالود بر جای تریاک زهر | |||||
| یکی چون بهشتی برین شهر دید | که از خرّمی نزد او بهر دید | |||||
| بهر کوی وبرزن فزون از هزار | پرستار با طوق وبا گوشوار | |||||
| پرستنده زین بیشتر با کلاه | بچهر بکردار تابنده ماه | ۱۸۵ | ||||
| بهر جای گنجی پراگنده زر | بیک جای زر وبدیگر گهر | |||||
| بیاندازه گرد اندرش چار پای | بهشتست گفتی همیدون بجای | |||||
| بکاؤس بردند از آن آگهی | بدآن خرّمی جای وآن فرّهی | |||||
| همی گفت خرّم زیاد آنکه گفت | که مازندرانرا بهشتست جفت | |||||
| همه شهر گوئی مگر بتگدهست | زدیبای چین و گل آذین ببست | ۱۹۰ | ||||
| بتان بهشتند گوئی درست | بگلنارشان روی رضوان بشست | |||||
| چو یکهفته بگذشت ایرانیان | زغارت کشادند یکیک میان | |||||
| خبر شد بر شاه مازندران | دلش گشت پر درد وسر شد گران | |||||
| زدیوان به پیشش درون سنجه بود | که جان ودلش زآن سخن رنجه بود | |||||
| بدو گفت شو نزد دیو سپید | چنان رو چو بر چرخ گردنده شید | ۱۹۵ | ||||
| بگویش که آمد بمازندران | بغارت از ایران سپاهی گران | |||||
| همه شهر مازندران سوختند | بجنگ آتش کینه افروختند | |||||
| جهانجوی کاؤس شان پیش رو | زلشکر بسی جنگ سازان نو | |||||
| کنون گر نباشی تو فریادرس | نبینی بمازندران نیز کس | |||||
| چو بشنید پیغام سنجه برفت | بر دیو فرمان شه برد وتفت | ۲۰۰ | ||||
| بیآمد بنزدیک آن جنگ ساز | بگفت آنچه بشنید از آن سرفراز | |||||
| چنین پاسخش داد دیو سپید | که از روزگارت مشو ناامید | |||||
| بیآیم کنون با سپاهی گران | ببرّم پی او زمازندران | |||||
| بگفت این وچون کوه بر پای خاست | سرش کشت با چرخ گردنده راست | |||||
| شب آمد یکی ابر شد بر سپاه | جهان گشت چون روی زنگی سیاه | ۲۰۵ | ||||
| چو دریای قارست گفتی جهان | همه روشنائیش گشته نهان | |||||
| یکی خیمه زد بر سر از دود وقار | سیه شد هوا چشمها گشت تار | |||||
| زگردون بسی سنگ بارید و خشت | پراگنده شد لشکر ایران بدشت | |||||
| بسی راه ایران گرفتند پیش | زکردار کاؤس دل گشته ریش | |||||
| چو بگذشت شب روز نزدیک شد | جهانجوی را چشم تاریک شد | ۲۱۰ | ||||
| زلشکر دو بهره شده تیره چشم | سر نامداران او پر زخشم | |||||
| همه گنج تاراج و لشکر اسیر | جوان تخت شاه نیز برگشته پیر | |||||
| همه داستان یاد باید گرفت | که خیره بماند شکفت از شکفت | |||||
| سپهبد چنین گفت چون دید رنج | که دستور بیدار بهتر زگنج | |||||
| دریغا که پند جهانگیر زال | نه پذرفتم وآمدم بدسگال | ۲۱۵ | ||||
| بسختی چو یکهفته اندر کشید | بدیدار از ایرانیان کس ندید | |||||
| بهشتم بغرّید دیو سپید | که ای شاه بی بر بکردار بید | |||||
| همه برتری را بیآراستی | چراگاه مازندران خواستی | |||||
| همه نیروی خویش چون پیل مست | بدیدی وکسرا ندادی تو دست | |||||
| تو با تاح و با تخت نشکیفتی | خرد را بدین گونه بفریفتی | ۲۲۰ | ||||
| بسی برده کردی بمازندران | بکشتی بسی را بگرز گران | |||||
| نبودت زکارم مگر آگهی | شده غرّه بر تخت شاهنشهی | |||||
| کنون آنچه اندر خوری کار تست | دلت یافت آن آرزو ها که جست | |||||
| از آن نرّه دیوان خنجر گزار | گزین کرد جنگی ده ودو هزار | |||||
| بر ایرانیان بر نگهدار کرد | سر سرکشان پر زتیمار کرد | ۲۲۵ | ||||
| خورش دادشان اندکی جان سپوز | بدآن تا گذارند روزی بروز | |||||
| وز آنپس همه گنج شاه وسپاه | چه از تاج ویاقوت وپیروزه گاه | |||||
| سپرد آنچه دید از کران تا کران | به ارژنگ سالار مازندران | |||||
| بر شاه بر گفت واورا بگوی | کز آهرمن اکنون بهانه مجوی | |||||
| که من هرچه بایست کردم همه | بخاک آوریدم سراسر رمه | ۲۳۰ | ||||
| همه پهلوانان ایران سپاه | نه خورشید بینند روشن نه ماه | |||||
| بکشتن نکردم بر بر نهیب | بدآن تا بداند فراز از نشیب | |||||
| بزاری وسختی برآیدش هوش | کسی نیز ننهد برین کار گوش | |||||
| چو ارژنگ بشنید گفتار اوی | بمازندران شاه بنهاد روی | |||||
| همیرفت با لشکر وخواسته | اسیران واسپان آراسته | ۲۳۵ | ||||
| چو این کرد برگشت دیو سپید | سوی خان خود رفت برسان شید | |||||
| بمازندران ماند کاؤس شاه | همی گفت کین بود از من گناه | |||||