شاهنامه (تصحیح ژول مل)/پیغام دادن رستم کاوس را
ظاهر
پیغام دادن رستم کاؤس را
| وز آن روی چون رستم شیر مرد | برآمد بر شاه ایران چو گرد | |||||
| به پیش اندر آمد بکش کرده دست | برآمد سپهبد زجای نشست | |||||
| بپرسید وبگرفتش اندر کنار | زفرزند بپرسید واز روزگار | ۹۷۰ | ||||
| زگردان واز رزم وکار سپاه | وز آن تا چرا بازگشت او زراه | |||||
| نخست از سیاوش زبان برکشاد | ستودش فراوان ونامه بداد | |||||
| چو نامه برو خواند فرّخ دبیر | رخ شهریار چهان شد چو قیر | |||||
| برستم چنان گفت گیرم که اوی | جوانست وید نارسیده بخوی | |||||
| تو مردی نه بچّه جهان دیدهٔ | بد ونیک هرگونهٔ دیدهٔ | ۹۷۵ | ||||
| چو تو نیست اندر جهان سر بسر | بجنگ از تو جویند شیران هنر | |||||
| ندیدی بدیهای افراسیاب | که کم شد زما خورد وآرام وخواب | |||||
| مرا رفت بایست کردم درنگ | مرا بود با او سری پر زجنگ | |||||
| نرفتم که گفتند از ایدر مرو | بمانتا بسجید سپهدار نو | |||||
| چو بادافرهٔ ایزدی خواست بود | مکافات بدها بدی خواست بود | ۹۸۰ | ||||
| شمارا بد از مردری خواسته | بدین گونه بر دل شد آراسته | |||||
| بمالی که او بستد از بی گناه | از اینسان بپیچید سرتان زراه | |||||
| بصد ترک بیچارهٔ بد نژاد | که نام پدرشان ندارند یاد | |||||
| کنون از گروگان کی اندیشد اوی | همان پیش چشمش همان آب جوب | |||||
| شما گر خرد را نبستید کار | نه من سیرم از جنگ واز کارزار | ۹۸۵ | ||||
| بنزد سیاوش فرستم کنون | یکی مرد با دانش ورهنمون | |||||
| بفرمایش کآتشی کن بلند | ببند گران پای ترکان به بند | |||||
| بر آتش بنه خواسته هر چه هست | نگر تا نیآری بیک چیز دست | |||||
| پس آن بستگانرا بر من فرست | که سرشان بخواهم زتن شان گسست | |||||
| تو با لشکر سر پر زجنگ | برو تا بدرگاه او بی درنگ | ۹۹۰ | ||||
| همی دست بکشای تا یکسره | چو گرگ اندر آیند به پیش بره | |||||
| چو تو ساز گیری بد آموختن | سیاهت کند غارت وسوختن | |||||
| بیآید بجنگ تو افراسیاب | چو گردد برو ناخوش آرام وخواب | |||||
| تهتمن بدو گفت که ای شهریار | دلت را بدین کار غمگین مدار | |||||
| سخن بشنو از من تو ای شه نخست | پس آنگه جهان زیر فرمان تست | ۹۹۵ | ||||
| تو گفتی که در جنگ افراسیاب | مر آن تیز لشکر بدآن روی آب | |||||
| بمانید تا او بیآید بجنگ | که او خود شتاب آورد بی درنگ | |||||
| ببودیم تا جنگ جوید درست | در آشتی او کشاد از نخست | |||||
| کسی کآشتی جوید وسور وبزم | نه نیکو بود پیش رفتن برزم | |||||
| ودیگر که پیمان شکن نیز شاه | نباشد پسندیدهٔ نیکخواه | ۱۰۰۰ | ||||
| سیاوش چو پیروز گشتی برزم | ندیدی ازین پیشتر روی بزم | |||||
| چه جستی تو از تاج وتخت ونگین | تن آسانی وگنج ایران زمین | |||||
| همه یافتی جنگ خیره مجوی | دل روشنت بآب دیده مشوی | |||||
| گر افراسیاب این سخنها که گفت | بپیمان شکستن بخواهد نهفت | |||||
| هم از جنگ جستن نگشتیم سیر | بجایست شمشیر وچنگال شیر | ۱۰۰۵ | ||||
| تو بر تخت زر با سیاوخش راد | بایران بباشید خندان وشاد | |||||
| ززابل بران من اندک سپاه | نمانم بتوران سر تخت وگاه | |||||
| بگرز نبردی بر افراسیاب | کنم تیره گون تابش آفتاب | |||||
| میان من واو بسی رزم بود | مگر کم بخواهد دگر آزمود | |||||
| زفرزند پیمان شکستن مخواه | مگر آنچه اندر خورد گناه | ۱۰۱۰ | ||||
| نهانی چرا گفت باید سخن | سیاوش زپیمان نگردد زبن | |||||
| ازین کار کاندیشه کردست شاه | برآشوبد آن نامور پیشگاه | |||||
| مکن بخت فرزند خود را دژم | نه بینی دل خویش زین پس خرم | |||||