شاهنامه (تصحیح ژول مل)/پرسیدن سهراب از نام سرداران ایران از هجیر

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
شاهنامه توسط فردوسی، تصحیح ژول مل
پرسیدن سهراب از نام سرداران ایران از هجیر

پرسیدن سهراب نام سرداران ایران از هجیر

 چو خورشید برداشت زرّین سپردزبانه برآورد از چرخ سر 
 بپوشید سهراب خفتان جنگنشست از بر جرمۀ مشک رنگ 
 برندی برافگند اندر برشیکی مغفر خسروی بر سرش ۷۱۵
 کمندی بغتراک بر شست خمخم اندر خم وروی کرده دژم 
 بیآمد یکی تند بالا گزیدبجائی که ایران سپهرا بدید 
 بفرمود تا رفت پیشش هجیربدو گفت با من تو کژّی مگیر 
 بهر کار در پیش کن راستیچو خواهی که نگزایدت کاستی 
 سخن هرچه پرسم همه راست گویبکژّی مکن رای وچاره مجوی ۷۲۰
 چو خواهی که یابی رهائی زمنسرافراز باشی بهر انجمن 
 از ایران هر آنچت بپرسم بگویمتاب از ره راستی هیچ روی 
 سپارم بتو گنج آراستهبیابی بسی خلعت وخواسته 
 ورایدون که کژّی بود رای توچنین بند وزندان بود جای تو 
 چنین داد پاسخ هجیرش که شاهزمن هرچه پرسد از ایران سپاه ۷۲۵
 بگویم همه هرچه دانم بدویبکژّی چرا بایدم گفت وگوی 
 نه بینی جز از راستی پیشه امبکژّی نیآید خود اندیشه ام 
 بگیتی به از راستی پیشه نیستزکژّی بتر هیچ اندیشه نیست 
 بدو گفت که از تو بپرسم همهزگردنکشان وزشاه ورمه 
 همه نامداران آن مرزراچو گیو وچو طوس وچو گودرزرا ۷۳۰
 زبهرام واز رستم نامدارزهر کت بپرسم بمن بر شمار 
 سراپرده از دیبۀ رنگ رنگبدو اندرون خیمهای پلنگ 
 به پیش اندرون بسته صد ژنده پیلبر آن تخت پیروزه برسان نیل 
 یکی بزر خورشید پیکر درفشسرش ماه زرّین غلافش بنفش 
 بقلب سپاه اندرون جای کیستزگردان ایران ورا نام چیست ۷۳۵
 بدو گفت که آن شاه ایران بودکه بردگهش پیل وشیران بود 
 وز آنپس بدو گفت بر میمنهسواران بسیار وپیل وبنه 
 سراپردهٔ بر کشیده سیاهرده گردش اندر ستاده سپاه 
 بگرد اندرش خیمه زاندازه پیشپس پشت پیلان وبالا زپیش 
 زده پیش او پیل پیکر درفشبنزدش سواران زرّینه کفش ۷۴۰
 چنین گفت که آن طوس نوذر بوددرفشش کجا پیل پیکر بود 
 بپرسید که آن سرخ پرده سرایسواران بسی گردش اندر بپای 
 یکی شیر پیکر درفش بزردرفشان یکی درمیانش گهر 
 پس پشتش اندر سپاهی گرانهمه نیزه داران وجوشن وران 
 که باشد مرا نام او بازگویبکژّی میآور تباهی بروی ۷۴۵
 چنین گفت که آن فرّ آزادگانسپهدار گودرز کشوادگان 
 سپه کش بود گاه کینه دلیردو چه پور دارد چو پیل وچو شیر 
 که با او نکوشد دلاور نهنگنه از دشت ببر ونه از که پلنگ 
 بپرسید که آن سبز پرده سراییکی لشکری گشن پیشش بپای 
 یکی تخت پرمایه اندر میامزده پیش او اختر کاویان ۷۵۰
 بروبر نشسته یکی پهلوانابا فرّ وبا سفت ویال گوان 
 از آن کس که بر پای پیشش برستنشته بیک سر ازو برتر است 
 یکی باره پیشش ببالای اویکمندی فروهشته بر پای اوی 
 بدو هر زمان بر خروشد همیتو گوئی که دریا بجوشد همی 
 بسی پیل برگستواندار پیشهمی جوشد آن مرد برجای خویش ۷۵۵
 به ایران نه مردی ببالای اوینه بینم همی اسپ همتای اوی 
 درفشش ببین اژدها پیکرستبر آن نیزه بر شیر زرّین سرست 
 هجیر آنگهی گفت با خویشتنکه گر من نشان گو پیلتن 
 بگویم بدین نیکدل شیر مردزرستم برآرد بناگاه گرد 
 از آن به نباشد که پنهان کنمزگردن کشان نام او بغگنم ۷۶۰
 بدو گفت کز چین یکی نیکخواهبنوئی بیآمد بنزدیک شاه 
 بپرسید نامش زفرّخ هجیربدو گفت که نامش ندارم بویر 
 بدین دژ بدم من بدآن روزگارکجا او بیآمد بر شهریار 
 غمی گشت سهرابرا دل بر آنکه جائی نیآمد زرستم نشان 
 نشان داده بود از پدر مادرشهمه دید ودیده نبد باورش ۷۶۵
 همی نام جست از دهان هجیرمگر کآن سخنها شود دلپذیر 
 نبشته بر بر دگر گونه بودزفرمان نکاهد نه هرگز فزود 
 وز آنپس بپرسید کز مهترانکشیده سراپردۀ بیکران 
 سواران بسیار وپیلان بپایبرآید همی نالۀ کرّه نای 
 یکی گرگ پیکر درفش از برشبه ابر اندر آورده زرّین سرش ۷۷۰
 میان سراپرده تختی زدهستاده غلامان بپیش رده 
 چنین گفت که آن پور گودرز گیوکه خوانند گردان ورا گیو نیو 
 زگودرزیان مهتر وبهترستبه ایران سپه بر دو بهره سرست 
 سرافراز داماد رستم بودبایران زمین همچو او کم بود 
 بدو گفت از آن سو که تابنده شیدبرآید یکی پرده بینم سفید ۷۷۵
 زدیبای رومی وپیشش سواررده برکشیده فزون از هزار 
 پیاده سپردار وژوپین ورانشده انجمن لشکری بی کران 
 نشسته سپهدار بر تخت عاجنهاده بر آن عاج کرسی ساج 
 زپرده فروهشته دیبا جلیلغلام ایستاده برش خیل خیل 
 بدو گفت کورا فریبرز خوانکه فرزند شاهست وتاج گوان ۷۸۰
 بدو گفت سهراب کین درخورستکه فرزند شاهست وبا افسرست 
 بپرسید از آن زرد پرده سراییکی ماه پیکر درفشی بپای 
 بگرد اندرش زرد وسرخ وبنفشزهر گونۀ برکشیده درفش 
 درفشی پس پشت پیکر گرازسرش ماه سیمین وبالا دراز 
 چنین گفت کورا گرازست نامکه در جنگ شیران نتابد لگام ۷۸۵
 هشیوار واز تخمۀ گیوگانکه بر درد وسختی نباشد ژکان 
 نشان پدر جست وبا او نگفتهمی داشت آن راستی در نهفت 
 جهانرا چه سازی که خود ساختستجهاندار همه کار پرداختست 
 زمانه نبشته دگر گونه داشتچنان کو گذارد بباید گذاشت 
 چو دل بر نهی بر سرای سپنجهمه زهر زو بینی ودرد ورنج ۷۹۰
 دگر باره پرسید آن سرفرازاز آنکش بدیدار او بد نیاز 
 از آن پردۀ سبز واسپ بلندوز آن مرد وآن تاب داده کمند 
 وز آنپس هجیر سپهبدش گفتکه از تو سخنرا چه باید نهفت 
 گر از نام چینی بمانم همیاز آنست کورا ندانم همی 
 بدو گفت سهراب کین نیست دادزرستم نکردی سخن هیچ یاد ۷۹۵
 کسی کو بود پهلوان جهانمیان سپه در نماند نهان 
 تو گفتی که در لشکر او مهترستنگهبان هر مرز وهر کشورست 
 برزمی که کاؤس لشکر کشدبه پیل دمان تخت وافسر کشد 
 جهان پهلوان بایدش پیش روچو برخیزد از دشت آوای غو 
 چنین داد پاخ مرو را هجیرکه شاید بدآن کآن گو شیر گیر ۸۰۰
 کنون رفته باشد بزابلستانکه هنگام بزم است در گلستان 
 بدو گفت سهراب کین خود مگویکه دارد تهمتن سوی جنگ روی 
 زهر سو زبهر جهاندار شاهبیآیند نزدش مهان با کلاه 
 برامش نشیند جهان پهلوانبرو بر بخندند پیر وجوان 
 مرا با تو امروز پیمان یکیستبگویم که گفتار من اندکیست ۸۰۵
 اگر پهلوانرا نمائی بمنسرافراز باشی بهر انجمن 
 ترا بی نیازی کنم در جهانکشاده کنم گنجهای مهان 
 ورایدون که این راز داری زمنکشاده بمن بر بپوشی سخن 
 سرترا نخواهد همی تن بجایمیانجی کن اکنون مر آن هر دو رای 
 نه بینی که موبد بخسرو چه گفتبدآنگه که بکشاد راز از نهفت ۸۱۰
 سخن گفت ناگفته چون گوهرستهمی نابسوده به بند اندرست 
 چو از بند وپیوند یابد رهادرخشنده مهری بود بی بها 
 چنان داد پاسخ هجیرش که شاهچو سیر آید ز تخت ومهر وکلاه 
 نبرد کسی جوید اندر جهانکه او ژنده پیل اندر آرد نهان 
 ززخم سر گرز سندان شکنبرآرد دمار از دو صد انجمن ۸۱۵
 کسیرا که رستم بود هم نبردسرش زآسمان اندر آرد بگرد 
 هم آورد او بر زمین پیل نیستچو گرد پی رخش او نیل نیست 
 تنش زور دارد بصد زورمندسرش برترست از درخت بلند 
 چو او خشم گیرد بروز نبردبچنگش چه شیر وچه پیل وچه مرد 
 بدو گفت سهراب آزادگانسیه بخت گودرز کشوادگان ۸۲۰
 که همچون توئی خواند باید پسربدین زور واین دانش واین هنر 
 تو مردان جنگی کجا دیدۀکه بانگ پی اسپ نشنیدۀ 
 که چندین زرستم سخن بر زبانبرانی ستائی ورا هر زمان 
 از آتش ترا بیم چندان بودکه دریا به آرام جنبان بود 
 چو دریا سبک اندر آید زجایندارد دمی آتش تیز پای ۸۲۵
 سر تیرگی اندر آید بخوابچو تیغ تپش برکشد آفتاب 
 بدل گفت ناکار دیده هجیرکه گر من نشان گو شیر گیر 
 بگویم بدین ترک با زور دستبدین بال واین خسروانی نشست 
 زلشکر کند جنگ جوی انجمنبرانگیزد آن بارۀ پیلتن 
 بدین زور واین کتف واین یال اویشود کشته رستم بچنگال اوی ۸۳۰
 از ایران نیآید کسی جنگجویکه روی اندر آرد ابا وی بروی 
 چو زایران نیاشد کسی کینه خواهبگیرد سر تخت کاؤس شاه 
 چنین گفت موبد که مردن بنامبه از زنده دشمن بدو شادکام 
 اگر من شود کشته بر دشت اوینگردد سیه روز در آبجوی 
 چو من هست گودرز را سالخورددگر پور هفتاد وشش شیر مرد ۸۳۵
 چو گیو جهانگیر لشکرشکنکه باشد بهر جا سر انجمن 
 چو بهرام ورهّام گردن فرازچو شیدوش شیر اوژن رزمساز 
 پس از مرگ من مهربانی کنندزدشمن بکین جان ستانی کنند 
 چو گودرز وهفتاد پور گزینهمه نامداران با آفرین 
 بماند به ایران تن من مبادچنین دارم از موبد پاک یاد ۸۴۰
 که گر باشد اندر چمن بیخ سروسزد گر گیارا نبوید تذرو 
 بسهراب گفت این چه آشفتنیستهمه با من از رستمت گفتننیست 
 چرا باید این کینه آراستنببیهوده چیزی زمن خواستن 
 که آگاهئ آن نباشد برمبدین کینه خواهی بریدن سرم 
 بهانه نباید بخون ریختنچه باید کنون رنگت آمیختن ۸۴۵
 همی پیلتن را بخواهی شکستهمانا کت آسان نیآید بدست 
 نباید ترا جست با او نبردبرآرد به آوردگاه از تو گرد