شاهنامه (تصحیح ژول مل)/پاسخ نامهٔ سیاوش از کیکاوس
ظاهر
پاسخ نامهٔ سیاوش از کیکاؤس
| چو نامه بر شاه ایران رسید | سر تاج وتختش بکیوان رسید | |||||
| بیزدان پناهید وزو جست بخت | بدآن تا ببار آید آن نو درخت | |||||
| بشادی یکی نامه پاسخ نوشت | چو تازه بهار وچو خرّم بهشت | |||||
| که از آفرینندهٔ هور وماه | جهاندار وبخشندهٔ تاج وگاه | |||||
| ترا جاودان شادمان باد دل | زدرد وزغم گشته آزاد دل | ۷۱۵ | ||||
| همیشه بپیروزی وفرّهی | کلاه بزرگی وتاج مهی | |||||
| سپه بردی و جنگرا خواستی | که بخت وهنر داری وراستی | |||||
| همی از لبت شیر بوید هنوز | که زیخت از کمان تو در جنگ توز | |||||
| همیشه هنرمند بادا تنت | رسیده بکام آن دل روشنت | |||||
| از آنپس که پیروز گشتی بجنگ | بکار اندرون کرد باید درنگ | ۷۲۰ | ||||
| نباید پراگنده کردن سپاه | بپیمای راه وبیآرای گاه | |||||
| که آن ترک بد پیشه وریمن است | که هم بدنژاد است وهم بد تن است | |||||
| همان با کلاهست وبا دستگاه | همی سر بر آرد زتابنده ماه | |||||
| مکن هیچ بر جنگ جستن شتاب | بجنگ تو آید خود افراسیاب | |||||
| گرایدون که زین رو جیحون کشد | همی دامن خویش در خون کشد | ۷۲۵ | ||||
| نهاد از بر نامه بر مهر خویش | همانگه فرستاده را خواند پیش | |||||
| بدو داد وفرمود تا گشت باز | همی تاخت اندر نشیب و فراز | |||||
| فرستاده نزد سیاوش رسید | چو آن نامهٔ شاه ایران بدید | |||||
| زمینرا ببوسید ودل کرد شاد | بخندید ونامه بسر بر نهاد | |||||
| نگه داشت بیدار فرمان او | نه پیچید دل را زپیمان او | ۷۳۰ | ||||
| وز آنپس چو گرسیوز شیر مرد | بیآمد بر شاه توران چو گرد | |||||
| بگفت آن سخنهای ناپاک وتلخ | که آمد سپهبد سیاوش ببلخ | |||||
| سپهکش چو رستم سپه بیکران | بسی نامداران جنگ آوران | |||||
| بهر یک زمان بود پنجاه بیش | سرافراز وبا گرزه گاومیش | |||||
| پیاده بکردار آتش بدند | سپردار با تیر وترکش بدند | ۷۳۵ | ||||
| نپرّد بکردار ایشان عقاب | یکی را سر اندر نیآید بخواب | |||||
| سه روز وسه شب بود هم زین نشان | غمی شد تن واسپ گردنکشان | |||||
| ازیشان یکیرا که خواب آمدی | زجنگ دلیران شتاب آمدی | |||||
| بخفتی وآسوده برخاستی | بنوئی یکی جنگ آراستی | |||||
| برآسفت چون آتش افراسیاب | که چندین چه گوئی زآرام وخواب | ۷۴۰ | ||||
| بگرسیوز اندر چنان بنگرید | که گفتی میانش بخواهد برید | |||||
| یکی بانگ زد براندش زپیش | توانا نبود اندر آن خشم خویش | |||||
| بفرمود کز نامداران هزار | بخوانند واز بزم سازند کار | |||||