شاهنامه (تصحیح ژول مل)/رفتن سیاوش بار دوم به شبستان
ظاهر
آمدن سیاوش بار دوم بشبستان
| بدین داستان نیز یکشب گذشت | سپهر از بر خاک تیره بگشت | |||||
| نشست از بر تخت سودابه شاد | زیاقوت وزر افسری بر نهاد | |||||
| همه دخترانرا بر خویش خواند | بیآراست وبر تخت زرّین نشاند | ۲۷۵ | ||||
| بپیشش بتان نو آئین بپای | تو گفتی بهشتست نه کاخ سرای | |||||
| چنین گفت با هیربد ماهروی | کز ایدر برو با سیاوش بگوی | |||||
| که باید که رنجه کنی پای خویش | نمائی مرا سر وبالای خویش | |||||
| بیآمد دمان هیربد نزد شاه | بدو داد پیغام آن نیکخواه | |||||
| چو بشنید پیغام خیره بماند | جهان آفرینرا فراوان بخواند | ۲۸۰ | ||||
| بسی چاره بست ندید اندر آن | همی بود پیچان ولرزان برآن | |||||
| خرامان بیآمد سیاوش برش | بدید آن نشست وسر وافسرش | |||||
| فرود آمد از تخت وشد پیش اوی | بگوهر بیآراسته روی وموی | |||||
| سیاوش بر تخت زرّین نشست | بپیشش بکش کرده سودابه دست | |||||
| بتانرا بشاه نو آئین نمود | که بودند چو گوهر نابسود | ۲۸۵ | ||||
| بدو گفت بنگر برین تختگاه | پرستنده چندید بزرّین کلاه | |||||
| همه نارسیده بتان طراز | که بسرشت شان ایزد از شرم وناز | |||||
| کسی کش خوش آید ازیشان بگوی | نگه کن بدیدار وبالای اوی | |||||
| سیاوش چو چشم اندکی برگماشت | ازیشان یکی چشم رو بر نداشت | |||||
| همی این بدآن آن بدین گفت ماه | نیارد بدین شاه کردن نگاه | ۲۹۰ | ||||
| برفتند هریک سوی تخت خویش | یکایک شمارنده بر بخت خویش | |||||
| چو ایشان برفتند سودابه گفت | که چندین چه داری سخن در نهفت | |||||
| نگوئی مرا تا مراد تو چیست | که بر چهر تو فرّ چهر پریست | |||||
| هرآنکس که از دور بیند ترا | شود بیهش وبرگزیند ترا | |||||
| ازین خوبرویان بچشم خرد | نگه کن که با تو که اندر خورد | ۲۹۵ | ||||
| سیاوش فرو ماند وپاسخ نداد | چنین آمدش بر دل پاک یاد | |||||
| که من بر تن خویش شیون کنم | اگر خیره از دشمنان زن کنم | |||||
| شنیدستم از نامور مهتران | همه داستانهای هاماوران | |||||
| که از پیش با شاه ایران چه کرد | زگردان ایران برآورد گرد | |||||
| پر از بند سودابه کو دخت اوست | نخواهد همی دوده را مغز وپوست | ۳۰۰ | ||||
| بپاسخ سیاوش چو نکشاد لب | پری چهره برداشت از رخ قصب | |||||
| بدو گفت خورشید با ماه نو | گرایدونکه بینی توبرگاه نو | |||||
| نباشد شکفت ار شود ماه خوار | تو خورشید داری خود اندر کنار | |||||
| کسی کو چو من دید بر تخت عاج | زیاقوت وپیروزه بر سرش تاج | |||||
| نباشد شکفت از بمه ننگرد | کسیرا بخوبی بمن نشمرد | ۳۰۵ | ||||
| اگر با من اکنون تو پیمان کنی | نه پیچی واندیشه آسان کنی | |||||
| یکی دختری نارسیده بجای | کنم چون پرستنده پشت بپای | |||||
| بسوگند پیمان اکنون یکی | زگفتار من سر نپیچ اندکی | |||||
| چو بیرون شود زین جهان شهریار | تو خواهی بدن زو مرا یادگار | |||||
| نمانی که آید بما برگزند | بداری مرا هچو جان ارجمند | ۳۱۰ | ||||
| من اینک به پیش تو استاده ام | تن وجان روشن ترا داده ام | |||||
| زمین هرچه خواهی همی کام تو | برآید نه پیچم سر از دام تو | |||||
| رخش تنگ بگرفت ویک بوسه داد | بدو کش نبود آگه از ترس وداد | |||||
| رخان سیاوش چو گل شد زشرم | بیآراست مژگان بخوناب گرم | |||||
| چنین گفت با دل که از کار دیو | مرا دور داراد کیوان خدیو | ۳۱۵ | ||||
| نه من با پدر بیوفائی کنم | نه با اهرمن آشنائی کنم | |||||
| اگر سرد گویم بدین شوخ چشم | بجوید دلش گرم گردد زخشم | |||||
| یکی جادوئی سازد اندر نهان | بدو بگرود شهریار جهان | |||||
| همان به که با او به آواز گرم | سخن گویمش اندکی چرب ونرم | |||||
| سیاوش از آنپس بسودابه گفت | که اندر جهان خود ترا نیست جفت | ۳۲۰ | ||||
| نمانی بخوبی مگر ماهرا | نشائی تو کسرا بجز شاهرا | |||||
| کنون دخترت بس که باشد مرا | نباید جز او کس که باشد مرا | |||||
| برین باش وبا شاه ایران بگوی | نگه کن که پاسخ بیابی ازوی | |||||
| بخواهم من اورا وپیمان کنم | زبانرا بنزدت گروگان کنم | |||||
| که تا او بگردد ببالای من | نیآید بدیگر کسی رای من | ۳۲۵ | ||||
| ودیگر که پرسیدی از چهر من | بیآموخت با جان تو مهر من | |||||
| مرا آفریننده از فرّ خویش | چنین آفرید ای نگارین زبیش | |||||
| تو این راز مکشای وبا کس مگوی | مرا جز نهفتن سخن نیست روی | |||||
| سر بانوانی وهم مهتری | من ایدون گمان که تو مادری | |||||
| چنین گفت وبرخاست از پیش اوی | پر از مهر جان بداندیش اوی | ۳۳۰ | ||||
| چو کاؤس که در شبستان رسید | نگه کرد سودابه اورا بدید | |||||
| بر شاه شد زآن سخن مژده داد | زکار سیاوش بسی کرد یاد | |||||
| که آمد نگه کرد ایوان همه | بتان سیه چشم کردم رمه | |||||
| چنان بود ایوان زبس خوبچهر | که گفتی همی بارد از ماه مهر | |||||
| جز از دختر من پسندش نبود | زخوبان کسی ارجمندش نبود | ۳۳۵ | ||||
| چنان شاد شد زآن سخن شهریار | که ماه آمدش گفتی اندر کنار | |||||
| در گنج بکشاد وچندی گهر | چه دیبای زربفت وزرّین کمر | |||||
| همان یار وهم تاج وانگشتری | همان تخت وهم طوق کنداوری | |||||
| زهر چیز گنجی بد آراسته | جهان بد سراسر پر از خواسته | |||||
| بسودابه فرمود کین را بدار | زبهر سیاوش چو آید بکار | ۳۴۰ | ||||
| بدوده بگویش که این هست خرد | دو صد گنج چونین ببایدت برد | |||||
| نه کرد سودابه خیره بماند | به اندیشه افسون فراوان بخواند | |||||
| که گر او نیآید بفرمان من | زوا دارم ار بگسلد جان من | |||||
| بد ونیک چاره که اندر جهان | کنند آشکارا واندر نهان | |||||
| بسازم اگر سر بپیچد زمن | کنم زو فغان بر سر انجمن | ۳۴۵ | ||||