شاهنامه (تصحیح ژول مل)/رفتن زال به نزد رودابه
ظاهر
رفتن زال بنزد رودابه
| چو خورشید تابنده شد ناپدید | در حجره بستند و گم شد کلید | |||||
| پرستنده شد سوی دستان سام | که شد ساخته کار بگذار گام | |||||
| سپهبد سوی کاخ بنهاد روی | چنان چون بود مردمی جفت جوی | ۶۳۵ | ||||
| برآمد سپه چشم گلرخ ببام | چو سرو سهی بر سرش ماه تام | |||||
| چو از دور دستان سام سوار | پدید آمد این دختر نامدار | |||||
| دو بیجاده بگشاد و آواز داد | که شاد آمدی ای جوان مرد زاد | |||||
| درود جهان آفرین بر تو باد | خم چرخ گردان زمین تو باد | |||||
| پرستنده خرّم دل و شاد باد | چنانی سراپای کو کرد یاد | ۶۴۰ | ||||
| پیاده بدینسان ز پرده سرای | برنجیدت آن خسروانی دو پای | |||||
| سپهبد چو از باره آوا شنید | نگه کرد خورشید رخرا بدید | |||||
| شده بام ازو گوهر تابناک | ز تاب رخش سرخ یاقوت خاک | |||||
| چنین داد پاسخ که ای ماه چهر | درودت ز من آفرین از سپهر | |||||
| چه مایه شبان دیده اندر سماک | خروشان بدم پیش یزدان پاک | ۶۴۵ | ||||
| همی خواستم تا خدای جهان | نماید بمن رویت اندر نهان | |||||
| کنون شاد گشتم به آواز تو | بدین چرب گفتار با ناز تو | |||||
| یکی چارهٔ راه دیدار جوی | چه باشی تو بر باره و من بگوی | |||||
| پری چهر گفت و سپهبد شنود | ز سر شعر شبگون همی بر کشود | |||||
| کمندی گشاد او ز گیسو بلند | که از مشک از آنسان نپیچی کند | ۶۵۰ | ||||
| خم اندر خم و مار بر مار بر | بر آن غبغبش تار بر تار بر | |||||
| فرو هشت گیسو از آن کنگره | بدل زال گفت این کمندی سره | |||||
| پس از باره رودابه آواز داد | که ای پهلوان بچّهٔ گرد زاد | |||||
| کنون زود برتاز و برکش میان | بر شیر بگشای و چنگ کیان | |||||
| بگیر این سیه گیسو از یک سوم | ز بهر تو باید همی گیسویم | ۶۵۵ | ||||
| نگه کرد زال اندر آن ماه روی | شگفت آمدش زآنچنان گفتگوی | |||||
| بسائید مشکین کمندش ببوس | که بشنید آواز بوسش عروس | |||||
| چنین داد پاسخ که این نیست داد | بدین روز خورشید روشن مباد | |||||
| که من خیره را دست بر جان زنم | برین حسته دل تیر پیکان زنم | |||||
| کمند از رهی بستد و داد خم | بیفگند بالا نزد هیچ دم | ۶۶۰ | ||||
| بحلقه درآمد سر کنگره | برآمد ز بن تا بسر یکسره | |||||
| چو بر بام آن باره بنشست باز | بیآمد پری روی و بردش نماز | |||||
| گرفت آنزمان دست دستان بدست | برفتند هر دو بکردار مست | |||||
| فرود آمد از بام کاخ بلند | بدست اندرون دست شاخ بلند | |||||
| سوی خانهٔ زرنگار آمدند | بدآن مجلس شاهوار آمدند | ۶۶۵ | ||||
| بهشتی بد آراسته پر ز نور | پرستنده بر پای بر پیش حور | |||||
| شگفت اندر آن مانده بد زال زر | بدآن روی و آن موی و آن زیب و فر | |||||
| ابا باره با طوق و با گوشوار | ز دینار و گوهر چو باغ بهار | |||||
| دو رخساره چون لاله اندر سمن | سر جعد زلفش شکن بر شکن | |||||
| همان زال با فرّ شاهنشهی | نشسته بر ماه با فرّهی | ۶۷۰ | ||||
| حمایل یکی دشنه اندر برش | ز یاقوت سرخ افسری بر سرش | |||||
| ز دیدنش رودابه می نآرمید | بدو دیده در وی همی بنگرید | |||||
| بدآن شاخ و بال و بدآن فر و برز | که خارا چو خار آمدی زو بگرز | |||||
| فروغ رخشرا که جان بر فروخت | درو بیش دید و دلش بیش سوخت | |||||
| همی بود بوس و کنار و نبید | مگر شیر کو گور را نشکرید | ۶۷۵ | ||||
| سپهبد چنین گفت با ماه روی | که ای سرو سیمین بر و مشکبوی | |||||
| منوچهر چون بشنود داستان | نباشد برین نیز همداستان | |||||
| همان سام نیرم برآرد خروش | کف اندازد و بر من آید بجوش | |||||
| ولیکن نه پرمایه جانست و تن | همان خوار گیرم بپوشم کفن | |||||
| پذیرفتم از دادگر داورم | که هرگز ز پیمان تو نگذرم | ۶۸۰ | ||||
| شوم پیش یزدان ستایش کنم | چو یزدان پرستان نیایش کنم | |||||
| مگر کو دل سام و شاه زمین | بشوید ز خشم و ز پیکار و کین | |||||
| جهان آفرین بشنود گفت من | مگر کآشکارا شوی جفت من | |||||
| بدو گفت رودابه من همچنین | پذیرفتم از داور کیش و دین | |||||
| که بر من نباشد کسی پادشا | جهان آفرین بر زبانم گوا | ۶۸۵ | ||||
| جز از پهلوان جهان زال زر | که با تاج و گنجست و با نام و فر | |||||
| همی مهرشان هر زمان بیش بود | خرد دور بود آرزو پیش بود | |||||
| چنین تا سپیده برآمد ز جای | تبیره برآمد ز پردهسرای | |||||
| پس آن ماه را شاه بدرود کرد | تن خویش تار و برش پود کرد | |||||
| سر مژّه کردند هر دو پر آب | زبان برکشیدند بر آفتاب | |||||
| که ای فرّ گیتی یکی لخت نیز | یکایک نبایست آمد هنیز | |||||
| ز بالا کمند اندر افگند زال | فرود آمد از کاخ فرّخ همال | |||||