شاهنامه (تصحیح ژول مل)/رفتن افراسیاب و سیاوش به شکار
ظاهر
رفتن افراسیاب وسیاوش بشکار
| بدآن شاهزاده چنین گفت شاه | که یکروز با من بنخچیرگاه | ۱۴۸۰ | ||||
| بیآ تا که دل شاد وخرّم کنیم | روانرا بنخچیر بیغمم کنیم | |||||
| بدو گفت هرگه که رای آیدت | بر آن سو که دل رهنمای آیدت | |||||
| برفتند روزی بنخچیرگاه | همیرفت با باز وبا یوز شاه | |||||
| سپاهی زهر گونه با او برفت | از ایران وتوران نخچیر تفت | |||||
| سیاوش بدشت اندرون گور دید | چو باد از میان سپه بر دمید | ۱۴۸۵ | ||||
| سبک شد عنان وگران شد رکیب | همی تاخ اندر فراز ونشیب | |||||
| یکی را بشمشیر زد بر دو نیم | دو دستش ترازو شد وگور سیم | |||||
| بیک جو زیکسو گرانی نبود | نظاره شد آن لشکر شاه زود | |||||
| بگفتن یکسر همه انجمن | که اینت سرافراز وشمشیرزن | |||||
| به آواز گفتند با یکدگر | که مارا بد آمد از ایران بسر | ۱۴۹۰ | ||||
| که نام سران اندر آمد بتنگ | سزد گر بسازیم با شاه جنگ | |||||
| بغار وبکوه وبهامون بتاخت | بشمشیر تیز وبنیزه بساخت | |||||
| بهر جایگه بر یکی توده کرد | سپهرا بنخچیر آسوده کرد | |||||
| وزآنجایگه که سوی ایوان شاه | همه شاد دل برگرفتند راه | |||||
| سپهبد چه شادمان بدی چه دژم | بجز با سیاوش نبودی بهم | ۱۴۹۵ | ||||
| زجهن وزگرسیوز وهر که بود | بکس راز نکشاد وشادان نبود | |||||
| مگر با سیاوش بدی روز وشب | ازو برکشادی بخنده دو لب | |||||
| بدین گونه یک سال بگذاشتند | غم وشادمانی بهم داشتند | |||||