شاهنامه (تصحیح ژول مل)/دیدن گودرز کیخسرو را به خواب
ظاهر
دیدن گودرز کیخسرو را بخواب
| چنان دید گودرز یکشب بخواب | که ابری برآمد از ابران پر آب | |||||
| بر آن ابر پرّان خجسته سروش | بگودرز گفتی که بکشای گوش | ۵۱۰ | ||||
| ز تنگی چو خواهی که یابی رها | وزین نامور ترک نرّ اژدها | |||||
| بتوران یکی شهریار نوست | کجا نام او شاه کیخسروست | |||||
| ز پشت سیاوش یکی شهریار | هنرمنر و از گوهر نامدار | |||||
| سرافراز و از تخمهٔ کیقباد | ز مادر سوی تور دارد نژاد | |||||
| چو آید بایران پی فرّخش | ز چرخ آنچه خواهد دهد پاسخش | ۵۱۵ | ||||
| میانرا ببندد بکین پدر | کند کشور تور زیر و زبر | |||||
| بدریای قلزم بجوش آرد آب | نخارد سر از کین افراسیاب | |||||
| همه ساله در جوشن کین بود | شب و روز در جنگ بر زین بود | |||||
| ز گردان ایران و گردنکشان | نیابد بجز گیو کس زو نشان | |||||
| چنینست فرمان گردان سپهر | بدو دارد از داد گسترده مهر | ۵۲۰ | ||||
| چو از خواب گودرز بیدار شد | ستایش کنان پیش دادار شد | |||||
| بمالید بر خاک ریش سفید | ز شاه جهان دل شده پر امید | |||||
| چو خورشید پیدا شد از پرّ راغ | برآمد بکردار زرّین چراغ | |||||
| سپهبد نشست از بر تخت عاج | بیآراست ایوان بکرسی ساج | |||||
| پر اندیشه دل گیو را پیش خواند | از آن خواب چندی سخنها براند | ۵۲۵ | ||||
| بدو گفت فرّخ پی و روز تو | همان اختر گیتی افروز تو | |||||
| تو تا زادی از مادر پاک دین | سراسر زمین شد پر از آفرین | |||||
| بفرمان یزدان خجسته سروش | مرا روی بنمود در خواب دوش | |||||
| نشسته بر ابری پر از باد و نم | جهانرا بشستی سراسر ز غم | |||||
| مرا دید گفت این همه غم چراست | جهانی پر از کین ابی نم چراست | ۵۳۰ | ||||
| ازیرا که بی فرّ و برزست شاه | ندارد همی راه شاهان نگاه | |||||
| چو کیخسرو آید ز توران زمین | سوی دشمنان افگند رزم و کین | |||||
| نبیند کس او را ز گردان نیو | مگر نامور پور گودرز گیو | |||||
| چنین کرد بخشش سپهر بلند | که از تو کشاید غم و رنج و بند | |||||
| همی نام جستی میان دو صف | کنون نام جاویدت آمد بکف | ۵۳۵ | ||||
| که تا در جهان مردمست و سخن | چنین نام هرگز نگردد کهن | |||||
| برنجست و با رنج نامست و گنج | همانا که نامت بر آید ز رنج | |||||
| اگر جاودانه نمانی بجای | ترا نام به زین سپنجی سرای | |||||
| جهانرا یکی شهریار آوری | درخت وفا را ببار آوری | |||||
| بدو گفت گیو ای پدر بندهام | بکوشم بفرمان تا زندهام | ۵۴۰ | ||||
| خریدارم اینرا گر آید بجای | بفرخنده نام تو ای رهنمای | |||||
| بایوان شد و ساز رفتن گرفت | ز خواب پدر مانده اندر شکفت | |||||
| میهن مهان بانوی گیو بود | که دخت گزین رستم نیو بود | |||||
| خبر شد هم آنگه ببانو گشسپ | که مر گیو را رفتن آراست اسپ | |||||
| بیآمد خرامان بنزدیک اوی | چنین گفت ای مهتر نامجوی | ۵۴۵ | ||||
| شنیدم که تو رفت خواهی بتور | که خسرو بجوئی ز نزدیک و دور | |||||
| چو دستور باشد مرا پهلوان | شوم نزد رستم بروشن روان | |||||
| مرا آرزو چهرهٔ رستم است | ز نادیدنش جان من پر غم است | |||||
| تو بدرود باش ای جهان پهلوان | که بادی همه ساله پشت گوان | |||||
| بفرمان سالار بانو برفت | سوی سیستان روی بنهاد تفت | ۵۵۰ | ||||