شاهنامه (تصحیح ژول مل)/دیدن سیاوش افراسیاب را
ظاهر
دیدن سیاوش افراسیابرا
| چو شد نزد افراسیاب آگهی | که آمد سیاوخش با فرّهی | |||||
| پیاده بکوی آمد افراسیاب | از ایوان میان بسته سر پر شتاب | |||||
| سیاوش چو اورا پیاده بدید | پیاده شد از اشپ وپیشش دوید | |||||
| گرفتند مر یکدگررا به بر | بسی بوسه دادند بر چشم وسر | |||||
| وز آنپس چنین گفت افراسیاب | که بد در جهان اندر آمد بخواب | ۱۳۵۵ | ||||
| ازین پس نه آشوب خیزد زجنگ | به آبشخور آیند میش وپلنگ | |||||
| برآشفت گیتی زتور دلیر | کنون روی کشور شد از جنگ سیر | |||||
| دو کشور همه ساله پر شور بود | جهانرا دل از آشتی دور بود | |||||
| بتو رام گردد زمانه کنون | برآساید از جنگ واز جوش خون | |||||
| کنون شهر توران ترا بنده اند | همه دل بمهر تو آگنده اند | ۱۳۶۰ | ||||
| مرا چیز با جان ودل پیش تست | سپهبد بتن وبجان خویش تست | |||||
| پدروار پیش تو مهر آورد | بخندان همی تیز چهر آورد | |||||
| سیاوش بدو آفرین کرد سخت | که از تو بگیتی میفتاد بخت | |||||
| سپاس از خدای جهان آفرین | کزویست آرام وپرخاش وکین | |||||
| سپهدار دست سیاوش بدست | بیآمد بتخت کئی بر نشست | ۱۳۶۵ | ||||
| بروی سیاوش نگه کرد وگفت | که اینرا بگیتی ندانیم جفت | |||||
| نه زین گونه مردم بود در جهان | چنین روی وبالا وفرّ مهان | |||||
| وز آنپس بپیران چنین گفت رد | که کاؤس پیرست واندک خرد | |||||
| که بشکیبد از روی چون این پسر | بدین برز بالا وچندین هنر | |||||
| مرا دیده در خواب دیدار او | بمانده دلم خیره در کار او | ۱۳۷۰ | ||||
| که فرزند باشد کسیرا چنین | دو دیده بگرداند اندر زمین | |||||
| از ایوانها پس یمی برگزید | همه کاخ زربفتها گسترید | |||||
| یکی تخت زرّین نهادند پیش | همه پایها چون سر گاومیش | |||||
| بدیبای چینی بیآراستند | زهر گونهٔ سازها خواستند | |||||
| بفرمود شه تا در آن گاه وکاخ | بباشد بکام ونشیند فراخ | ۱۳۷۵ | ||||
| سیاوش چو در پیش ایوان رسید | سر طاق ایوان به کیوان رسید | |||||
| برآمد بر آن تخت زرّین نشست | هشیوار جان اندر اندیشه بست | |||||
| چو خوان سپهبد بیآراستند | کس آمد سیاوخش را خواستند | |||||
| زهر گوهٔ رفت بز خوان سخن | همه شادمانی فگندند بن | |||||
| چو از خوان سالار برخاستند | نشستنگه می بیآراستند | ۱۳۸۰ | ||||
| برفتند با رود ورامشگران | بباده نشستند یکسر سران | |||||
| بخوردند می تا جهان تیره گشت | سر میگساران زمی خیره گشت | |||||
| سیاوش به ایوان خرامید شاد | زمستی زایران نیآمدش یاد | |||||
| بدو داد جان ودل افراسیاب | همی با سیاوش نیآمدش خواب | |||||
| وز آنپس همان شب بفرمود شاه | بدآنکس که بودند در بزمگاه | ۱۳۸۵ | ||||
| چنین گفت با شیده افراسیاب | که چون سر برآرد زکوه آفتاب | |||||
| تو با پهلوانان وخویشان من | کسی کو بود مهتر انجمن | |||||
| بشبگیر با هدیه وبا غلام | گرانمایه اسپان زرّین ستام | |||||
| سراسر بکاخ سیاوش روید | هشیوار وبیدار وخامش روید | |||||
| زلشکر همی هر کسی با نثار | زدینار واز گوهر شاهوار | ۱۳۹۰ | ||||
| بدین گونه پیش سیاوش بدند | بپیشش نهادند وبنواختند | |||||
| فراوان سپهبد فرستاد چیز | وز این گونه یکهفته بگذشت نیز | |||||