شاهنامه (تصحیح ژول مل)/داستان فریدون با وکیل ضحاک
ظاهر
داستان فریدون با وکیل ضحاک
| چو کشور ز ضحاک بودی تهی | یکی مایه ور بُد بسان رهی | |||||
| که او داشتی گنج و تخت و سرای | شگفتی بدل سوز کی کدخدای | |||||
| ورا کندرو خواندندی بنام | بکندی زدی پیش بیداد گام | ۴۰۵ | ||||
| بکاخ اندر آمد دوان کندرو | در ایوان یکی تاجور دید نو | |||||
| نشسته بآرام در پیشگاه | چو سرو بلند از برش گرد ماه | |||||
| زیکدست سروِ سهی شهرناز | بدست دگر ماهرو ارنواز | |||||
| همه شهر یکسر پر از لشکرش | کمر بستگان صف زده بر درش | |||||
| نه آسیمه گشت و نپرسید راز | نیایش کنان رفت و بردش نماز | ۴۱۰ | ||||
| برو آفرین کرد کای شهریار | همیشه بزی تا بود روزگار | |||||
| خجسته نشستِ تو با فرّهی | که هستی سزاوار شاهنشهی | |||||
| جهان هفت کشور ترا بنده باد | سرت برتر از ابرِ بارنده باد | |||||
| فریدون بفرمود تا رفت پیش | بگفت آشکارا همه رازِ خویش | |||||
| بفرمود شاهِ دلاوری بدوی | که رو آلتِ تختِ شاهی بجوی | ۴۱۵ | ||||
| نبید آر و رامشگرانرا بخوان | بهپیمای جام و بیارای خوان | |||||
| کسی که برامش سزای منست | به بزم اندرون دلگشای منست | |||||
| بیار انجمن کن بر تخت من | چنان چون بود در خورِ بخت من | |||||
| نشست از بر بارهٔ راه جوی | سوی شاهِ ضحاک بنهاد روی | |||||
| بیامد چو پیش سپهبد رسید | مر او را بگفت آنچه دید و شنید | |||||
| بدو گفت کای شاه گردنکشان | ز برگشتن کارت آمد نشان | ۴۲۵ | ||||
| سه مردی سرافراز با لشکری | فراز آمدند از دگر کشوری | |||||
| ازین سه یکی کهتر اندر میان | ببالای سرو و بچهرِ کیان | |||||
| بسالست کهتر فزونیش بیش | ازان مهتران او نهد پای پیش | |||||
| یکی گرز دارد چو یک لخت کوه | همی تابد اندر میانِ گروه | |||||
| باسپ اندر آمد بایوانِ شاه | دو پرمایه با او همیدون براه | ۴۳۰ | ||||
| بیامد به تخت کئی برنشست | همه بند و نیرنگ تو کرد پست | |||||
| هر آنکس که بود اندر ایوان تو | ز مردان مرد و ز دیوانِ تو | |||||
| سر از باره یکسر فروریختشان | همه مغز با خون بر آمیختشان | |||||
| بدو گفت ضحاک شاید بدن | که مهمان بود شاد باید بدن | |||||
| چنین داد پاسخ ورا پیشکار | که مهمان ابا گرزهٔ گاوسار | ۴۳۵ | ||||
| بمردی نشیند در آرام تو | ز تاج و کمر بسترد نام تو | |||||
| بآئین خویش آورد ناسپاس | چنین گر تو مهمان شناسی شناس | |||||
| بدو گفت ضحاک چندین منال | که مهمانِ گستاخ بهتر بفال | |||||
| چنین داد پاسخ بدو کندرو | که آری شنیدم تو پاسخ شنو | |||||
| گر این نامور هست مهمان تو | چه کارستش اندر شبستان تو | ۴۴۰ | ||||
| که با دخترانِ جهاندار جم | نشیند زند رای بر بیش و کم | |||||
| بیک دست گیرد رخ شهرناز | بدیگر عقیق لبِ ارنواز | |||||
| شب تیرهگون خود بتر زین کند | بزیر سر از مشک بالین کند | |||||
| چه مشک آن دو گیسوی دو ماه تو | که بودند همواره دلخواه تو | |||||
| برآشفت ضحاک بر سان گرگ | شنید آن سخن آرزو کرد مرگ | ۴۴۵ | ||||
| بدشنام زشت و بآواز سخت | شگفتی بشورید با شوربخت | |||||
| بدو گفت هرگز تو در خان من | ازین پس نباشی نگهبان من | |||||
| چنین داد پاسخ ورا پیشکار | که ایدون گمانم من ای شهریار | |||||
| کزین پس نیابی تو از بخت بهر | بمن چون دهی کدخدائی شهر | |||||
| چو بیبهره باشی ز گاهِ مهی | مرا کار سازندگی چون دهی | ۴۵۰ | ||||
| ز گاه بزرگی چو موی از خمیر | برون آمدی مهترا چاره گیر | |||||
| چرا بر نسازی تو از کار خویش | که هرگزت نیآمد چنین کار پیش | |||||