شاهنامه (تصحیح ژول مل)/خوان هفتم: کشتن رستم دیو سپید را

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو

خوان هفتم

کشتن رستم دیو سپید را

 وز آنجایگه تنگ بسته کمربیآمد پر از کینه وجنگ سر 
 ابا خویشتن برد اولاد راهمیراند آن رخش چو باد را 
 چو رخش اندر آمد بدآن هفت کوهبدآن نرّه دیوان گروها گروه 
 بنزدیک آن غار بی بن رسیدبگرد اندرش لشکر دیو بدید ۵۹۵
 به اولاد گفت آنچه پرسیدمتهمه بر ره راستی دیدمت 
 کنون چون گه رفتن آمد فرازمرا راه بنمای وبکشای راز 
 بدو گفت اولاد چون آفتابشوم گرم دیو اندر آید بخواب 
 بر ایشان تو پیروز باشی بجنگکنون یکزمان کرد باید درنگ 
 زدیوان نبینی نشسته یکیمگر جادوان باسبان اندکی ۶۰۰
 بد آنگه تو پیروز باشی مگراگر یار باشدت پیروزگر 
 نکرد ایچ رستم برفتن شتاببدآن تا بیآمد بلند آفتاب 
 سر وپای اولاد را کرد بستبخمّ کمد آنگهی بر نشست 
 بر آمیخت جنگی نهنگ از نیامبغرّید چون رعد وبر گشت نام 
 میان سپاه اندر آمد چو گردسرانرا بخنجر همی دور کرد ۶۰۵
 نه اتاد کس پیش او در بجنگنجستند با او یکی نام وننگ 
 وز آنجایگه سوی دیو سپیدبیآمد بکردار تابنده شید 
 بمانند دوزخ یکی چاه دیدبن چاه از تیرگی ناپدید 
 زمانی همی بود در چنگ تیغنبد جای پیکار وجای گریغ 
 چو مژگان بمالید ودیده بشستدر آن غار تاریک چندی بجست ۶۱۰
 بتاریکی اندر یکی کوه دیدسراسر غار ازو ناپدید 
 برنگ شبه روی و چون شیر مویجهان پر زبالا وپهنای اوی 
 شغار اندرون دید رفته بخواببکشتن نکرد ایچ رستم شتاب 
 بغرّید غرّیدنی چون پلنگچو بیدار شد اندر آمد بجنگ 
 سوی رستم آمد چو کوهی سپاهاز آهنش ساعد از آهن کلاه ۶۱۵
 یکی آسیا سنگ را در ربودبنزدیک رستم درآمد چو دود 
 ازو شد د پیلتن پر نهیببترسید که آمد بتنگی نشیب 
 بر آشفت برسان شیر ژیانیکی تیغ تیزش بزد بر میان 
 بنیروی رستم زبالای اویبیفتاد یک زان ویک پای اوی 
 بریده بر آویخت با او بهمچو پیل سرافراز و شیر دژم ۶۲۰
 بیک پا بکوشید با نامورهمه غاررا کرد زیر وزبر 
 گرفت آن بر ویال گرد دلیرکه آرد مگر پهلوانرا بزیر 
 همی گوشت کند از آن آن ازینهمی گل شد از خون سراسر زمین 
 بدل گفت رستم گر امروز جانبماند بمن زنده ام جاودان 
 همیدون بدل گفت دیو سپیدکه از جان شیرین شدن ناامید ۶۲۵
 گرایدون که از چنگ این اژدهابریده پی وپوست یابم رها 
 نه مهتر نه کهتر بمازندرانببینند نیزم همی جاودان 
 همی گفت ازین گونه دیو سپیدهمی داد دل را بدآنسان نوید 
 بدین گونه با یکدگر رزمجویزتنها روان بد خوی و خون بجوی 
 تهمتن بنیروی جان آفرینبکوشید بسیار با درد وکین ۶۳۰
 سرنجام از آن کینه وکارزاربپیچید بر دیو گو نامدار 
 بزد دست وبر داشتش نرّه شیربگردن بر آورد وافگند زیر 
 زدش بر زمین همچو شیر ژیانچنان کز تن وی برون رفت جان 
 فروبرد خنجر دلش بر دریدجگرش از تن تیره بیرون کشید 
 همه غار یکسر تن کشته بودجهان همچو دریای خون گشته بود ۶۳۵
 بیآمد از اولاد بکشاد بندبغتراک بست آن کیانی کمند 
 به اولاد داد آن کشیده جگرسوی شاه کاؤس بنهاد سر 
 بدو گفت اولاد کای نرّه شیرجهانرا بتیغ آوریدی بزیر 
 نشانهای بند تو دارد تنمبزیر کمندت همی بشکنم 
 بچیزی که دادی دلم را امیدهمی باز خواهد امیدم نوید ۶۴۰
 بپیمان شکستن نه اندر خوریکه شیر ژیان وکی منظری 
 بدو گفت رستم که مازندرانسپارم بتو از کران تا کران 
 یکی کار پیشست ورنج درازکه هم با نشیبست وهم با فراز 
 همی شاه مازندران را زگاهبباید ربودن فگندن بچاه 
 سر دیو جادو هزاران هزاربیفگند باید بخنجر زبار ۶۴۵
 وز آنپس مگر خاکرا بسپرموگر نه زپیمان تو نگذرم 
 رسید آنگهی نزد کاؤس کیگو پهلوان شیر فرخنده پی 
 بشادی برآمد زگردان فغانکه آمد سپهدار روشن روان 
 ستایش کنانش دویدند پیشبرو آفرین بود زاندازه بیش 
 چنین گفت کای شاه دانش پذیربمرگ بد اندیش رامش پذیر ۶۵۰
 بریدم جگرگاه دیو سپیدندارد بدو شاه ازین پس امید 
 زپهلوش بیرون کشیدم جگرچه فرمان دهد شاه فیروز گر 
 برو آفرین خوان کاؤس شاهکه بی تو مبادا کلاه وسپاه 
 بر آن مام کو چون تو فرزند زادنشاید جز از آفرین کرد یاد 
 هزار آفرین باد بر زال زرابر مرز زابل سراسر دگر ۶۵۵
 که چون تو دلیری پدید آوریدهمانا که چون تو زمانه ندید 
 مرا بخت ازین هر دو فرّختر استکه پیل هزبر اوژنم کهتر است 
 چو از آفرینش بپرداخت کیچنین گفت کای گرد فرخنده پی 
 کنون خونش آور تو در چشم منهمان نیز در چشم این انجمن 
 مگر باز بینیم دیدار توکه بادا جهان آفرین یار تو ۶۶۰
 بچشمش چو اندر کشیدند خونشد آن دیدۀ تیره خورشید گون 
 نهادند زیر اخترش تخت عاجبرآویختند ازبر عاج تاج 
 نشست از بر تخت مازندرانابا رستم ونامور مهتران 
 چو طوس وفریبرز وگورز وگیوچو رهّام وگرگین وبهرام نیو 
 برین گونه یک هفته با رود ومیهمی رامش آراست کاؤس کی ۶۶۵
 بهشتم نشستند بر زین همهجهانجوی وگردنکشان ورمه 
 همه بر کشیدند گرز گرانپراگنده در شهر مازندان 
 برفتند یکسر بفرمان کیچو آتش که بر خیزد از خشک نی 
 زشمشیر تیز آتش افروختندهمه شهر یکسر همی سوختند 
 بکشتند چندان از آن جادوانکه از خون همیرفت جوی روان ۶۷۰
 بدآنگه که تیره شب آمد بتنگگوان آرمیدند یکسر زجنگ 
 بلشکر چنین گفت کاؤس شاهکه اکنون مکافات کرده گناه 
 چنان چون سزا بد بدیشان رسیدزکشتن کنون دست باید کشید 
 بباید یکی مرد با هوش وسنگکجا باز داند شتاب از درنگ 
 شود نزد سالار مازندرانکند دلش بیدار ومغزش گران ۶۷۵
 بدآن کار خشنود شد پور زالو گردان که بودند با او همال 
 فرستاد نامه بنزدیک اویبرافروخت آن جان تاریک اوی