شاهنامه (تصحیح ژول مل)/خشم گرفتن کاوس به رستم

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو

خشم گرفتن کاؤس بر رستم

 چو رستم بیآمد بنزدیک شاهپذیره شدندش یکی روزه را 
 چو طوس وچو گودرز کشوادگانپیاده شده پیش اسپش دوان 
 پیاده شد از اسپ رستم همانگرفتند پرسش برو بر مهان 
 از آنجا بدرگاه شاه آمدندابا شادمانی براه آمدند 
 چو رفتند بردند پیشش نمازبرآشفت وپاسخ نداد ایچ باز ۵۰۵
 شده تند کاؤس وچین بر جبینشده راست ماننده شیر عرین 
 یکی بانگ بر زد بگیو نخستپس آگاه شرم از دو دیده بشست 
 که رستم که باشد که پیمان منکند سست و پیچد زفرمان من 
 اگر تیغ بودی کنون پیش منسرش کندمی چون ترنجی زتن 
 بگیرش ببر زنده بر دار کنوزو نیز مکشای با من سخن ۵۱۰
 زگفتار او گیو را دل بجستکه بردی برستم بر آن گونه دست 
 برآشفت با گیو وبا پیلتنبدو خیره ماند همه انجمن 
 بفرمود پس طوس را شهریارکه رو هر دو را زنده بر کن بدار 
 خود از جای برخاست کاؤس کیبرافروخت برسان آتش زنی 
 بشد طوس ودست تهمتن گرفتبدو مانده پرخاشجویان شکفت ۵۱۵
 که از پیش کاؤس بیرون بردمگر کاندر آن تیزی افسون بود 
 تهمتن برآشفت با شهریارکه چندین مدار آتش اندر کنار 
 همه کارت از یکدگر بدتر استترا شهریاری نه اندر خور است 
 تو آن ترک را زنده بر دار کنبر آشوب وبدخواه را خوار کن 
 همه روم وسگسار ومازندرانچو مصر وچو چین وچو هاماوران ۵۲۰
 همه بنده در پیش رخش منندجگر خستۀ تیغ وتخش منند 
 تو اندر جهان خود زمن زندۀبکینه چرا دل پراگندۀ 
 بزد تند یکدست بر دست طوستو گفتی زپیل ژیان یافت کوس 
 زبالا نگون اندر آمد بسربتندی برو کرد رستم گذر 
 برون شد بخشم اندر آمد برخشمنم گفت شیر اوژن تاج بخش ۵۲۵
 چو خشم آورد شاه کاؤس کیستچرا دست بازد بمن طوس کیست 
 مرا زور وفیروزی از داورستنه از پادشاه ونه از لشکرست 
 زمین بنده ورخش گاه منستنگین تیغ ومغفر کلاه منست 
 سر نیزه وگرز یار مننددو بازو ودل شهریار منند 
 شب تیره از تیغ رخشان کنمبآوردگه بر سرافشان کنم ۵۳۰
 که آزاد زادم نه من بنده امیکی بندۀ آفریننده ام 
 دلیران بشاهی مرا خواستندهمان گاه وافسر بیآراستند 
 سوی تخت شاهی نکردم نگاهنگه داشتم رسم وآئین وراه 
 اگر من پذیرفتی تاج وتختنبودی ترا این بزرگی وبخت 
 همه هر چه گفتی سزای منستزتو نیکوئیها بجای منست ۵۳۵
 نشیدم بدین تخت من کیقبادچه کاؤس دانم چه خشمش چه باد 
 وگر کیقبادم زالبرز کوهبزاری فتاده بدور از گروه 
 نیآوردمی من به ایران زمیننه بستی کمربند وشمشیر کین 
 ترا این بزرگی نبودی وکامکه گوئی سخنها بدستان سام 
 به ایرانیان گفت آن ترک گردبیآید نماند بزرگ ونه خورد ۵۴۰
 شما هر کس چارۀ جان کنیدخرد را برین کار پیمان کنید 
 به ایران نبینید ازین پس مراشمارا زمین پرّ کرگس مرا 
 بزد اسپ واز پیش ایشان برفتهمی پوست بر تنش گفتی بکفت 
 غمی شد دل ایرانیانرا همهکه رستم شبان بود وایشان رمه 
 بگودرز گفتند که این کار تستشکسته بدست تو گردد درست ۵۴۵
 سپهبد گر از ما سخن نشنودبگفتار تو بیگیان بگرود 
 بنزدیک این شاه دیوانه رووزین در سخن یاد کرن نو بنو 
 سخنهای خوب ودراز آوریمگر بخت کم بوده باز آوری 
 هم آنگاه نشستند یک با دگرسراسر بزرگان پرخاشخر 
 چو گیو وچو گودرز وبهرام شیرچو رهّام وگرگین سوار دلیر ۵۵۰
 همی آن بدین این بدآن گفت شاهندارد برسم وبآئین نگاه 
 چو رستم که هست او جهان پهلوانبه بخشید کاؤس کی را روان 
 برنج وبسختیش فریادرسنبودست هرگز چنو هیچکس 
 چو بستند دیوان مازندرانهمین شاه وگردان ببند گران 
 زبهرش چه رنج وچه سختی کشیدجگرگاه دیو دژم بر درید ۵۵۵
 بشادیش بر تخت شاه پی نشاندبرو آفرین بزرگان بخواند 
 دگر ره چو اورا بهاماورانببستند پایش ببند گران 
 زبهرش چنان شهریاران بکشتبهاماوران هیچ ننمود پشت 
 بیآورد وی را سوی تخت بازبشادی همی برد پیشش نماز 
 چو پاداش او باشد آویختننه بینیم جز روی بگریختن ۵۶۰
 ولیکن کنون است هنگام کارکه ننگ اندر آمد چنین روزگار 
 سپهدار گودرز کشواد رفتبنزدیک خسرو خرامید تفت 
 بکاؤس کی گفت چه کردکز ایران برآوردی امروز گرد 
 فراموش کردی بهاماورانوز آن کار دیوان مازندران 
 که گوئی ورا زنده بر دار کنزشاهان نباید گزافه سخن ۵۶۵
 چو او رفت وآمد سپاهی بزرگیکی پهلوانی بکردار گرگ 
 که داری که با او بدشت نبردشود بر فشاند برو تیره گرد 
 یلان ترا سر بسر گژدهمشنیدست دیدست همه بیش وکم 
 همی گوید آن روز هرگز مبادکه با او سواری کند رزم باد 
 کسی را که مردی چو رستم بودبیآزارد اورا خرد گم بود ۵۷۰
 جو بشنید گفتار گودرز شاهبدانست که او دارد آئین وراه 
 پشیمان آن شد کجا رفته بودببیهودگی مغزش آشفته بود 
 بگودرز گفت این سخن در خورستلب پیر با پند نیکوترست 
 خرد باید اندر سر شهریارکه تندی وتیزی نیآید بکار 
 شمارا بباید بر او شدنبخوبی بسی داستانها زدن ۵۷۵
 سرش کردن از تیزی من تهینمودن ورا روزگار بهی 
 بیآورد تو اورا بنزدیک منکه روشن شود جان تاریک من 
 چو گودرز برخاست از پیش اویپس پهلوان تیز بنهاد روی 
 برفتند با او سران سپاهپی رستم اندر گرفتند راه 
 چو دیدند بر ره گو پیلتنهمه نامداران شدند انجمن ۵۸۰
 ستایش گرفتند بر پهلوانکه جاوید باشی وروشن روان 
 جهان سر بسر زیر رای تو بادهمیشه سر تخت جای او باد 
 تو دانی که کاؤس را مغز نیستبتندی سخن گفتنش نغز نیست 
 بگوید همانگه پشیمان شودبخوبی همان باز پیمان شود 
 تهمتن گر آزرده گردد زشاههم ایرانیانرا نباشد گناه ۵۸۵
 که بگذارد این شهر ایران همیکند روی فرخنده پنهان همی 
 کنون زآن سخنها پشیمان شدستزتندی بخاید همی پشت دست 
 تهمتن چنین پاسخ آورد بازکه هستم زکاؤس کی بی نیاز 
 مرا تخت زیر باشد وتاج ترگقبا جوشن ودل نهاده بمرگ 
 چه کاؤس پیشم چو یک مشت خاکچرا دارم از خشم او ترس وباک ۵۹۰
 سزایم بدین گفتن ناسزاکه گوید به تندی مرا پادشاه 
 که اورا زبند آوریدم برونسوی تاج وتختش بدم رهنمون 
 گهی رزم دیوان مازندرانگهی جنگ با شاه هاماوران 
 زبند وزسختی رهانیدمشچو در دست دشمن چنان دیدمش 
 سرم سیر گشت ودلم کرد بسجز از پاک یزدان نترسم زکس ۵۹۵
 زگفتار چون سرد گشت انجمنچنین گفت گودرز با پیلتن 
 که شاه ودلیران گردن کشانبدیگر سخنها برند این گمان 
 کز آن ترک ترسنده شد سرفرازهمین گوید این گونه هرکس براز 
 که چون گژدهم دادمان آگهیهمین گوید این گونه هرکس براز 
 که چون رستم ازوی بترسد بجنگمرا وترا نیست جای درنگ ۶۰۰
 از آشفتن شاه وبیکار اویبدیدم بدرگاه بر گفت وگوی 
 از آن ترک یل گشت یکسر سخنچنین پشت بر شاه ایران مکن 
 چنین بر شده نامت اندر جهانبدین بازگشتند مگردان نهان 
 ودیگر که تنگ اندر آمد سپاهمکن تیره بر خیره این تاج وگاه 
 که ننگ است از ما زتوران زمینپسنده نباشد بر پاک دین ۶۰۵
 برستم بر این داستانها بخواندتهمتن چو بشنید خیره بماند 
 بدو گفت اگر بیم دارد دلمنخواهم بتن جان ازو بگسلم 
 تو دانی نگریزم از کارزارولیکن سبک داردم شهریار 
 چنین دید رستم از آن کار اویکه بر گردد آید بدرگاه اوی 
 از آن ننگ برخاست وآمد براهخرامان بشد نزد کاؤس شاه ۶۱۰
 چو از دور دید شاه برپای خاستبسی پوزش اندر گذشته بخواست 
 که تندی مرا گوهرست وسرشتچنان رست باید که یزدان بکشت 
 وزین بد سگالنده بدخواه نودلم گشت باریک چون ماه نو 
 بدین چاره جستن ترا خواستمچو دیر آمدی تندی آراستم 
 چو آزرده گشتی تو ای پیلتنپشیمان شدم خاکم اندر دهن ۶۱۵
 بدو گفت رستم که فرمان تراستهمه کهترانیم وگیهان تراست 
 همان بر در تو یکی کهترموگر کهتری را خود اندر خورم 
 کنون آمدم تا چه فرمان دهیکه جفت تو بادا بهی ومهی 
 چنین گفت کاؤس کای پهلوانترا باد پیوسته روشن روان 
 بیآ تا بشادی یک امروز بزمگزینیم وفردا بسازیم رزم ۶۲۰
 بیآراست رامشگهی شاهوراشد ایوان بکردار باغ بهار 
 گرانمایگانرا همه خواندندبدین خرّمی گوهر افشاندند 
 از آواز ابریشم وبانگ نایسمن چهرگان پیش خسرو بپای 
 همی باده خوردند تا نیم شببیاد بزرگان کشاده دو لب 
 بخوردند می تا جهان تیره گشتدل نامداران زمی خیره گشت ۶۲۵
 همه مست بودند وگشتند بازبپیموده گردان شب دیرباز