شاهنامه (تصحیح ژول مل)/جنگ رستم با افراسیاب

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو

جنگ رستم با افراسیاب

 چو رستم بدید آن چه قارن بکردچه گونه بود ساز چنگ ونبرد 
 به پیچید عنان سوی زال زرکه بنمایم افراسیاب ای پدر ۳۰
 که پور پشنگ آن بداندیشه مردکجا جای گیرد بروز نبرد 
 چه پوشد کجا بر فرازد درفشکه پیداست تابان درفش بنفش 
 من امروز بند کمرگاه اویبگیرم بیآرم کشانش بروی 
 بدو گفت زال ای پسر گوش داریک امروز با خویشتن هوش دار 
 که آن ترک در جنگ فرّ اژدهاستدم آهنج و در کینه ابر بلاست ۳۵
 درفش سیاهست وخفتان سپاهاز آهنش ساعد از آهن کلاه 
 همه روی آهن گرفته بزردرفشی سیه بسته بر خود بر 
 ازو خویشتن را نگهدار سختکه مردی دلیرست وبیدار بخت 
 بدو گفت رستم که ای پهلوانتو از من مدار ایچ رنجه روان 
 جهان آفریننده یار منستدل وتیغ وبازو حصار منست ۴۰
 برانگیخت پس رخش روئینه سمبرآمد خروشیدن گاو دم 
 دمان رفت تا پیش توران سپاهیکی نعره زد سیر لشکر پناه 
 چو افراسیابش بهامون بدیدشکفتید از آن کودک نا رسید 
 زگردان بپرسید که این اژدهابرین گونه از بند گشته رها 
 کدامست که اینرا ندانم بنامیکی گفت کین پور دستان سام ۴۵
 نه بینی که با گرز سام آمدستجوانست وجویای نام آمدست 
 به پیش سپاه آمد افراسیابچو کشتی که موجش بر آرد از آب 
 چو رستم ورا دید بفشرد رانبگردن بر آورد گرز گران 
 چو تنگ اندر آورد با او زمینفرو کرد گرز گرانرا بزین 
 ببند کمرش اندر آویخت چنگجدا کردش از پشت زین خدنگ ۵۰
 همی خواست بردن به پیش قباددهد روز جنگ نخستینش یاد 
 زسنگ سپهدار وچنگ سوارنیآمد دوال کمر پایدار 
 گسست وبخاک اندر آمد سرشسواران گرفتند گرد اندرش 
 سپهبد چو از چنگ رستم بجستبخائید رستم همی پشت دست 
 چرا گفت نگریفتمش زیر کشهمی با کمر ساختم بند وبش ۵۵
 چو آواز زنگ آمد از پشت پیلخروشیدن کوس از چند میل 
 یکی مژده بودند نزدیک شاهکه رستم بدرّید قلب سپاه 
 بنزد سپهدار ترکان رسیددرفش سپهدار شد ناپدید 
 گرفتش کمربند وافگند خوارخروشی برآمد زترکان بزار 
 گرفتند گردش دلاور سرانپیاده ببردنش آن سروارن ۶۰
 سپهدار ترکان بشد زیر دستیکی بارة تگ بر نشست 
 برآمد وراه بیابان گرفتسپهرا رها کرد وخود جان گرفت 
 چو این مژده بشنید ازو کیقبادبفرمود تا لشکرش همچو باد 
 بیک باره بر خیل توران زنندبر وبیخ ایشان زین بر کنند 
 زجای اندر آمد چو آتش قبادبجنبید لشکر چو دریا بباد ۶۵
 زدست دگر زال ومهراب شیربرفتند پرخاشجوی ودلیر 
 برآمد خروشیدن دار وگیردرخشیدن خنجر وزخم تیر 
 بر آن ترک زرّین وزرّین سپرغمین شد سر از چاک چاک تبر 
 تو گفتی که ابری برآمد زگنجزغنگرف نیرنگ زد بر ترنج 
 فرو رفت وبر رفت روز نبردبماهی نم خون وبر ماه گرد ۷۰
 زسمّ ستوران بر آن پهن دشتزمین شش شد وآسمان گشت هشت 
 نگه کرد فرزندرا زال زربدآن نام بردار بازو وبر 
 زشادی دل اندر برش بر طپیدکه رستم بدانسان هنرمند دسد 
 برید ودرید وشکست وببستیلان را سر وسینه وپا ودست 
 هزار وصد وشصت گرد دلیربیک حمله شد کشته در جنگ شیر ۷۵
 برفتند ترکان زپیش مغانکشیدند لشکر سوی دامغان 
 از آنجا بجیحون نهادند رویخلیده دل وباغم و گفت گوی 
 شکسته سلچ وگسسته کمرنه بوق ونه کوس ونه پای ونه سر 
 همه پهلوانان ایران سپاهزره بازگشتند بنزدیک شاه 
 همه هریک از گنج کشته ستوهگرفته زترکان گروها گروه ۸۰
 بجا آمدند آن سپاه مهانشدند آفرین خوان بشاه جهان 
 وزین مرز رستم چو برگشت بازبیآمد بر شاه ایران فراز 
 نشاندش بیک دست خود ناموربدست دگر نامدار زال زر