شاهنامه (تصحیح ژول مل)/آمدن افراسیاب نزدیک پدر خود
ظاهر
'آمدن افراسیاب نزدیک پدر خود
| وز آن سو که بگریخت افراسیاب | همی تازیان تا بدآن روی آب | ۸۵ | ||||
| یکی هفته بنشست نزدیک رود | بهشتم برآراست با خشم ودود | |||||
| به پیش پدر رفت پور پشنگ | زبان پر زگفتار ودل پر درنگ | |||||
| بدو گفت که ای نام بردار شاه | ترا بود از این جنگ جستن گناه | |||||
| یکی آنکه پیمان شکستن زشاه | بزرگان پیشین ندیدند راه | |||||
| نه از تخم ایرج زمین پاک شد | نه زهر گزاینده تریاک شد | ۹۰ | ||||
| یکی گم شود دیگر آید بجای | جهانرا نمانند بی کدخدای | |||||
| قباد آمد وتاج بر سر نهاد | بکینه یکی نو در اندر کشاد | |||||
| سواری پدید آمد از پشت سام | که دستانش رستم نهادست نام | |||||
| بیآمد بسان نهنگ دژم | که گفتی جهانرا بسوزد بدم | |||||
| همی تاخت اندر فراز ونشیب | همی زد بگرز وبتیغ ورکیب | |||||
| زگرزش هوا شد پر از چاک چاک | نیرزد جانم بیک مشت خاک | ۹۵ | ||||
| همه لشکر ما بهم بر درید | کس اندر جهان این شکفتی ندید | |||||
| درفش مرا دید مر یک کران | بزین اندر افگند گرز گران | |||||
| چنان برگرفتم ززین خدنگ | که گفتی ندارم بیک پشّه سنگ | |||||
| کمربند بگسست وبند قبای | زچنگش فتادم همی زیر پای | |||||
| بدآن زور هرگز نباشد هزبر | دو پایش بخاک اندرون سر به ابر | ۱۰۰ | ||||
| سواران جنگی همه همگروه | کشیدندم از دست آن لخت کوه | |||||
| تو دانی که شاهی دل و چنگ من | دلیری و کردار وآهنگ من | |||||
| بدست وی اندر یکی پشّه ام | وز آن آفرینش پراندیشه ام | |||||
| یکی پیلتن دیدم وشیر جنگ | نه هوش ونه دانش نه رای ونه سنگ | |||||
| عنانش سپرده بدآن پیل مست | همش رود وهم غار وهم راه پست | ۱۰۵ | ||||
| همانا که گوپال بیش از هزار | زدندش بر آن پیکر نامدار | |||||
| تو گفتی که از آهنش کرده اند | بسنگ وبرویش برآورده اند | |||||
| چه دریاش پیش وچه کوهش همان | چه درّنده پیل وچه شیر دمان | |||||
| همی تاخت یکسان چو یوز شکار | ببازی همی آمدش کارزار | |||||
| چنو گر بدی سام را دستبرد | زترکان نماندی سرافراز گرد | ۱۱۰ | ||||
| جز از آشتی جستنت رای نیست | که با او سپاه ترا پای نیست | |||||
| جهانجوی وپشت سپاهت منم | بدشواری اندر پناهت منم | |||||
| نماندست با او مرا تاب هیچ | برو رای زن آشتی را بسیچ | |||||
| زمینی کجا آفریدون گرد | بدآنگه بتور دلاور سپرد | |||||
| بتو داده بودند وبخشیده راست | ترا کین کشیدن نبایست خواست | ۱۱۵ | ||||
| از آن گر بگردیم وجنگ آوریم | جهان بر دل خویش تنگ آوریم | |||||
| تو دانی به از آگهیست | میان شنیدن سراسر تهیست | |||||
| ترا جنگ ایران چو بازی نمود | زبازی سپهرا درازی فزود | |||||
| از امروز کارت بفردا ممان | که داند که فردا چه گردد زمان | |||||
| گلستان کامروز باشد ببار | چو فردا چنی گل نیآید بکار | ۱۲۰ | ||||
| نگر تا چه مایه ستام بزر | همان ترک زرّین و زرّین سپر | |||||
| همان تازی اسپان بزرّین لگام | همان تیغ هندی بزرّین نیام | |||||
| ازین بیشتر نامداران گرد | که باد اندر آمد بخواری ببرد | |||||
| چو کلباد وچون بارمان دلیر | که بودی شکارش همه نرّه شیر | |||||
| خزروان کجا زال بشکست خرد | نمودش بگرز گران دستبرد | ۱۲۵ | ||||
| شماساس کین بود لشکر پناه | که قارن بکشتش به آوردگاه | |||||
| جز این نامداران دگر ده هزار | فزون کشته آمد درین روزگار | |||||
| بتر زین همه نام وننگت شکست | شکستی که هرگز نشایدش بست | |||||
| گر از من سر نامور کشته شد | چو اغریرث پر هنر کشته شد | |||||
| جزای بد ونیکئ روزگار | در امروز وفردا گرفتن شمار | ۱۳۰ | ||||
| به پیش آمدندم همه سرکشان | پس پشت هر یک درفشی گوان | |||||
| بسی یاد داشتند از آن روزگار | دمان از پش ومن از آن زار وخوار | |||||
| کنون از گذشتند مکن هیچ یاد | سوی آشتی تاز با کیقباد | |||||
| گرت دیگر آید یکی آرزوی | بگرد اندر آید سپه چار سوی | |||||
| بیکدست رستم چو تابنده هور | ابا گرز وبا تیغ وبا فرّ وزور | ۱۳۵ | ||||
| بدست دگر قارن رزم زن | که چشمش ندیدست هرگز شکن | |||||
| سهدیگر چو کشواد زرّین کلاه | که آمد به آمل ببرد آن سپاه | |||||
| چهارم چو مهراب کابل خدای | کهه سالار شباهست با فرّ ورای | |||||