شاهنامه (تصحیح ترنر ماکان)/پاسخ شاه یمن بفرستاده فریدون

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
فرستادن فریدون جندل را بخواستگاری دختران شاه یمن برای پسران خود شاهنامه  از فردوسی
پاسخ شاه یمن بفرستاده فریدون
رفتن پسران فریدون پیش شاه یمن


پاسخ شاه یمن بفرستادهٔ فریدون

 چو بشنید از کاردانان سخننه سردید آنرا به گیتی نه بن 
 فرستادهٔ شاه را پیش خواندفراوان سخن‌ها بچربی براند 
 که من شهریارِ ترا کهترمبهر چه او بفرمود فرمان برم 
 بگویش که گرچه تو هستی بلندسه فرزند تو برتو هست ارجمند 
 پسر خود گرامی بود شاه رابویژه که زیبا بود گاه را 
 سخن هر چه گفتی پذیرم همیز فرزند اندازه گیرم همی 
 اگر پادشا دیده خواهد ز منو گر دشت گردان و تخت یمن 
 مرا خوارتر چون سه فرزند خویشنه بینم بهنگام بایست پیش 
 پس ار شاه را این چنین است کامنشاید زدن جز بفرمانش گام 
 بفرمان شاه این سه فرزند منبرون آنکه آید ز در بند من 
 کجا من به بینم سه شاه ترافروزندهٔ تاج و گاه ترا 
 بیایند شادان بنزدیکِ منشود روشن این خانِ تاریک من 
 شود شادمان دل بدیدارِشانبه بینم روانهای بیدارِشان 
 چو بینم که دل‌شان پر از داد هستبزنهارشان دست گیرم بدست 
 پس آنگه سه روشن جهان‌بینِ منبدیشان سپارم بآئین من 
 گر آید بدیدار ایشان نیازفرستم سبکشان برِ شاه باز 
 سراینده جندل چو پاسخ شنیدببوسید تختش چنان چون سزید 
 پر از آفرین لب ز ایوان اویسوی شهریار جهان کرد روی 
 بیامد چو نزد فریدون رسیدبگفت آن کجا گفت و پاسخ شنید 
 سه فرزند را خواند شاهِ جهاننهفته برون آورید از نهان 
 ازان رفتن جندل و رای خویشسخنها همه پاک بنهاد پیش 
 چنین گفت کین شهریار یمنسرِ انجمن سروِ سایه فکن 
 چو ناسفته گوهر سه دخترش بودنبودش پسر دختر افسرش بود 
 سروش ار بیابد چو ایشان عروسمگر پیش هر سه دهد خاک‌بوس 
 ز بهرِ شما هر سه را خواستمسخنهای بایسته آراستم 
 کنون تان بر او بباید شدنز هر بیش و کم رای فرّخ زدن 
 سراینده باشید و بسیارهوشبگفتار او برنهاده دوگوش 
 بخوبی سخنهاش پاسخ دهیدچو پرسد سخن رای فرّخ نهید 
 ازیرا که پروردهٔ پادشانباید که باشد مگر پارسا 
 سخن‌گوی روشن دل و پاک‌دینبکاری که پیش آیدش پیش‌بین 
 زبان راستی را بیاراستهخرد داشته عقل پیراسته 
 شما هر چه گویم ز من بشنویداگر کار بندید خرّم شوید 
 یکی ژرف‌بین است شاهِ یمنکه چون او نباشد بهر انجمن 
 همش گنج بسیار و هم لشکر استهمش دانش و رای و هم افسر است 
 نباید که یابد شما را زبونبکار آورد مرد دانا فسون 
 بروز نخستین یکی بزم‌گاهبسازد شما را دهد پیش گاه 
 سه خورشید رخ را چو باغ بهاربیارد پر از رنگ و بوی و نگار 
 نشاند بران تخت شاهنشهیسه خورشید رخ را چو سروِ سهی 
 ببالا و دیدار هر سه یکیکه از مه ندانند باز اندکی 
 ازین هر سه کهتر بود پیش رومهین از پس و در میان ماه نو 
 نشیند کهین نزد مهتر پسرمهین باز نزد کهین تاجور 
 میانه نشیند هم اندر میانبدان کت ز دانش نیاید زیان 
 بپرسد شما را کزین سه همالکدامین شناسید مهتر بسال 
 میانه کدام است و کهتر کدامبباید بدین گونه‌تان برد نام 
 بگوئید کان برترین کهتر استمهین را نشستن نه اندر خور است 
 میانه خود اندر میانست راستبرآمد ترا کار و پیکار کاست 
 بدین گونه رانید یکسر سخنز خورشید رویانِ سروِ چمن 
 بدین گفتنی‌های من بگرویدهم این رازهای مرا بشنوید 
 که فرهنگ‌تان هست و ارج هنربدانید این را همه در بدر 
 گرانمایه و پاک هر سه گهرهمه دل نهاده بگفت پدر 
 ز پیش فریدون برون آمدندپر از دانش و پرفسون آمدند 
 بجز رای و دانش چه اندر خوردپسر را که چونان پدر پرورد 
 سوی خانه رفتند هر سه چو بادشب آمد بخفتند پیروز و شاد