شاهنامه (تصحیح ترنر ماکان)/رفتن پسران فریدون پیش شاه یمن

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
پاسخ شاه یمن بفرستاده فریدون شاهنامه  از فردوسی
رفتن پسران فریدون پیش شاه یمن
بازگشتن پسران فریدون از یمن و آزمودن فریدون ایشان را


رفتن پسران فریدون پیش شاه یمن

 چو خورشید زد عکس بر آسمانپراگند بر لاجورد ارغوان 
 برفتند و هر سه بیاراستندابا خویشتن موبدان خواستند 
 کشیدند با لشکری چون سپهرهمه نامدارانِ خورشیدچهر 
 چو از آمدن‌شان شد آگاه سروبیاراست لشکر چو پرّ تذرو 
 فرستادشان لشکری گشن پیشچه بیگانه فرزانگان و چه خویش 
 شدند این سه پرمایه اندر یمنبرون آمدند از یمن مرد و زن 
 همی گوهر و زعفران ریختندهمی مشک با می برآمیختند 
 همه یال اسپان پر از مشک و میپراگنده دینار در زیر پی 
 یکی کاخ آراسته چون بهشتهمه از زر و سیم افکنده خشت 
 بدیبای رومی بیاراستهچه مایه بدون اندرون خواسته 
 فرود اورید اندران کاخ‌شانچو شب روز شد کرد گستاخ‌شان 
 سه دختر چنان چون فریدون بگفتسپهبد برون آورید از نهفت 
 بدیدار هر سه چو تابنده ماهنشایست کردن بدیشان نگاه 
 نشستند هر سه بران هم نشانکه گفتش فریدون بگردن‌کشان 
 ازین سه گرانمایه پرسید مِهکزین سه ستاره کدام است کِه 
 میانه کدام است و مهتر کدامبباید برین گونه‌تان برد نام 
 بگفتند زان گونه کاموختندسبک چشم نیرنگ بر دوختند 
 شگفتی فرو ماند سرو یمنهمیدون دلیرانِ آن انجمن 
 بدانست شاهِ گرانمایه زودکز آمیختن رنگ نامدش سود 
 چنین گفت آری همین است رهکهین را بکه داد و مه را بمه 
 بدانگه که پیوسته شد کارشانبهم در کشیدند بازارِشان 
 سه دختر فراپیش سه تاجوررخان‌شان پر از خوی ز شرم پدر 
 سوی خانه رفتند با ناز و شرمپر از رنگ رخ لب پر آوای نرم 
 سرِ تازیان سرو شاهِ یمنمی آورد و می خواره کرد انجمن 
 برامش بیاراست بگشاد لبهمی بود تا تیره‌تر گشت شب 
 سه پورِ فریدون سه داماد اویبخوردند می هر سه بر یاد اوی 
 بدانگه که می چیره شد بر خردکجا خواب و آسایش اندر خورد 
 سبک بر سر آبگیر گلاببفرمودشان ساختن جای خواب 
 بپالیز زیر گل افشان درختبخفت این سه آزادهٔ نیکبخت 
 شهِ تازیان شاه افسونگرانیکی چاره اندیشه کرد اندران 
 برون آمد از گلشنِ خسرویبیاراست آرایش جادوی 
 برآورد سرما و بادِ دمانبدان تا سر آرد بر ایشان زمان 
 چنان شد که بفسرد هامون و راغبسر بر نیارست پرّید زاغ 
 سه فرزند آن شاه افسون‌گشایبجستند ازان سختِ سرما ز جای 
 بدان ایزدی فرّ و فرزانگیبافسون شاهان و مردانگی 
 بدان بند جادو به بستند راهنکرد ایچ سرما بدیشان نگاه 
 چو خورشید بر زد سر از تیغ کوهبیامد سبک مردِ افسون پژوه 
 بنزدِ سه داماد آزاد مردکه بیند رخان‌شاه شده لاجورد 
 فسرده بسرما و برگشته کاربمانده سه دختر بدو یادگار 
 چنین خواست کردن بدیشان نگاهنه بر آرزو گشت خورشید و ماه 
 سه آزاده را دید چون ماه نونشسته بران خسروی گاه نو 
 بدانست افسون نیامد بکارنباید بدین برد خود روزگار 
 نشستن گهی ساخت شاه یمنهمه نامداران شدند انجمن 
 درِ گنج‌های کهن کرد بازگشاد آنکه یک چند گه بود راز 
 سه خورشید رخ را چو باغِ بهشتکه موبد صنوبر چو ایشان نکشت 
 ابا تاج و با گنج نادیده رنجمگر زلفشان دیده رنج شکنج 
 بیاورد هر سه بدیشان سپردکه سه ماه نو بود و سه شاه گرد 
 ز کینه بدل گفت شاهِ یمنکه بد زافریدون نیامد بمن 
 بد از من که هرگز مبادم نشانکه ماده شد این نرّه تخم کیان 
 به اختر کسی دان که دخترش نیستچو دختر بود روشن اخترش نیست 
 به پیش همه موبدان سرو گفتکه زیبا بود ماه را شاه جفت 
 بدانید کین سه جهان بین منسپردم بدیشان بآئین من 
 بدان تا چو دیده بدارندشانچو جان پیش دل بر نگارندشان 
 خروشید و بارِ غریبان ببستابر پشت شرزه هیونانِ مست 
 ز گوهر یمن گشت افروختهعماری یک اندر دگر دوخته 
 چنین هر یکی را جدا خواستهز هر چیزشان کرد آراسته 
 چو فرزند باشد به آئین و فرگرامی بدل بر چه ماده چه نر 
 ابا مال و با خواسته شاهوارهمیشه بکار اندرون نیک‌بار 
 به سوی فریدون نهادند رویجوانانِ بیداردل راه جوی