شاهنامه (تصحیح ترنر ماکان)/بازگشتن پسران فریدون از یمن و آزمودن فریدون ایشان را

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
رفتن پسران فریدون پیش شاه یمن شاهنامه  از فردوسی
بازگشتن پسران فریدون از یمن و آزمودن فریدون ایشان را
بخش کردن فریدون جهان را به پسران خود


بازگشتن پسران فریدون از یمن و آزمودن فریدون ایشانرا

 چو از باز گردیدنِ این سه شاهشد آگه فریدون بیامد براه 
 ز دل‌شان همی خواست کاگه شودز بدها گمانیش کوته شود 
 بیامد بسانِ یکی اژدهاکزو شیر گفتی نیابد رها 
 خروشان و جوشان بجوش اندرونهمی از دهانش آتش آمد برون 
 چو هر سه پسر را بنزدیک دیدبگرد اندرون کوه تاریک دید 
 برانگیخت گرد و برآورد جوشجهان گشت از آوازِ او پرخروش 
 بیامد دوان سوی مهتر پسرکه او بود پرمایه و تاجور 
 پسر گفت با اژدها روی جنگنه بیند خرد یافته مردِ هنگ 
 سبک پشت بنمود و بگریخت زویپدر زی برادرش بنهاد روی 
 میانه برادر چو او را بدیدکمان را بزه کرد و اندر کشید 
 چنین گفت اگر کارزارست کارچه شیر دمنده چه جنگی سوار 
 بگفت این و بنهاد رخ در گریزاگر چند بودش دلِ پرستیز 
 چو کهتر پسر نزد ایشان رسیدخروشید کان اژدها را بدید 
 سبک تیغ را بر کشید از نیامعنان را گران کرده و بر گفت نام 
 بدو گفت کز پیش ما باز شوپلنگی تو بر راهِ شیران مرو 
 گریه نام شاه آفریدون بگوشرسید است با ما بدین‌سان مکوش 
 که فرزند اوئیم هر سه پسرهمه گرزداران پرخاش خر 
 گر از راه بی‌راه یکسو شویو گر نه نهمت افسرِ بد خوئی 
 فریدونِ فرّخ چو بشنید و دیدهنرها بدانست و شد ناپدید 
 برفت و بیامد پدروار پیشچنان چون سزاید بآئین و کیش 
 ابا کوس و باژنده پیلانِ مستهمان گرزهٔ گاو پیگر بدست 
 بزرگانِ لشکر پس پشت اویجهان آمده پاک در مشت اوی 
 چود دیدند پر مایگان روی شاهپیاده دوان برگرفتند راه 
 برفتند و بر خاک دادند بوسفرومانده برجای پیلان و کوس 
 پدر دست بگرفت و بنواخت‌شانبراندازه بر پایگه ساخت‌شان 
 چو آمد بکاخ گرانمایه بازبه پیشِ جهاندار آمدن براز 
 بسی آفرین کرد بر کردگارکزو دید نیک و بد روزگار 
 وزان پس سه فرزند خود را بخواندبه تختِ گرانمایگی بر نشاند 
 چنین گفت کان اژدهای دژمکجا خواست گیتی بسوزد بدم 
 پدر بُد که جست از شما مردمیچو بشناخت برگشت با خرّمی 
 کنون نام‌تان ساختستیم نغزچنان چون بباید سزاوار مغز 
 توئی مهتر و سَلم نام تو بادبگیتی براگنده کامِ تو باد 
 که جستی سلامت ز کام نهنگبگاه گریزش نکردی درنگ 
 دلاور که نندیشد از پیل و شیرتو دیوانه خوانش مخوانش دلیر 
 میانه کز آغاز تیزی نمودز آتش مر او را دلیری فزود 
 ورا تور خوانیم شیر دلیرکجا ژنده‌پیلش نیارد بزیر 
 هنر خود دلیری است بر جایگاهکه بددل نباشد سزاوار گاه 
 دگر کهتر آن مرد با سنگ و جنگکه هم باشتاب است و هم با درنگ 
 ز خاک و ز آتش میانه گزیدچنان کز رهِ هوشیاران سزید 
 دلیر و جوان و هشیوار بودبگیتی جز او را نشاید ستود 
 کنون ایرج اندر خور نام اویهمه مهتری باد فرجام اوی 
 بدان کو به آغاز شیری نمودبگاه درشتی دلیری نمود 
 دلیر و خردمند و با رای بودبهر جایگه پای بر جای بود 
 بنام پری چهرگانِ عربکنون برگشایم بشادی دو لب 
 زن سلم را نام کرد آرزویزن تور را ماهِ آزاده خوی 
 زن ایرج پاک‌خو را سهیکجا بد بخوبی سهیلش رهی 
 پس از اختر گِرد گردان سپهرکه اخترشناسان نمودند چهر 
 نوشته بیاورد و بنهاد پیشبدید اختر نامداران خویش 
 بسلم اندرون جست زاختر نشاننبودش مگر مشتری با گمان 
 دگر طالع تور فرخنده شیرخداوند خورشید سعد دلیر 
 چو کرد اختر فرخ ایرج نگاهکشف دید طالع خداوند ماه 
 از اختر بدیشان نشانی نمودکه آشوبش و جنگی بایست بود 
 شد اندوهگین شاه چون آن بدیدیکی بادِ سرد از جگر بر کشید 
 بایرج برآشفته دیدش سپهرنبُد سازگاریش با او بمهر 
 باندیشهٔ پور روشن رواننبُد جز باندیشهٔ بد گمان