شاهنامه (تصحیح ترنر ماکان)/رفتن فریدون بجنگ ضحاک

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
محضر خواستن ضحاک از مهتران و پاره کردن کاوه آهنگر آنرا شاهنامه  از فردوسی
رفتن فریدون بجنگ ضحاک
گریختن کندرو فرستادهٔ ضحاک از پیش فریدون و خبر بردن بضحاک


رفتن فریدون بجنگ ضحاک

 فریدون بخورشید بر برد سرکمر تنگ بستش بکین پدر 
 برون رفت خرم بخرداد روزبه نیک اختر و فال گیتی فروز 
 سپاه انجمن شد بدرگاه اویبابر اندر آمد سرِ گاه اوی 
 به پیلان گردن کش و گاومیشسپه را همی توشه بردند پیش 
 کیانوش و پرمایه بر دست شاهچو کهتر برادر و را نیک خواه 
 همی رفت منزل بمنزل چو بادسری پر ز کینه دلی پر ز داد 
 رسیدند بر تازیانِ نوندبجای که یزدان پرستان بُدند 
 چو پب تیره‌تر گشت از آنجایگاهخرامان بیامد یکی نیک‌خواه 
 فروهشته از مشک تا پای مویبکردار حور بهشتیش روی 
 سروشی بُد آن آمده از بهشتکه تا باز گوید بدو خوب و زشت 
 سوی مهتر آمد بسان پرینهانش بیاموخت افسونگری 
 که تا بندها را بداند کلیدگشاده بافسون کند ناپدید 
 فریدون بدانست کاین ایزدیستنه اهریمنی و نه کار بدیست 
 شد از شادمانی رخش ارغوانکه تن را جوان دید و دولت جوان 
 خورشها بیاراست خوالیگرشیکی پاک خوان از در مهترش 
 چو شد توشه خورده شتاب آمدشگران شد سرش رای خواب آمدش 
 چو آن ایزدی رفتن کار اویبدیدند وان بختِ بیدار اوی 
 برادر سبک هر دو بر خاستندتبه کردنش را بیاراستند 
 یکی کوه بود از برش برزکوهبرادرش هر دو نهان از گروه 
 بپائین کُه شاه خفته بنازشده یکزمان از شب دیریاز 
 بکُه بر شدند آن دو بیدادگروزایشان نبُد هیچکس را خبر 
 ز خارا بکندند سنگی گرانندیدند مر کارِ بد را کران 
 چو ایشان ازان کوه کندند سنگبدان تا بکوبد سرش بیدرنگ 
 ازان کوه غلطان فرو گاشتندمرآن خفته را کشته پنداشتند 
 بفرمان یزدان سر خفته مردخروشیدنِ سنگ بیدار کرد 
 بافسون همان سنگ بر جای خویشبه بست و نه غلطید یکذرّه بیش 
 فریدون کمر بست و اندر کشیدنکرد آن سخن را بر ایشان پدید 
 بر اندو بُدش کاوه پیشِ سپاهدلش پر ز کینه ز ضحاک شاه 
 برافراشته کاویانی درفشهمایون همان خسروانی درفش 
 باروندرود اندر آورد رویچنان چون بود مرد دیهیم جوی 
 اگر پهلوانی ندانی زبانبتازی تو اروند را دجله دان 
 سوم منزل آن شاه آزاد مردلب دجلهٔ شهر بغداد کرد 
 چو آمد بنزدیک اروندرودفرستاد زی رودبانان درود 
 که کشتی و زورق هم اندر شتابگذارید یکسر برین روی آب 
 مرا با سپاهم بدانسو رسانازینها کسی را بدین سو ممان 
 نیاورد کشتی نگهبانِ رودنیامد بگفت فریدون فرود 
 چنین داد پاسخ که شاهِ جهانچنین گفت با من سخن در نهان 
 که کشتی کسی را مده تا نخستجوازی بمهرم نیابی درست 
 فریدون چو بشنید شد خشمناکازان ژرف دریا نیامدش باک 
 به تندی میانِ کیانی ببستبران بارهٔ شیردل بر نشست 
 سرش تیز شد کینه و جنگ رابآب اندر افگند گلرنگ را 
 به‌بستند یارانش یکسر کمرپیاپی بدریا نهادند سر 
 بران بادپایان با آفرینبآب اندرون غرقه کردند زین 
 سر سرکشان اندر آمد ز خوابز ناویدن چارپایان در آب 
 بآب اندرون تن در آورده پاکچنان چون کند خور شب تیره چاک 
 بخشکی رسیدند سر جنگ‌جویبه بیت‌المقدّس نهادند روی 
 چو بر پهلوانی زبان راندندهمی گنگ دژهوختش خواندند 
 بتازی کنون خانهٔ پاک خوانبرآورده ایوان ضحاک دان 
 چو از دشت نزدیک شهر آمدندازین شهر جوینده بهر آمدند 
 ز یک میل کرد آفَریدون نگاهیکی کاخ دید اندران شهرِ شاه 
 که ایوانش برتر ز کیوان نمودتو گفتی ستاره بخواهد ربود 
 فروزنده چون مشتری بر سپهرهمه جای شادی و آرام و مهر 
 بدانست کان خانهٔ اژدهاستکه جای بزرگی و جای بهاست 
 بیارانش گفت آنکه از تیره خاکبرآرد چنین جا بلند از مغاک 
 بترسم همی زانکه با او جهانیکی راز دارد مگر در نهان 
 همان به که ما را بدین جای تنگشتابیدن آید بجای درنگ 
 بگفت و بگرز گران دست بردعنان بارهٔ تیزتک را سپرد 
 تو گفتی یکی آتشستی درستکه پیش نگهبان ایوان برست 
 گران گرز برداشت از پیش زینتو گفتی همی برنوردد زمین 
 کس از روزبانان بدر بر نماندفریدون جهان آفرین را بخواند 
 باسپ اندر آمد بکاخ بزرگجهان ناسپرده جوان سترگ 
 طلسمی که ضحاک سازیده بودسرش باسمان بر فرازیده بود 
 فریدون ز بالا فرود آوریدکه آن جز بنام جهاندار دید 
 یکی گرزهٔ گاو سر بر سرشزدی هر که آمد همی در برش 
 وزان جادوان کاندر ایوان بدیدهمه نامور نرّه دیوان بدید 
 سرانشان بگرزِ گران کرد پستنشست از برِ گاه جادوپرست 
 نهاد از برِ تخت ضحاک پایکلاهِ کئی جست و بگرفت جای 
 برون آورید از شبستان اویبتانِ سیه چشم خورشیدروی 
 بفرمود شستن سرانشان نخستروان‌شان از آن تیرگیها بشست 
 رهِ داور پاک بنمودشانز آلودگیها بپالودشان 
 که پروردهٔ بت‌پرستان بُدندسراسیمه بر سان مستان بدند 
 پس آن خواهران جهاندار جمز نرگس گل سرخ را داده نم 
 کشادند بر آفریدون سخنکه نو باش تا هست گیتی کهن 
 چه اختر بُد این از تو ای نیک‌بختچه باری ز شاخِ کدامین درخت 
 که ایدون ببالین شیر آمدیستمگاره مردِ دلیر آمدی 
 چه مایه جهان گشت بر ما ببدز کردار این جادوی کم‌خرد 
 چه مایه کشیدیم رنج و بلاازین اهرمن کیش دوش‌اژدها 
 ندیدیم کس کاین چنین زهره داشتبدین جایگه از هنر بهره داشت 
 کش اندیشهٔ گاهِ او آمدیو گرش آرزو جاهِ او آمدی 
 چنین داد پاسخ فریدون که بختنماند بکس جاودانه نه تخت 
 منم پورِ آن نیک بخت آبتینکه بگرفت ضحاک ز ایران زمین 
 بکشتش بزاری و من کینه‌جوینهادم سوی تخت ضحاک روی 
 همان گاو پرمایه کم دایه بودز پیکر تنش هم چو پیرایه بود 
 ز خون چنان بی‌زبان چارپایچه آمد بران مرد ناپاک رای 
 کمر بسته‌ام لاجرم جنگ‌جویاز ایران بکین اندر آورده روی 
 سرش را بدین گرزهٔ گاوچهربکوبم نه بخشایش آرم نه مهر 
 سخنها چو بشنید ازو ارنوازگشاده شدش بر دلِ پاک راز 
 بدو گفت شاه آفریدون توئیکه ویران کن تنبل و جادوئی 
 کجا هوش ضحاک بر دست تستگشاده جهان بر کمربست توست 
 ز تخم کیان ما دو پوشیده پاکشده رام با او ز بیم هلاک 
 همی خفتن و خاست با جفت مارچه‌گونه توان بردن ای شهریار 
 فریدون چنین پاسخ آورد بازکه گر چرخ دادم دهد از فراز 
 ببرّم پی اژدها را ز خاکبشویم جهان را ز ناپاک پاک 
 بباید شما را کنون گفت راستکه آن بی بها اژدهافش کجاست 
 برو خوب رویان گشادند رازمگر اژدها را سر آری بگاز 
 بگفتند کو سوی هندوستانبشد تا کند بند جادوستان 
 ببرّد سر بی‌گناهان هزارهراسان شده‌است از بدِ روزگار 
 کجا گفته بودش یکی پیش بینکه پردخته ماند ز تو این زمین 
 فریدون بگیرد سرِ تخت توهمیدون فرو پژمرد بخت تو 
 دلش زان زده فال بر آتشستهمان زندگانی برو ناخوش است 
 همی خون دام و دد و مرد و زنبریزد کند در یکی آب‌زن 
 مگر کو سر و تن بشوید بخونشود فال اخترشناسان نگون 
 همان نیز ازان مارها بر دو کِفتبرنج دراز است مانده شگِفت 
 ازین کشور آید بدیگر شودز رنجِ دو مارِ سیه نغنود 
 بیامد کنون گاهِ بازآمدنشکه جایی نباشد فرار آمدنش 
 گشاد آن نگارِ جگر خسته رازنهاده بدو گوش گردن فراز