شاهنامه (تصحیح ترنر ماکان)/محضر خواستن ضحاک از مهتران و پاره کردن کاوه آهنگر آنرا

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
پرسیدن فریدون نژاد خود از مادر شاهنامه  از فردوسی
محضر خواستن ضحاک از مهتران و پاره کردن کاوه آهنگر آنرا
رفتن فریدون بجنگ ضحاک


محضر خواستن ضحاک از مهتران و پاره کردن کاوهٔ آهنگر آنرا

 چنان بُد که ضحاک خود روز و شببنامِ فریدون گشادی دو لب 
 بدان برز بالا ز بیم نشیبشدی از فریدون دلش پر نهیب 
 چنان بُد که یکروز بر تخت عاجنهاده بسر برز پیروزه تاج 
 ز هر کشوری موبدانرا بخواستکه در پادشاهی کند پشت راست 
 ازان پس چنین گفت با موبدانکه ای پرهنر با گهر بخردان 
 مرا در نهانی یکی دشمن استکه بر بخردان این سخن روشن است 
 بسال اندکی و بدانش بزرگگوی بر نژادی دلیر و سترگ 
 اگر چه بسال اندک است این جوانچنین گفت موبد به پیشِ گوان 
 که دشمن اگر چه بود خوار و خردمر او را بنادان نباید شمرد 
 ندارم همی دشمن خرد خواربترسم همی از بدِ روزگار 
 همی زین فزون بایدم لشگریهم از مردم و هم ز دیو و پری 
 بباید برین بود هم داستانکه من ناشکیبم بدین داستان 
 یکی محضر اکنون بباید نبشتکه جز تخم نیکی سپهبد نکشت 
 نگوید سخن جز همه راستینخواهد بداد اندرون کاستی 
 ز بیم سپهبد همه راستانبدان کار گشتند همداستان 
 دران محضر اژدها ناگزیرگواهی نوشتند برنا و پیر 
 هم آنگه یکایک ز درگاه شاهبرآمد خروشیدن دادخواه 
 ستم دیده را پیش او خواندندبر نامدارانش بنشاندند 
 بدو گفت مهتر بروی دژمکه بر گوی تا از که دیدی ستم 
 خروشید و زد دست بر سر ز شاهکه شاها منم کاوهٔ دادخواه 
 بده داد من آمدستم دوانهمی نالم از تو برنج روان 
 اگر داد دادن بود کارِ توبیفزاید ای شاه مقدارِ تو 
 ز تو بر من آمد ستم بیشترزند بر دلم هر زمان نیشتر 
 ستم گر نداری تو بر من روابفرزند من دست بردن چرا 
 به بخشای در من یکی در نگرکه سوزان شود هر زمانم جگر 
 شها من چه کردم یکی باز گویو گر بی‌گناهم بهانه مجوی 
 بحالِ من ای نامور در نگرمیفزای بر خویشتن دردسر 
 مرا روزگار این چنین کوز کرددلی پرامید و سری پر ز درد 
 ستم را میان و کرانه بودهمیدون ستم را بهانه بود 
 بهانه چه داری تو بر من بیارکه بر من سگالی بدِ روزگار 
 یکی بی زبان مردِ آهن‌گرمز شاه آتش آید همی بر سرم 
 تو شاهی و گر اژدها پیکریبباید بدین داستان داوری 
 اگر هفت کشور بشاهی تراستچرا رنج و سختی همه بهر ماست 
 شماریت با من بباید گرفتبدان تا جهان ماند اندر شگفت 
 مگر کز شمار تو آید پدیدکه نوبت بفرزند من چون رسید 
 که مارانت را مغز فرزند منهمی داد باید بهر انجمن 
 سپهبد بگفتار او بنگریدشگفت آمدش کان سخن‌ها شنید 
 بدو باز دادند فرزند اویبخوبی بجستند پیوند اوی 
 بفرمود پس کاوه را پادشاکه باشد بدان محضر اندر گوا 
 چو برخواند کاوه همان محضرشسبک سوی پیرانِ آن کشورش 
 خروشید کای پای مردانِ دیوبریده دل از ترس گیهان خدیو 
 همه سوی دوزخ نهادید رویسپردید دلها بگفتار اوی 
 نباشم بدین محضر اندر گوانه هرگز براندیشم از پادشا 
 خروشید و برجست لرزان ز جایبدرّید و بسپرد محضر بپای 
 گرانمایه فرزند در پیش اویز ایوان برون شد خروشان بکوی 
 مهان شاه را خواندند آفرینکه ای نامور شهریار زمین 
 ز چرخ فلک برسرت بادِ سردنیارد گذشتن بروز نبرد 
 چرا پیش تو کاوهٔ خام گویبسان همالان کند سرخ روی 
 همی محضر ما به پیمان توبِدرّد بپیچد ز فرمان تو 
 سر و دل پر از کینه کرد و برفتتو گوئی که عهد فریدون گرفت 
 ندیدیم ما کار از این زشت‌تربماندیم خیره بدین کار در 
 کئی نامور پاسخ آورد زودکه از من شگفتی بباید شنود 
 به پیرانِ کشور چنین گفت شاهکه ترسم شود روزِ روشن سیاه 
 که چون کاوه آمد ز درگه پدیددو گوش من آواز او را شنید 
 میان من و او ز ایوان درستیکی آهنی کوه گفتی برست 
 همیدون چو او زد بسر هر دو دستشگفتی مرا در دل آمد شکست 
 ندانم چه شاید شدن زین سپسکه راز سپهری ندانست کس 
 چو کاوه برون شد ز درگاه شاهبرو انجمن گشت بازارگاه 
 همی بر خروشید و فریاد خواندجهان را سراسر سوی داد خواند 
 ازان چرم کاهنگران پشت پایبپوشند هنگام زخم درای 
 همان کاوه آن بر سر نیزه کردهمانگه ز بازار برخاست گرد 
 خروشان همی رفت نیزه بدستکه ای نامدارانِ یزدان پرست 
 کسی کو هوای فریدون کنددل از بند ضحاک بیرون کند 
 یکایک بنزد فریدون شویمبدان سایهٔ فرّ او بغنویم 
 بپوئید کاین مهتر آهرمنستجهان آفرین را بدل دشمنست 
 بدان بی‌بها ناسزاوار پوستپدید آمد آوای دشمن ز دوست 
 همی رفت پیش اندرون مرد گردسپاهی برو انجمن شد نه خرد 
 بدانست خود کافریدون کجاستسر اندر کشید و همیرفت راست 
 بیامد بدرگاهِ سالار نوبدیدندش از دور برخاست غو 
 چو آن پوست بر نیزه بر دید کیبه نیکی یکی اختر افگند پی 
 بیاراست آن را بدیبای رومز گوهر برو پیکر زرش بوم 
 بزد بر سر خویش چون گرد ماهیکی فال فرّخ پی افگند شاه 
 فرو هشت از زرد و سرخ و بنفشهمی خواندش کاویانی درفش 
 وزان پس هر آنکس که بگرفت گاهبشاهی بسر بر نهادی کلاه 
 بر آن بی‌بها چرم آهنگرانبر آویختی نو بنو گوهران 
 ز دیبای پرمایه و پرنیانبران گونه گشت اختر کاویان 
 که اندر شب تیره خورشید بودجهان را ازو دل پر امید بود 
 بگشت اندرین نیز چندی جهانهمی بودنی داشت اندر نهان 
 فریدون چو گیتی بران گونه دیدجهان پیش ضحّاک واژونه دید 
 سوی مادر آمد کمر بر میانبسر بر نهاده کلاه کیان 
 که من رفتنی‌ام سوی کارزارترا جز نیایش مباد ایچ کار 
 ز گیتی جهان آفرین برتر استبدو زن بهر کارِ دشوار دست 
 فرو ریخت آب از مژه مادرشهمی خواند با خون دل داورش 
 بیزدان همی گفت زنهارِ منسپردم ترا ای جهاندارِ من 
 بگردان ز جانش نهیبِ بدانبپرداز گیتی ز نابخردان 
 فریدون سبک سازِ رفتن گرفتسخن را ز هر کس نهفتن گرفت 
 برادر دو بودش دو فرخ همالازو هر دو آزاده مهتر بسال 
 یکی بود زایشان کیانوش نامدگر نام پرمایهٔ شادکام 
 فریدون برایشان زبان برگشادکه خرّم زنید ای دلیران و شاد 
 که گردون نگردد مگر بر بهیبما باز گردد کلاه مهی 
 بیارید داننده آهن‌گرانیکی گرز سازید ما را گران 
 چو بگشاد لب هر دو بر ساختندببازار آهنگران تاختند 
 هرانکس کزان پیشه بد نامجویبسوی فریدون نهادند روی 
 جهانجوی پرکار بگرفت زودوزان گرز پیکر بدیشان نمود 
 نگاری نگارید بر خاک پیشهمیدون بسان سرِ گاومیش 
 بران دست بردند آهنگرانچو شد ساخته کار گرز گران 
 به پیش جهانجوی بردند گرزفروزان بکردار خورشید برز 
 پسند آمدش کارِ پولادگربه بخشیدشان جامه و سیم و زر 
 بسی کردشان نیز فرّخ امیدبسی دادشان مهتری را نوید 
 که گر اژدها را کنم زیر خاکبشویم شما را سر از گرد پاک 
 جهان را همه سوی داد آورمچو از نامِ دادار یاد آورم