شاهنامه/کیقباد

از ویکی‌نبشته
پرش به: گشتن، جستجو
' شاهنامه  از فردوسی
(کیقباد)
'


به شاهی نشست از برش کیقباد همان تاج گوهر به سر برنهاد
همه نامداران شدند انجمن چو دستان و چون قارن رزم‌زن
چو کشواد و خراد و برزین گو فشاندند گوهر بران تاج نو
قباد از بزرگان سخن بشنوید پس افراسیاب و سپه را بدید
دگر روز برداشت لشکر ز جای خروشیدن آمد ز پرده‌سرای
بپوشید رستم سلیح نبرد چو پیل ژیان شد که برخاست گرد
رده بر کشیدند ایرانیان ببستند خون ریختن را میان
به یک دست مهراب کابل خدای دگر دست گژدهم جنگی به پای
به قلب اندرون قارن رزم‌زن ابا گرد کشواد لشگر شکن
پس پشت‌شان زال با کیقباد به یک دست آتش به یک دست باد
به پیش اندرون کاویانی درفش جهان زو شده سرخ و زرد و بنفش
ز لشکر چو کشتی سراسر زمین کجا موج خیزد ز دریای چین
سپر در سپر بافته دشت و راغ درفشیدن تیغها چون چراغ
جهان سر به سر گشت دریای قار برافروخته شمع ازو سدهزار
ز نالیدن بوق و بانگ سپاه تو گفتی که خورشید گم کرد راه
سبک قارن رزم‌زن کان بدید چو رعد از میان نعره‌ای برکشید
میان سپاه اندر آمد دلیر سپهدار قارن به کردار شیر
گهی سوی چپ و گهی سوی راست بران گونه از هر سویی کینه خواست
به گرز و به تیغ و سنان دراز همی کشت از ایشان گو سرفراز
ز کشته زمین کرد مانند کوه شدند آن دلیران ترکان ستوه
شماساس را دید گرد دلیر که می‌بر خروشید چون نره شیر
بیامد دمان تا بر او رسید سبک تیغ تیز از میان برکشید
بزد بر سرش تیغ زهر آبدار بگفتا منم قارن نامدار
نگون اندر آمد شماساس گرد چو دید او ز قارن چنان دست برد
چنین است کردار گردون پیر گهی چون کمانست و گاهی چو تیر
چو رستم بدید آنک قارن چه کرد چه‌گونه بود ساز ننگ و نبرد
به پیش پدر شد بپرسید از وی که با من جهان پهلوانا بگوی
که افراسیاب آن بد اندیش مرد کجا جای گیرد به روز نبرد
چه پوشد کجا برافرازد درفش که پیداست تابان درفش بنفش
من امروز بند کمرگاه اوی بگیرم کشانش بیارم بروی
بدو گفت زال ای پسر گوش‌دار یک امروز با خویشتن هوش‌دار
که آن ترک در جنگ نر اژدهاست در آهنگ و در کینه ابر بلاست
درفشش سیاهست و خفتان سیاه ز آهنش ساعد ز آهن کلاه
همه روی آهن گرفته به زر نشانی سیه بسته بر خود بر
ازو خویشتن را نگه‌دار سخت که مردی دلیرست و پیروز بخت
بدو گفت رستم که ای پهلوان تو از من مدار ایچ رنجه روان
جهان آفریننده یار منست دل و تیغ و بازو حصار منست
برانگیخت آن رخش رویینه سم برآمد خروشیدن گاو دم
چو افراسیابش به هامون بدید شگفتید ازان کودک نارسید
ز ترکان بپرسید کین اژدها بدین گونه از بند گشته رها
کدامست کین را ندانم به نام یکی گفت کاین پور دستان سام
نبینی که با گرز سام آمدست جوانست و جویای نام آمدست
به پیش سپاه آمد افراسیاب چو کشتی که موجش برآرد ز آب
چو رستم ورا دید بفشارد ران بگردن برآورد گرز گران
چو تنگ اندر آورد با او زمین فرو کرد گرز گران را به زین
به بند کمرش اندر آورد چنگ جدا کردش از پشت زین پلنگ
همی خواست بردنش پیش قباد دهد روز جنگ نخستینش داد
ز هنگ سپهدار و چنگ سوار نیامد دوال کمر پایدار
گسست و به خاک اندر آمد سرش سواران گرفتند گرد اندرش
سپهبد چو از جنگ رستم بجست بخایید رستم همی پشت دست
چرا گفت نگرفتمش زیرکش همی بر کمر ساختم بند خوش
چو آوای زنگ آمد از پشت پیل خروشیدن کوس بر چند میل
یکی مژده بردند نزدیک شاه که رستم بدرید قلب سپاه
چنان تا بر شاه ترکان رسید درفش سپهدار شد ناپدید
گرفتش کمربند و بفگند خوار خروشی ز ترکان برآمد بزار
ز جای اندر آمد چو آتش قباد بجنبید لشگر چو دریا ز باد
برآمد خروشیدن دار و کوب درخشیدن خنجر و زخم چوب
بران ترگ زرین و زرین سپر غمی شد سر از چاک چاک تبر
تو گفتی که ابری برآمد ز کنج ز شنگرف نیرنگ زد بر ترنج
ز گرد سواران در آن پهن دشت زمین شش شد و آسمان گشت هشت
هزار و سد و شصت گرد دلیر به یک زخم شد کشته چون نره شیر
برفتند ترکان ز پیش مغان کشیدند لشگر سوی دامغان
وزانجا به جیحون نهادند روی خلیده دل و با غم و گفت‌وگوی
شکسته سلیح و گسسته کمر نه بوق و نه کوس و نه پای و نه سر
برفت از لب رود نزد پشنگ زبان پر ز گفتار و کوتاه چنگ
بدو گفت کای نامبردار شاه ترا بود ازین جنگ جستن گناه
یکی آنکه پیمان شکستن ز شاه بزرگان پیشین ندیدند راه
نه از تخم ایرج جهان پاک شد نه زهر گزاینده تریاک شد
یکی کم شود دیگر آید به جای جهان را نمانند بی‌کدخدای
قباد آمد و تاج بر سر نهاد به کینه یکی نو در اندر گشاد
سواری پدید آمد از تخم سام که دستانش رستم نهادست نام
بیامد بسان نهنگ دژم که گفتی زمین را بسوزد بدم
همی تاخت اندر فراز و نشیب همی زد به گرز و به تیغ و رکیب
ز گرزش هوا شد پر از چاک چاک نیرزید جانم به یک مشت خاک
همه لشکر ما به هم بر درید کس اندر جهان این شگفتی ندید
درفش مرا دید بر یک کران به زین اندر آورد گرز گران
چنان برگرفتم ز زین خدنگ که گفتی ندارم به یک پشه سنگ
کمربند بگسست و بند قبای ز چنگش فتادم نگون زیرپای
بدان زور هرگز نباشد هژبر دو پایش به خاک اندر و سر به ابر
سواران جنگی همه همگروه کشیدندم از پیش آن لخت کوه
تو دانی که شاهی دل و چنگ من به جنگ اندرون زور و آهنگ من
به دست وی اندر یکی پشه‌ام وزان آفرینش پر اندیشه‌ام
یکی پیلتن دیدم و شیرچنگ نه هوش و نه دانش نه رای و درنگ
عنان را سپرده بران پیل مست یکی گرزه‌ی گاو پیکر بدست
همانا که کوپال سیسدهزار زدندش بران تارک ترگ‌دار
تو گفتی که از آهنش کرده‌اند ز سنگ و ز رویش برآورده‌اند
چه دریاش پیش و چه ببر بیان چه درنده شیر و چه پیل ژیان
همی تاخت یکسان چو روز شکار ببازی همی آمدش کارزار
چنو گر بدی سام را دستبرد به ترکان نماندی سرافراز گرد
جز از آشتی جستنت رای نیست که با او سپاه ترا پای نیست
زمینی کجا آفریدون گرد بدانگه به تور دلاور سپرد
به من داده بودند و بخشیده راست ترا کین پیشین نبایست خواست
تو دانی که دیدن نه چون آگهیست میان شنیدن همیشه تهیست
گلستان که امروز باشد ببار تو فردا چنی گل نیاید بکار
از امروز کاری بفردا ممان که داند که فردا چه گردد زمان
ترا جنگ ایران چو بازی نمود ز بازی سپه را درازی فزود
نگر تا چه مایه ستام بزر هم از ترگ زرین و زرین سپر
همان تازی اسپان زرین لگام همان تیغ هندی به زرین نیام
ازین بیشتر نامداران گرد قباد اندر آمد به خواری ببرد
چو کلباد و چون بارمان دلیر که بودی شکارش همه نره شیر
خزروان کجا زال بشکست خرد نمودش بگرز گران دستبرد
شماساس کین توز لشکر پناه که قارن بکشتش به آوردگاه
جزین نامدران کین سدهزار فزون کشته آمد گه کارزار
بتر زین همه نام و ننگ شکست شکستی که هرگز نشایدش بست
گر از من سر نامور گشته شد که اغریرث پر خرد کشته شد
جوانی بد و نیکی روزگار من امروز را دی گرفتم شمار
که پیش آمدندم همان سرکشان پس پشت هر یک درفشی کشان
بسی یاد دادندم از روزگار دمان از پس و من دوان زار و خوار
کنون از گذشته مکن هیچ یاد سوی آشتی یاز با کیقباد
گرت دیگر آید یکی آرزوی به گرد اندر آید سپه چارسوی
به یک دست رستم که تابنده هور گه رزم با او نتابد به زور
بروی دگر قارن رزم زن که چشمش ندیدست هرگز شکن
سه دیگر چو کشواد زرین کلاه که آمد به آمل ببرد آن سپاه
چهارم چو مهراب کابل خدای که دستور شاهست و زابل خدای
سپهدار ترکان دو دیده پرآب شگفتی فرو ماند ز افراسیاب
یکی مرد با هوش را برگزید فرسته به ایران چنان چون سزید
یکی نامه بنوشت ارتنگ‌وار برو کرده سد گونه رنگ و نگار
به نام خداوند خورشید و ماه که او داد بر آفرین دستگاه
وزو بر روان فریدون درود کزو دارد این تخم ما تار و پود
گر از تور بر ایرج نیک‌بخت بد آمد پدید از پی تاج و تخت
بران بر همی راند باید سخن بباید که پیوند ماند به بن
گر این کینه از ایرج آمد پدید منوچهر سرتاسر آن کین کشید
بران هم که کرد آفریدون نخست کجا راستی را به بخشش بجست
سزد گر برانیم دل هم بران نگردیم از آیین و راه سران
ز جیحون و تا ماورالنهر بر که جیحون میانچیست اندر گذر
بر و بوم ما بود هنگام شاه نکردی بران مرز ایرج نگاه
همان بخش ایرج ز ایران زمین بداد آفریدون و کرد آفرین
ازان گر بگردیم و جنگ آوریم جهان بر دل خویش تنگ آوریم
بود زخم شمشیر و خشم خدای بیابیم بهره به هر دو سرای
و گر همچنان چون فریدون گرد به تور و به سلم و به ایرج سپرد
ببخشیم و زان پس نجوییم کین که چندین بلا خود نیرزد زمین
سراینده از سال چون برف گشت ز خون کیان خاک شنگرف گشت
سرانجام هم جز به بالای خویش نیابد کسی بهره از جای خویش
بمانیم روز پسین زیر خاک سراپای کرباس و جای مغاک
و گر آزمندیست و اندوه و رنج شدن تنگ‌دل در سرای سپنج
مگر رام گردد برین کیقباد سر مرد بخرد نگردد ز داد
کس از ما نبینند جیحون بخواب وز ایران نیایند ازین روی آب
مگر با درود و سلام و پیام دو کشور شود زین سخن شادکام
چو نامه به مهر اندر آورد شاه فرستاد نزدیک ایران سپاه
ببردند نامه بر کیقباد سخن نیز ازین گونه کردند یاد
چنین داد پاسخ که دانی درست که از ما نبد پیشدستی نخست
ز تور اندر آمد نخستین ستم که شاهی چو ایرج شد از تخت کم
بدین روزگار اندر افراسیاب بیامد به تیزی و بگذاشت آب
شنیدی که با شاه نوذر چه کرد دل دام و دد شد پر از داغ و درد
ز کینه به اغریرث پرخرد نه آن کرد کز مردمی در خورد
ز کردار بد گر پشیمان شوید بنوی ز سر باز پیمان شوید
مرا نیست از کینه و آز رنج بسیچیده‌ام در سرای سپنج
شما را سپردم ازان روی آب مگر یابد آرامش افراسیاب
بنوی یکی باز پیمان نوشت به باغ بزرگی درختی بکشت
فرستاده آمد بسان پلنگ رسانید نامه به نزد پشنگ
بنه برنهاد و سپه را براند همی گرد بر آسمان برفشاند
ز جیحون گذر کرد مانند باد وزان آگهی شد بر کیقباد
که دشمن شد از پیش بی‌کارزار بدان گشت شادان دل شهریار
بدو گفت رستم که ای شهریار مجو آشتی درگه کارزار
نبد پیشتر آشتی را نشان بدین روز گرز من آوردشان
چنین گفت با نامور کیقباد که چیزی ندیدم نکوتر ز داد
نبیره فریدون فرخ پشنگ به سیری همی سر بپیچد ز جنگ
سزد گر هر آنکس که دارد خرد بکژی و ناراستی ننگرد
ز زاولستان تا بدریای سند نوشتیم عهدی ترا بر پرند
سر تخت با افسر نیمروز بدار و همی باش گیتی فروز
وزین روی کابل به مهراب ده سراسر سنانت به زهراب ده
کجا پادشاهیست بی‌جنگ نیست وگر چند روی زمین تنگ نیست
سرش را بیاراست با تاج زر همان گردگاهش به زرین کمر
ز یک روی گیتی مرو را سپرد ببوسید روی زمین مرد گرد
ازان پس چنین گفت فرخ قباد که بی‌زال تخت بزرگی مباد
به یک موی دستان نیرزد جهان که او ماندمان یادگار از مهان
یکی جامه‌ی شهریاری به زر ز یاقوت و پیروزه تاج و کمر
نهادند مهد از بر پنج پیل ز پیروزه رخشان بکردار نیل
بگسترد زر بفت بر مهد بر یکی گنج کش کس ندانست مر
فرستاد نزدیک دستان سام که خلعت مرا زین فزون بود کام
اگر باشدم زندگانی دراز ترا دارم اندر جهان بی‌نیاز
همان قارن نیو و کشواد را چو برزین و خراد پولاد را
برافگند خلعت چنان چون سزید کسی را که خلعت سزاوار دید
درم داد و دینار و تیغ و سپر کرا در خور آمد کلاه و کمر
وزانجا سوی پارس اندر کشید که در پارس بد گنجها را کلید
نشستنگه آن گه به اسطخر بود کیان را بدان جایگه فخر بود
جهانی سوی او نهادند روی که او بود سالار دیهیم جوی
به تخت کیان اندر آورد پای به داد و به آیین فرخنده‌رای
چنین گفت با نامور مهتران که گیتی مرا از کران تا کران
اگر پیل با پشه کین آورد همه رخنه در داد و دین آورد
نخواهم به گیتی جز از راستی که خشم خدا آورد کاستی
تن آسانی از درد و رنج منست کجا خاک و آبست گنج منست
سپاهی و شهری همه یکسرند همه پادشاهی مرا لشکرند
همه در پناه جهاندار بید خردمند بید و بی‌آزار بید
هر آنکس که دارد خورید و دهید سپاسی ز خوردن به من برنهید
هرآنکس کجا بازماند ز خورد ندارد همی توشه‌ی کارکرد
چراگاهشان بارگاه منست هرآنکس که اندر سپاه منست
وزان رفته نام‌آوران یاد کرد به داد و دهش گیتی آباد کرد
برین گونه سدسال شادان بزیست نگر تا چنین در جهان شاه کیست
پسر بد مر او را خردمند چار که بودند زو در جهان یادگار
نخستین چو کاووس باآفرین کی آرش دوم و دگر کی پشین
چهارم کجا آرشش بود نام سپردند گیتی به آرام و کام
چو سد سال بگذشت با تاج و تخت سرانجام تاب اندر آمد به بخت
چو دانست کامد به نزدیک مرگ بپژمرد خواهد همی سبز برگ
سر ماه کاووس کی را بخواند ز داد و دهش چند با او براند
بدو گفت ما بر نهادیم رخت تو بسپار تابوت و بردار تخت
چنانم که گویی ز البرز کوه کنون آمدم شادمان با گروه
چو بختی که بی‌آگهی بگذرد پرستنده‌ی او ندارد خرد
تو گر دادگر باشی و پاک دین ز هر کس نیابی بجز آفرین
و گر آز گیرد سرت را به دام برآری یکی تیغ تیز از نیام
بگفت این و شد زین جهان فراخ گزین کرد صندوق بر جای کاخ
بسر شد کنون قصه‌ی کیقباد ز کاووس باید سخن کرد یاد