شاهنامه/اندر زادن فریدون

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
اندر خواب دیدن ضحاک فریدون را شاهنامه  از فردوسی
اندر زادن فریدون
پرسیدن فریدون نژاد خود را از مادر


اندر زادن فریدون

 بر آمد برین روزگار درازکه شد اژدهافش بتنگی فراز 
 خجسته فریدون ز مادر بزادجهانرا یکی دیگر آمد نهاد 
 ببالید بر سان سرو سهیهمی تافت زو فرّ شاهنشهی 
 جهانجوی با فرّ جمشید بودبکردار تابنده خورشید بود 
 جهانرا چو باران ببایستگیروان را چو دانش بشایستگی 
 بسر بر همی گشت گردان سپهرشده رام با آفریدون بمهر 
 همان کاوکش نام پرمایه بودز گاوان ورا برترین پایه بود 
 ز مادر جدا شد چو طاوس نربهر موی بر تازه رنگی دگر 
 شده انجمن بر سرش بخردانستاره شناسان و هم موبدان 
 که کس در جهان گاو چون آن ندیدنه از پیر سر کاردانان شنید 
 زمین کرد ضحّاک پر گفت و گویبگرد زمین در همین جست و جوی 
 فریدون که بودش پدر آبتینشده تنگ بر آبتین بر زمین 
 گریزان و از خویشتن گشته سیربرآویخت ناگاه در دام شیر 
 از آن روزبانان ناپاک مردتنی چند روزی بدو باز خورد 
 گرفتند و بردند بسته چو یوزبرو بر سرآورد ضحّاک روز 
 خردمند مام فریدون چو دیدکه بر جفت او بر چنان بد رسید 
 فرانک بدش نام و فرخنده بودبمهر فریدون دل آگنده بود 
 روان گشت و دل خسته از روزگارهمی رفت گریان سوی مرغزار 
 کجا نامور گاو پرمایه بودکه روشنده بر تنش پیرایه بود 
 به پیش نگهبان آن مرغزارخروشید و بارید خون در کنار 
 بدو گفت کین کودک شیرخوارز من روزگاری بزنهار دار 
 پدروارش از مادر اندر پذیروزین گاو نغزش بپرور بشیر 
 وگر باره خواهی روانم تراستگروکان کنم جان بدآن کت هواست 
 پرستندهٔ بیشه و گاو نغزچنین داد پاسخ بدآن پاک مغز 
 که چون بنده بر پیش فرزند توبباشم پذیرندهٔ پند تو 
 فرانک بدو داد فرزند رابگفتش بدو گفتنی پند را 
 سه سالش پدروار از آن گاو شیرهمی داد هشیوار زنهار گیر 
 نشد سیر ضحّاک از آن جست و جویشد از گاو گیتی پر از گفتگوی 
 دوان مادر آمد سوی مرغزارچنین گفت با مرد زنهار دار 
 که اندیشهٔ در دلم ایزدیفراز آمدست از ره بخردی 
 همی کرد باید کز آن چاره نیستکه فرزند و شیرین روانم یکیست 
 ببرّم پی از خاک جادوستانشوم با پسر سوی هندوستان 
 شوم ناپدید از میان گروهمر این را برم تا بالبرز کوه 
 بیآورد فرزند را چون نوندچو غرم ژیان سوی کوه بلند 
 یکی مرد دینی بدآن کوه بودکه از کار گیتی بی اندوه بود 
 فرانک بدو گفت کای پاک دینمنم سوگواری از ایران زمین 
 بدان کین گرانمایه فرزند منهمی بود خواهد سر انجمن 
 ببرّد سر و تاج ضحّاکراسپارد کمربند او خاکرا 
 ترا بود باید نگهبان اویپدروار لرزنده بر جان اوی 
 پذیرفت فرزند او نیک مردنیآورد هرگز بدو باد سرد 
 خبر شد بضحّاک بک روزگاراز آن بیشه و گاو آن مرغزار 
 بیآمد پر از کین چون پیل مستمر آن گاو پرمایه را کرد پست 
 همه هر چه دید اندرو چارپایبیفگند ازیشان به پردخت جای 
 سبک سوی خان فریدون شتافتفراوان پژوهید و کسرا نیافت 
 بایوان او آتش اندر فگندز پای اندر آورد کاخ بلند