سلامان و ابسال/در مذمت زنان
ظاهر
(در مذمّت زنان که محلّ شهوت که موقوف علیه فرزند است ایشانند)
| ۳۷۰ | چاره نبود اهل شهوت را ز زن | صحبت زن هست بیخ عمر کن | ||||
| زن چه باشد ناقصی در عقل و دین | هیچ ناقص نیست در عالم چنین | |||||
| دور دان از سیرت اهل کمال | ناقصان را سخره بودن ماه و سال | |||||
| پیش کامل کو بدانش سرور است | سخرهٔ ناقص ز ناقص کمتر است | |||||
| بر سر خوان عطای ذوالمنن | نیست کافر نعمتی بدتر ز زن | |||||
| ۳۷۵ | گر دهی صد سال زن را سیم و زر | پای تا سر گیری او را در گهر | ||||
| جامه از دیبای ششتر دوزیش | خانه از زرین لگن افروزیش | |||||
| لعل و درّ آویزهٔ گوشش کنی | ثوب زرکش ستر شب پوشش کنی | |||||
| هم بوقت چاشت هم هنگام شام | خوانش آرائی بگوناگون طعام | |||||
| چو شود تشنه ز جام گوهری | آبش از سرچشمهٔ خضر آوری | |||||
| ۳۸۰ | میوه چون خواهد ز تو همچون شهان | نار یزد آری و سیب اصفهان | ||||
| چون فتد از داوری در تاب و پیچ | جمله اینها پیش او هیچست و هیچ | |||||
| گویدت کای جانگداز عمر کاه | هیچ چیز از تو ندیدم هیچگاه | |||||
| گرچه باشد چهرهاش لوح صفا | خالیست آن لوح از حرف وفا | |||||
| در جهان از زن وفاداری که دید | غیر مکاری و غداری که دید | |||||
| ۳۸۵ | سالها دست اندر آغوشت کند | چون بتابی رو فراموشت کند | ||||
| گر تو پیری یار دیگر بایدش | همدمی از تو قویتر بایدش | |||||
| چون جوانی آید او را در نظر | جای تو خواهد که او بندد کمر | |||||