سلامان و ابسال/آگاه شدن حکیم و پادشاه از کار سلامان و ابسال
ظاهر
(آگاه شدن حکیم و بادشاه از کار سلامان و ابسال)
(و سرزنش کردن سلامان را از آن حال)
| چون سلامان شد حریف ابسال را | صرف وصلش کرده ماه و سال را | |||||
| بازماند از خدمت شاه و حکیم | هر دو را شد دل ز هجر او دو نیم | |||||
| چون ز حال او خبر جستند باز | محرمان کردند شان دانای راز | |||||
| ۶۸۰ | بهر پرسش پیش خویشش خواندند | با وی از هر جا حکایت راندند | ||||
| نکتها گفتند از نو وز کهن | تا بمقصود از طلب آمد سخن | |||||
| شد یقین کآن قصه از وی راست بود | داستانی بی کم و بی کاست بود | |||||
| هر یک اندر کار وی رائی زدند | در خلاصش دستی و پائی زدند | |||||
| بر نصیحت یافت کار اوّل قرار | کز نصیحت نیست بهتر هیچ کار | |||||
| ۶۸۵ | از نصیحت ناقصان کامل شوند | وز نصیحت مدبران مقبل شوند | ||||
| از نصیحت زنده گردد هر دلی | وز نصیحت حل شود هر مشکلی | |||||
| ناصحان پیغمبرانند از نخست | گشته کار عقل و دین زیشان درست | |||||
| هر که از پیغمبری دم زد برو | جز نصیحت ز آسمان نامد فرو | |||||