دیوان حافظ/صوفی از پرتو می راز نهانی دانست
ظاهر
| ۴۸ | صوفی از پرتو می راز نهانی دانست | گوهر هرکس ازین لعل توانی دانست | ۴۱ | |||
| قدر مجموعهٔ گل مُرغ سحر داند و بس | که نه هر کو ورقی خواند معانی دانست | |||||
| عرضه کردم دو جهان بر دل کارافتاده | بجز از عشق تو باقی همه فانی دانست | |||||
| آن شد اکنون که ز ابنای عوام اندیشم | محتسب نیز در این عیش نهانی دانست | |||||
| دلبر آسایش ما مصلحت وقت ندید | ور نه از جانب ما دل نگرانی دانست | |||||
| سنگ و گل را کند از یمن نظر لعل و عقیق | هر که قدر نفس باد یمانی دانست | |||||
| ایکه از دفتر عقل آیت عشق آموزی | ترسم این نکته بتحقیق ندانی دانست | |||||
| می بیاور که ننازد بگل باغ جهان | هر که غارت گری باد خزانی دانست | |||||
| حافظ این گوهر منظوم که از طبع انگیخت | ||||||
| ز اثر تربیت آصف ثانی دانست | ||||||