دیوان حافظ/زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
ز دست کوته خود زیر بارم دیوان حافظ  از حافظ
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
سالها پیروی مذهب رندان کردم
تصحیح: محمد قزوینی و دکتر قاسم غنی


۳۱۶ زلف بر باد مده تا ندهی بر بادمناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم ۳۲۲
 می مخور با همه کس تا نخورم خون جگرسر مکش تا نکشد سر بفلک فریادم 
 زلف را حلقه مکن تا نکنی دربندمطرّه را تاب مده تا ندهی بر بادم 
 یار بیگانه مشو تا نبری از خویشمغم اغیار مخور تا نکنی ناشادم 
 رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گُلمقد برافراز که از سرو کنی آزادم 
 شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما رایاد هر قوم مکن تا نروی از یادم 
 شهرهٔ شهر مشو تا ننهم سر در کوهشور شیرین منما تا نکنی فرهادم 
 رحم کن بر من مسکین و بفریادم رستا بخاک در آصف نرسد فریادم 
  حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی  
  من از آن روز که دربند توام آزادم[۱]  

  1. این مصراع از سعدی است در مطلع غزلی در بدایع: من از آن روز که در بند توام آزادم پادشاهم که بدست تو اسیر افتادم، و بیت متن در اصل نسخهٔ خطّی خ موجود است ولی در چاپ از قلم افتاده است،