دیوان حافظ/در سرای مغان رفته بود و آب زده

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
تصحیح: محمد قزوینی و دکتر قاسم غنی
۴۲۱ درِ سرای مغان رُفته بود و آب زدهنشسته پیر و صلائی بشیخ و شاب زده ۴۲۹
 سبوکشان همه در بندگیش بسته کمرولی ز ترک کله چتر بر سحاب زده 
 شعاع جام و قدح نور ماه پوشیدهعذار مغبچگان راه آفتاب زده 
 عروس بخت در آن حجله با هزاران نازشکسته کسمه[۱] و بر برگ گل گلاب زده 
 گرفته ساغر عشرت فرشتهٔ رحمتز جرعه بر رخ حور و پری گلاب زده 
 ز شور و عربدهٔ شاهدان شیرین کارشکر شکسته سمن ریخته رباب زده 
 سلام کردم و با من بروی خندان گفتکه ای خمارکش مفلس شراب زده 
 که این کند که تو کردی بضعف همّت و رایز گنج خانه شده خیمه بر خراب زده 
 وصال دولت بیدار ترسمت ندهندکه خفتهٔ تو در آغوش بخت خواب زده 
 بیا بمیکده حافظ که بر تو عرضه کنمهزار صف ز دعاهای مستجاب زده 
 فلک جنیبه کش شاه نصرة الدّینستبیا ببین ملکش[۲] دست در رکاب زده 
  خرد که ملهم غیبست بهر کسب شرف  
  ز بام عرش صدش بوسه بر جناب زده  


  1. کسمه با اوّل مفتوح موئی باشد از زلف که سر آنرا مقراض کنند و خم داده بر رخسار گذارند و آنرا پیچه نیز گویند خواجه حافظ شیرازی می‌گفته عروس بخت الخ، شاعر گفته روزی که از کِلّه برون آمد مست باد سحر از جیب هوا بر زد دست از سبزه برابر وی چمن و سمه کشید وز غالیه بر فرق سمن کسمه شکست {جهانگیری و بهار عجم)،– و در بعضی نسخ چاپی بجای کسمه «و سمه» دارد و آن تحریف است.
  2. خ ق: فلکش.