دیوان حافظ/خیز تا خرقه صوفی به خرابات بریم
ظاهر
| ۳۷۳ | خیز تا خرقهٔ صوفی بخرابات بریم | شطح و طامات ببازار خرافات بریم | ۳۷۹ | |||
| سوی رندان قلندر بره آورد سفر | دلق بسطامی و سجّادهٔ طامات بریم | |||||
| تا همه خلوتیان جام صبوحی گیرند | چنگ صبحی بدر پیر مناجات بریم | |||||
| با تو آن عهد که در وادی ایمن بستیم | همچو موسی ارنی گوی بمیقات بریم | |||||
| کوس ناموس تو بر کنگرهٔ عرش زنیم | علم عشق تو بر بام سموات بریم | |||||
| خاک کوی تو بصحرای قیامت فردا | همه بر فرق سر از بهر مباهات بریم | |||||
| ور نهد در ره ما خار ملامت زاهد | از گلستانش بزندان مکافات بریم | |||||
| شرممان باد ز پشمینهٔ آلودهٔ خویش | گر بدین فضل و هنر نام کرامات بریم | |||||
| قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند | بس خجالت که ازین حاصل اوقات بریم | |||||
| فتنه میبارد ازین سقف مقرنس برخیز | تا بمیخانه پناه از همه آفات بریم | |||||
| در بیابان فنا[۱] گم شدن آخر تا کی | ره بپرسیم مگر پی بمهمّات بریم | |||||
| حافظ آب رخ خود بر در هر سفله مریز | ||||||
| حاجت آن به که بر قاضی حاجات بریم | ||||||
- ↑ نخ م س: هوا.