دیوان حافظ/به دام زلف تو دل مبتلای خویشتن است
ظاهر
| ۵۰ | بدام زلف تو دل مبتلای خویشتن است | بکش بغمزه که اینش سزای خویشتن است | ۸۷ | |||
| گرت ز دست برآید مراد خاطر ما | بدست باش که خیری بجای خویشتن است | |||||
| بجانت ای بت شیرین دهن که همچون شمع | شبان تیره مرادم فنای خویشتن است | |||||
| چو رای عشق زدی با تو گفتم ای بلبل | مکن که آن گل خندان برای خویشتن است | |||||
| بمشک چین و چگل نیست بوی گل محتاج | که نافهاش ز بند قبای خویشتن است | |||||
| مرو بخانهٔ ارباب بیمروّت دهر | که گنج عافیتت در سرای خویشتن است | |||||
| بسوخت حافظ و در شرط عشقبازی او | ||||||
| هنوز بر سر عهد و وفای خویشتن است | ||||||